سنگ مزن بر طرف کارگه شیشهگری
زخم مزن بر جگر خستهٔ خستهجگری
بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین
زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری
باز رهان جمله اسیران جفا را جز من
تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری
هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم
نی به وفا نی به جفا بیتو مبادم سفری
چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی
چشم بزِ کشته بوَد تیره و خیرهنگری
پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی
کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری
چند بگفتم که خوشم هیچ سفر مینروم
این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری
لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم
بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری
چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی
باز بیایی به وطن باخبری پرهنری
گفتم ای جان خبر بیتو خبر را چه کنم؟
بهر خبر خود که رود از تو مگر بیخبری
چون ز کفت باده کشم بیخبر و مست و خوشم
بیخطر و خوف کسی بیشر و شور بشری
گفت به گوشم سخنان چون سخن راهزنان
برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیرهسری
قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی
گر ننماید کرمش این شب ما را سحری
#مولانا
https://t.me/kellidd
زخم مزن بر جگر خستهٔ خستهجگری
بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین
زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری
باز رهان جمله اسیران جفا را جز من
تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری
هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم
نی به وفا نی به جفا بیتو مبادم سفری
چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی
چشم بزِ کشته بوَد تیره و خیرهنگری
پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی
کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری
چند بگفتم که خوشم هیچ سفر مینروم
این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری
لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم
بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری
چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی
باز بیایی به وطن باخبری پرهنری
گفتم ای جان خبر بیتو خبر را چه کنم؟
بهر خبر خود که رود از تو مگر بیخبری
چون ز کفت باده کشم بیخبر و مست و خوشم
بیخطر و خوف کسی بیشر و شور بشری
گفت به گوشم سخنان چون سخن راهزنان
برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیرهسری
قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی
گر ننماید کرمش این شب ما را سحری
#مولانا
https://t.me/kellidd
😍1
🌼
ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﭘﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺍﺩﺏ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝِ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﺸﻮﯾﻢ👌
#ﺻﺎﺋﺐ_ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ
درود ، صبحتان بخیر
چشمانتون روشن
دل هاتون امیدوار
دستانتون بخشنده
پاهاتون محکم و استوار
قلب هاتون تپنده و مهربان
روزی تون فراوان و پر برکت باد
🌞
https://t.me/kellidd
ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﭘﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺍﺩﺏ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝِ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﺸﻮﯾﻢ👌
#ﺻﺎﺋﺐ_ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ
درود ، صبحتان بخیر
چشمانتون روشن
دل هاتون امیدوار
دستانتون بخشنده
پاهاتون محکم و استوار
قلب هاتون تپنده و مهربان
روزی تون فراوان و پر برکت باد
🌞
https://t.me/kellidd
دیدارت سکوت است
آبشار پرندگانى که راهِ سپیده را میجویند
لیوانى عسل
در کفِ ناخدایى خسته که بوى نهنگ میدهد
چایى دم کشیده
درست لحظهاى که از تمام دغدغهها فارغ میشوى ؛
دیدار تو کشتزارِ نور است..
#شمس_لنگرودی
https://t.me/kellidd
آبشار پرندگانى که راهِ سپیده را میجویند
لیوانى عسل
در کفِ ناخدایى خسته که بوى نهنگ میدهد
چایى دم کشیده
درست لحظهاى که از تمام دغدغهها فارغ میشوى ؛
دیدار تو کشتزارِ نور است..
#شمس_لنگرودی
https://t.me/kellidd
آتشـــین از هــوای سیـگارم
بیــقـــرار و تبــاه میــبــــارم
صبــح فردا ،ببیـن که بر دارم
"حیف با اینکـه دوستت دارم
سهم دستانم از تو پرهیز است..."
یک دوراهــی بــرای دین یعـنی ...
سیب و اخراج و این زمین یعنی.
نالـــه هایی فــــرا حزین یعنی...
'قسمــتم نیـــستی و ایـن یعنی
زندگی واقعا غم انگیز است...
میـروم تا به خود بفهــمانم
مــــاجرا ى تــورا نمــیــدانم
خنــده هـایت کـنار جانــانم
تیشه میزد به ریشه ى جانم
خنجرت ای رفیق من،تیز است...
گریه میکــردم و نفهمیدی
از دل مادرم ،نترسیــــدی؟
مرگ من را مگر نمیدیدی؟
با من بی سلاح...جنگیدی
ارتشت بی مثال،تجهیز است...
ساده از مـن دروغ میــسازی
من شدم یک وسیله ى بازی
روی من ، بــی دریغ میتــازی
مـثــل دوران ارتـــش نـــازی
حمله ام از فرار لبریز است...
#سیدامین_موسوی
https://t.me/kellidd
بیــقـــرار و تبــاه میــبــــارم
صبــح فردا ،ببیـن که بر دارم
"حیف با اینکـه دوستت دارم
سهم دستانم از تو پرهیز است..."
یک دوراهــی بــرای دین یعـنی ...
سیب و اخراج و این زمین یعنی.
نالـــه هایی فــــرا حزین یعنی...
'قسمــتم نیـــستی و ایـن یعنی
زندگی واقعا غم انگیز است...
میـروم تا به خود بفهــمانم
مــــاجرا ى تــورا نمــیــدانم
خنــده هـایت کـنار جانــانم
تیشه میزد به ریشه ى جانم
خنجرت ای رفیق من،تیز است...
گریه میکــردم و نفهمیدی
از دل مادرم ،نترسیــــدی؟
مرگ من را مگر نمیدیدی؟
با من بی سلاح...جنگیدی
ارتشت بی مثال،تجهیز است...
ساده از مـن دروغ میــسازی
من شدم یک وسیله ى بازی
روی من ، بــی دریغ میتــازی
مـثــل دوران ارتـــش نـــازی
حمله ام از فرار لبریز است...
#سیدامین_موسوی
https://t.me/kellidd
مثل رعدی ناگهان غرید و رفت
از شب غمگین من کوچید و رفت
فصل رویش با دلم بیگانه شد
لالههای سرخ من را چید و رفت
نور مهتابی شد و با یک سکوت
بر فراز خانهام تابید و رفت
خواب راحت را چرا از من ربود
من نفهمیدم چرا رنجید و رفت
آمدم باور کنم احساس را
ناگهان بر عشق من خندید و رفت
بعد او دنیای من بارانی است
نوبهارم در خزان خشکید و رفت
#صدیقه_موسوی
https://t.me/kellidd
از شب غمگین من کوچید و رفت
فصل رویش با دلم بیگانه شد
لالههای سرخ من را چید و رفت
نور مهتابی شد و با یک سکوت
بر فراز خانهام تابید و رفت
خواب راحت را چرا از من ربود
من نفهمیدم چرا رنجید و رفت
آمدم باور کنم احساس را
ناگهان بر عشق من خندید و رفت
بعد او دنیای من بارانی است
نوبهارم در خزان خشکید و رفت
#صدیقه_موسوی
https://t.me/kellidd
عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی
یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی
آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزار
همچو من معشوقه یک ره آزمودی کاشکی
نغنویدم زان خیالش را نمیبینم به خواب
دیدهٔ گریان من یک شب غنودی کاشکی
از چه ننماید به من دیدار خویش آن دلفروز
راضیم راضی چنان روی ار نمودی کاشکی
هر زمان گویم ز داغ عشق و تیمار فراق
دل ربود از من نگارم جان ربودی کاشکی
نالههای زار من شاید که گر کس نشنود
لابههای زار من یک شب شنودی کاشکی
#سعدی از جان میخورد سوگند و میگوید به دل
وعدههایش را وفا باری نمودی کاشکی
https://t.me/kellidd
یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی
آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزار
همچو من معشوقه یک ره آزمودی کاشکی
نغنویدم زان خیالش را نمیبینم به خواب
دیدهٔ گریان من یک شب غنودی کاشکی
از چه ننماید به من دیدار خویش آن دلفروز
راضیم راضی چنان روی ار نمودی کاشکی
هر زمان گویم ز داغ عشق و تیمار فراق
دل ربود از من نگارم جان ربودی کاشکی
نالههای زار من شاید که گر کس نشنود
لابههای زار من یک شب شنودی کاشکی
#سعدی از جان میخورد سوگند و میگوید به دل
وعدههایش را وفا باری نمودی کاشکی
https://t.me/kellidd
هیچکس دوستت نیست، هیچکس دشمنت هم نیست! اما هر انسانی معلم توست.
اون کسی که تحقیرت میکنه، بهت غرور می آموزه، اونکه به تو خیانت میکنه بهت قدرت می آموزه. آتشی که تورو میسوزونه، همون آتشیه که تورو میسازه.
انسان توی درد و سختی مقاوم میشه نه در آرامش.
#فریدریش_نیچه
https://t.me/kellidd
اون کسی که تحقیرت میکنه، بهت غرور می آموزه، اونکه به تو خیانت میکنه بهت قدرت می آموزه. آتشی که تورو میسوزونه، همون آتشیه که تورو میسازه.
انسان توی درد و سختی مقاوم میشه نه در آرامش.
#فریدریش_نیچه
https://t.me/kellidd
👌1
بین «من» تا«من» اگر فاصله ها افتاده...
گِله از دور شدنهای مکرّر دارم!
«من» اگر پیدا بود...
«من» اگر با من بود...
سالها پیش به آغوش خدا میرفتم
من خودم را روزی...پسِ بازار بلوغ...
وسط همهمه ی فرداها...بی خبر گم کردم!
آنقَدَر محوِ تماشا بودم...که نجُستم او را
وَ نگفتم او را...
که مواظب باشد«منِ» بی فکر در این وسوسه ها گم نشود
من پیِ حادثه ی شوم نگاهی رفتم
کودکم سخت مرا می پایید
وَ تمنا می کرد...بیا برگردیم
بر نگشتم...رفتم!
عاقبت دست به دامانم شد
لحظه ای گوش ندادم...همچنان می رفتم
کودکم باز لجاجت می کرد
مدتی بود عذابم می داد...سرزنش های نگاه پاکش
بردمش دور تر از حادثه ها...
بستمش با زنجیر
کودکم زار گریست
نارفیقانه رهایش کردم
پا به پای هوسم دور شدم
آنقَدَرغرق شدم...آنقَدَر دور شدم...
که دگر ناله ی او را نَشَنیدم حتی...!
و چنین شد که به تاوان بلوغم دادم...
همه ی خوبیها
همه ی پاکی ها
همه ی ارزش ها
گم شدم کم کَمَک از حال خودم
رفتم از دست خودم
وَ نگویید کجاها رفتم
وَنپرسید کجاها رفتم
روزها از پیِ هم رفت
منِ آواره از این شهر به آن شهر
از این کوچه به آن کوچه
پیِ تفریحی ...که کمی شاد شوم!
دل من شاد نشد!
پاکی ام مفت به تاراج هوس رفت!
کَس و ناکس به دلم چنگ زدند
به دلم زخم زدند
به دَرَم سنگ زدند
من از این مردم آلوده ندیدم خیری
روزهایی که فنا شد به خیالی باطل
لحظه هایی که گریخت...
از پیِ هیچ...!
وَ من آلوده تر از کِرم به خود لولیدم
به خود پیچیدم
وَ به آن قصر خیالی...نرسیدم هرگز!
سالها باز گذشت...وَ من از هیچ خبردار نبودم
نه پَرِ مضطربِ گنجشکی...زیر باران بهار
نه شتاب رودی...پسِ سنگینی کوه
نه شکوفاییِ یک غنچه ی گُل
نه سکوتِ برکه
نه هیاهوی شَفَق
نه نگاهی که مرا رام کند
نه خیالی که مرا شاد کند
روزها دور خودم چرخیدم...وَ زمان باز گذشت
ذهن من خالی شد
بغض من جاری شد
وَ پس از مدتها..به خودم فرصت بودن دادم
یادم آمد که چه بودم!
پیِ یک پروانه...تا خدا میرفتم
می زدم پای بر آب
می شدم خیسِ طراوت
می سرودم باران...می نوشتم لبخند
کودکم وای...کجا رفت؟؟!!
کجا خُفت؟؟!
چه آمد به سرش؟!
من به خود بد کردم
«منِ» دیروز رها بود...اسیرش کردم
به خودم برگشتم
به سر آغاز حضور
خط زدم خستگی ام
پاره کردم اگر و شاید و اما ی دروغ!
پیِ آن کودک معصوم،شتابان رفتم
پشت آلودگی و شرم و خطا...
با هزاران تقصیر...
کودکم را دیدم!
چه غریبانه و معصوم نگاهم می کرد
وَ سکوتش چه مرا می آزرد!
از حضورم ترسید
از نگاهم لرزید
به گمانم نَشِناخت
مدتی باز نگاهش کردم...
ناگهان زار گریست
به خودش می پیچید
او مرا باز شناخت!!!
دردِ دل داشت نگاهش با من
با نگاهش می گفت:
تو چه کردی با خود؟!
تو چه کردی با من؟!
#محمد_رضا_نظری
https://t.me/kellidd
گِله از دور شدنهای مکرّر دارم!
«من» اگر پیدا بود...
«من» اگر با من بود...
سالها پیش به آغوش خدا میرفتم
من خودم را روزی...پسِ بازار بلوغ...
وسط همهمه ی فرداها...بی خبر گم کردم!
آنقَدَر محوِ تماشا بودم...که نجُستم او را
وَ نگفتم او را...
که مواظب باشد«منِ» بی فکر در این وسوسه ها گم نشود
من پیِ حادثه ی شوم نگاهی رفتم
کودکم سخت مرا می پایید
وَ تمنا می کرد...بیا برگردیم
بر نگشتم...رفتم!
عاقبت دست به دامانم شد
لحظه ای گوش ندادم...همچنان می رفتم
کودکم باز لجاجت می کرد
مدتی بود عذابم می داد...سرزنش های نگاه پاکش
بردمش دور تر از حادثه ها...
بستمش با زنجیر
کودکم زار گریست
نارفیقانه رهایش کردم
پا به پای هوسم دور شدم
آنقَدَرغرق شدم...آنقَدَر دور شدم...
که دگر ناله ی او را نَشَنیدم حتی...!
و چنین شد که به تاوان بلوغم دادم...
همه ی خوبیها
همه ی پاکی ها
همه ی ارزش ها
گم شدم کم کَمَک از حال خودم
رفتم از دست خودم
وَ نگویید کجاها رفتم
وَنپرسید کجاها رفتم
روزها از پیِ هم رفت
منِ آواره از این شهر به آن شهر
از این کوچه به آن کوچه
پیِ تفریحی ...که کمی شاد شوم!
دل من شاد نشد!
پاکی ام مفت به تاراج هوس رفت!
کَس و ناکس به دلم چنگ زدند
به دلم زخم زدند
به دَرَم سنگ زدند
من از این مردم آلوده ندیدم خیری
روزهایی که فنا شد به خیالی باطل
لحظه هایی که گریخت...
از پیِ هیچ...!
وَ من آلوده تر از کِرم به خود لولیدم
به خود پیچیدم
وَ به آن قصر خیالی...نرسیدم هرگز!
سالها باز گذشت...وَ من از هیچ خبردار نبودم
نه پَرِ مضطربِ گنجشکی...زیر باران بهار
نه شتاب رودی...پسِ سنگینی کوه
نه شکوفاییِ یک غنچه ی گُل
نه سکوتِ برکه
نه هیاهوی شَفَق
نه نگاهی که مرا رام کند
نه خیالی که مرا شاد کند
روزها دور خودم چرخیدم...وَ زمان باز گذشت
ذهن من خالی شد
بغض من جاری شد
وَ پس از مدتها..به خودم فرصت بودن دادم
یادم آمد که چه بودم!
پیِ یک پروانه...تا خدا میرفتم
می زدم پای بر آب
می شدم خیسِ طراوت
می سرودم باران...می نوشتم لبخند
کودکم وای...کجا رفت؟؟!!
کجا خُفت؟؟!
چه آمد به سرش؟!
من به خود بد کردم
«منِ» دیروز رها بود...اسیرش کردم
به خودم برگشتم
به سر آغاز حضور
خط زدم خستگی ام
پاره کردم اگر و شاید و اما ی دروغ!
پیِ آن کودک معصوم،شتابان رفتم
پشت آلودگی و شرم و خطا...
با هزاران تقصیر...
کودکم را دیدم!
چه غریبانه و معصوم نگاهم می کرد
وَ سکوتش چه مرا می آزرد!
از حضورم ترسید
از نگاهم لرزید
به گمانم نَشِناخت
مدتی باز نگاهش کردم...
ناگهان زار گریست
به خودش می پیچید
او مرا باز شناخت!!!
دردِ دل داشت نگاهش با من
با نگاهش می گفت:
تو چه کردی با خود؟!
تو چه کردی با من؟!
#محمد_رضا_نظری
https://t.me/kellidd
بعضی از سنگینترین بارهایی که روی دوشمون حمل میکنیم،
اشتباهات دیگران نیست،
بلکه اشتباهاتیه که هنوز خودمون بابتش خودمون و نبخشیدیم.
گاهی سالها از یک اتفاق گذشته…
اما هنوز هر بار که یادش میافتیم، انگار دوباره خودمون و محاکمه میکنیم.
شاید وقتش رسیده یک سؤال از خودت بپرسی:
«اگر بهترین دوستم همین اشتباه و کرده بود، با اون هم همینقدر سختگیر بودم؟»
امروز قرار نیست گذشته رو عوض کنیم…
فقط قراره یاد بگیریم مهربانتر به نسخهی قدیمی خودمون نگاه کنیم. ✨😊🤍
«نیلوفر رحمانزایی»
https://t.me/kellidd
اشتباهات دیگران نیست،
بلکه اشتباهاتیه که هنوز خودمون بابتش خودمون و نبخشیدیم.
گاهی سالها از یک اتفاق گذشته…
اما هنوز هر بار که یادش میافتیم، انگار دوباره خودمون و محاکمه میکنیم.
شاید وقتش رسیده یک سؤال از خودت بپرسی:
«اگر بهترین دوستم همین اشتباه و کرده بود، با اون هم همینقدر سختگیر بودم؟»
امروز قرار نیست گذشته رو عوض کنیم…
فقط قراره یاد بگیریم مهربانتر به نسخهی قدیمی خودمون نگاه کنیم. ✨😊🤍
«نیلوفر رحمانزایی»
https://t.me/kellidd
👏1👌1
برگها را تا خزان بر روی دوشِ باد برد
تازه فهمیدم که غم را میشود از یاد برد
باد و باران هم تبانی کردهاند این روزها
ناودان روی لبانش هرچه میافتاد برد
کوچه سرمست از ترنمهای یادت میشود
ظاهر اردیبهشتی را تب خرداد برد
زندگی زیبایی محض است باور میکنی
عشق را هم میتوان تا ناکجاآباد برد
دفترم را رو به چتر خاطرت وا میکنم
خاطراتت هر چه غیر از عشق یادم داد برد!
#صفیه_قومنجانی
https://t.me/kellidd
تازه فهمیدم که غم را میشود از یاد برد
باد و باران هم تبانی کردهاند این روزها
ناودان روی لبانش هرچه میافتاد برد
کوچه سرمست از ترنمهای یادت میشود
ظاهر اردیبهشتی را تب خرداد برد
زندگی زیبایی محض است باور میکنی
عشق را هم میتوان تا ناکجاآباد برد
دفترم را رو به چتر خاطرت وا میکنم
خاطراتت هر چه غیر از عشق یادم داد برد!
#صفیه_قومنجانی
https://t.me/kellidd
سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی
با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی
سخت است دلت را بتراشند و بخندی
هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی
از درد دل شاعر عاشق بنویسی
با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی
مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما
هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی
سخت است بدانی و لب از لب نگشایی
سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی
وقتی که قلم داد به من حضرت استاد
می گفت خدا خواسته دلتنگ نباشی
#نغمهمستشارنظامی
https://t.me/kellidd
با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی
سخت است دلت را بتراشند و بخندی
هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی
از درد دل شاعر عاشق بنویسی
با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی
مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما
هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی
سخت است بدانی و لب از لب نگشایی
سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی
وقتی که قلم داد به من حضرت استاد
می گفت خدا خواسته دلتنگ نباشی
#نغمهمستشارنظامی
https://t.me/kellidd
👌1
خانم! اجازه هست که در قصّه ای جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟
آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عیـــــــد
آخر تو...بگذریم، چه تغییر می کند؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید
آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید
هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید
یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید
یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون،چکّه چکّه چکّه شداز چاقویم چکید
من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید
من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید!
آب و گلاب، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام ! زن لاغر سپید !
آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟
🍃حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟
آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عیـــــــد
آخر تو...بگذریم، چه تغییر می کند؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید
آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید
هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید
یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید
یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون،چکّه چکّه چکّه شداز چاقویم چکید
من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید
من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید!
آب و گلاب، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام ! زن لاغر سپید !
آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟
🍃حامد ابراهیم پور
https://t.me/kellidd
👌1
⚡
لبخند زدن وقتی که درونت زخم است،
هنر دلقک بودن نیست،
هنر انسان بودن است...
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
https://t.me/kellidd
لبخند زدن وقتی که درونت زخم است،
هنر دلقک بودن نیست،
هنر انسان بودن است...
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
https://t.me/kellidd
👏1
کمی با سرمه زیبا کن دو چشم نکته بینت را
مشخص کن برایم مرزهای سرزمینت را
صدای نبض دستان تو در این شهر می پیچد
اگر لختی نبندی دکمه های آستینت را
مرا هر بار می سوزانی و هر بار می خواهی
که بگذاری بروی آتش من ذره بینت را
تو آن تردید باقی مانده در شاهان قاجاری
که با خون امیران رنگ کردی باغ فینت را
بگو ای مرگ ، ای ترسای پیر پیرهن چرکین
بیاویزم کجای این شب آخر پوستینت را ؟
بنیامین دیلم کتولی
https://t.me/kellidd
مشخص کن برایم مرزهای سرزمینت را
صدای نبض دستان تو در این شهر می پیچد
اگر لختی نبندی دکمه های آستینت را
مرا هر بار می سوزانی و هر بار می خواهی
که بگذاری بروی آتش من ذره بینت را
تو آن تردید باقی مانده در شاهان قاجاری
که با خون امیران رنگ کردی باغ فینت را
بگو ای مرگ ، ای ترسای پیر پیرهن چرکین
بیاویزم کجای این شب آخر پوستینت را ؟
بنیامین دیلم کتولی
https://t.me/kellidd
👏1
.
سرشارم از شعرهای نچیده
روزهای نیامده
اتوبوس هایی مملو آدمیانی که به تعطیلی میروند؛
قلبی که روی دست بهار مانده است،
کفهای پر کشیده بر پر مرغانی که به سمت شمال می روند.
سرشارم از
شکایت سنگها وقتی که در ترنم رودخانه ترک می خورند،
سرشارم از برف، از ترنم انگور، نور
و در انتظارم
از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی
من برخیزم
و در درخشش روزی دیگر،
باقی زندگی را پیگیرم.
#شمس_لنگرودی
https://t.me/kellidd
سرشارم از شعرهای نچیده
روزهای نیامده
اتوبوس هایی مملو آدمیانی که به تعطیلی میروند؛
قلبی که روی دست بهار مانده است،
کفهای پر کشیده بر پر مرغانی که به سمت شمال می روند.
سرشارم از
شکایت سنگها وقتی که در ترنم رودخانه ترک می خورند،
سرشارم از برف، از ترنم انگور، نور
و در انتظارم
از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی
من برخیزم
و در درخشش روزی دیگر،
باقی زندگی را پیگیرم.
#شمس_لنگرودی
https://t.me/kellidd
👌1
سخت زیبا میروی یکبارگی
در تو حیران میشود نظّارگی
اینچنین رخ با پری باید نمود
تا بیاموزد پری رخسارگی
هرکه را پیش تو پای از جای رفت
زیر بارش برنخیزد بارگی
چشمهای نیمخوابت سال و ماه
همچو من مَستند بی میخوارگی
خستگانت را شکیبایی نماند
یا دوا کن یا بکُش یکبارگی
دوست تا خواهی بهجای ما نکوست
در حسودان اوفتاد آوارگی
سعدیا تسلیم فرمان شو که نیست
چارهٔ عاشق بهجز بیچارگی
#سعدی
https://t.me/kellidd
در تو حیران میشود نظّارگی
اینچنین رخ با پری باید نمود
تا بیاموزد پری رخسارگی
هرکه را پیش تو پای از جای رفت
زیر بارش برنخیزد بارگی
چشمهای نیمخوابت سال و ماه
همچو من مَستند بی میخوارگی
خستگانت را شکیبایی نماند
یا دوا کن یا بکُش یکبارگی
دوست تا خواهی بهجای ما نکوست
در حسودان اوفتاد آوارگی
سعدیا تسلیم فرمان شو که نیست
چارهٔ عاشق بهجز بیچارگی
#سعدی
https://t.me/kellidd
👌1
ای که هوایِ منی، بی تو نفس ادعاست
ذکر کمالاتِ تو ، تذکره الاولیا ست
مثنویِ معنویست ، قصهیِ ما که در آن
آخرِ هر ماجرا ، اولِ یک ماجراست
در صفِ قند و شکر ، زندگیام تلخ شد
قندِ من افتاده است، پس صفِ بوسه کجاست
بوسهیِ گرمی بده ، تا لَبم اذعان کند
بین دو قطبِ رُخت، خطِ لبت استواست
باز هم افتاده در ، پیچ و خم قامتت
شکرِ خدا که دلم ، گمشده در راهِ راست
ای نه چنین نه چنان ، در دلِ من همچنان
عشق زمینی بمان، عشقِ هوایی هواست
#غلامرضاطریقی
https://t.me/kellidd
ذکر کمالاتِ تو ، تذکره الاولیا ست
مثنویِ معنویست ، قصهیِ ما که در آن
آخرِ هر ماجرا ، اولِ یک ماجراست
در صفِ قند و شکر ، زندگیام تلخ شد
قندِ من افتاده است، پس صفِ بوسه کجاست
بوسهیِ گرمی بده ، تا لَبم اذعان کند
بین دو قطبِ رُخت، خطِ لبت استواست
باز هم افتاده در ، پیچ و خم قامتت
شکرِ خدا که دلم ، گمشده در راهِ راست
ای نه چنین نه چنان ، در دلِ من همچنان
عشق زمینی بمان، عشقِ هوایی هواست
#غلامرضاطریقی
https://t.me/kellidd
👌1
عجب لبی ! شکرستان که گفته اند ، اینست
چه بوسه ! قند فراوان که گفته اند اینست
به بوسه حکم وصال مرا موشح کن
که آن نگین سلیمان که گفته اند اینست
تو رمز حسنی و می گنجی ام به حس اما
نگنجی ام به بیان آن که گفته اند اینست
مرا به کشمکش خیره با غم تو چه کار ؟
که تخته پاره و توفان که گفته اند اینست
کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم
که حسرت سر و سامان که گفته اند اینست
نسیمت آمد و رؤیای دفترم آشفت
نه شعر ، خواب پریشان که گفته اند اینست
غم غروب و غم غربت وطن بی تو
نماز شام غریبان که گفته اند اینست
حسین منزوی
https://t.me/kellidd
چه بوسه ! قند فراوان که گفته اند اینست
به بوسه حکم وصال مرا موشح کن
که آن نگین سلیمان که گفته اند اینست
تو رمز حسنی و می گنجی ام به حس اما
نگنجی ام به بیان آن که گفته اند اینست
مرا به کشمکش خیره با غم تو چه کار ؟
که تخته پاره و توفان که گفته اند اینست
کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم
که حسرت سر و سامان که گفته اند اینست
نسیمت آمد و رؤیای دفترم آشفت
نه شعر ، خواب پریشان که گفته اند اینست
غم غروب و غم غربت وطن بی تو
نماز شام غریبان که گفته اند اینست
حسین منزوی
https://t.me/kellidd
.
بچه که بودیم
بهتر میدانستیم چطور باید از داشتههایمان مواظبت کنیم و برایشان بجنگیم
بهتر بلد بودیم دوست داشتن واقعی را
شاید اندازه سنمان نبود، اما عشق و وفاداری را خوب میشناختیم
فرقی نمیکرد آنچه داشتیم
پدر و مادر باشد دوست باشد،
دوچرخه یا عروسک
توپ یا مداد رنگی
هر چه بود سهم ما بود
دوست داشتنی بود
و با هیچ چیز در دنیا عوضش نمیکردیم
آن روزها نمیدانستیم خستگی یعنی چه،
دلزدگی یعنی چه
نه اهل رها کردن بودیم
نه تنهایی ترجیحمان بود
و نه فرار راه نجات
حالا اما،
ما همان بچهها هستیم
که حتی روزی فکرش را هم نمیکردیم
کمی قد کشیدن و بزرگ شدن
این همه دنیایمان را عوض کند.
#فرشته_رضایی
https://t.me/kellidd
بچه که بودیم
بهتر میدانستیم چطور باید از داشتههایمان مواظبت کنیم و برایشان بجنگیم
بهتر بلد بودیم دوست داشتن واقعی را
شاید اندازه سنمان نبود، اما عشق و وفاداری را خوب میشناختیم
فرقی نمیکرد آنچه داشتیم
پدر و مادر باشد دوست باشد،
دوچرخه یا عروسک
توپ یا مداد رنگی
هر چه بود سهم ما بود
دوست داشتنی بود
و با هیچ چیز در دنیا عوضش نمیکردیم
آن روزها نمیدانستیم خستگی یعنی چه،
دلزدگی یعنی چه
نه اهل رها کردن بودیم
نه تنهایی ترجیحمان بود
و نه فرار راه نجات
حالا اما،
ما همان بچهها هستیم
که حتی روزی فکرش را هم نمیکردیم
کمی قد کشیدن و بزرگ شدن
این همه دنیایمان را عوض کند.
#فرشته_رضایی
https://t.me/kellidd
👍1
.
"چهارشنبه"ها را
باید جاری گشت در خیالت
در هوایت نفس کشید.
باید عطش شد در نبودنت.
تو را باید فریاد زد
هاااای ای جاری خیالم !!
#چهارشنبه ها که یادت هست ؟
این منم.
مَنَت
منِ تو.
آری ایستادهام
بنگر که زمزمه میکنم یادت را
بر ذهن میگذرانم حضورت را.
بازآی
و جاری کن
هوای دونفره هایمان را....!
#امیرحسین_رضایی
https://t.me/kellidd
"چهارشنبه"ها را
باید جاری گشت در خیالت
در هوایت نفس کشید.
باید عطش شد در نبودنت.
تو را باید فریاد زد
هاااای ای جاری خیالم !!
#چهارشنبه ها که یادت هست ؟
این منم.
مَنَت
منِ تو.
آری ایستادهام
بنگر که زمزمه میکنم یادت را
بر ذهن میگذرانم حضورت را.
بازآی
و جاری کن
هوای دونفره هایمان را....!
#امیرحسین_رضایی
https://t.me/kellidd
🔥1👏1