This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔆
خلق شخصیتهای شاهنامه توسط هوش مصنوعی
جهان را بسازید همچون بهشت
مگوئید هرگز سخن های زشت
همه یک به یک مهربانی کنید
جهان را همه پاسبــانی کنیـد
بگوئید این جمله در گوش بـاد
کهیکتنبهگیتیپریشانمباد
#فردوسی
https://t.me/kellidd
خلق شخصیتهای شاهنامه توسط هوش مصنوعی
جهان را بسازید همچون بهشت
مگوئید هرگز سخن های زشت
همه یک به یک مهربانی کنید
جهان را همه پاسبــانی کنیـد
بگوئید این جمله در گوش بـاد
کهیکتنبهگیتیپریشانمباد
#فردوسی
https://t.me/kellidd
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی
که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی
دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم
که پند سود ندارد به جای سوگندی
شنیدهام که بهشت آن کسی تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی
هزار کبک ندارد دل یکی شاهین
هزار بنده ندارد دل خداوندی
تو را اگر ملک چینیان بدیدی روی
نماز بردی و دینار برپراکندی
وگر تو را ملک هندوان بدیدی موی
سجود کردی و بتخانههاش برکندی
به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم
به آتش حسراتم فکند خواهندی
تو را سلامت باد ای گل بهار بهشت
که سوی قبلهٔ رویت نماز خوانندی
#شهیدبلخی
https://t.me/kellidd
که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی
دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم
که پند سود ندارد به جای سوگندی
شنیدهام که بهشت آن کسی تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی
هزار کبک ندارد دل یکی شاهین
هزار بنده ندارد دل خداوندی
تو را اگر ملک چینیان بدیدی روی
نماز بردی و دینار برپراکندی
وگر تو را ملک هندوان بدیدی موی
سجود کردی و بتخانههاش برکندی
به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم
به آتش حسراتم فکند خواهندی
تو را سلامت باد ای گل بهار بهشت
که سوی قبلهٔ رویت نماز خوانندی
#شهیدبلخی
https://t.me/kellidd
پدرم را خدا بیامرزد ، مردِ سنگ و زغال و آهن بود
سالهای دراز عمرش را، کارگر بود ، اهل معدن بود
از میان زغالها درکوه، عصرها روسفید بر میگشت
سربلند از نبرد با صخره، او که خود قله ای فروتن بود
پا به پای زغال ها میسوخت !سرخ می شد، دوباره کُک میشد
کورهای بود شعلهور در خود ،کورهای که همیشه روشن بود
بارهایی که نانش آجر شد ، از زمین و زمان گلایه نکرد
دردهایش،یکی دوتا که نبود! دردهایش هزار خرمن بود
از دل کوه های پابرجا ، از درون مخوف تونل ها
هفت خوان را گذشت و نان آورد ، پدرم که خودش تهمتن بود
پدرم مثل واگنی خسته ، از سرازیر ریل خارج شد
بی خبر رفت او که چندی بود، در هوای غریب رفتن بود
مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای کوهستان
پدرم را خدا بیامرزد ، کارگر بود ،اهل معدن بود
"موسی عصمتی"
https://t.me/kellidd
سالهای دراز عمرش را، کارگر بود ، اهل معدن بود
از میان زغالها درکوه، عصرها روسفید بر میگشت
سربلند از نبرد با صخره، او که خود قله ای فروتن بود
پا به پای زغال ها میسوخت !سرخ می شد، دوباره کُک میشد
کورهای بود شعلهور در خود ،کورهای که همیشه روشن بود
بارهایی که نانش آجر شد ، از زمین و زمان گلایه نکرد
دردهایش،یکی دوتا که نبود! دردهایش هزار خرمن بود
از دل کوه های پابرجا ، از درون مخوف تونل ها
هفت خوان را گذشت و نان آورد ، پدرم که خودش تهمتن بود
پدرم مثل واگنی خسته ، از سرازیر ریل خارج شد
بی خبر رفت او که چندی بود، در هوای غریب رفتن بود
مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای کوهستان
پدرم را خدا بیامرزد ، کارگر بود ،اهل معدن بود
"موسی عصمتی"
https://t.me/kellidd
در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست میدارم.
آینهها و شبپرههای مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشادهی پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راهِ آخرین را
در پردهیی که میزنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست میدارم.
در آن دوردستِ بعید
که رسالتِ اندامها پایان میپذیرد
و شعله و شورِ تپشها و خواهشها
بهتمامی
فرومینشیند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامیگذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایانِ سفر،
تا به هجومِ کرکسهایِ پایاناش وانهد…
در فراسوهای عشق
تو را دوست میدارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکرهایِمان
با من وعدهی دیداری بده.
احمد شاملو
https://t.me/kellidd
آینهها و شبپرههای مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشادهی پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راهِ آخرین را
در پردهیی که میزنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست میدارم.
در آن دوردستِ بعید
که رسالتِ اندامها پایان میپذیرد
و شعله و شورِ تپشها و خواهشها
بهتمامی
فرومینشیند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامیگذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایانِ سفر،
تا به هجومِ کرکسهایِ پایاناش وانهد…
در فراسوهای عشق
تو را دوست میدارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکرهایِمان
با من وعدهی دیداری بده.
احمد شاملو
https://t.me/kellidd
به رنگ سرخ، به دورِ لبش حصار کشید
زنی برای خودش نقشهی فرار کشید
غرور آمد و نگذاشت التماس کنم
به دور حنجرهام سیمِ خاردار کشید
نشد که اشک بریزم برابرش افسوس
برای گریه، دلم تا شب انتظار کشید
نسیم، شال غمش را به گردنم پیچید
طناب موی سیاهش مرا به دار کشید
چه حیف! همسفری با تو شد خیال محال
دریغ، جور مرا واگن قطار کشید
چه مانده است برایم؟ شتاب کن ای مرگ
زنی که عاشق من بود هم کنار کشید
#عرفان_امیری
https://t.me/kellidd
زنی برای خودش نقشهی فرار کشید
غرور آمد و نگذاشت التماس کنم
به دور حنجرهام سیمِ خاردار کشید
نشد که اشک بریزم برابرش افسوس
برای گریه، دلم تا شب انتظار کشید
نسیم، شال غمش را به گردنم پیچید
طناب موی سیاهش مرا به دار کشید
چه حیف! همسفری با تو شد خیال محال
دریغ، جور مرا واگن قطار کشید
چه مانده است برایم؟ شتاب کن ای مرگ
زنی که عاشق من بود هم کنار کشید
#عرفان_امیری
https://t.me/kellidd
در چشم خود جا کن مرا ،عاشق شو پیدا کن مرا
بنشین کنار بزم دل ، وانگه تماشا کن مرا
ای عشق تو سودای من ، امید فرداهای من
با وعده های عاشقی ، در خواب و رویا کن مرا
ای تو طبیب واپسین ، یک دم به بالینم نشين
یا درد من درمان نما ، یا باز حاشا کن مرا
امشب بیا در خانه ام ، یکدم شو هم پیمانه ام
در مستی چشمان خود ، غرق تمنا کن مرا
از عشق در تاب و تبم ، شب زنده دار هر شبم
با بوسه های آتشين ، امشب مداوا کن مرا
آواره و مجنون شدم ، سرگشته و دلخون شدم
در کوچه های عاشقی ، برگرد و لیلا کن مرا
گم گشته ی کویت منم ، دلداده ی رویت منم
یا دل به من بسپار یا ، کمتر تو شيدا کن مرا
ای یوسف کنعان من ، ای ناجی پنهان من
همچون زلیخا با دعا ، یکباره برنا کن مرا
تو شمع و من پروانه ام، از عشق تو دیوانه ام
یا جان ز من بستان شبی، یا باز احیا کن مرا
#آنجلا_راد
https://t.me/kellidd
بنشین کنار بزم دل ، وانگه تماشا کن مرا
ای عشق تو سودای من ، امید فرداهای من
با وعده های عاشقی ، در خواب و رویا کن مرا
ای تو طبیب واپسین ، یک دم به بالینم نشين
یا درد من درمان نما ، یا باز حاشا کن مرا
امشب بیا در خانه ام ، یکدم شو هم پیمانه ام
در مستی چشمان خود ، غرق تمنا کن مرا
از عشق در تاب و تبم ، شب زنده دار هر شبم
با بوسه های آتشين ، امشب مداوا کن مرا
آواره و مجنون شدم ، سرگشته و دلخون شدم
در کوچه های عاشقی ، برگرد و لیلا کن مرا
گم گشته ی کویت منم ، دلداده ی رویت منم
یا دل به من بسپار یا ، کمتر تو شيدا کن مرا
ای یوسف کنعان من ، ای ناجی پنهان من
همچون زلیخا با دعا ، یکباره برنا کن مرا
تو شمع و من پروانه ام، از عشق تو دیوانه ام
یا جان ز من بستان شبی، یا باز احیا کن مرا
#آنجلا_راد
https://t.me/kellidd
دنبال کسی باشید که دوستان خوبی دارد، با آنها خوب رفتار میکند و شما نیز، از بودن با ایشان لذت میبرید.
کسی که دوستان خوبی ندارد راه و رسم دوست داشتن و مهرورزی را نمیداند.
#تئوری_انتخاب
#ویلیام_گلاسر
https://t.me/kellidd
کسی که دوستان خوبی ندارد راه و رسم دوست داشتن و مهرورزی را نمیداند.
#تئوری_انتخاب
#ویلیام_گلاسر
https://t.me/kellidd
👌1
دلم یک استکان چایِ بدون درد میخواهد
دلم آن را که با من اینچنین تا کرد میخواهد
از آن روزی که دور افتادم از آغوش پر مهرش
دلم گرمایی از آغوش خاک سرد میخواهد!
مرا پروردی و آخر رها کردی در این پاییز
کدامین باغبان بستان خود را زرد میخواهد؟
مرا با درد ویرانی چهکار آخر؟ تو میدانی...
جنون، مجنونِ رسوای بیابانگرد میخواهد
فراق، آوارگی، حسرت، ستم، سیگار، تنهایی
کشیدم تا که فهمیدم صبوری مرد میخواهد
غزل کوتاه اما درد من دنباله دارد... آه
دلم یک استکان چای بدون درد میخواهد
#سعید_فارس
https://t.me/kellidd
دلم آن را که با من اینچنین تا کرد میخواهد
از آن روزی که دور افتادم از آغوش پر مهرش
دلم گرمایی از آغوش خاک سرد میخواهد!
مرا پروردی و آخر رها کردی در این پاییز
کدامین باغبان بستان خود را زرد میخواهد؟
مرا با درد ویرانی چهکار آخر؟ تو میدانی...
جنون، مجنونِ رسوای بیابانگرد میخواهد
فراق، آوارگی، حسرت، ستم، سیگار، تنهایی
کشیدم تا که فهمیدم صبوری مرد میخواهد
غزل کوتاه اما درد من دنباله دارد... آه
دلم یک استکان چای بدون درد میخواهد
#سعید_فارس
https://t.me/kellidd
ایهاالناس این جهان را نیم جو مقدار نیست
جز متاع درد و محنت اندر این بازار نیست
شد مقصر آدم و حق در جهانش جای داد
پس جهان زندان و در زندان بجز آزار نیست
گر بیابم صد زبان وز هر زبان در هر نفس
صد هزارش شکوه گویم جای هیچ انکار نیست
گفتمت این دهر خصم دوستان خود بود
دوستی با خصم کار مردم هشیار نیست
این عجوز بیوفا را چاره نبود جز طلاق
ورنه کس ایمن ز کید و مکر این مکار نیست
یکدم از خواب گران بیدار شو تا کی ترا
طعنه زن باشند بیداران که این بیدار نیست
هیچ در هیچ است اسباب جهان اندر جهان
این سخن پوشیده بر چشم الوالابصار نیست
صاحب آثاران دنیا را چه پیش آمد که حال
هیچ یکشان را بجا آثاری از آثار نیست
حالیا جبریل جان را بال استغفار ده
چون که عزرائیل آمد جای استغفار نیست
اندکی در فکر استغنای یوم الفقر باش
چند میگویی چرا اموال من بسیار نیست
رو قناعت کن صغیرا تا که کار آسان شود
گر تو آسانگیر باشی کارها دشوار نیست
صغیر اصفهانی
https://t.me/kellidd
جز متاع درد و محنت اندر این بازار نیست
شد مقصر آدم و حق در جهانش جای داد
پس جهان زندان و در زندان بجز آزار نیست
گر بیابم صد زبان وز هر زبان در هر نفس
صد هزارش شکوه گویم جای هیچ انکار نیست
گفتمت این دهر خصم دوستان خود بود
دوستی با خصم کار مردم هشیار نیست
این عجوز بیوفا را چاره نبود جز طلاق
ورنه کس ایمن ز کید و مکر این مکار نیست
یکدم از خواب گران بیدار شو تا کی ترا
طعنه زن باشند بیداران که این بیدار نیست
هیچ در هیچ است اسباب جهان اندر جهان
این سخن پوشیده بر چشم الوالابصار نیست
صاحب آثاران دنیا را چه پیش آمد که حال
هیچ یکشان را بجا آثاری از آثار نیست
حالیا جبریل جان را بال استغفار ده
چون که عزرائیل آمد جای استغفار نیست
اندکی در فکر استغنای یوم الفقر باش
چند میگویی چرا اموال من بسیار نیست
رو قناعت کن صغیرا تا که کار آسان شود
گر تو آسانگیر باشی کارها دشوار نیست
صغیر اصفهانی
https://t.me/kellidd
👌1
پای بر چرخ نهد هرکه ز سر میگذرد
رشته چون بیگره افتد ز گهر میگذرد
جگر شیر نداری سفر عشق مکن
سبزه تیغ در این ره ز کمر میگذرد
در بیابان فنا قافلهٔ شوق من است
کاروانی که غبارش ز خبر میگذرد
دل دشمن به تهیدستی من میسوزد
برق از این مزرعه با دیدهٔ تر میگذرد
گرمی لالهرخان قابل دل بستن نیست
که به یک چشم زدن همچو شرر میگذرد
در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیست
خار دیوار تو را آب ز سر میگذرد
غنچهٔ زندهدلی در دل شب میخندد
فیض، آبی است که از جوی سحر میگذرد
عارفان از سخن سرد پریشان نشوند
عمر گل در قدم باد سحر میگذرد
نسبت دامن پاک تو به گل محض خطاست
که سخن در صدف پاک گهر میگذرد
چون صدف مهر خموشی نزند بر لب خویش؟
سخن #صائب پاکیزهگهر میگذرد
https://t.me/kellidd
رشته چون بیگره افتد ز گهر میگذرد
جگر شیر نداری سفر عشق مکن
سبزه تیغ در این ره ز کمر میگذرد
در بیابان فنا قافلهٔ شوق من است
کاروانی که غبارش ز خبر میگذرد
دل دشمن به تهیدستی من میسوزد
برق از این مزرعه با دیدهٔ تر میگذرد
گرمی لالهرخان قابل دل بستن نیست
که به یک چشم زدن همچو شرر میگذرد
در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیست
خار دیوار تو را آب ز سر میگذرد
غنچهٔ زندهدلی در دل شب میخندد
فیض، آبی است که از جوی سحر میگذرد
عارفان از سخن سرد پریشان نشوند
عمر گل در قدم باد سحر میگذرد
نسبت دامن پاک تو به گل محض خطاست
که سخن در صدف پاک گهر میگذرد
چون صدف مهر خموشی نزند بر لب خویش؟
سخن #صائب پاکیزهگهر میگذرد
https://t.me/kellidd
👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تصور کن اگر یک شب برایم ناز می کردی
نشسته رو بروی من سخن آغاز می کردی
و من آهسته می گفتم که خیلی دوستت دارم
تو هم یعنی همین یک جمله را ابراز می کردی
برایت واژه واژه شعر های ناب می خواندم
تو در حسّ ِ بلند ِ شاعرت پرواز می کردی
من از طعم لبانت خوشه خوشه شعر می چیدم
تو با طرز نگاهت در غزل اعجاز می کردی
و من در شعر می گفتم که اکنون سیب می خواهم
تو با لبخند تک تک دکمه ها را باز می کردی
🙈
#علیبیانی
https://t.me/kellidd
نشسته رو بروی من سخن آغاز می کردی
و من آهسته می گفتم که خیلی دوستت دارم
تو هم یعنی همین یک جمله را ابراز می کردی
برایت واژه واژه شعر های ناب می خواندم
تو در حسّ ِ بلند ِ شاعرت پرواز می کردی
من از طعم لبانت خوشه خوشه شعر می چیدم
تو با طرز نگاهت در غزل اعجاز می کردی
و من در شعر می گفتم که اکنون سیب می خواهم
تو با لبخند تک تک دکمه ها را باز می کردی
🙈
#علیبیانی
https://t.me/kellidd
👌1
"نفرین"به همان لحظهء دیدار نخستین
هم دل به فنا دادم و هم آخرت و دین
من قافیه را باختم آن لحظه که دیدم
چشمان پریشان شده در ظرف بلورین
هیهات!...که فرهاد تواند بگریزد
از تلخی زندان غم آلودهء شیرین
در یوسف گمگشته دگر تاب جنون نیست
یکبار رهایش کن از این کینهء دیرین
'حاشا'ی تو دیوار بلندیست در این عشق
دیوار بلندی که رسد تا دل "نفرین"
#میثم_بشیری
https://t.me/kellidd
هم دل به فنا دادم و هم آخرت و دین
من قافیه را باختم آن لحظه که دیدم
چشمان پریشان شده در ظرف بلورین
هیهات!...که فرهاد تواند بگریزد
از تلخی زندان غم آلودهء شیرین
در یوسف گمگشته دگر تاب جنون نیست
یکبار رهایش کن از این کینهء دیرین
'حاشا'ی تو دیوار بلندیست در این عشق
دیوار بلندی که رسد تا دل "نفرین"
#میثم_بشیری
https://t.me/kellidd
👏1
جانا تو كجا رفتي و جانان كه هستی
جانم به سر امد مه تابان كه هستي
اين فكر مرا كشت به دنبال كه رفتي
وين درد مرا سوخت كه درمان كه هستي
با چشم سيه خال كنار لبت اي يار
با ان رخ زيبا تو گلستان كه هستي
اي مونس جانم به كنار كه نشستي
از ما كه گذشت سرو خرامان كه هستي
من با دل سر گشته چه گويم مه زيبا
اين بار بگو خلوت و پنهان كه هستي
گفتي كه به جز من به كسي دل نسپردي
اي بوم سيه چشم ، به ويران كه هستي
دور از توچه گويم به دل خسته ام امشب
باما كه ني اي ، ماه درخشان كه هستي
#عباس_زرين_كفش
https://t.me/kellidd
جانم به سر امد مه تابان كه هستي
اين فكر مرا كشت به دنبال كه رفتي
وين درد مرا سوخت كه درمان كه هستي
با چشم سيه خال كنار لبت اي يار
با ان رخ زيبا تو گلستان كه هستي
اي مونس جانم به كنار كه نشستي
از ما كه گذشت سرو خرامان كه هستي
من با دل سر گشته چه گويم مه زيبا
اين بار بگو خلوت و پنهان كه هستي
گفتي كه به جز من به كسي دل نسپردي
اي بوم سيه چشم ، به ويران كه هستي
دور از توچه گويم به دل خسته ام امشب
باما كه ني اي ، ماه درخشان كه هستي
#عباس_زرين_كفش
https://t.me/kellidd
😍1
تو در اعماقِ قلبِ من چو ضرب آهنگِ سُرنایی
پر از آوازه ای در جان ، چه بی رحمانه زیبایی
کدامین " واژه "ها را من ، بگویم تا تو برگردی
نجاتم ده به وصلِ خود،دراین مرداب تنهایی
تماشایی ست ، دلبندم ، تورا مالِ خودم دیدن
چه شیرین است رحمی بر دلِ وابسته بنمایی
" تو " ، آهنگی ز بارانی ، به سقف آرزو هایم
نگاهت راز خوشبختی ، پر از شورِ مسیحایی
به دل آلام تو هرگز !! شکستن های من هر آن
پر از آوازه ای در جان ، چه بی رحمانه زیبایی
#رضا_زارعی
https://t.me/kellidd
پر از آوازه ای در جان ، چه بی رحمانه زیبایی
کدامین " واژه "ها را من ، بگویم تا تو برگردی
نجاتم ده به وصلِ خود،دراین مرداب تنهایی
تماشایی ست ، دلبندم ، تورا مالِ خودم دیدن
چه شیرین است رحمی بر دلِ وابسته بنمایی
" تو " ، آهنگی ز بارانی ، به سقف آرزو هایم
نگاهت راز خوشبختی ، پر از شورِ مسیحایی
به دل آلام تو هرگز !! شکستن های من هر آن
پر از آوازه ای در جان ، چه بی رحمانه زیبایی
#رضا_زارعی
https://t.me/kellidd
👌1
از زمزمه لبریزم وقتی که تو می آیی
از گریه نپرهیزم وقتی که تو می آیی
مغلوب غم غربت افتاده ی تقدیرم
از شوق به سر خیزم وقتی که تو می آیی
هم ساکت و هم گویا گم گشته و جادویی
رویایی و پاییزم وقتی که تو می آیی
آسیمه تر از باران مفهوم طراوت را
بر پای تو می ریزم وقتی که تو می آیی
دستان بلاجویم مظلوم رفاقت ها
بر گردنت آویزم وقتی که تو می آیی
تاریک و ملال آور چون روح شبم بی تو
سرشار و دل انگیزم وقتی که تو می آیی
ناصر قلعه وند
https://t.me/kellidd
از گریه نپرهیزم وقتی که تو می آیی
مغلوب غم غربت افتاده ی تقدیرم
از شوق به سر خیزم وقتی که تو می آیی
هم ساکت و هم گویا گم گشته و جادویی
رویایی و پاییزم وقتی که تو می آیی
آسیمه تر از باران مفهوم طراوت را
بر پای تو می ریزم وقتی که تو می آیی
دستان بلاجویم مظلوم رفاقت ها
بر گردنت آویزم وقتی که تو می آیی
تاریک و ملال آور چون روح شبم بی تو
سرشار و دل انگیزم وقتی که تو می آیی
ناصر قلعه وند
https://t.me/kellidd
👌1
🔴جشن تیرگان بر ایرانیان فرخنده باد.❤️
🔸۱۰ تیر، روزیست که در دل اساطیر ایران میدرخشد؛
روزی که آرش کمانگیر، جان خویش را در تیر نهاد تا مرز ایرانزمین را از فراز دماوند تا دوردستها برساند.
تیرگان در تقویم ایران باستان، جشن آب، باران، تیر و پاکیست. در این روز، ایرانیان به یاد آرش، برای باران دعا میکردند، در کوزهها آب میریختند، و با پاشیدن آب، دلها را تازه میکردند.جالبتر اینکه ابوریحان بیرونی این روز را «بزرگداشت نویسندگان» نیز دانسته؛ روزی برای پاسداشت اندیشه و واژه.
برخی روایتها، تیرگان را در ۱۳ تیر دانستهاند، اما آنچه پابرجاست، خود یاد آرش و شکوه فرهنگ ایرانیست.
https://t.me/kellidd
🔸۱۰ تیر، روزیست که در دل اساطیر ایران میدرخشد؛
روزی که آرش کمانگیر، جان خویش را در تیر نهاد تا مرز ایرانزمین را از فراز دماوند تا دوردستها برساند.
تیرگان در تقویم ایران باستان، جشن آب، باران، تیر و پاکیست. در این روز، ایرانیان به یاد آرش، برای باران دعا میکردند، در کوزهها آب میریختند، و با پاشیدن آب، دلها را تازه میکردند.جالبتر اینکه ابوریحان بیرونی این روز را «بزرگداشت نویسندگان» نیز دانسته؛ روزی برای پاسداشت اندیشه و واژه.
برخی روایتها، تیرگان را در ۱۳ تیر دانستهاند، اما آنچه پابرجاست، خود یاد آرش و شکوه فرهنگ ایرانیست.
https://t.me/kellidd
😍1
آرش کمانگیر
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها، دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه ، آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهيِ آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي بارانها شنيدن
بي تكان گهواره ی رنگين كمان را
در كنار بام ديدن
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد:
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد
صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز #آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه ی گلگشت ها گم شد ، نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
- همچو سر حدات - دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان
آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي
هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد
پير مرد آرام كرد آغاز:
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست
دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد:
https://t.me/kellidd
👇👇👇👇👇
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها، دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه ، آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهيِ آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي بارانها شنيدن
بي تكان گهواره ی رنگين كمان را
در كنار بام ديدن
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد:
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد
صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز #آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه ی گلگشت ها گم شد ، نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
- همچو سر حدات - دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان
آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي
هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد
پير مرد آرام كرد آغاز:
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست
دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد:
https://t.me/kellidd
👇👇👇👇👇
👆👆👆👆👆
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن:
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار ، در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته ی آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد:
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
اميدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران ، غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد ، غوغا
https://t.me/kellidd
👇👇👇👇👇
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن:
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار ، در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته ی آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد:
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
اميدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران ، غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد ، غوغا
https://t.me/kellidd
👇👇👇👇👇
👆👆👆👆👆
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام #آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
#سیاوش_کسرایی
https://t.me/kellidd
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام #آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
#سیاوش_کسرایی
https://t.me/kellidd
کلید 🔑
🔴جشن تیرگان بر ایرانیان فرخنده باد.❤️ 🔸۱۰ تیر، روزیست که در دل اساطیر ایران میدرخشد؛ روزی که آرش کمانگیر، جان خویش را در تیر نهاد تا مرز ایرانزمین را از فراز دماوند تا دوردستها برساند. تیرگان در تقویم ایران باستان، جشن آب، باران، تیر و پاکیست. در این…
نام : آرش کمانگیر
نام های دیگر آرش کمانگیر : ارخشه، ارش شیپاک تیر، آرش شاتین
محل تولد آرش کمانگیر : آمل
محل مرگ آرش کمانگیر : کوه دماوند بی جان شدن از شدت پرتاپ تیر
دوره شاهنامه ای پیشین : پهلوانی
دوره شاهنامه ای جدید : پیشدادیان، کیانیان
تبار : تبار پدری به گرشاسپ و تبار مادری به مهراب و ضحاک
لقب های آرش کمانگیر : تیرانداز، شیواتر- کمانداد
ویژگیهای آرش کمانگیر : سردار سپاه ایران
ملیت : ایرانی
توضیحات شخصیت :
آرش کمانگیر یا آرش کمانکش یا آرش تیرانداز یا آرش شیواتیر (به اوستایی: اِرِخْشَه و به زبان پهلوی اِرَش شیپاکتیر) نام یکی از اسطورههای کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطورهاست. آرش، از سپاهیان منوچهر بود که پس از پایان جنگ ایران و توران به عنوان کماندار ایرانی برای بازشناختن مرز ایران و توران برگزیده شد و از بالای کوه «اییریو خشوتا» -دماوند -از چهارمین کشور روی زمین در زادگاه فریدون رفت و با تمام نیرو تیری را به سوی کوه «خوانونت» در خاور رها کرد. این تیر از طلوع خورشید تا غروب خورشید در راه بود تا در کنار رود جیحون بر درخت گردویی فرود آمد و مرز ایران و توران مشخص شد. اما آرش پس از تیر انداری از خستگی جان میدهد پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می شود و روانش در تیر دمیده می شود.
در شاهنامه به طور مشخص از آرش نام برده نشده مگر در مصارع یا بیتی هایی از شاهنامه به صورت اشاره ای گذرا
https://t.me/kellidd
نام های دیگر آرش کمانگیر : ارخشه، ارش شیپاک تیر، آرش شاتین
محل تولد آرش کمانگیر : آمل
محل مرگ آرش کمانگیر : کوه دماوند بی جان شدن از شدت پرتاپ تیر
دوره شاهنامه ای پیشین : پهلوانی
دوره شاهنامه ای جدید : پیشدادیان، کیانیان
تبار : تبار پدری به گرشاسپ و تبار مادری به مهراب و ضحاک
لقب های آرش کمانگیر : تیرانداز، شیواتر- کمانداد
ویژگیهای آرش کمانگیر : سردار سپاه ایران
ملیت : ایرانی
توضیحات شخصیت :
آرش کمانگیر یا آرش کمانکش یا آرش تیرانداز یا آرش شیواتیر (به اوستایی: اِرِخْشَه و به زبان پهلوی اِرَش شیپاکتیر) نام یکی از اسطورههای کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطورهاست. آرش، از سپاهیان منوچهر بود که پس از پایان جنگ ایران و توران به عنوان کماندار ایرانی برای بازشناختن مرز ایران و توران برگزیده شد و از بالای کوه «اییریو خشوتا» -دماوند -از چهارمین کشور روی زمین در زادگاه فریدون رفت و با تمام نیرو تیری را به سوی کوه «خوانونت» در خاور رها کرد. این تیر از طلوع خورشید تا غروب خورشید در راه بود تا در کنار رود جیحون بر درخت گردویی فرود آمد و مرز ایران و توران مشخص شد. اما آرش پس از تیر انداری از خستگی جان میدهد پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می شود و روانش در تیر دمیده می شود.
در شاهنامه به طور مشخص از آرش نام برده نشده مگر در مصارع یا بیتی هایی از شاهنامه به صورت اشاره ای گذرا
https://t.me/kellidd
👍1
🌼
قصد من از قهوهی هر صبح
دیدن خندههای توست
تَــهِ فنجان...
#فرزانه_ایروانی
درود ...صبحتان بخیر
امروزت را زندگی کن
شادی امروزت را از دست نده
لبخند بزن تا آسمان دلت
از عشق بارور شود
شادی مهمون دائمی خونه هاتون باد ☘
🌞
https://t.me/kellidd
قصد من از قهوهی هر صبح
دیدن خندههای توست
تَــهِ فنجان...
#فرزانه_ایروانی
درود ...صبحتان بخیر
امروزت را زندگی کن
شادی امروزت را از دست نده
لبخند بزن تا آسمان دلت
از عشق بارور شود
شادی مهمون دائمی خونه هاتون باد ☘
🌞
https://t.me/kellidd
🙏2