کلید 🔑
78 subscribers
6.35K photos
1.84K videos
7 files
2.25K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
جانا تو كجا رفتي و جانان كه هستی
جانم به سر امد مه تابان كه هستي

اين فكر مرا كشت به دنبال كه رفتي
وين درد مرا سوخت كه درمان كه هستي

با چشم سيه خال كنار لبت اي يار
با ان رخ زيبا تو گلستان كه هستي

اي مونس جانم به كنار كه نشستي
از ما كه گذشت سرو خرامان كه هستي

من با دل سر گشته چه گويم مه زيبا
اين بار بگو خلوت و پنهان كه هستي

گفتي كه به جز من به كسي دل نسپردي
اي بوم سيه چشم ، به ويران كه هستي

دور از توچه گويم به دل خسته ام امشب
باما كه ني اي ، ماه درخشان كه هستي

#عباس_زرين_كفش

https://t.me/kellidd
😍1
تو در اعماقِ قلبِ من چو ضرب آهنگِ سُرنایی
پر از آوازه ای در جان ، چه بی رحمانه زیبایی

کدامین " واژه "ها را من ، بگویم تا تو برگردی
نجاتم ده به وصلِ خود،دراین مرداب تنهایی

تماشایی ست ، دلبندم ، تورا مالِ خودم دیدن
چه شیرین است رحمی بر دلِ وابسته بنمایی

" تو " ، آهنگی ز بارانی ، به سقف آرزو هایم
نگاهت راز خوشبختی ، پر از شورِ مسیحایی

به دل آلام تو هرگز !! شکستن های من هر آن
پر از آوازه ای در جان ، چه بی رحمانه زیبایی



#رضا_زارعی

https://t.me/kellidd
👌1
از زمزمه لبریزم وقتی که تو می آیی
از گریه نپرهیزم وقتی که تو می آیی

مغلوب غم غربت افتاده ی تقدیرم
از شوق به سر خیزم وقتی که تو می آیی

هم ساکت و هم گویا گم گشته و جادویی
رویایی و پاییزم وقتی که تو می آیی

آسیمه تر از باران مفهوم طراوت را
بر پای تو می ریزم وقتی که تو می آیی

دستان بلاجویم مظلوم رفاقت ها
بر گردنت آویزم وقتی که تو می آیی

تاریک و ملال آور چون روح شبم بی تو
سرشار و دل انگیزم وقتی که تو می آیی

ناصر قلعه وند

https://t.me/kellidd
👌1
🔴جشن تیرگان بر ایرانیان فرخنده باد.❤️

🔸۱۰ تیر، روزی‌ست که در دل اساطیر ایران می‌درخشد؛
روزی که آرش کمانگیر، جان خویش را در تیر نهاد تا مرز ایران‌زمین را از فراز دماوند تا دوردست‌ها برساند.

تیرگان در تقویم ایران باستان، جشن آب، باران، تیر و پاکی‌ست. در این روز، ایرانیان به یاد آرش، برای باران دعا می‌کردند، در کوزه‌ها آب می‌ریختند، و با پاشیدن آب، دل‌ها را تازه می‌کردند.جالب‌تر اینکه ابوریحان بیرونی این روز را «بزرگداشت نویسندگان» نیز دانسته؛ روزی برای پاسداشت اندیشه و واژه.

برخی روایت‌ها، تیرگان را در ۱۳ تیر دانسته‌اند، اما آن‌چه پابرجاست، خود یاد آرش و شکوه فرهنگ ایرانی‌ست.

https://t.me/kellidd
😍1
آرش کمانگیر

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها، دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:

گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه ، آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهيِ آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي بارانها شنيدن
بي تكان گهواره ی رنگين كمان را
در كنار بام ديدن
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن

آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد:

زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان

زندگاني شعله مي خواهد
صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز #آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه ی گلگشت ها گم شد ، نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
- همچو سر حدات - دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار

انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند

چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان
آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي
هر طرف را جست و جو مي كرد

پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد
پير مرد آرام كرد آغاز:

پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست
دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد:

https://t.me/kellidd

👇👇👇👇👇
👆👆👆👆👆

منم آرش

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن:

منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده

مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار ، در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز

پس آنگه سر به سوي آٍسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:

درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش

ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته ی آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند

پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند

نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد:

برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
اميدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد

زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران ، غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه

كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟

دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد ، غوغا

https://t.me/kellidd

👇👇👇👇👇
👆👆👆👆👆

شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير

آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند

و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند


آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد

ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد

آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت

سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام #آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه


در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز

مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز

#سیاوش_کسرایی

https://t.me/kellidd
کلید 🔑
🔴جشن تیرگان بر ایرانیان فرخنده باد.❤️ 🔸۱۰ تیر، روزی‌ست که در دل اساطیر ایران می‌درخشد؛ روزی که آرش کمانگیر، جان خویش را در تیر نهاد تا مرز ایران‌زمین را از فراز دماوند تا دوردست‌ها برساند. تیرگان در تقویم ایران باستان، جشن آب، باران، تیر و پاکی‌ست. در این…
نام : آرش کمانگیر

نام های دیگر آرش کمانگیر : ارخشه، ارش شیپاک تیر، آرش شاتین

محل تولد آرش کمانگیر : آمل

محل مرگ آرش کمانگیر : کوه دماوند بی جان شدن از شدت پرتاپ تیر

دوره شاهنامه ای پیشین : پهلوانی

دوره شاهنامه ای جدید : پیشدادیان، کیانیان

تبار : تبار پدری به گرشاسپ و تبار مادری به مهراب و ضحاک

لقب های آرش کمانگیر : تیرانداز، شیواتر- کمانداد

ویژگی‌های آرش کمانگیر : سردار سپاه ایران

ملیت : ایرانی

توضیحات شخصیت :

آرش کمانگیر یا آرش کمانکش یا آرش تیرانداز یا آرش شیواتیر (به اوستایی: اِرِخْشَه و به زبان پهلوی اِرَش شیپاک‌تیر) نام یکی از اسطوره‌های کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطوره‌است. آرش، از سپاهیان منوچهر بود که پس از پایان جنگ ایران و توران به عنوان کماندار ایرانی برای بازشناختن مرز ایران و توران برگزیده شد و از بالای کوه «اییریو خشوتا» -دماوند -از چهارمین کشور روی زمین در زادگاه فریدون رفت و با تمام نیرو تیری را به سوی کوه «خوانونت» در خاور رها کرد.  این تیر از طلوع خورشید تا غروب خورشید در راه بود تا در کنار رود جیحون بر درخت گردویی فرود آمد و مرز ایران و توران مشخص شد. اما  آرش پس از تیر انداری از خستگی جان میدهد پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می شود و روانش در تیر دمیده می شود.

در شاهنامه به طور مشخص از آرش نام برده نشده مگر در مصارع یا بیتی هایی از شاهنامه به صورت اشاره ای گذرا

https://t.me/kellidd
👍1
🌼

قصد من از قهوه‌ی هر صبح
دیدن خنده‌های توست

تَــهِ فنجان...


#فرزانه_ایروانی

درود ...صبحتان بخیر

امروزت را زندگی کن
شادی امروزت را از دست نده
لبخند بزن تا آسمان دلت
از عشق بارور شود

شادی مهمون دائمی خونه هاتون باد


🌞

https://t.me/kellidd
🙏2
پی غارت دل آمد صنم قدح به دستی
چه قدح, چه می ،چه دستی ،چه مهی ،چه چشم مستی ،

چه نگار نازنینی، چه نگاه آتشینی
چه مهی ،چه چشم مستی ،چه قدح، چه می، چه دستی

صنمی که پیش قدرش قد چرخ پیر شد خم
که تو سرو باغ هستی ز کجائی و چه هستی؟

که برد به خاک پایش ،هله این بشارت از ما
که به عزم کعبه آید به انابه بت پرستی

به دو زلف عنبرینت که هزار عقدهً دل
به کرشمه ای گسستی به اشاره ای ببستی

شب عاشقان بی دل همه صبح جانفزا شد
چو به بزمشان گذشتی چو به چشمشان نشستی

به کجا برد شکایت چو گداست کاهل ای جان
که در ِ سرای خود را تو به غیر هم نبستی

به خدا که در دو عالم به تو همره است وهمدم
غم هرکه را فزودی دل هر که را شکستی

نه اگر که داشت لیلی نظر وفا به مجنون
نه پیاله اش شکستی نه دلش به غمزه خستی

چو اسیر توست " مردانی "بی نوا خدا را
چه غم ار به قید بستی و چه حاجت ار گسستی

محمد علی مردانی

https://t.me/kellidd
👌1
«ابر» می‌آمد به چشم از دور، اما دود بود
آنچه «اشک شوق» دیدی «گریهء‌ بدرود» بود

بوسه با لبخند، تیری کارگرتر می‌شود
خنجری خوردم در آغوشت که زهرآلود بود

گرچه باید سیب می‌افتاد روزی از درخت
باز هم قدری برای دل‌بریدن زود بود

از جهان غیر از زیان چیزی ندیدم، روزگار
آنچه کم می‌کرد بیش از آنچه می‌افزود بود

ساقی قسمت قرارش عدل بود اما چرا
هرکه را دیدم ز سهم خویش ناخشنود بود

هرکه با ما بود ما را عاقبت تنها گذاشت
چاکر عشقم که هرجا نامی از ما بود، بود


#فاضل_نظری


https://t.me/kellidd
👌1
.


🫟

میشود یک لطفی در حق هم بکنیم؟
میشود برای دیگران از درد ها و مشکلاتِ شخصی‌مان نسخه نپیچیم؟
امکان دارد وقتی خبر نداریم علتِ دلخوری دو نفر چیست و کدام یک مقصر هستند، تجربه های تلخ‌مان را در اختیارشان نگذاریم؟
کاش بدانیم هیچ مشکلِ عاطفی یا خانوادگیِ دو نفر دقیقا شبیه به هم نیست که راه حلش یکی باشد...
گاهی محبت‌های از سر دلسوزی‌مان را که به خوردِ عزیزان‌مان میدهیم؛ نتیجه‌اش فقط «مسمومیتِ رابطه» است...


#سحر_رستگار

https://t.me/kellidd
👌1
عاشقی محنتِ بسیار کشید
تا لبِ دِجله به معشوق رسید

نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین چَشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود

دید در رویِ شط آمد به شتاب
نو گلی چون گل رویش شاداب

گفت بَه بَه چه گل زیبایی ست
لایق دست چو من رعنایی ست

حیف از این گل که برد آب او را
کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مَثل آن مایه ناز
که نکویی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش

گفت رَو تا که ز هجرم بِرَهی
نام بی مهری بر من ننهی

موردِ نیکیِ خاصت کردم
از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی است فراوان و دُرست
به نشاط آمدو دست از جان شست

دست و پایی زدو گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نُمود

گفت کای آفت جان سُنبلِ تو
ماکه رفتیم ، بگیر این گُلِ تو!

بِکُنَش زیب سَر، ای دلبر من
یادآبی که گذشت از سر من

جزبرای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن

خودندانست مگرعاشق ما
که زخوبان نتوان خواست وفا

عاشقان راهمه گر آب بَرَد
خوبرویان همه راخواب بَرَد

#ایرج‌میرزا

https://t.me/kellidd
👌1
Marghoob
Shahrokh
تو نی نی چشات خیسه
آدم می ترسه بنویسه
می ترسه پاش به دل واشه
آدم بی خود خاطر خواه شه

دوتا چشم رطب داری
از عشق همیشه تب داری
چشات از جنس مرغوبه
چقد حال چشات خوبه
چشات از جنس مرغوبه
چقد حال چشات خوبه

تو چشمات توت تر داری
خودت حتما خبر داری
تو چشمات توت تر داری
خودت حتما خبر داری
چشات گفتن که بشکن
من شکستم شک نکردم
هزار بار مُردم و
می میرم و باز ترک نکردم
چشات گفتن که بشکن
من شکستم شک نکردم
هزار بار مُردم و
می میرم و باز ترک نکردم

چشات از جنس مرغوبه
چقد حال چشات خوبه
چشات از جنس مرغوبه
چقد حال چشات خوبه

چشات رنگش لعاب داره
رو موجاش التهاب داره
چشات رنگش لعاب داره
رو موجاش التهاب داره
ولی بی دین لا مذهب
زیارتش ثواب داره
ولی بی دین لا مذهب
زیارتش ثواب داره


#شاهرخ
#مرغوب

https://t.me/kellidd
1🍾1
اگر قرار است آرامش شما فقط با پیدا کردن یک مقصر حفظ شود،
پس همان بهتر که اسم مرا روی تمام گناه‌های دنیا بنویسید....
بگویید همه تقصیرها گردن من است....
من هم دیگر خسته‌ام از دفاع کردن....
خسته‌ام از اینکه هر بار حقیقت را توضیح بدهم و باز هم کسی نخواهد بشنود....
پس باشد؛
من مقصرم....
اگر رابطه‌ای خراب شد،
من مقصرم....
اگر اعتمادی شکست،
من مقصرم....
اگر کسی رفت،
اگر کسی نماند،
اگر کسی سکوت نکرد،
اگر کسی فریادی زد،
همه‌اش گردن من....
اصلا از این هم فراتر برویم؛
فقر را هم به حساب من بنویسید....
جنگ‌ها را هم به گردن من بیندازید....
تمام اشک‌هایی که روی این زمین ریخته شده،
همه را به اسم من ثبت کنید....
هر مادری که داغ دیده،
هر کودکی که گرسنه خوابیده،
هر دلی که شکسته،
بگویید کار من بوده است....
شاید این‌گونه وجدان‌ها آسوده‌تر بخوابند...
شاید این‌گونه دیگر لازم نباشد هیچ‌کس سهم خودش را ببیند...
چون پیدا کردن یک قربانی،
همیشه آسان‌تر از پذیرفتن حقیقت است...
مرا لعنت کنید....
به من ناسزا بگویید....
مرا از زندگی‌تان بیرون بیندازید....
روی نامم خط بکشید....
حتی اگر دلتان خواست،
روی خاطره‌هایم هم خاک بریزید....
اما فقط یک خواهش دارم؛
بعد از تمام این کارها،
یک لحظه در آینه نگاه کنید،
اگر باز هم خیالتان راحت بود،
اگر باز هم فکر کردید همه دردها از من شروع شده،
همان را باور کنید....
من دیگر توان جنگیدن با قضاوت‌هایی را ندارم که حکمشان قبل از شنیدن صادر شده است....
عجیب است...
همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها از دیدن خوشحالی همدیگر خوشحال می‌شوند....
اما انگار بعضی‌ها تا حال بد کسی را نبینند،
حالشان خوب نمی‌شود....
انگار لبخندشان روی ویرانه‌های یک نفر ساخته می‌شود....
انگار برای اینکه خودشان سبک شوند،
باید یکی را زیر بار تمام سنگینی‌ها له کنند....
اگر این حال خوب را من برایتان ساخته‌ام،
نوش جانتان....
اگر لبخندتان از اشک‌های من جان می‌گیرد،
باز هم نوش جانتان....
اگر آرامش شما در این است که مرا مقصر بدانید،
من دیگر چیزی برای دفاع ندارم....
فقط بدانید،
هیچ انسانی از لعنت شنیدن نمی‌شکند....
از این می‌شکند که می‌بیند کسانی که دوستشان داشته،
برای نجات خودشان،
او را قربانی کرده‌اند...
و تلخ‌تر از همه این است که من هنوز هم،
با تمام زخم‌هایی که از شما دارم،
آرزو نمی‌کنم روزی جای من باشید،
چون درد را فقط کسی می‌شناسد که شب‌هایش را با بغض صبح کرده باشد....
پس باز هم بگویید:
«تقصیر تو بود»
شاید این جمله،
آخرین تکه آرامشی باشد که برای خودتان ساخته‌اید....
و من،
همان کسی می‌مانم که سال‌ها خودش را سرزنش کرد،
فقط برای اینکه دیگران مجبور نباشند حتی یک لحظه،
سهم خودشان را بپذیرند....
لعنت بر من...
اگر این جمله حالتان را بهتر می‌کند،
هزار بار تکرارش می‌کنم.....
اما یک حقیقت را هیچ لعنتی نمی‌تواند عوض کند:
گاهی آدم‌ها دنبال مقصر نیستند؛
دنبال کسی هستند که تمام دردهای خودشان را روی شانه‌های او خالی کنند،
و من،
سال‌هاست همان شانه‌ای هستم که زیر بار گناه دیگران خم شده است...

عباس حیدری

https://t.me/kellidd


🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬
👍2
نیامدی و غمت بارها به من‌ سر زد
چو در بر او نگشودم نرفت و بر در زد

بنا نبود که دل با غم تو بنشیند‌
همین که نام تو را بُرد، من دلم پر زد

گریست با من و از قصۀ جدایی گفت
به سرسلامتی‌ام ساغری به ساغر زد

چو دید در جگرم تیر بی‌وفایی را
برون کشیدش و این‌بار کارگرتر زد

چه کرد عشق تو با من که با هزار ستم
دلم هنوز برای غم تو می‌لرزد

#فاضل_نظری

https://t.me/kellidd
👍1
آسمان هم با منِ مسکین سرِ یاری
ندارد
از برای شانه هایِ خسته ام، داری
ندارد

می رسد هر دم غمی بر پیکرِ صدپاره
ام
این تنِ وامانده جز دلخستگی کاری
ندارد

می زند هر دم فلک ساز و نواییِ دل
خراش
گویی این طوفان وحشت جز دلآزاری
ندارد

وصل می دارد بهم پیوسته ، دردی بی
امان
شانه های خسته ، زین بارِ گران باری
ندارد

در فراقِ همرهان خون از دهانم می
چکد
این همه آشوب و بلوا، نغمه ی تاری
ندارد

جای آن شیرانِ خفته روبهان سر می
زنند
فصلِ پایانیِ عمرِ رفته ، غمخواری
ندارد

خوابِ سنگینی گرفته ، چشمِ بیدار
زمان
گوییا این موجِ خسته، قصدِ بیداری
ندارد

#ناصرعرب_ناصریا

https://t.me/kellidd
👌1
🌱

تا وقتى ياد نگيريم
خام قربان صدقه،
عزيزم،جانم هاى روزمرگى آدمها نشويم،
تا وقتى رابطه هايمان
فقط در چهارچوب يك گوشى تلفن
شيرين و تلخ شود
و هميشه منتظر آمدن و نيامدن ،
پيام دادن و ندادن
آدم خياليمان باشيم،
تا وقتى انتخابمان
هر لحظه اراده كند مى تواند نباشد،
يعنى حواست باشد
يك احساسهايى هست زودگذرند
فقط حواست را گيج مى كنند
كه تا آخر عمر
تلخى و پشيمانى اش با تو مى ماند
كه نه مى شود فرياد زد و نه خفه شد...

#امیر_وجود
🌱🌻


https://t.me/kellidd
👏1👌1
جمشید شیبانی
سیمین بری
۱۲ تیر ۱۳۸۸، درگذشت جمشید شیبانی


سیمین بری گل پیکری آری
از ماه و گل زیباتری آری
همچون پری افسونگری آری
دیوانهٔ رویت منم
چه خواهی دگر ازمن
سرگشتهٔ کویت منم
نداری خبر از من

هرشب که مه برآسمان
گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان
که با من چه‌ها کردی
به جانم جفا کردی

هم جان و هم جانانه‌ای اما
در دلبری افسانه‌ای اما
اما ز من بیگانه‌ای اما
آزرده‌ام خواهی چرا
تو ای نو گل زیبا
افسرده‌ام خواهی چرا
تو ای آفت دلها



عاشق کشی شوخی فسون کاری
شیرین لبی اما دل آزاری
با ما سر جور و جفا داری
می‌سوزم از هجران تو
نترسی ز آه من
در خرمن و دامان تو
چه باشد گناه من

دارم ز تو نامهربان
شوقی به دل شوری به جان
می‌سوزم از سوز نهان
زجانم چه می‌خواهی
نگاهی به من گاهی

یارب برس امشب به فریادم
بستان ازآن نامهربان دادم
بیداد او برکنده بنیادم
گو ماه من از آسمان
دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من
ز رُخ پرده بگشاید

https://t.me/kellidd
🤩1
شنبه شد، باده‌ی انگور سفارش دادم
غزلی با دف و تنبور سفارش دادم

تا که یکشنبه شد از عشق عسل‌های لبت
داخل مزرعه زنبور سفارش دادم

من به دریای جنون صبح دوشنبه زده‌ام
روی امواج لبت تور سفارش دادم

چه عزیز است سه‌شنبه که پس از مدت‌ها
رنگ موهای تو را بور سفارش دادم

عصر چهارشنبه نیا پای قرار دل من
چون‌که یک عالمه مامور سفارش دادم

باز پنجشنبه سر قبر غزل‌ها رفتم
گریه کردم دوسه تا گور سفارش دادم

جمعه‌ها دست خودم نیست دلم می‌گیرد
استخوان‌دردم و ساطور سفارش دادم

#ایوب_اسلامی_پناه

https://t.me/kellidd
🔥1
هر شب خرابم می کند چشمان یک زن
چشمی که داغش تا قیامت مانده با من

یک صندلی یک کافه با فنجان قهوه
از یاد گویا برده عهد خویش با من

شب رد شد از نیمه کنار کوپه ای سرد
من هستم و ریل قطار و راه آهن

بذر محبت کاشت اول در وجودم
بعدش بنای کار را در ترک کردن

چشمان او مانند یک آهن ربایی
من تکه ی ناچیزِ یک براده آهن

حرف و حدیثی نیست هم در چیره دستی
آن کس که این پیکر تراشیدست این تن

داروی دلتنگی نشد یک نسخه دوری
تحویل من چیزی نده جز چشم روشن

#رحیم_کوچکی

https://t.me/kellidd
👏1