جاحظ گوید: هرگز خود را چنان خجل ندیدم که روزی مرا زنی بگرفت و به در دکان استاد ریخته گر برد که همچنین من متحیر شدم که آن چه بود؟ از آن استاد پرسیدم گفت: مرا فرموده بود که تمثالی بر صورت شیطان برای من بساز گفتم: نمی دانم که بر چه شکل می باید ساخت تو را آورد که بدین شکل!
بوالعجب روی و گونه ای داری
کس بدین روی و گونه نتوان کرد
بهر تصویر صورت شیطان
جز رخت را نمونه نتوان کرد
#جامی
#بهارستان
https://t.me/kellidd
بوالعجب روی و گونه ای داری
کس بدین روی و گونه نتوان کرد
بهر تصویر صورت شیطان
جز رخت را نمونه نتوان کرد
#جامی
#بهارستان
https://t.me/kellidd
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان
آمد آن گلعِذار کوفت مَرا بَر دَهان
گفت که سلطان مَنم، جانِ گلستان مَنم
حَضرتِ چون مَن شَهی، وآنگه یادِ فُلان؟
دفِّ مَنی هین مَخور سیلیِ هَر ناکَسی
نایِ مَنی هین مَکُن از دَمِ هَر کَس فَغان
پیشِ چو مَن کِیقُباد، چَشمِ بَدم دور باد!
حیف نَباشَد که تو یاد کُنی از کِهان؟
جُغد بُوَد کو به باغ یادِ خَرابه کند
زاغ بُوَد کو بَهار، یاد کند از خَزان
چَنگ به مَن دَر زدی، چَنگِ مَنی دَر کنار
تار که دَر زَخمهام سُست شَوَد، بُگسَلان
پُشتِ جهان دیدهای رویِ جَهان را ببین
پُشت به خود کن که تا روی نَماید جَهان
ای قمرِ زیر میغ! خویش نَدیدی، دریغ!
چند چو سایه دَوی، در پیِ این دیگران؟
بَس که مَرا دامِ شعر، از دَغَلی بَند کرد
تا که زِ دَستم شکار، جَست سویِ گلسِتان
در پیِ دُزدی بُدَم، دُزد دِگَر بانگ کرد
هِشتم بازآمَدم، گفتم و هین چیست آن؟
گفت که اینک نشان، دُزدِ تو این سوی رَفت
دُزدِ مَرا باد داد آن دَغَلِ کَژنِشان
#مولانا
https://t.me/kellidd
آمد آن گلعِذار کوفت مَرا بَر دَهان
گفت که سلطان مَنم، جانِ گلستان مَنم
حَضرتِ چون مَن شَهی، وآنگه یادِ فُلان؟
دفِّ مَنی هین مَخور سیلیِ هَر ناکَسی
نایِ مَنی هین مَکُن از دَمِ هَر کَس فَغان
پیشِ چو مَن کِیقُباد، چَشمِ بَدم دور باد!
حیف نَباشَد که تو یاد کُنی از کِهان؟
جُغد بُوَد کو به باغ یادِ خَرابه کند
زاغ بُوَد کو بَهار، یاد کند از خَزان
چَنگ به مَن دَر زدی، چَنگِ مَنی دَر کنار
تار که دَر زَخمهام سُست شَوَد، بُگسَلان
پُشتِ جهان دیدهای رویِ جَهان را ببین
پُشت به خود کن که تا روی نَماید جَهان
ای قمرِ زیر میغ! خویش نَدیدی، دریغ!
چند چو سایه دَوی، در پیِ این دیگران؟
بَس که مَرا دامِ شعر، از دَغَلی بَند کرد
تا که زِ دَستم شکار، جَست سویِ گلسِتان
در پیِ دُزدی بُدَم، دُزد دِگَر بانگ کرد
هِشتم بازآمَدم، گفتم و هین چیست آن؟
گفت که اینک نشان، دُزدِ تو این سوی رَفت
دُزدِ مَرا باد داد آن دَغَلِ کَژنِشان
#مولانا
https://t.me/kellidd
😍1
گفتم که با فراق مدارا کنم نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم؛ نشد
در شعر شاعران همه گشتم که مصرعی
در شأن چشم های تو پیدا کنم؛نشد ....
گفتند عاشق که شده ای؟!گریه ام گرفت
می خواستم بخندم و حاشا کنم نشد ...
بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را
از دور چند لحظه تماشا کنم نشد ...
شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام
در قاب شعر، عشق تو را جا کنم نشد ....
#سجاد_سامانی
https://t.me/kellidd
یک روز را بدون تو فردا کنم؛ نشد
در شعر شاعران همه گشتم که مصرعی
در شأن چشم های تو پیدا کنم؛نشد ....
گفتند عاشق که شده ای؟!گریه ام گرفت
می خواستم بخندم و حاشا کنم نشد ...
بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را
از دور چند لحظه تماشا کنم نشد ...
شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام
در قاب شعر، عشق تو را جا کنم نشد ....
#سجاد_سامانی
https://t.me/kellidd
❤1👌1
گاه گاهی زندگی با غم مجاور می شود
هرکسی از زندگی آزرده خاطر می شود
هر زمان دیدی که رویایی نمانده صبر کن
بعد قحطی از همان آذوقه وافر می شود
بعد سختی های دنیا نوبت آرامش است
عکس خوش در خانه ی تاریک ظاهر می شود
تیشه های زندگی بر جسمِ جانت خورده است؟
صبر کن این سنگ بی ارزش جواهر می شود
از شکست خود نگو و از نشدهایت نرنج
شاید الان نه ولی یک روز آخر می شود
گر زمین خوردی، دوباره باز برخیز و بجنگ
هر ضعیفی با تلاش سخت قادر می شود
زندگی یک بوم نقاشی ست، نقاشش تویی
از دلت طرحی بزن،یک کار فاخر می شود
غصه داری؟ از ته دل وقت مشکل ها بخند
تا ببینی جغد غم، مرغ مهاجر می شود
خستگی ها را کمی در چشمه ی رویا بشووی
تا ببینی فکرت از تردید طاهر می شود
#حمیدرضا_گلشن
https://t.me/kellidd
هرکسی از زندگی آزرده خاطر می شود
هر زمان دیدی که رویایی نمانده صبر کن
بعد قحطی از همان آذوقه وافر می شود
بعد سختی های دنیا نوبت آرامش است
عکس خوش در خانه ی تاریک ظاهر می شود
تیشه های زندگی بر جسمِ جانت خورده است؟
صبر کن این سنگ بی ارزش جواهر می شود
از شکست خود نگو و از نشدهایت نرنج
شاید الان نه ولی یک روز آخر می شود
گر زمین خوردی، دوباره باز برخیز و بجنگ
هر ضعیفی با تلاش سخت قادر می شود
زندگی یک بوم نقاشی ست، نقاشش تویی
از دلت طرحی بزن،یک کار فاخر می شود
غصه داری؟ از ته دل وقت مشکل ها بخند
تا ببینی جغد غم، مرغ مهاجر می شود
خستگی ها را کمی در چشمه ی رویا بشووی
تا ببینی فکرت از تردید طاهر می شود
#حمیدرضا_گلشن
https://t.me/kellidd
👏1
خنده اش ضرب شکفتن به توان پسته ها
خنده هایش علّت نرخ گران پسته ها
باد نقل خنده اش را پیش باغ پسته برد
باز مانده از همان موقع دهان پسته ها
از قدیمی های رفسنجان شنیدم ،سبزه ای_
شوخ می ریزد تبسم را به جان پسته ها
خنده اش دل را به یغما می برد،مانند آن
بچه ی تخسی که فهمیده نشان پسته ها ...
او ولی از بختِ بد سهمِ منِ بیچاره نیست
ما فقیریم و نشسته در گمان پسته ها
کاش برگ پسته بودم تا سراپا میشدم
کاسه ی دریوزگی در آسمان پسته ها
خوش نیامد مزه ام هرگز به کام هیچکس
من که ام؟ بادامِ تلخی در میان پسته ها...
#احمد_جم
https://t.me/kellidd
خنده هایش علّت نرخ گران پسته ها
باد نقل خنده اش را پیش باغ پسته برد
باز مانده از همان موقع دهان پسته ها
از قدیمی های رفسنجان شنیدم ،سبزه ای_
شوخ می ریزد تبسم را به جان پسته ها
خنده اش دل را به یغما می برد،مانند آن
بچه ی تخسی که فهمیده نشان پسته ها ...
او ولی از بختِ بد سهمِ منِ بیچاره نیست
ما فقیریم و نشسته در گمان پسته ها
کاش برگ پسته بودم تا سراپا میشدم
کاسه ی دریوزگی در آسمان پسته ها
خوش نیامد مزه ام هرگز به کام هیچکس
من که ام؟ بادامِ تلخی در میان پسته ها...
#احمد_جم
https://t.me/kellidd
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بر بالینِ تربتِ یحیی، پیغامبر -عَلَیْهِ السّلامُ- معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوکِ عرب که به بیانصافی منسوب بود، اتّفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
درویش و غنی بندهٔ این خاک درند
و آنان که غنیترند محتاجترند
آن گه مرا گفت: از آن جا که همّتِ درویشان است و صدقِ معاملت ایشان، خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب، اندیشناکم.
گفتمش: بر رعیّتِ ضعیف رحمت کن تا از دشمنِ قوی زحمت نبینی.
به بازوانِ توانا و قوّتِ سرِ دست
خطاست پنجهٔ مسکینِ ناتوان بشکست
نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید؟
که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست؟
هر آن که تخمِ بدی کشت و چشمِ نیکی داشت
دِماغِ بیهده پخت و خیالِ باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و دادِ خلق بده
وگر تو میندهی داد، روزِ دادی هست!
بنی آدم اعضایِ یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنتِ دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
درویش و غنی بندهٔ این خاک درند
و آنان که غنیترند محتاجترند
آن گه مرا گفت: از آن جا که همّتِ درویشان است و صدقِ معاملت ایشان، خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب، اندیشناکم.
گفتمش: بر رعیّتِ ضعیف رحمت کن تا از دشمنِ قوی زحمت نبینی.
به بازوانِ توانا و قوّتِ سرِ دست
خطاست پنجهٔ مسکینِ ناتوان بشکست
نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید؟
که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست؟
هر آن که تخمِ بدی کشت و چشمِ نیکی داشت
دِماغِ بیهده پخت و خیالِ باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و دادِ خلق بده
وگر تو میندهی داد، روزِ دادی هست!
بنی آدم اعضایِ یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنتِ دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
#گلستان
#سعدی
https://t.me/kellidd
ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر، یکی کلهخود
ز آهن به میان یکی کمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیو مانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشت
آن مشت، تویی تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند
نی نی تو نه مشت روزگاری
ای کوه نیَم ز گفته خرسند
تو قلب فسردهٔ زمینی
از درد ورم نموده یک چند
تا درد و ورم فرو نشیند
کافور بر آن ضماد کردند
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان مکن آتش درون را
زین سوختهجان شنو یکی پند
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت، به جانت سوگند
بر ژرف دهانت سخت بندی
بر بسته سپهر زال پرفَند
من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند
از آتش دل برون فرستم
برقی که بسوزد آن دهانبند
من این کنم و بود که آید
نزدیک تو این عمل خوشایند
آزاد شوی و بر خروشی
مانندهٔ دیو جسته از بند
هرّای تو افکند زلازل
از نیشابور تا نهاوند
وز برق تنورهات بتابد
ز البرز اشعه تا به الوند
ای مادر سرسپید بشنو
این پند سیاه بخت فرزند
برکش ز سر این سپید معجر
بنشین به یکی کبود اورند
بگرای چو اژدهای گَرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
ترکیبی ساز بی مماثل
معجونی ساز بیهمانند
از نار و سعیر و گاز و گوگرد
از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم
و از شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز
بادافره کفر کافری چند
زانگونه که بر مدینهٔ عاد
صرصر شرر عدم پراکند
چونان که بشارسان «پمپی»
وُلکان اجل معلق افکند
بفکن ز پی این اساس تزویر
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
برکن ز بن این بنا که باید
از ریشه بنای ظلم برکند
زین بیخردانِ سفله بستان
داد دل مردم خردمند
#ملک_الشعرای_بهار
روز ملی #دماوند مبارک
https://t.me/kellidd
ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر، یکی کلهخود
ز آهن به میان یکی کمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیو مانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشت
آن مشت، تویی تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند
نی نی تو نه مشت روزگاری
ای کوه نیَم ز گفته خرسند
تو قلب فسردهٔ زمینی
از درد ورم نموده یک چند
تا درد و ورم فرو نشیند
کافور بر آن ضماد کردند
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان مکن آتش درون را
زین سوختهجان شنو یکی پند
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت، به جانت سوگند
بر ژرف دهانت سخت بندی
بر بسته سپهر زال پرفَند
من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند
از آتش دل برون فرستم
برقی که بسوزد آن دهانبند
من این کنم و بود که آید
نزدیک تو این عمل خوشایند
آزاد شوی و بر خروشی
مانندهٔ دیو جسته از بند
هرّای تو افکند زلازل
از نیشابور تا نهاوند
وز برق تنورهات بتابد
ز البرز اشعه تا به الوند
ای مادر سرسپید بشنو
این پند سیاه بخت فرزند
برکش ز سر این سپید معجر
بنشین به یکی کبود اورند
بگرای چو اژدهای گَرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
ترکیبی ساز بی مماثل
معجونی ساز بیهمانند
از نار و سعیر و گاز و گوگرد
از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم
و از شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز
بادافره کفر کافری چند
زانگونه که بر مدینهٔ عاد
صرصر شرر عدم پراکند
چونان که بشارسان «پمپی»
وُلکان اجل معلق افکند
بفکن ز پی این اساس تزویر
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
برکن ز بن این بنا که باید
از ریشه بنای ظلم برکند
زین بیخردانِ سفله بستان
داد دل مردم خردمند
#ملک_الشعرای_بهار
روز ملی #دماوند مبارک
https://t.me/kellidd
🤩1👌1
خدا در انحصار مذهب و در بند آیین نیست
خدا دلبستهی رنگ و نماد و پرچم و دین نیست
دلش صندوق اسرار است و ستارالعیوب آری
که در درگاه او جای کلاغان خبرچین نیست
به هر سازی نمیرقصد، به هر بادی نمیلرزد
دمی در زیر چتر آن ، دمی در چنبر این نیست
خدا بنیانگر شادی ،خدا عشق است و آزادی
خدا خلوت نشین در کنج معبدهای غمگین نیست
اگر گندم بکاری حاصلش گندم اگر جو ، جو
خدا گوشش بدهکار دعا یا آه و نفرین نیست
درون سینهی پاک و دل بیکینه جا دارد
خدا آتشبیار دوزخ شوم شیاطین نیست
نازنین مرادی
https://t.me/kellidd
خدا دلبستهی رنگ و نماد و پرچم و دین نیست
دلش صندوق اسرار است و ستارالعیوب آری
که در درگاه او جای کلاغان خبرچین نیست
به هر سازی نمیرقصد، به هر بادی نمیلرزد
دمی در زیر چتر آن ، دمی در چنبر این نیست
خدا بنیانگر شادی ،خدا عشق است و آزادی
خدا خلوت نشین در کنج معبدهای غمگین نیست
اگر گندم بکاری حاصلش گندم اگر جو ، جو
خدا گوشش بدهکار دعا یا آه و نفرین نیست
درون سینهی پاک و دل بیکینه جا دارد
خدا آتشبیار دوزخ شوم شیاطین نیست
نازنین مرادی
https://t.me/kellidd
بهترین ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﯿﺪ ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺑﺪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯿﺪ!
ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻫﯿﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺭﻧﺞ ﺷﻤﺎ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ؛ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪ ﻭ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﮐﻨﯿﺪ...
در گرفتاری باید اندیشه را به جنب و جوش درآورد، نه اعصاب را!
خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد، بلکه خوشبخت کسی است که با مشکلات مشکلی ندارد...
باید حوصله داشته باشیم و تحمل کنیم تا موفق شویم...
https://t.me/kellidd
ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻫﯿﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺭﻧﺞ ﺷﻤﺎ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ؛ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪ ﻭ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﮐﻨﯿﺪ...
در گرفتاری باید اندیشه را به جنب و جوش درآورد، نه اعصاب را!
خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد، بلکه خوشبخت کسی است که با مشکلات مشکلی ندارد...
باید حوصله داشته باشیم و تحمل کنیم تا موفق شویم...
اپرا وینفری
https://t.me/kellidd
👏1
قفس را خط بزن از شعرهای سوگوار من
شبت را پس بگیر از وحشت دنبالهدار من
هوس را پرت کن در گیجی بیدستوپاییها
تنت را وصله کن بر خوابهای بیقرار من
مرا آزاد کن از ازدحام پارهکاغذها
که بیپرواز، بالیدن نمیآید به کار من
وطن را داخل سلولهایم بایگانی کن
درون بندبند زخمهای بیشمار من
به من چه! شعرهایم درد بیدردی نمیفهمد
به من چه! غصه دارد واژههای ناگوار من
زمینم بوی سرخیِ شقایق میدهد خاکش
«أناالمنصور» با این جملههای سر به دار من
که باید عاشقانه میسرودی دردهایت را
میان تختخواب نرم و اَمن و میلهدار من
#محمدحسین_ناطقی
https://t.me/kellidd
شبت را پس بگیر از وحشت دنبالهدار من
هوس را پرت کن در گیجی بیدستوپاییها
تنت را وصله کن بر خوابهای بیقرار من
مرا آزاد کن از ازدحام پارهکاغذها
که بیپرواز، بالیدن نمیآید به کار من
وطن را داخل سلولهایم بایگانی کن
درون بندبند زخمهای بیشمار من
به من چه! شعرهایم درد بیدردی نمیفهمد
به من چه! غصه دارد واژههای ناگوار من
زمینم بوی سرخیِ شقایق میدهد خاکش
«أناالمنصور» با این جملههای سر به دار من
که باید عاشقانه میسرودی دردهایت را
میان تختخواب نرم و اَمن و میلهدار من
#محمدحسین_ناطقی
https://t.me/kellidd
👌1
ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوری
ز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوری
منم و شبی و گشتی به خرابه های هجران
که عظیم دور ماندم ز ولایت صبوری
چو به اختیار خاطر غم عشق برگزیدم
ز جفا هر آنچه آید بکِشیم از ضروری
من اگر هلاک گردم، تو چه التفات داری؟
که ز غفلت جوانی به کرشمه غروری
نه خیال بر دو چشمم، نه یکی هزار منت
که توام ز دولت او شب و روز در حضوری
چمن اینچنین نخندد، تو مگر بهشت و باغی
بشر اینچنین نباشد، تو مگر پری و حوری
گذری اگر توانی به بهار عاشقان کن
که ز اشک من به صحرا همه لاله است و سوری
به شب فراق خسرو چو چراغ سوخت آخر
شبش ار چه تیره تر شد، به چراغ از تو نوری
#امیر_خسرو_دهلوی
https://t.me/kellidd
ز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوری
منم و شبی و گشتی به خرابه های هجران
که عظیم دور ماندم ز ولایت صبوری
چو به اختیار خاطر غم عشق برگزیدم
ز جفا هر آنچه آید بکِشیم از ضروری
من اگر هلاک گردم، تو چه التفات داری؟
که ز غفلت جوانی به کرشمه غروری
نه خیال بر دو چشمم، نه یکی هزار منت
که توام ز دولت او شب و روز در حضوری
چمن اینچنین نخندد، تو مگر بهشت و باغی
بشر اینچنین نباشد، تو مگر پری و حوری
گذری اگر توانی به بهار عاشقان کن
که ز اشک من به صحرا همه لاله است و سوری
به شب فراق خسرو چو چراغ سوخت آخر
شبش ار چه تیره تر شد، به چراغ از تو نوری
#امیر_خسرو_دهلوی
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند
فکر بی همسفری با تو سرم را سوزاند
عقل از نیمهی معمولی من رد شد و رفت
عشق هم نیمهی دیوانهترم را سوزاند
ابرها آمده بودند نفس تازه کنم
رعد و برقی همهی برگ و برم را سوزاند
من گنجشک کجا جرئت پروانه کجا
خواستم گرم شوم شعله پرم را سوزاند
#حامد_عسکری
https://t.me/kellidd
فکر بی همسفری با تو سرم را سوزاند
عقل از نیمهی معمولی من رد شد و رفت
عشق هم نیمهی دیوانهترم را سوزاند
ابرها آمده بودند نفس تازه کنم
رعد و برقی همهی برگ و برم را سوزاند
من گنجشک کجا جرئت پروانه کجا
خواستم گرم شوم شعله پرم را سوزاند
#حامد_عسکری
https://t.me/kellidd
نشد تا دستِ من،بر دکمه پیراهنت باشد
و اشکم قسمتِ پاچینِ سرخِ دامنت باشد
نشد تا در میانِ پرسه های شامگاهی مان
نشانِ بوسه های دزدکی بر گردنت باشد
من و دلتنگی و شبهای تنهایی،خداوندا
مبادا شانه ی گرمی به دست و بر تنت باشد
بمان حالا که جانم مبتلای چشمهای توست
نکن کاری که عشقم صرف داغ و شیونت باشد
بیا تا واژه هایم را غزل باران کند چشمت
به جای دردِ دوری شانه ام،بر دامنت باشد
#فرح_فردوسی
https://t.me/kellidd
و اشکم قسمتِ پاچینِ سرخِ دامنت باشد
نشد تا در میانِ پرسه های شامگاهی مان
نشانِ بوسه های دزدکی بر گردنت باشد
من و دلتنگی و شبهای تنهایی،خداوندا
مبادا شانه ی گرمی به دست و بر تنت باشد
بمان حالا که جانم مبتلای چشمهای توست
نکن کاری که عشقم صرف داغ و شیونت باشد
بیا تا واژه هایم را غزل باران کند چشمت
به جای دردِ دوری شانه ام،بر دامنت باشد
#فرح_فردوسی
https://t.me/kellidd
👌1
تمایل دارم تو را برای همیشه دوست داشته باشم.
این جملهی به ظاهر پیش پا افتاده را به دقت بخوانید،از کلمهی عشق مهمتر کلمات 《 همیشه 》 و 《 تمایل 》 است.
آنچه بین آن دو جریان داشت
عشق نبود، جاودانگی بود.
#جاودانگی
#میلان_کوندرا
https://t.me/kellidd
این جملهی به ظاهر پیش پا افتاده را به دقت بخوانید،از کلمهی عشق مهمتر کلمات 《 همیشه 》 و 《 تمایل 》 است.
آنچه بین آن دو جریان داشت
عشق نبود، جاودانگی بود.
#جاودانگی
#میلان_کوندرا
https://t.me/kellidd
👏1
داغی که بوسهء تو به لبهای ما نهاد
یادش به خیر و خاطرهاش جاودانه باد!
بر من ببخش گاه چنان دوست دارمت
کز یاد میبرم که مرا بردهای زِ یاد
دردا چنان که عمر و دریغا چنین که مرگ
از من گرفت مهلت و مهلت به من نداد!
ما را فریب دادی و جای گلایه نیست
ما زودباوریم و تو دلّال اعتماد
صبرم کفاف این همه غم را نمیدهد
سرمایهام کم است و بدهکاریام زیاد
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
یادش به خیر و خاطرهاش جاودانه باد!
بر من ببخش گاه چنان دوست دارمت
کز یاد میبرم که مرا بردهای زِ یاد
دردا چنان که عمر و دریغا چنین که مرگ
از من گرفت مهلت و مهلت به من نداد!
ما را فریب دادی و جای گلایه نیست
ما زودباوریم و تو دلّال اعتماد
صبرم کفاف این همه غم را نمیدهد
سرمایهام کم است و بدهکاریام زیاد
#فاضل_نظری
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پرواز دشتهای استغنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه ی عاشقان آزادی
فغان و ناله ی شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی
مبر به موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی
به سوی خویش می کشد مرا چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی
#سیاوشراد
https://t.me/kellidd
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پرواز دشتهای استغنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه ی عاشقان آزادی
فغان و ناله ی شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی
مبر به موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی
به سوی خویش می کشد مرا چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی
#سیاوشراد
https://t.me/kellidd
همیشه دوستت دارم شبیه عطر شببوها
شبیه شال ابریشم به روی بافهی موها
شبیه بوی گندمزار بعد از نمنم باران
به آغوشم قدم بگذار مثل بچه آهوها
بیا با گردهی گلها و شیرین کن جهانم را
لبالب کن دل و جان مرا از شهد کندوها
#نرگس_جم_رتبه
https://t.me/kellidd
شبیه شال ابریشم به روی بافهی موها
شبیه بوی گندمزار بعد از نمنم باران
به آغوشم قدم بگذار مثل بچه آهوها
بیا با گردهی گلها و شیرین کن جهانم را
لبالب کن دل و جان مرا از شهد کندوها
#نرگس_جم_رتبه
https://t.me/kellidd
باز به بط گفت که «صحرا خوشست»
گفت: «شبت خوش که مرا جا خوشست»
سر بنهم من که مرا سر خوشست
راهْ تو پیما که سرت ناخوشست
گر چَهِ تاریک بُوَد مسکنم
در نظرِ یوسفِ زیبا خوشست
دوست چو در چاه بود چه خوشست
دوست چو بالاست به بالا خوشست
در بُنِ دریا به تکِ آبِ تلخ
در طلبِ گوهرِ رعنا خوشست
بلبل نالنده به گلشن به دشت
طوطی گوینده شکرخا خوشست
تابش تسبیح فرشتهست و روح
کاین فلک نادره مینا خوشست
چونک خدا روفت دلت را ز حرص
رو به دل آور دلِ یکتا خوشست
از تو چو انداخت خدا رنجِ کار
رو به تماشا که تماشا خوشست
گفت: «تماشای جهان عکسِ ماست
هم برِ ما باش که با ما خوشست»
عکس در آیینه اگرچه نکوست
لیک خود آن صورت احیا خوشست
زردی رو عکس رخ احمرست
بگذر از این عکس که حمرا خوشست
نورِ خداییست که ذرّات را
رقصکنان بیسر و بیپا خوشست
رقص در این نور خرد کن کز او
تحت ثری تا به ثریا خوشست
ذره شدی بازمرو که مشو
صبر و وفا کن که وفاها خوشست
بس کن چون دیده ببین و مگو
دیده مجو دیده بینا خوشست
مفخر تبریز شهم شمس دین
با همه فرخنده و تنها خوشست
#مولانا
https://t.me/kellidd
گفت: «شبت خوش که مرا جا خوشست»
سر بنهم من که مرا سر خوشست
راهْ تو پیما که سرت ناخوشست
گر چَهِ تاریک بُوَد مسکنم
در نظرِ یوسفِ زیبا خوشست
دوست چو در چاه بود چه خوشست
دوست چو بالاست به بالا خوشست
در بُنِ دریا به تکِ آبِ تلخ
در طلبِ گوهرِ رعنا خوشست
بلبل نالنده به گلشن به دشت
طوطی گوینده شکرخا خوشست
تابش تسبیح فرشتهست و روح
کاین فلک نادره مینا خوشست
چونک خدا روفت دلت را ز حرص
رو به دل آور دلِ یکتا خوشست
از تو چو انداخت خدا رنجِ کار
رو به تماشا که تماشا خوشست
گفت: «تماشای جهان عکسِ ماست
هم برِ ما باش که با ما خوشست»
عکس در آیینه اگرچه نکوست
لیک خود آن صورت احیا خوشست
زردی رو عکس رخ احمرست
بگذر از این عکس که حمرا خوشست
نورِ خداییست که ذرّات را
رقصکنان بیسر و بیپا خوشست
رقص در این نور خرد کن کز او
تحت ثری تا به ثریا خوشست
ذره شدی بازمرو که مشو
صبر و وفا کن که وفاها خوشست
بس کن چون دیده ببین و مگو
دیده مجو دیده بینا خوشست
مفخر تبریز شهم شمس دین
با همه فرخنده و تنها خوشست
#مولانا
https://t.me/kellidd
یار گرفتهام بسی، چون تو ندیدهام کسی
شمعی چنین نیامدهست، از در هیچ مجلسی
عادت بخت من نبود، آن که تو یادم آوری
نقد چنین کم اوفتد، خاصه به دست مفلسی
صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتر
دامن از این نظیفتر، وصف تو چون کند کسی
خادمهٔ سرای را، گو درِ حُجره بند کن
تا به سر حضور ما، ره نبرد موسوسی
روز وصال دوستان، دل نرود به بوستان
یا به گلی نگه کند، یا به جمال نرگسی
گر بکشی کجا روم، تن به قضا نهادهام
سنگ جفای دوستان، درد نمیکند بسی
قصه به هر که میبرم، فایدهای نمیدهد
مشکل درد عشق را، حل نکند مهندسی
این همه خار میخورد، #سعدی و بار میبرد
جای دگر نمیرود، هر که گرفت مونسی
https://t.me/kellidd
شمعی چنین نیامدهست، از در هیچ مجلسی
عادت بخت من نبود، آن که تو یادم آوری
نقد چنین کم اوفتد، خاصه به دست مفلسی
صحبت از این شریفتر صورت از این لطیفتر
دامن از این نظیفتر، وصف تو چون کند کسی
خادمهٔ سرای را، گو درِ حُجره بند کن
تا به سر حضور ما، ره نبرد موسوسی
روز وصال دوستان، دل نرود به بوستان
یا به گلی نگه کند، یا به جمال نرگسی
گر بکشی کجا روم، تن به قضا نهادهام
سنگ جفای دوستان، درد نمیکند بسی
قصه به هر که میبرم، فایدهای نمیدهد
مشکل درد عشق را، حل نکند مهندسی
این همه خار میخورد، #سعدی و بار میبرد
جای دگر نمیرود، هر که گرفت مونسی
https://t.me/kellidd
به مویی بسته صبرم، نغمهٔ تارست پنداری
دلم از «هیچ» میرنجد، دل یارست پنداری
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته میگردد
به خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری
نه پندم میدهد سودی نه کارم راست بهبودی
دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری
ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید
کلید روزنم در دست خمّارست پنداری
چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شد
که رگهای تنم پیوند زنّارست پنداری
به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم
ز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری
فلک را دیدهها بر هم نمیآید شب از کینم
چنان هشیار میخوابد که بیدارست پنداری
غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده
که او را در جهان با من همین کارست پنداری
«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته میآری
تو را شکّر به خرمن، گل به خروارست پنداری
#نظیری_نیشابوری
https://t.me/kellidd
دلم از «هیچ» میرنجد، دل یارست پنداری
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته میگردد
به خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری
نه پندم میدهد سودی نه کارم راست بهبودی
دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری
ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید
کلید روزنم در دست خمّارست پنداری
چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شد
که رگهای تنم پیوند زنّارست پنداری
به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم
ز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری
فلک را دیدهها بر هم نمیآید شب از کینم
چنان هشیار میخوابد که بیدارست پنداری
غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده
که او را در جهان با من همین کارست پنداری
«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته میآری
تو را شکّر به خرمن، گل به خروارست پنداری
#نظیری_نیشابوری
https://t.me/kellidd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سر بازار دیدارت
منم از جان خریدارت
چنت آرم به بازارت
کنم حیران زلیخارا
ای داد و بیداد دل و دین دادم
هرچه غیر او رفت از یادم
مرا باشد متاع جان
فدای عارض جانان
به جز سودای مهرویان
نخواهم هیچ سودا را
https://t.me/kellidd
منم از جان خریدارت
چنت آرم به بازارت
کنم حیران زلیخارا
ای داد و بیداد دل و دین دادم
هرچه غیر او رفت از یادم
مرا باشد متاع جان
فدای عارض جانان
به جز سودای مهرویان
نخواهم هیچ سودا را
ابراهیم شریف زاده
https://t.me/kellidd
👌1