🌞
آخرش روزی،
بهار خنده هامان میرسد
پس بیا با عشق،
فصل بغضمان را رد کنیم...!
#قیصر_امین_پور
درود ... صبحتان بخیر
افکارتون سبز
دلتون امیدوار
خورشید نگاهتان
از عشق و محبت لبریز
روزتان سرشار از حس خوب 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
آخرش روزی،
بهار خنده هامان میرسد
پس بیا با عشق،
فصل بغضمان را رد کنیم...!
#قیصر_امین_پور
درود ... صبحتان بخیر
افکارتون سبز
دلتون امیدوار
خورشید نگاهتان
از عشق و محبت لبریز
روزتان سرشار از حس خوب 🙏☺️☘
https://t.me/kellidd
یادِ منکُن، یاد من زهر هَلاهل نیست
چشمهایم قاصد مهراست، قاتل نیست
خاطرت باشد که برما روزگاری رفت
نازنین! آرام، ایندل دیگر آندل نیست ....
آه! ایناندوه مثل کوه میماند
کوهکندن، مثل کندن ازتو مشکلنیست ...
گفته بودم شوق درآغوش میمیرد ....
مقصدِ یک موج بازیگوش، ساحلنیست ...
گفتهبودم عشق یعنی رنج، یادمرفت ....
هم کلامِ آدم دیوانه عاقلنیست
می نشینم سر بهرویِ شانهام بگذار
مرد، بی غم، زن بدون گریه کاملنیست ....
#مهدی_فرجی
https://t.me/kellidd
چشمهایم قاصد مهراست، قاتل نیست
خاطرت باشد که برما روزگاری رفت
نازنین! آرام، ایندل دیگر آندل نیست ....
آه! ایناندوه مثل کوه میماند
کوهکندن، مثل کندن ازتو مشکلنیست ...
گفته بودم شوق درآغوش میمیرد ....
مقصدِ یک موج بازیگوش، ساحلنیست ...
گفتهبودم عشق یعنی رنج، یادمرفت ....
هم کلامِ آدم دیوانه عاقلنیست
می نشینم سر بهرویِ شانهام بگذار
مرد، بی غم، زن بدون گریه کاملنیست ....
#مهدی_فرجی
https://t.me/kellidd
از این زمانه به جز غم، به جز فریب ندیدم
که بسته بود به رویم به هر دری که رسیدم
مرا نه صبح سپیدی، مرا نه چشم امیدی
به غیر یاس و پلیدی، نه دیدم و نه شنیدم
خزیده ام به کناری، خوشم به شور سه تاری
بزن! که داده نگاری به تار و مار نویدم
چه دوستان دو رنگی، نه رومی اند و نه زنگی
چه جام های شرنگی کز این و آن نچشیدم
منم که خسته ترینم، غریب و گوشه نشینم
نشسته غم به کمینم، نه ماندم و نه رمیدم
مرا نمانده مجالی، چه عشق رو به زوالی!
از عاشقان خیالی، همیشه دست کشیدم
چه روزگار غریبی، عجب فراز و نشیبی
نفس نمانده، طبیبی کجاست؟ من که بریدم...!
#مریم_آرام
https://t.me/kellidd
که بسته بود به رویم به هر دری که رسیدم
مرا نه صبح سپیدی، مرا نه چشم امیدی
به غیر یاس و پلیدی، نه دیدم و نه شنیدم
خزیده ام به کناری، خوشم به شور سه تاری
بزن! که داده نگاری به تار و مار نویدم
چه دوستان دو رنگی، نه رومی اند و نه زنگی
چه جام های شرنگی کز این و آن نچشیدم
منم که خسته ترینم، غریب و گوشه نشینم
نشسته غم به کمینم، نه ماندم و نه رمیدم
مرا نمانده مجالی، چه عشق رو به زوالی!
از عاشقان خیالی، همیشه دست کشیدم
چه روزگار غریبی، عجب فراز و نشیبی
نفس نمانده، طبیبی کجاست؟ من که بریدم...!
#مریم_آرام
https://t.me/kellidd
زیر بمب هراس و حبس ونفس
مانده ام در خیال تو به قفس
دوری ات همچو جنگ چل روزه
بوسه هایت شروع آتش بس
من وتو بی مذاکره عاشق
من وتو در محاصره به هوس
نکند باز موشکی بخورد
پای گلپونه های رود ارس
نکند جنگ عشق را ببرد
مثل طوفان سخت شهرطبس
شب من بی تو دود مهرآباد
روزهایم شماره های نفس
پشت چسبی که روی شیشه زدم
در پیامک به هرکجا به هرکس
ردی از عشق جا مانده
ردی از تو همین برایم بس
#ساعد_هدایتی
https://t.me/kellidd
مانده ام در خیال تو به قفس
دوری ات همچو جنگ چل روزه
بوسه هایت شروع آتش بس
من وتو بی مذاکره عاشق
من وتو در محاصره به هوس
نکند باز موشکی بخورد
پای گلپونه های رود ارس
نکند جنگ عشق را ببرد
مثل طوفان سخت شهرطبس
شب من بی تو دود مهرآباد
روزهایم شماره های نفس
پشت چسبی که روی شیشه زدم
در پیامک به هرکجا به هرکس
ردی از عشق جا مانده
ردی از تو همین برایم بس
#ساعد_هدایتی
https://t.me/kellidd
نگهت شعر و تداعی گر کندوی عسل
دولبت قند و نمایانگر قانون غزل
یاد تو دردل ما بس شده تکرار ولی
لهجه ی چشم تو قانون فرامرز و ملل
اسم تو گشته کنون وردِ زبانهای همه
سخنت دردهن خلق شده بیت و مثل
باز تقدیم تو کردم سبدی غنچه ی رُز
نرگس مست تو خنیاگر آغوش وبغل
طعم لبخندتو رامشگر ارباب هنر
لحن خندیدنت آن حادثه ی خوب غزل
مثل نجوای نخستین سخن معشوقی
بوی گل میدهی و عطر خوش از روز ازل
صورتت چهره مهتاب و نهانخانه مهر
طعنه زد ماه تو بر هاله ی اطراف زُحل
باز بر یکشبِ مهمان شدنت دعوا شد
باز با روی توشدگرم شب بحث و جدل
شهره ی روز تویی مثل شب زلزله خیز
شهرقلبی که گذر کرده ازآن بیمِ گُسل
کاری از فعلِ " ترا، دوست..." مگر هست بگو
ورنه فریاد زنم : "حیِّ علی خیر عمل" ...
ایرج رستمی
https://t.me/kellidd
دولبت قند و نمایانگر قانون غزل
یاد تو دردل ما بس شده تکرار ولی
لهجه ی چشم تو قانون فرامرز و ملل
اسم تو گشته کنون وردِ زبانهای همه
سخنت دردهن خلق شده بیت و مثل
باز تقدیم تو کردم سبدی غنچه ی رُز
نرگس مست تو خنیاگر آغوش وبغل
طعم لبخندتو رامشگر ارباب هنر
لحن خندیدنت آن حادثه ی خوب غزل
مثل نجوای نخستین سخن معشوقی
بوی گل میدهی و عطر خوش از روز ازل
صورتت چهره مهتاب و نهانخانه مهر
طعنه زد ماه تو بر هاله ی اطراف زُحل
باز بر یکشبِ مهمان شدنت دعوا شد
باز با روی توشدگرم شب بحث و جدل
شهره ی روز تویی مثل شب زلزله خیز
شهرقلبی که گذر کرده ازآن بیمِ گُسل
کاری از فعلِ " ترا، دوست..." مگر هست بگو
ورنه فریاد زنم : "حیِّ علی خیر عمل" ...
ایرج رستمی
https://t.me/kellidd
بانو! چقدر ساده، چه گيرا نگاهتان
میچرخد آسمان و زمين دور ماهتان
گيسويتان شبيه من و روز و حال من
میآيد اين چه خوب به چشم سياهتان
سرباز، دل ندارد و بیبی خجالتیست
لطفا سفارشی بشود پيش شاهتان
دستان من به دست شما، اين گناه نيست
اما نترس، پایِ دل من گناهتان
يكبار – اشتباه- " عزيزم" صدا زديد
عمریست دلخوشم به همين اشتباهتان...
سیدمهدی موسوی
https://t.me/kellidd
میچرخد آسمان و زمين دور ماهتان
گيسويتان شبيه من و روز و حال من
میآيد اين چه خوب به چشم سياهتان
سرباز، دل ندارد و بیبی خجالتیست
لطفا سفارشی بشود پيش شاهتان
دستان من به دست شما، اين گناه نيست
اما نترس، پایِ دل من گناهتان
يكبار – اشتباه- " عزيزم" صدا زديد
عمریست دلخوشم به همين اشتباهتان...
سیدمهدی موسوی
https://t.me/kellidd
بخوان
نامم را به تکرار
و صدایم کن
آهسته و عمیق
رسوخ کن در استخوانهایم
میخواهمت
شبیه تشنهای در توهم سراب
شبیه نفسهای بریدهی دوندهای نرسیده
شبیه حرفهای به لب ماسیده
از فهم لهجهی گوشها
و شبیه منتظری رفته از نیامدنها
من از کدام هزارهی عشق برگشتهام؟
که نیمی از من
چون روی دیگر ماه
همیشه پنهان است
و تو آنجا جاودانه
بر سرزمین خیالم میتابی!؟
#مریم_امینی
https://t.me/kellidd
نامم را به تکرار
و صدایم کن
آهسته و عمیق
رسوخ کن در استخوانهایم
میخواهمت
شبیه تشنهای در توهم سراب
شبیه نفسهای بریدهی دوندهای نرسیده
شبیه حرفهای به لب ماسیده
از فهم لهجهی گوشها
و شبیه منتظری رفته از نیامدنها
من از کدام هزارهی عشق برگشتهام؟
که نیمی از من
چون روی دیگر ماه
همیشه پنهان است
و تو آنجا جاودانه
بر سرزمین خیالم میتابی!؟
#مریم_امینی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو بی خود می کنی یک لحظه از جانم جدا باشی
تو مجبوری! به این دیوانه باید مبتلا باشی
تو باید خانه ات محدوده ی آغوش من باشد
حرام دیگران هستی، به من باید روا باشی!
برای درک بهتر گاه گاهی رو به آئینه
تماشا کن خودت را با جنونم آشنا باشی
مرا قانع نخواهد کرد حتی کل آغوشت
مرا باید بپوشی، با تنم در تنگنا باشی
اگر مستی فراتر رفت از حدش، پشیمانیست
کمی از خوبی ات کم کن به قدر اکتفا باشی
بیا دیوانگی کن این جهان دیوانه کم دارد
برایت پهن کردم چشم را، ای کاش پا باشی
میان جانمی ، می فهممت با استخوان هایم
تو بی خود می کنی یک لحظه از جانم جدا باشی
#علی_صفری
https://t.me/kellidd
تو مجبوری! به این دیوانه باید مبتلا باشی
تو باید خانه ات محدوده ی آغوش من باشد
حرام دیگران هستی، به من باید روا باشی!
برای درک بهتر گاه گاهی رو به آئینه
تماشا کن خودت را با جنونم آشنا باشی
مرا قانع نخواهد کرد حتی کل آغوشت
مرا باید بپوشی، با تنم در تنگنا باشی
اگر مستی فراتر رفت از حدش، پشیمانیست
کمی از خوبی ات کم کن به قدر اکتفا باشی
بیا دیوانگی کن این جهان دیوانه کم دارد
برایت پهن کردم چشم را، ای کاش پا باشی
میان جانمی ، می فهممت با استخوان هایم
تو بی خود می کنی یک لحظه از جانم جدا باشی
#علی_صفری
https://t.me/kellidd
وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود،
وقتی دروغ داورِ هر ماجرا شود،
وقتی هوا، هوای تنفّس، هوای زیست
سرپوشِ مرگ بر سرِ صدها صدا شود،
وقتی در انتظارِ یکی پاره استخوان
هنگامهای ز جنبشِ دُمها به پا شود،
وقتی به بوی سفرهٔ همسایه، مغز و عقل
بیاختیار معده شود، اشتها شود،
وقتی که سوسمارصفت، پیشِ آفتاب
یک رنگ، رنگها شود و رنگها شود،
وقتی که دامنِ شرف و نطفهگیرِ شرم
رجالهخیز گردد و پتیارهزا شود،
بگذار در بزرگیِ این منجلابِ یأس
دنیای من به کوچکیِ انزوا شود!
سیمین بهبهانی
https://t.me/kellidd
وقتی دروغ داورِ هر ماجرا شود،
وقتی هوا، هوای تنفّس، هوای زیست
سرپوشِ مرگ بر سرِ صدها صدا شود،
وقتی در انتظارِ یکی پاره استخوان
هنگامهای ز جنبشِ دُمها به پا شود،
وقتی به بوی سفرهٔ همسایه، مغز و عقل
بیاختیار معده شود، اشتها شود،
وقتی که سوسمارصفت، پیشِ آفتاب
یک رنگ، رنگها شود و رنگها شود،
وقتی که دامنِ شرف و نطفهگیرِ شرم
رجالهخیز گردد و پتیارهزا شود،
بگذار در بزرگیِ این منجلابِ یأس
دنیای من به کوچکیِ انزوا شود!
سیمین بهبهانی
https://t.me/kellidd
با خلق آشتی کن و با خود به جنگ باش
فیروز جنگِ معرکهٔ نام و ننگ باش
انجام بتپرست بود به ز خودپرست
در قید خود مباش و به قید فرنگ باش
خلق وسیع و رزق به یک کس نمیدهند
خلق وسیع داری، گو رزق تنگ باش
چون ماهیات مباد ز نرمی فرو برند
در کام خلق، ارهٔ پشت نهنگ باش
بر صلح و جنگ اهلِ جهان اعتماد نیست
چون صلح میکنند مهیّای جنگ باش
از چشمهسار تیغ بشو دست و روی خویش
در آفتاب زرد خزان لالهرنگ باش
گر پشت پا به عالم صورت نمیزنی
تا حشر در شکنجهٔ این کفش تنگ باش
#صائب هزار بار ترا بیش گفتهام
با خلق صلح کل کن و با خود به جنگ باش
https://t.me/kellidd
فیروز جنگِ معرکهٔ نام و ننگ باش
انجام بتپرست بود به ز خودپرست
در قید خود مباش و به قید فرنگ باش
خلق وسیع و رزق به یک کس نمیدهند
خلق وسیع داری، گو رزق تنگ باش
چون ماهیات مباد ز نرمی فرو برند
در کام خلق، ارهٔ پشت نهنگ باش
بر صلح و جنگ اهلِ جهان اعتماد نیست
چون صلح میکنند مهیّای جنگ باش
از چشمهسار تیغ بشو دست و روی خویش
در آفتاب زرد خزان لالهرنگ باش
گر پشت پا به عالم صورت نمیزنی
تا حشر در شکنجهٔ این کفش تنگ باش
#صائب هزار بار ترا بیش گفتهام
با خلق صلح کل کن و با خود به جنگ باش
https://t.me/kellidd
شاپرک
ای مسافر دیرینه این دیار
مدت ها بود که باد
عطر خیالت را با خود به همراه نداشت...
حرفی بزن
در روحم نجوایی بخوان
و از خبر های خوب سخن بگو...
بگو که شاهد پرواز پرستو ها به سوی سر زمین ما بودی...
از حال مردم شهر بگو،
بگو که هنوز امید در دلهاشان سبز است...
و خبر طلوع خورشید را بر لبانت جاری ساز...
آری بگو
که سخت محتاج خبر های خوب هستیم...
#عاطفه_روستا
https://t.me/kellidd
ای مسافر دیرینه این دیار
مدت ها بود که باد
عطر خیالت را با خود به همراه نداشت...
حرفی بزن
در روحم نجوایی بخوان
و از خبر های خوب سخن بگو...
بگو که شاهد پرواز پرستو ها به سوی سر زمین ما بودی...
از حال مردم شهر بگو،
بگو که هنوز امید در دلهاشان سبز است...
و خبر طلوع خورشید را بر لبانت جاری ساز...
آری بگو
که سخت محتاج خبر های خوب هستیم...
#عاطفه_روستا
https://t.me/kellidd
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بیغرامت
گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه
گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت
گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری
گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت
گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر
گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن
گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت
گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا
گفتا که زهد چهبود گفتم ره سلامت
گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت
خامُش که گر بگویم من نکتههای او را
از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
#مولانا
https://t.me/kellidd
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بیغرامت
گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه
گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت
گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری
گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت
گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر
گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن
گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت
گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا
گفتا که زهد چهبود گفتم ره سلامت
گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت
خامُش که گر بگویم من نکتههای او را
از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
#مولانا
https://t.me/kellidd
ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﺮ
ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ.
ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ. ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ. ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ
ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﻰ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:
ﺍﻯ ﻗﺎﺿﻰ، ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻭﺻﻴﺘﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺫمّۀ ﻣﻦ
ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ.
ﻗﺎﺿﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻭﺻﻴﺖ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺳﮓ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺕ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤۀ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻭﺻﻴﺖ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺁنها ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺪﻫﻢ؟ ﺳﮓ ﺑﻪ ﺧﺎنۀ ﺷﻤﺎ
ﻛﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ. ﺍینک گلّۀ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ
ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ.
ﻗﺎﺿﻰ ﺑﺎ ﺗﺎﺛّﺮ ﻭ ﺗﺎﺳُّﻒ ﮔﻔﺖ:
ﻋﻠّﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﮓ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻭﺻﻴﺖ ﻧﻜﺮﺩ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺎﺕ
ﺍُﺧﺮﻭﻯ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﻨّﺖ ﻧﻬﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮو، ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻭﺻﺎﻳﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ
ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎ بدان ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ....
#عبیدزاکانی
https://t.me/kellidd
ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ.
ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ. ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ. ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ
ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﻰ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:
ﺍﻯ ﻗﺎﺿﻰ، ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻭﺻﻴﺘﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺫمّۀ ﻣﻦ
ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ.
ﻗﺎﺿﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻭﺻﻴﺖ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺳﮓ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺕ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤۀ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻭﺻﻴﺖ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺁنها ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺪﻫﻢ؟ ﺳﮓ ﺑﻪ ﺧﺎنۀ ﺷﻤﺎ
ﻛﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ. ﺍینک گلّۀ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ
ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ.
ﻗﺎﺿﻰ ﺑﺎ ﺗﺎﺛّﺮ ﻭ ﺗﺎﺳُّﻒ ﮔﻔﺖ:
ﻋﻠّﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﮓ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻭﺻﻴﺖ ﻧﻜﺮﺩ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺎﺕ
ﺍُﺧﺮﻭﻯ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﻨّﺖ ﻧﻬﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮو، ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻭﺻﺎﻳﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ
ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎ بدان ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ....
#عبیدزاکانی
https://t.me/kellidd
.
جمعه ها را باید قاب گرفت!
درست مثل همان عکس های قدیمی
و خاک گرفته ی روی دیوار...!
انگار جمعه ها؛
ماندگار ترین روزهای آفرینش اند...
تلخی ها و شیرینی هایش،
قاب می شود و می چسبد به دیوارِ
خانه ی دلت....
مثلِ لبخند های مادر بزرگ در آن
عکسِ قدیمی!
یا مثلِ گریه های من در آغوشِ مادر ؛
که با دیدنش در عکس های قدیمی،
همیشه لبخند می زنم..!
جمعه ها را باید عاشقانه گذراند؛
تا غروبش دلگیرت نکند...
#علیرضا_اسفندیاری
https://t.me/kellidd
جمعه ها را باید قاب گرفت!
درست مثل همان عکس های قدیمی
و خاک گرفته ی روی دیوار...!
انگار جمعه ها؛
ماندگار ترین روزهای آفرینش اند...
تلخی ها و شیرینی هایش،
قاب می شود و می چسبد به دیوارِ
خانه ی دلت....
مثلِ لبخند های مادر بزرگ در آن
عکسِ قدیمی!
یا مثلِ گریه های من در آغوشِ مادر ؛
که با دیدنش در عکس های قدیمی،
همیشه لبخند می زنم..!
جمعه ها را باید عاشقانه گذراند؛
تا غروبش دلگیرت نکند...
#علیرضا_اسفندیاری
https://t.me/kellidd
👏1
راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زد
شعری بخوان که با او رَطلِ گران توان زد
بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن
گلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زد
قَدِّ خمیدهٔ ما سهلت نماید اما
بر چشمِ دشمنان تیر، از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرارِ عشقبازی
جامِ میِ مُغانه هم با مُغان توان زد
درویش را نباشد برگِ سرایِ سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
اهلِ نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داوِ اول بر نقدِ جان توان زد
گر دولتِ وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تَخَیُّل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعهٔ مراد است
چون جمع شد معانی گویِ بیان توان زد
شد رهزنِ سلامت زلفِ تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
#حافظ به حَقِّ قرآن کز شِید و زرق بازآی
باشد که گویِ عیشی در این جهان توان زد
https://t.me/kellidd
شعری بخوان که با او رَطلِ گران توان زد
بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن
گلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زد
قَدِّ خمیدهٔ ما سهلت نماید اما
بر چشمِ دشمنان تیر، از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرارِ عشقبازی
جامِ میِ مُغانه هم با مُغان توان زد
درویش را نباشد برگِ سرایِ سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
اهلِ نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داوِ اول بر نقدِ جان توان زد
گر دولتِ وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تَخَیُّل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعهٔ مراد است
چون جمع شد معانی گویِ بیان توان زد
شد رهزنِ سلامت زلفِ تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
#حافظ به حَقِّ قرآن کز شِید و زرق بازآی
باشد که گویِ عیشی در این جهان توان زد
https://t.me/kellidd
👏1
دیر فهمیدیم ، پسِ دیوار بالا رفته بود
با همان خشتِ نخستین، تا ثریا رفته بود
دیر فهمیدیم و معمارانِ مرموز از قدیم
چیده بودند آنچه بر پیشانیِ ما رفته بود
گاه می گویم به خود: اصلا کلاهِ جدِ من
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود
رسمِ پرهیز از جهان، ای کاش بر می داشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود
من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود
دور تا دورش همه خشکیست، این تنها خزر
راه اگر می داشت، ازاینجا به دریا رفته بود
حسین جنتی
https://t.me/kellidd
با همان خشتِ نخستین، تا ثریا رفته بود
دیر فهمیدیم و معمارانِ مرموز از قدیم
چیده بودند آنچه بر پیشانیِ ما رفته بود
گاه می گویم به خود: اصلا کلاهِ جدِ من
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود
رسمِ پرهیز از جهان، ای کاش بر می داشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود
من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود
دور تا دورش همه خشکیست، این تنها خزر
راه اگر می داشت، ازاینجا به دریا رفته بود
حسین جنتی
https://t.me/kellidd
👏1
معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستان هایی که مردم از تو می گویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گل های بهاری مانده است
ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟
فاضل نظری
https://t.me/kellidd
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستان هایی که مردم از تو می گویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گل های بهاری مانده است
ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟
فاضل نظری
https://t.me/kellidd
👏1
زنها...
گاهی عاشقانه هایشان را دم می کنند
و می شود همان چای خوشرنگ
با عطر هل و دارچین
که کنار حبه قندی
از عشق چقدر می چسبد
گاهی دلدادگی هایشان را
هر شب همراه با عطر مریم
در خانه می پاشند
و هر صبح با تک بوسه ای
دلت را نشانه می روند
زنها گاهی دوستت دارمهایشان را
زیر باران با تو بی چتر قدم می زنند
و گاهی ناگهان سکوت می کنند!
و تو باید آنقدر مرد باشی
که سکوت را در
عمقِ چشمانشان معنا کنی
#سارا_قبادی
https://t.me/kellidd
گاهی عاشقانه هایشان را دم می کنند
و می شود همان چای خوشرنگ
با عطر هل و دارچین
که کنار حبه قندی
از عشق چقدر می چسبد
گاهی دلدادگی هایشان را
هر شب همراه با عطر مریم
در خانه می پاشند
و هر صبح با تک بوسه ای
دلت را نشانه می روند
زنها گاهی دوستت دارمهایشان را
زیر باران با تو بی چتر قدم می زنند
و گاهی ناگهان سکوت می کنند!
و تو باید آنقدر مرد باشی
که سکوت را در
عمقِ چشمانشان معنا کنی
#سارا_قبادی
https://t.me/kellidd
🤩1
باد دستش را میانِ مویِ یارم میکشد
شعلهیِ غیرت به جانِ بیقرارم میکشد
شانه بر موجِ حریرِ گیسوانش میزند
زهرِ تلخی بر دلِ امیدوارم میکشد
او رها میگردد اندر زلفِ شبرنگش، ولی
حسرتش آتش به قلبِ داغدارم میکشد
عطرِ او را میبرد تا قلهیِ آفاق و بعد
خنجری بر استخوانِ نوبهارم میکشد
خوش به حالِ باد، میبوسد رخِ زیبایِ «تو»
حسرتی کز دوریات آخر به دارم میکشد
#جلیل_میاحی
https://t.me/kellidd
شعلهیِ غیرت به جانِ بیقرارم میکشد
شانه بر موجِ حریرِ گیسوانش میزند
زهرِ تلخی بر دلِ امیدوارم میکشد
او رها میگردد اندر زلفِ شبرنگش، ولی
حسرتش آتش به قلبِ داغدارم میکشد
عطرِ او را میبرد تا قلهیِ آفاق و بعد
خنجری بر استخوانِ نوبهارم میکشد
خوش به حالِ باد، میبوسد رخِ زیبایِ «تو»
حسرتی کز دوریات آخر به دارم میکشد
#جلیل_میاحی
https://t.me/kellidd
پشت هم شعر نوشتم که بخوانی، خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟
.
آرزو داشتم این بار... به تو تکیه کنم
پیشِ من باشی و بر شانه ی تو گریه کنم
.
پیش من باشی و جز تو، به جهنم برود
اصلا از حافظه ام عالم و آدم برود
.
آمدم از نفَست کام بگیرم اما...
لحظه ای با لبت آرام بگیرم اما...
.
جای اسمت به سه تا نقطه رسیدم ای وای
در جهانم اثری از تو ندیدم ، ای وای
#پویاجمشیدی
https://t.me/kellidd
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟
.
آرزو داشتم این بار... به تو تکیه کنم
پیشِ من باشی و بر شانه ی تو گریه کنم
.
پیش من باشی و جز تو، به جهنم برود
اصلا از حافظه ام عالم و آدم برود
.
آمدم از نفَست کام بگیرم اما...
لحظه ای با لبت آرام بگیرم اما...
.
جای اسمت به سه تا نقطه رسیدم ای وای
در جهانم اثری از تو ندیدم ، ای وای
#پویاجمشیدی
https://t.me/kellidd
👏1
آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را
اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را
آشناییهای آن بیگانه پرور بین، که من
میخورم در آشنایی حسرت بیگانه را
چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست
واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را
گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست
الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را
کاش میآمد شبی آن شمع در کاشانهام
تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را
نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست
شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را
تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
در اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید
جوهری داند بهای گوهر یکدانه را
بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست
زان #فروغی دوست دارد گردش پیمانه را
https://t.me/kellidd
اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را
آشناییهای آن بیگانه پرور بین، که من
میخورم در آشنایی حسرت بیگانه را
چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست
واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را
گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست
الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را
کاش میآمد شبی آن شمع در کاشانهام
تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را
نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست
شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را
تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
در اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید
جوهری داند بهای گوهر یکدانه را
بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست
زان #فروغی دوست دارد گردش پیمانه را
https://t.me/kellidd
👌1