باز آمدم از چشم تو یک شعر بسازم
دستم به قلم ماند و نشد وای ز چشمت
در چشم تو یکدشت پر از لاله مشکی
پنهان شده ، من دیده ام ای وای ز چشمت
از چالهی لبخند تو در چاه نگاهت
افتادم و عاشق شدم ای وای ز چشمت
پیراهن یوسف چو به یعقوب رساندند
بینا شد و فریاد زد ای وای ز چشمت
#سید_حامد_قائم_مقامی
دستم به قلم ماند و نشد وای ز چشمت
در چشم تو یکدشت پر از لاله مشکی
پنهان شده ، من دیده ام ای وای ز چشمت
از چالهی لبخند تو در چاه نگاهت
افتادم و عاشق شدم ای وای ز چشمت
پیراهن یوسف چو به یعقوب رساندند
بینا شد و فریاد زد ای وای ز چشمت
#سید_حامد_قائم_مقامی
آن که میگفت دلش وسعت دریا دارد
گوشهای دنج برای منِ تنها دارد؟
بیجهت در پی توجیه گناهش هستید
یوسف این بار خودش میل زلیخا دارد!
چشمهایت به خدا حرف ندارند، ولی
هر نگاهت سی و دو حرفِ الفبا دارد
آن که امروز به دست آوَرَد احساس تو را
چه نیازی به غمِ روز مبادا دارد؟
عاقبت در تب آغوش تو گم خواهم شد
دل به دریا زدنِ رود، تماشا دارد
#امید_صباغ_نو
گوشهای دنج برای منِ تنها دارد؟
بیجهت در پی توجیه گناهش هستید
یوسف این بار خودش میل زلیخا دارد!
چشمهایت به خدا حرف ندارند، ولی
هر نگاهت سی و دو حرفِ الفبا دارد
آن که امروز به دست آوَرَد احساس تو را
چه نیازی به غمِ روز مبادا دارد؟
عاقبت در تب آغوش تو گم خواهم شد
دل به دریا زدنِ رود، تماشا دارد
#امید_صباغ_نو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
۱۷ مهر ماه سالروز پروار ابدی استاد محمدرضا شجریان خسرو آواز ایران
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
۱۷ مهر ماه سالروز پروار ابدی استاد محمدرضا شجریان خسرو آواز ایران
🌱
با دلی که خسته است اما هنوز میتپد،
و با دستی که فقط برای نوشتن به خودش بلند میشود…
این نامهایست به خودم،
برای روزهایی که خودم را فراموش کردم،
و حالا آمدهام تا کمی
خودم را صدا بزنم…
سلام…
به خودم،
به همینی که این روزها کم شنیده “خسته نباشی” را،
که هی گفت “مهم نیست”
ولی خودش توی دلش هزار بار شکست…
به خودم،
که هر وقت خواست حرف بزنه،
یکی گفت: “زود قضاوت نکن”،
یا “بیخود حساس شدی”
و اونم ساکت شد…
برای همیشه.
به تو مینویسم،
که وقتی همه رفتن،
تو موندی،
با همهی ضعفهات،
با اشکهات،
با همون دلِ نازکت که بلد نبود سنگی باشه…
یادته چند بار خواستی بیخیال شی؟
ولی نشدی.
یادته چند بار دلت خواست فرار کنی؟
ولی موندی…
فقط چون دلت نمیخواست هیچکس ناراحت شه،
حتی اگر خودت له شی.
من ازت ممنونم…
برای تحملهات،
برای سکوتهات،
برای شبهایی که بیصدا گریه کردی
و فرداش وانمود کردی همهچی خوبه.
گاهی فکر میکنی ضعیفی،
ولی تو همون آدمی هستی
که هزار بار افتاد
و بازم ادامه داد…
تو قوی نیستی چون نمیترسی،
تو قویای چون با ترسات زندگی کردی.
حالا بیا یه قرار بذاریم،
با هم،
بیقضاوت،
بیانتظار.
از اینجا به بعد،
هوای خودتو بیشتر داشته باش.
دل ببند،
ولی اول به خودت.
مهربون باش،
ولی با خودت بیشتر.
اگه یه روزی،
همه رفتن،
یا همه زدن،
بدون که من باهاتم…
همین منِ درونت،
همین منِ همیشهی ساکت.
تو لایق خوبی،
لایق آروم بودنی
که از دنیا دزدیدنش.
پس اینبار،
نه برای بقیه،
برای خودت قوی باش…
و هر وقت خسته شدی،
برگرد به همین نامه،
که یادآورت شه:
تو، هنوز همونی هستی
که حتی اگه هزار بار خورد شد،
بازم میتونه از نو،
خودشو جمع کنه.
با عشق –
از طرف خودت.
🌱🌻
با دلی که خسته است اما هنوز میتپد،
و با دستی که فقط برای نوشتن به خودش بلند میشود…
این نامهایست به خودم،
برای روزهایی که خودم را فراموش کردم،
و حالا آمدهام تا کمی
خودم را صدا بزنم…
سلام…
به خودم،
به همینی که این روزها کم شنیده “خسته نباشی” را،
که هی گفت “مهم نیست”
ولی خودش توی دلش هزار بار شکست…
به خودم،
که هر وقت خواست حرف بزنه،
یکی گفت: “زود قضاوت نکن”،
یا “بیخود حساس شدی”
و اونم ساکت شد…
برای همیشه.
به تو مینویسم،
که وقتی همه رفتن،
تو موندی،
با همهی ضعفهات،
با اشکهات،
با همون دلِ نازکت که بلد نبود سنگی باشه…
یادته چند بار خواستی بیخیال شی؟
ولی نشدی.
یادته چند بار دلت خواست فرار کنی؟
ولی موندی…
فقط چون دلت نمیخواست هیچکس ناراحت شه،
حتی اگر خودت له شی.
من ازت ممنونم…
برای تحملهات،
برای سکوتهات،
برای شبهایی که بیصدا گریه کردی
و فرداش وانمود کردی همهچی خوبه.
گاهی فکر میکنی ضعیفی،
ولی تو همون آدمی هستی
که هزار بار افتاد
و بازم ادامه داد…
تو قوی نیستی چون نمیترسی،
تو قویای چون با ترسات زندگی کردی.
حالا بیا یه قرار بذاریم،
با هم،
بیقضاوت،
بیانتظار.
از اینجا به بعد،
هوای خودتو بیشتر داشته باش.
دل ببند،
ولی اول به خودت.
مهربون باش،
ولی با خودت بیشتر.
اگه یه روزی،
همه رفتن،
یا همه زدن،
بدون که من باهاتم…
همین منِ درونت،
همین منِ همیشهی ساکت.
تو لایق خوبی،
لایق آروم بودنی
که از دنیا دزدیدنش.
پس اینبار،
نه برای بقیه،
برای خودت قوی باش…
و هر وقت خسته شدی،
برگرد به همین نامه،
که یادآورت شه:
تو، هنوز همونی هستی
که حتی اگه هزار بار خورد شد،
بازم میتونه از نو،
خودشو جمع کنه.
با عشق –
از طرف خودت.
🌱🌻
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزانِ نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزانِ نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی
سر خوش از کوی خرابات گذر کردم دوش
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش
پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنّار به دوش
گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش
گفت تسبیح به خاک افکن و زنّار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش
بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن این است اگر بر سخنم داری گوش
زود دیوانه و سر مست دویدم سویش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش
دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش
بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش
چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش
این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش
این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش
گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو "عصمت" بفروش
خواجه عصمت بخارائی
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش
پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنّار به دوش
گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش
گفت تسبیح به خاک افکن و زنّار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش
بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن این است اگر بر سخنم داری گوش
زود دیوانه و سر مست دویدم سویش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش
دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش
بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش
چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش
این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش
این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش
گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو "عصمت" بفروش
خواجه عصمت بخارائی
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنکه خوردهام گفت: این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور میشد این سوال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو میکنی
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانهی خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی
مثنوی معنوی
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنکه خوردهام گفت: این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور میشد این سوال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو میکنی
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانهی خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی
مثنوی معنوی
همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی
چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی
به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم
شده ام زناله نا ئی، شده ام ز مویه موئی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی
چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟
شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی
ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی
فصیح الزمان رضوانی
چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی
به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم
شده ام زناله نا ئی، شده ام ز مویه موئی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی
چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟
شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی
ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی
فصیح الزمان رضوانی
کسی کاو را بود در طبع سستی
نخواهد هیچ کس را تندرستی
مده دامن به دستان حسودان
که ایشان میکشندت سوی پستی
زیانتر خویش را و دیگران را
نباشد چون حسد در جمله هستی
هلا بشکن دل و دام حسودان
وگر نی پشت بخت خود شکستی
از این اخوان چو ببریدی چو یوسف
عزیز مصری و از گرگ رستی
اگر حاسد دو پایت را ببوسد
به باطن میزند خنجر دودستی
ندارد مهر مهره او چه گشتی
ندارد دل، دل اندر وی چه بستی؟
اگر در حصن تقوا راه یابی
ز حاسد وز حسد جاوید رستی
اگر چه شیرگیری، ترک او کن
نه آن شیر است کش گیری به مستی
#مولانا
نخواهد هیچ کس را تندرستی
مده دامن به دستان حسودان
که ایشان میکشندت سوی پستی
زیانتر خویش را و دیگران را
نباشد چون حسد در جمله هستی
هلا بشکن دل و دام حسودان
وگر نی پشت بخت خود شکستی
از این اخوان چو ببریدی چو یوسف
عزیز مصری و از گرگ رستی
اگر حاسد دو پایت را ببوسد
به باطن میزند خنجر دودستی
ندارد مهر مهره او چه گشتی
ندارد دل، دل اندر وی چه بستی؟
اگر در حصن تقوا راه یابی
ز حاسد وز حسد جاوید رستی
اگر چه شیرگیری، ترک او کن
نه آن شیر است کش گیری به مستی
#مولانا
🌱
اگر دختر داری، سرت را بالا بگیرمحکمقدم بردار. اگر دختر داری مهربانتر باش و صبورتر باش ماجراجوتر برای سفر، برای قدم زدن، رقصیدن، فیلم دیدن و موزیک شنیدن. اگر دختر داری هر روز نوازشش کن و تواناییهاش راتشویق کن و به او بگو آدمها متفاوت هستند وهر کدام در زمینههایی موفق میشوند و نمیشود همه چیز را باهم داشت ونمیشود همه چیز را باهم خواست و این کمالگراییِ ویرانگر به او آسیب میزند. بگو خوب است که چشمهای قشنگی دارد و لبخندهای بینظیری؛ اما از آن خوبتر تفکرات و خیالپردازیها و رفتارهای شگفتانگیزیست که دارد. بگو اخلاق، چیز مهمیست و موفقیت چیز مهمیست و انسانیت چیز مهمیست و دوست داشتن، چیز مهمیست و مهمتر از آنها اوست؛ وقتی برای خودش، افکارش، نگاهش و انتخابهاش ارزش قائل باشد. بگو سعی کند سنجیده رفتار کند و قاطعانه انتخاب کند و پای انتخابهاش بایستد و اگر نشد فدای سرش.بگوهرجای جهان که حوصلهی محافظهکاری نداشت و دلش خواست سنجیده و موقر نباشد و این سنجیده نبودن، به کسی آسیبی نمیزد، دیوانه باشد و لذت ببرد. بگو دنیا به یک دختر موفقِ شاد بیشتر از یک دخترِ بسیار موفق اما غمگین نیاز دارد.
#نرگس_صرافیان
.
اگر دختر داری، سرت را بالا بگیرمحکمقدم بردار. اگر دختر داری مهربانتر باش و صبورتر باش ماجراجوتر برای سفر، برای قدم زدن، رقصیدن، فیلم دیدن و موزیک شنیدن. اگر دختر داری هر روز نوازشش کن و تواناییهاش راتشویق کن و به او بگو آدمها متفاوت هستند وهر کدام در زمینههایی موفق میشوند و نمیشود همه چیز را باهم داشت ونمیشود همه چیز را باهم خواست و این کمالگراییِ ویرانگر به او آسیب میزند. بگو خوب است که چشمهای قشنگی دارد و لبخندهای بینظیری؛ اما از آن خوبتر تفکرات و خیالپردازیها و رفتارهای شگفتانگیزیست که دارد. بگو اخلاق، چیز مهمیست و موفقیت چیز مهمیست و انسانیت چیز مهمیست و دوست داشتن، چیز مهمیست و مهمتر از آنها اوست؛ وقتی برای خودش، افکارش، نگاهش و انتخابهاش ارزش قائل باشد. بگو سعی کند سنجیده رفتار کند و قاطعانه انتخاب کند و پای انتخابهاش بایستد و اگر نشد فدای سرش.بگوهرجای جهان که حوصلهی محافظهکاری نداشت و دلش خواست سنجیده و موقر نباشد و این سنجیده نبودن، به کسی آسیبی نمیزد، دیوانه باشد و لذت ببرد. بگو دنیا به یک دختر موفقِ شاد بیشتر از یک دخترِ بسیار موفق اما غمگین نیاز دارد.
#نرگس_صرافیان
.
گر به تو افتدم نظر چشم به چشم و رو به رو
شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو
سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان
قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر جو به جو
مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو
داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت
غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو
از رخ و چشم و زلف و قد، ای مه من فزایدم
مهر به مهر، دل به دل، طبع به طبع، خو به خو
در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو
طاهرای کاشانی
شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو
سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان
قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر جو به جو
مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو
داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت
غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو
از رخ و چشم و زلف و قد، ای مه من فزایدم
مهر به مهر، دل به دل، طبع به طبع، خو به خو
در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو
طاهرای کاشانی
تاریکی ام ! شبیه شبی که سحر نداشت
تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت
تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای
که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت
دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام
اخموی چشم هات که از من خبر نداشت
دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام
فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت
دلخسته از کثافت این شهر لعنتی
از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت
از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها
این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت
می خواست که فرار کند این درخت پیر
افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت
سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی
دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت …
□
در خواب می کنم غزل عاشقانه را
ته مانده های رفته ی دیوانه خانه را
می ترسم از سیاهی ِ از شب گذشته ام
از دیدن ِ دوباره ی دیو و فرشته ام
از سوسک های بی حرکت روی گرده ام
می ترسم از صدای نفس های مرده ام
زیبایی ازتو بود که طاووس پا گرفت
دنیای زشت بود که از من، تو را گرفت
بر روی فرش ، شیر به آهو رسیده است
کابوس چشم هام به چاقو رسیده است
روی طناب خیس ِ تو خون است و رخت ها
دنیای چرک مرده ی کرم ِ درخت ها
نقاشی است و سرخ ترین رنگ می شوم
داماد ِ بی عروس ِ دل ِ تنگ می شوم
فرقی ست بین دوست نامرد و آشنا
دارند می دهند تو را به غریبه ها
با یاد گریه هام به حمام می روم
با یاد تو به خانه ی اقوام می روم
شب ها که بره های تو به خواب می روند
این بیت ها به خانه ی قصاب می روند
مشروب می خورند و به شب سنگ می زنند
تا صبح مثل بچگی ات ونگ می زنند
از من درخت های زیادی بریده اند
از من بریده اند …زیادی بریده اند …
□□
از توی جیب
عکس ِ تو را در می آورم !!
تا قرص ها
تعادل دنیای من شوند
□□□
تهران گرفت از تو مرا ! کور و کر شدم !
غم سنگ زد به شیشه و من بیشتر شدم
شب هام بود و … غیرت ِ چاقو به دست هاش
شب هات بود و… بوی عرقگیر ِمست هاش
موزیک داغ و پارتی ِ قرص ِ اکس ها
تنهایی ِ کثیف شده بعد ِ سـِ–ـک*س ها
نوزاده های غیر مجاز و زباله دان
نفس ِ تفنگ بادی و مرگ پرندگان
خوشبختی ِ حلال و سر ِ چند همسری
با آب و رنگ و روغن ِ فحاش ، دلبری
سیمان و برج های به « سرو » تو خورده بود
و عشق بود و عشق … ولی عشق مرده بود !
دعوا و داد و دزدی و دود و دروغ بود
تهران شلوغ بود عزیزم ! شلوغ بود !
آن روزهای بی تو خودم را نداشتم
پول کرایه تاکسی حتا نداشتم
شب ها سر ِ گرسنه ی من بود و سنگ بود
خندیدنم به قصه ی ماه و پلنگ بود
تا صبح در کنار خیابان نشستنم
آواز جیرجیرک ِ غمگین ِ در تنم …
آن چیز ها که از تو به جا ماند غم شدند
سیگارهای خاطره های بدم شدند
تهران تمام شد به اتاقی که در نداشت
تنها شدم شبیه کلاغی که پر نداشت
در گوش من صدای دویدن شنیدنی ست
فریاد های تو ته کابوس هر زنی ست
این فرش ها مرا به تو بالا می آورند
از خون اول تو به دنیا می آورند …
#وحیدنجفی
تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت
تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای
که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت
دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام
اخموی چشم هات که از من خبر نداشت
دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام
فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت
دلخسته از کثافت این شهر لعنتی
از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت
از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها
این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت
می خواست که فرار کند این درخت پیر
افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت
سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی
دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت …
□
در خواب می کنم غزل عاشقانه را
ته مانده های رفته ی دیوانه خانه را
می ترسم از سیاهی ِ از شب گذشته ام
از دیدن ِ دوباره ی دیو و فرشته ام
از سوسک های بی حرکت روی گرده ام
می ترسم از صدای نفس های مرده ام
زیبایی ازتو بود که طاووس پا گرفت
دنیای زشت بود که از من، تو را گرفت
بر روی فرش ، شیر به آهو رسیده است
کابوس چشم هام به چاقو رسیده است
روی طناب خیس ِ تو خون است و رخت ها
دنیای چرک مرده ی کرم ِ درخت ها
نقاشی است و سرخ ترین رنگ می شوم
داماد ِ بی عروس ِ دل ِ تنگ می شوم
فرقی ست بین دوست نامرد و آشنا
دارند می دهند تو را به غریبه ها
با یاد گریه هام به حمام می روم
با یاد تو به خانه ی اقوام می روم
شب ها که بره های تو به خواب می روند
این بیت ها به خانه ی قصاب می روند
مشروب می خورند و به شب سنگ می زنند
تا صبح مثل بچگی ات ونگ می زنند
از من درخت های زیادی بریده اند
از من بریده اند …زیادی بریده اند …
□□
از توی جیب
عکس ِ تو را در می آورم !!
تا قرص ها
تعادل دنیای من شوند
□□□
تهران گرفت از تو مرا ! کور و کر شدم !
غم سنگ زد به شیشه و من بیشتر شدم
شب هام بود و … غیرت ِ چاقو به دست هاش
شب هات بود و… بوی عرقگیر ِمست هاش
موزیک داغ و پارتی ِ قرص ِ اکس ها
تنهایی ِ کثیف شده بعد ِ سـِ–ـک*س ها
نوزاده های غیر مجاز و زباله دان
نفس ِ تفنگ بادی و مرگ پرندگان
خوشبختی ِ حلال و سر ِ چند همسری
با آب و رنگ و روغن ِ فحاش ، دلبری
سیمان و برج های به « سرو » تو خورده بود
و عشق بود و عشق … ولی عشق مرده بود !
دعوا و داد و دزدی و دود و دروغ بود
تهران شلوغ بود عزیزم ! شلوغ بود !
آن روزهای بی تو خودم را نداشتم
پول کرایه تاکسی حتا نداشتم
شب ها سر ِ گرسنه ی من بود و سنگ بود
خندیدنم به قصه ی ماه و پلنگ بود
تا صبح در کنار خیابان نشستنم
آواز جیرجیرک ِ غمگین ِ در تنم …
آن چیز ها که از تو به جا ماند غم شدند
سیگارهای خاطره های بدم شدند
تهران تمام شد به اتاقی که در نداشت
تنها شدم شبیه کلاغی که پر نداشت
در گوش من صدای دویدن شنیدنی ست
فریاد های تو ته کابوس هر زنی ست
این فرش ها مرا به تو بالا می آورند
از خون اول تو به دنیا می آورند …
#وحیدنجفی
ما بدان قامت و بالا، نگرانیم هنوز
وز غمت خون دل از دیده روانیم هنوز
جز تو یاری نگرفتیم و، نخواهیم گرفت
بر همان عهد که بودیم، برآنیم هنوز
به امید تو شب خویش برآریم به روز
آن جفا دیده که بودیم، همانیم هنوز
ای دریغا! که پس از آن همه جان بازی ها
بر سوی کوی تو، بی نام و نشانیم هنوز
دیگران وادی عشق تو به پایان بردند
ما به یاد تو، دراین دشت دوانیم هنوز
آرمیدند همه در حرم حرمت ما
ساکن کوی خرابات مغانیم هنوز
ما از این چرخ کهن گرچه بسی پیرتریم
همچنان از مدد عشق جوانیم هنوز
اوستاد همه فن بوده و هستیم " ادیب"
با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز
ادیب نیشابوری
وز غمت خون دل از دیده روانیم هنوز
جز تو یاری نگرفتیم و، نخواهیم گرفت
بر همان عهد که بودیم، برآنیم هنوز
به امید تو شب خویش برآریم به روز
آن جفا دیده که بودیم، همانیم هنوز
ای دریغا! که پس از آن همه جان بازی ها
بر سوی کوی تو، بی نام و نشانیم هنوز
دیگران وادی عشق تو به پایان بردند
ما به یاد تو، دراین دشت دوانیم هنوز
آرمیدند همه در حرم حرمت ما
ساکن کوی خرابات مغانیم هنوز
ما از این چرخ کهن گرچه بسی پیرتریم
همچنان از مدد عشق جوانیم هنوز
اوستاد همه فن بوده و هستیم " ادیب"
با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز
ادیب نیشابوری
ابر بارید و نیامد، دشت خندید و نیامد
سبزه روئید و نیامد، لاله رقصید و نیامد
نم نمِ باران گرفت و خاک تشنه جان گرفت و...
دست خشک شاخه ها را برگ بوسید و نیامد
یک بغل محبوبه چیدم، رو به آغوشش دویدم
پیش پایش باز کردم بُقچه ی عید و نیامد
شب به هر سختی سحر شد، آنهمه دیوار «در» شد
راه ها هموارتر شد، چرخ چرخید و نیامد
رو به عکسش گریه کردم، گفتمش لبریز دردم
بر کویر گونه هایم اشک لغزید و نیامد
گفتمش چشم انتظارم، بغض دارم... بیقرارم
هق هقم بالا گرفت و شانه لرزید و نیامد
اینهمه دلتنگ باشی، اینهمه دل سنگ باشد؟!
آه یعنی حال ما را باز هم دید و نیامد؟؟
#محمد_رضا_نظری
سبزه روئید و نیامد، لاله رقصید و نیامد
نم نمِ باران گرفت و خاک تشنه جان گرفت و...
دست خشک شاخه ها را برگ بوسید و نیامد
یک بغل محبوبه چیدم، رو به آغوشش دویدم
پیش پایش باز کردم بُقچه ی عید و نیامد
شب به هر سختی سحر شد، آنهمه دیوار «در» شد
راه ها هموارتر شد، چرخ چرخید و نیامد
رو به عکسش گریه کردم، گفتمش لبریز دردم
بر کویر گونه هایم اشک لغزید و نیامد
گفتمش چشم انتظارم، بغض دارم... بیقرارم
هق هقم بالا گرفت و شانه لرزید و نیامد
اینهمه دلتنگ باشی، اینهمه دل سنگ باشد؟!
آه یعنی حال ما را باز هم دید و نیامد؟؟
#محمد_رضا_نظری
ای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟
منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟
شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش
آتشِ طور کجا موعدِ دیدار کجاست؟
هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟
آنکس است اهلِ بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و مَلامتگرِ بیکار کجاست؟
باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش
کاین دلِ غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مُشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت ابرویِ دلدار کجاست؟
ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیّاست ولی
عیش بییار مُهیّا نشود یار کجاست؟
#حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما گُلِ بیخار کجاست؟
منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟
شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش
آتشِ طور کجا موعدِ دیدار کجاست؟
هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟
آنکس است اهلِ بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و مَلامتگرِ بیکار کجاست؟
باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش
کاین دلِ غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مُشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت ابرویِ دلدار کجاست؟
ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیّاست ولی
عیش بییار مُهیّا نشود یار کجاست؟
#حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج
فکرِ معقول بفرما گُلِ بیخار کجاست؟
من پیر شدم، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
"ناصر حامدی"
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
"ناصر حامدی"
جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییز
از آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز!
برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاش
این منظره را هرگز در عالم رویا نیز
هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس*» است یا بارقه ی «چنگیز»!
خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟
و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!
تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش
من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز
مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز
#محمد_علی_بهمنی
*تائیس معشوقه اسکندر و یکی از فرماندگان او بود که در تحریک اسکندر در واقعهٔ به آتش کشیدن تخت جمشید نقش داشت
از آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز!
برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاش
این منظره را هرگز در عالم رویا نیز
هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس*» است یا بارقه ی «چنگیز»!
خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟
و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!
تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش
من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز
مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز
#محمد_علی_بهمنی
*تائیس معشوقه اسکندر و یکی از فرماندگان او بود که در تحریک اسکندر در واقعهٔ به آتش کشیدن تخت جمشید نقش داشت
.
از چشمانت
رد شب را بیرون کن
امروز صبح دیگریست!
#نزار_قبانی
سلاااام و عشق ☀️🌻
صبحتون به خیر 🍃🌼
روزگارتون دلخواه و شورافرین 🌹❤️
🌞
.
از چشمانت
رد شب را بیرون کن
امروز صبح دیگریست!
#نزار_قبانی
سلاااام و عشق ☀️🌻
صبحتون به خیر 🍃🌼
روزگارتون دلخواه و شورافرین 🌹❤️
🌞
.
بیا تا آفتاب می به ماه ساغر اندازیم
ز اخترهای رخشان طرح چرخ دیگر اندازیم
بتان سوزند چون مجمر ز روی آتشین امشب
ز خال و زلف عود و عنبری در مجمر اندازیم
بده می مطرب ساقی به آهنگ هوالباقی
که خونی در دل تسنیم و حوض کوثر اندازیم
قضا چندانکه بستیزد بلا چندانکه برخیزد
یکی را پای بربندیم و آن را سر براندازیم
به وجد آییم صوفیوار دستافشان و پاکوبان
که غلمان را به رقص آریم و حور از منظر اندازیم
تو شاه عرصه حسنی بتاب از زلف چوگانی
که از شوق و شعف چون گوی در پایت سر اندازیم
هجوم آریم ما و مطرب و ساقی و میخواران
درآویزیم با گردون و با اختر دراندازیم
اگر خنجر کشد مریخ ور رامح زند نیزه
به یرغو دادخواهی بر امیر داور اندازیم
امیر مشرق و مغرب خدیو مکه و یثرب
که ما بار گنه پیشش به روز محشر اندازیم
شها آشفتهات را خم شد از بار گنه قامت
بکن رحمی که تا خود را به کوی تو در اندازیم
#آشفته_شیرازی
ز اخترهای رخشان طرح چرخ دیگر اندازیم
بتان سوزند چون مجمر ز روی آتشین امشب
ز خال و زلف عود و عنبری در مجمر اندازیم
بده می مطرب ساقی به آهنگ هوالباقی
که خونی در دل تسنیم و حوض کوثر اندازیم
قضا چندانکه بستیزد بلا چندانکه برخیزد
یکی را پای بربندیم و آن را سر براندازیم
به وجد آییم صوفیوار دستافشان و پاکوبان
که غلمان را به رقص آریم و حور از منظر اندازیم
تو شاه عرصه حسنی بتاب از زلف چوگانی
که از شوق و شعف چون گوی در پایت سر اندازیم
هجوم آریم ما و مطرب و ساقی و میخواران
درآویزیم با گردون و با اختر دراندازیم
اگر خنجر کشد مریخ ور رامح زند نیزه
به یرغو دادخواهی بر امیر داور اندازیم
امیر مشرق و مغرب خدیو مکه و یثرب
که ما بار گنه پیشش به روز محشر اندازیم
شها آشفتهات را خم شد از بار گنه قامت
بکن رحمی که تا خود را به کوی تو در اندازیم
#آشفته_شیرازی