کلید 🔑
79 subscribers
6.3K photos
1.83K videos
7 files
2.19K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
یخ زمانه ندارد، خیال آب شدن
مگر هوا برود رو به آفتاب شدن

کجاست غیرت خورشید، تا فرا گیرد
جمود فصل زمین را تب مذاب شدن

چقدر شوق و شتاب و شکیب می خواهد
گذر ز هر گره ی تاک، تا شراب شدن

هزار پویش ریشه است تا تبسم گل
هزار کوشش واژه است تا کتاب شدن

دریغ و درد که جایی نمی شود آباد
مگر به خاطر فرسودن و خراب شدن

هدف ز پرورش خوشه های گندم چیست؟
خوراک روز و شبِ چرخ آسیاب شدن

که گفته ابر نشیند به مسند خورشید
سراب، آینه بندد برای آب شدن

ز بیم پرده دریهاست، پرده پوشی ها
و گرنه مرگ تجلی است، در حجاب شدن

خوشا ز خویش پریدن، رها شدن ز مدار
به سینه سار فلک، نیزه ی شهاب شدن

بهمن.رافعی

https://t.me/kellidd
از پا درآوردند ما را، پر درآوردیم
خنجر کشیدند و کماکان ما سر آوردیم

در آستین هربار ماری در کمین دیدیم،
چیزی نگفتیم و دمار از خود درآوردیم

ننگ است اگر با خون دل از درد بنویسیم
دامان سرخ از لکه‌های جوهر آوردیم

هرگز نفهمیدند بذری از درون سبزیم
"تا دفنمان کردند، از نو سر برآوردیم"

حتی اگر در خشکسالی‌ها رها ماندیم
از خاک مرده همچنان بار و بر آوردیم

خاکستریم و آتشی در خود نهان داریم
بادی وزید و شعله‌های دیگر آوردیم

بر جان هرچه خار و خس آتش زدیم، اما
بر شاخه‌ی خشکیده هم برگ تر آوردیم

#مریم_آرام

https://t.me/kellidd
🔥1
چگونه باغ ِ تو باور کند بهاران را ؟
که سال ها نچشیده است ، طعم باران را

گمان مبر که چراغان کنند ، دیگر بار
شکفته ها تن عریان شاخساران را

و یا ز روی چمن بسترد دو باره نسیم
غبار خستگی روز و روزگاران را

درخت های کهن ساقه ، ساقه دار شوند
به دار کرده بر اینان تن هزاران را

غبار مرگ به رگ های باغ خشکانید
زلال ِ جاری ِ آواز ِ جویباران را

نگاه کن گل من ! باغبان ِ باغت را
و شانه هایش آن رُستگاه ماران را

گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی
چگونه می بری از یاد داغ ِ یاران را ؟

درخت ِ کوچک من ! ای درخت ِ کوچک من !
صبور باش و فراموش کن بهاران را

به خیره گوش مخوابان ، از این سوی دیوار
صلای سُمّ سمندان ِ شهسواران را

سوار ِ سبز ِ تو هرگز نخواهد آمد ، آه !
به خیره خیره مبر رنج انتظاران را !

حسین منزوی

https://t.me/kellidd
تمام زندگی‌ات را نفس بکش با من
عمیق ، از ته دنیا نفس بکش با من

هوا همیشه پر است از جنون و از غوغا
سکوت ثانیه‌ها را نفس بکش با من

من آیه‌های جهان را نخوانده می‌دانم
برای دیدن فردا نفس بکش با من

تمام پیکرم از آفتاب لبریز است
جهان که یخ زده، حالا نفس بکش با من

پری شدم که تو تا شهر قصه‌ها بروی
تو هم به شیوه‌ی دریا نفس بکش با من

شایسته ابراهیمی



https://t.me/kellidd
.

هر چقدر هم که دور باشم
دور باشی
یادت با من است
این همه کوه
این همه دره
خیالت را از من نگرفت
تنها
دلتنگترم کرده
و بس
برایم بنویس
چند خطی شعر
دل نوشته
اصلا بگو دلتنگمی ...
تا عاشقانه ترین ها را بنویسم
من پیغمبری هستم
که معجزه ام
شعرهای عاشقانه است
من پیغمبری هستم
که به چشمان تو ایمان آورده ام...!!!



#مجتبی_رمضانی

https://t.me/kellidd
گرت خویش دشمن شود دوستدار
ز تلبیسش ایمن مشو زینهار

که گردد درونش به کین تو ریش
چو یاد آیدش مهر پیوند خویش

بد اندیش را لفظ شیرین مبین
که ممکن بود زهر در انگبین

کسی جان از آسیب دشمن ببرد
که مر دوستان را به دشمن شمرد

نگه دارد آن شوخ در کیسه در
که بیند همه خلق را کیسه بر

سپاهی که عاصی شود در امیر
ورا تا توانی به خدمت مگیر

ندانست سالار خود را سپاس
تو را هم ندارد، ز غدرش هراس

به سوگند و عهد استوارش مدار
نگهبان پنهان بر او بر گمار

نو آموز را ریسمان کن دراز
نه بگسل که دیگر نبینیش باز

چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار
گرفتی، به زندانیانش سپار

که بندی چو دندان به خون در برد
ز حلقوم بیدادگر خون خورد

چو بر کندی از دست دشمن دیار
رعیت به سامان تر از وی بدار

که گر باز کوبد در کارزار
بر آرند عام از دماغش دمار

وگر شهریان را رسانی گزند
در شهر بر روی دشمن مبند

مگو دشمن تیغ زن بر در است
که انباز دشمن به شهر اندر است

#بوستان
#سعدی


https://t.me/kellidd
Forwarded from کلید 🔑
Golhayeh Ghorbat 2
Moein
🍷

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم


من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

#خیام

https://t.me/kellidd
آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلنداي سعادت برساند.

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند .

آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ي آب است ولي تشنه بماند !

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خويش به مقصد برساند !!

آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند !!

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند !!

آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حيف است چنين جانوري زنده بماند!!!

#مولانا

https://t.me/kellidd
👏1
🌞

آخرش روزی،
بهار خنده هامان میرسد

پس بیا با عشق،
فصل بغضمان را رد کنیم...!

#قیصر_امین_پور

درود ... صبحتان بخیر

افکارتون سبز
دلتون امیدوار
خورشید نگاهتان
از عشق و محبت لبریز
روزتان سرشار از حس خوب 🙏☺️


https://t.me/kellidd
یادِ من‌کُن، یاد من زهر هَلاهل نیست
چشم‌هایم قاصد مهر‌است، قاتل نیست

خاطرت باشد که بر‌ما روزگاری رفت
نازنین! آرام، این‌دل دیگر آن‌دل نیست ....

آه! این‌اندوه مثل کوه می‌ماند
کوه‌کندن، مثل کندن از‌تو مشکل‌نیست ...

گفته بودم شوق درآغوش می‌میرد ....
مقصدِ یک موج بازیگوش، ساحل‌نیست ...

گفته‌بودم عشق یعنی رنج، یادم‌رفت ....
هم کلامِ آدم دیوانه عاقل‌نیست

می نشینم سر به‌رویِ شانه‌ام بگذار
مرد، بی غم، زن بدون گریه کامل‌نیست ....

#مهدی_فرجی

https://t.me/kellidd
از این زمانه به جز غم، به جز فریب ندیدم
که بسته بود به رویم به هر دری که رسیدم

مرا نه صبح سپیدی، مرا نه چشم امیدی
به غیر یاس و پلیدی، نه دیدم و نه شنیدم

خزیده ام به کناری، خوشم به شور سه تاری
بزن! که داده نگاری به تار و مار نویدم

چه دوستان دو رنگی، نه رومی اند و نه زنگی
چه جام های شرنگی کز این و آن نچشیدم

منم که خسته ترینم، غریب و گوشه نشینم
نشسته غم به کمینم، نه ماندم و نه رمیدم

مرا نمانده مجالی، چه عشق رو به زوالی!
از عاشقان خیالی، همیشه دست کشیدم

چه روزگار غریبی، عجب فراز و نشیبی
نفس نمانده، طبیبی کجاست؟ من که بریدم...!

#مریم_آرام

https://t.me/kellidd
زیر بمب هراس و حبس ونفس
مانده ام در خیال تو به قفس

دوری ات همچو جنگ چل روزه
بوسه هایت شروع آتش بس

من وتو بی مذاکره عاشق
من وتو در محاصره به هوس

نکند باز موشکی بخورد
پای گلپونه های رود ارس

نکند جنگ عشق را ببرد
مثل طوفان سخت شهرطبس

شب من بی تو دود مهرآباد
روزهایم شماره های نفس

پشت چسبی که روی شیشه زدم
در پیامک به هرکجا به هرکس

ردی از عشق جا مانده
ردی از تو همین برایم بس

#ساعد_هدایتی

https://t.me/kellidd
نگهت شعر و تداعی گر کندوی عسل
دولبت قند و نمایانگر قانون غزل

یاد تو دردل ما بس شده تکرار ولی
لهجه ی چشم تو قانون فرامرز و ملل

اسم تو گشته کنون وردِ زبانهای همه
سخنت دردهن خلق شده بیت و مثل

باز تقدیم تو کردم سبدی غنچه ی رُز
نرگس مست تو خنیاگر آغوش وبغل

طعم لبخندتو رامشگر ارباب هنر
لحن خندیدنت آن حادثه ی ‌خوب غزل

مثل نجوای نخستین سخن معشوقی
بوی گل میدهی و عطر خوش از روز ازل

صورتت چهره مهتاب‌ و نهانخانه مهر
طعنه زد ماه تو بر هاله ی اطراف زُحل

باز بر یکشبِ مهمان شدنت دعوا شد
باز با روی توشدگرم شب بحث و جدل

شهره ی روز تویی مثل شب زلزله خیز
شهرقلبی که گذر کرده ازآن بیمِ گُسل

کاری از فعلِ " ترا، دوست..." مگر هست بگو
ورنه فریاد زنم : "حیِّ علی خیر عمل" ...

ایرج رستمی

https://t.me/kellidd
بانو! چقدر ساده، چه گيرا نگاهتان
می‌چرخد آسمان و زمين دور ماهتان

گيسويتان شبيه من و روز و حال من
می‌آيد اين چه خوب به چشم سياهتان

سرباز، دل ندارد و بی‌بی خجالتی‌ست
لطفا سفارشی بشود پيش شاهتان

دستان من به دست شما، اين گناه نيست
اما نترس، پایِ دل من گناهتان

يكبار – اشتباه- " عزيزم" صدا زديد
عمری‌ست دلخوشم به همين اشتباهتان...

سیدمهدی موسوی

https://t.me/kellidd
بخوان
نامم را به تکرار
و صدایم کن
آهسته و عمیق
رسوخ کن در استخوان‌هایم

می‌خواهمت
شبیه تشنه‌ای در توهم سراب

شبیه نفس‌های بریده‌ی دونده‌ای نرسیده

شبیه حرف‌های به لب ماسیده
از فهم لهجه‌ی گوش‌ها

و شبیه منتظری رفته از نیامدن‌‌ها

من از کدام هزاره‌ی عشق برگشته‌ام؟
که نیمی از من
چون روی دیگر ماه
همیشه پنهان است
و تو آن‌جا جاودانه
بر سرزمین خیالم می‌تابی!؟

#مریم_امینی

https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو بی خود می کنی یک لحظه از جانم جدا باشی
تو مجبوری! به این دیوانه باید مبتلا باشی

تو باید خانه ات محدوده ی آغوش من باشد
حرام دیگران هستی، به من باید روا باشی!

برای درک بهتر گاه گاهی رو به آئینه
تماشا کن خودت را با جنونم آشنا باشی

مرا قانع نخواهد کرد حتی کل آغوشت
مرا باید بپوشی، با تنم در تنگنا باشی

اگر مستی فراتر رفت از حدش، پشیمانیست
کمی از خوبی ات کم کن به قدر اکتفا باشی

بیا دیوانگی کن این جهان دیوانه کم دارد
برایت پهن کردم چشم را، ای کاش پا باشی

میان جانمی ، می فهممت با استخوان هایم
تو بی خود می کنی یک لحظه از جانم جدا باشی

#علی_صفری

https://t.me/kellidd
وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود،
وقتی دروغ داورِ هر ماجرا شود،

وقتی هوا، هوای تنفّس، هوای زیست
سرپوشِ مرگ بر سرِ صدها صدا شود،

وقتی در انتظارِ یکی پاره‌ استخوان
هنگامه‌ای ز جنبشِ دُم‌ها به پا شود،

وقتی به بوی سفرهٔ همسایه، مغز و عقل
بی‌اختیار معده شود، اشتها شود،

وقتی که سوسمارصفت، پیشِ آفتاب‌
یک رنگ، رنگ‌ها شود و رنگ‌ها شود،

وقتی که دامنِ شرف و نطفه‌گیرِ شرم
رجاله‌خیز گردد و پتیاره‌زا شود،

بگذار در بزرگیِ این منجلابِ یأس
دنیای من به کوچکیِ انزوا شود!

سیمین بهبهانی

https://t.me/kellidd
با خلق آشتی کن و با خود به جنگ باش
فیروز جنگِ معرکهٔ نام و ننگ باش

انجام بت‌پرست بود به ز خودپرست
در قید خود مباش و به قید فرنگ باش

خلق وسیع و رزق به یک کس نمی‌دهند
خلق وسیع داری، گو رزق تنگ باش

چون ماهی‌ات مباد ز نرمی فرو برند
در کام خلق، ارهٔ پشت نهنگ باش

بر صلح و جنگ اهلِ جهان اعتماد نیست
چون صلح می‌کنند مهیّای جنگ باش

از چشمه‌سار تیغ بشو دست و روی خویش
در آفتاب زرد خزان لاله‌رنگ باش

گر پشت پا به عالم صورت نمی‌زنی
تا حشر در شکنجهٔ این کفش تنگ باش

#صائب هزار بار ترا بیش گفته‌ام
با خلق صلح کل کن و با خود به جنگ باش


https://t.me/kellidd
شاپرک
ای مسافر دیرینه این دیار
مدت ها بود که باد
عطر خیالت را با خود به همراه نداشت...

حرفی بزن
در روحم نجوایی بخوان
و از خبر های خوب سخن بگو...
بگو که شاهد پرواز پرستو ها به سوی سر زمین ما بودی...

از حال مردم شهر بگو،
بگو که هنوز امید در دلهاشان سبز است...
و خبر طلوع خورشید را بر لبانت جاری ساز...

آری بگو
که سخت محتاج خبر های خوب هستیم...



#عاطفه_روستا

https://t.me/kellidd
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت

گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت

دعوی عشق کردم سوگند‌ها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت

گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت

گفتا گواه جرحست تردامن‌ست چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بی‌غرامت

گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه
گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت

گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری
گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت

گفتا کجاست خوش‌تر گفتم که قصر قیصر
گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت

گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن
گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت

گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا
گفتا که زهد چه‌بود گفتم ره سلامت

گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت

خامُش که گر بگویم من نکته‌های او را
از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت

#مولانا

https://t.me/kellidd
ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﺮ
ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ.
ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ. ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ. ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ
ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﻰ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:
ﺍﻯ ﻗﺎﺿﻰ، ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻭﺻﻴﺘﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺫمّۀ ﻣﻦ
ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ.
ﻗﺎﺿﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻭﺻﻴﺖ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺳﮓ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺕ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤۀ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻭﺻﻴﺖ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺁن‌ها ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺪﻫﻢ؟ ﺳﮓ ﺑﻪ ﺧﺎنۀ ﺷﻤﺎ
ﻛﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ. ﺍینک گلّۀ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ
ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ.
ﻗﺎﺿﻰ ﺑﺎ ﺗﺎﺛّﺮ ﻭ ﺗﺎﺳُّﻒ ﮔﻔﺖ:
ﻋﻠّﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﮓ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻭﺻﻴﺖ ﻧﻜﺮﺩ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺎﺕ
ﺍُﺧﺮﻭﻯ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﻨّﺖ ﻧﻬﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮو، ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻭﺻﺎﻳﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ
ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎ بدان ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ....


#عبیدزاکانی

https://t.me/kellidd