پــــرده پــــرده آنـــقـدر از هـم دریــدم خویــش را
تا که تصــویــری ورای خـویـــش دیـدم خویــش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خــلق بستم تا شنیدم خویــش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریـــدم خویــش را
معنی این خویـــش را از خویشِ خویش خود بپرس
(خویش یابی را گُــــزیدم بس گَــزیدم خویــش را)
می شدم.ساقی شدم.ساغرشدم.مستی شدم
تا ز تاکستـــان هســـتی خــوشه چیدم خویــش را
ســـردی کــاشــانـه را بــــــا آه گــــــرمـی داده ام
راه بر خـــورشیــــــد بستـــــم تا دمیـدم خویــش را
بــــــرده داران زمـــــان هــا چـــوب حـــــرّاجــم زدند
دســـت اوّل تــــا بـــرآمــد.خــود خریــدم خویــش را
بــزم ســـازان جهــــان . مـــی از سبـــوی پُــر خورند
مــن تـهـی پـیـمـانـه بـودم سـر کـشـیـدم خویــش را
اشــک و مــن در یــک تـــرازو قـــــدر هـم بشناختیـم
ارزش مـــن بیــــن کـه بـا گـوهــر کشیـدم خویــش را
شـمـعـــم و بـا سوخـتـــن تـا آخـــــرین دم زنــــده ام
قطــــره قطــــره ســـوختـــــم تا آفـریـــدم خویـش را
#معینی_کرمانشاهی
تا که تصــویــری ورای خـویـــش دیـدم خویــش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خــلق بستم تا شنیدم خویــش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریـــدم خویــش را
معنی این خویـــش را از خویشِ خویش خود بپرس
(خویش یابی را گُــــزیدم بس گَــزیدم خویــش را)
می شدم.ساقی شدم.ساغرشدم.مستی شدم
تا ز تاکستـــان هســـتی خــوشه چیدم خویــش را
ســـردی کــاشــانـه را بــــــا آه گــــــرمـی داده ام
راه بر خـــورشیــــــد بستـــــم تا دمیـدم خویــش را
بــــــرده داران زمـــــان هــا چـــوب حـــــرّاجــم زدند
دســـت اوّل تــــا بـــرآمــد.خــود خریــدم خویــش را
بــزم ســـازان جهــــان . مـــی از سبـــوی پُــر خورند
مــن تـهـی پـیـمـانـه بـودم سـر کـشـیـدم خویــش را
اشــک و مــن در یــک تـــرازو قـــــدر هـم بشناختیـم
ارزش مـــن بیــــن کـه بـا گـوهــر کشیـدم خویــش را
شـمـعـــم و بـا سوخـتـــن تـا آخـــــرین دم زنــــده ام
قطــــره قطــــره ســـوختـــــم تا آفـریـــدم خویـش را
#معینی_کرمانشاهی
چه روی و موی و بناگوش و خط و خالست این
چه قد و قامت و رفتار و اعتدالست این
کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد
به دیگری نگرد یا به خود محالست این
کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدم
جواب داد که در غایت کمالست این
نماز شام به بام ار کسی نگاه کند
دو ابروان تو گوید مگر هلالست این
لبت به خون عزیزان که میخوری لعلست
تو خود بگوی که خون میخوری حلالست این
چنان به یاد تو شادم که فرق مینکنم
ز دوستی که فراقست یا وصالست این
شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب
ولی ز فکر تو خواب آیدم خیالست این
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
عزیز من که شبی یا هزار سالست این
قلم به یاد تو دُر میچکاند از دستم
مداد نیست کز او میرود زلالست این
کسان به حال پریشان #سعدی از غم عشق
زنخ زنند و ندانند تا چه حالست این
چه قد و قامت و رفتار و اعتدالست این
کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد
به دیگری نگرد یا به خود محالست این
کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدم
جواب داد که در غایت کمالست این
نماز شام به بام ار کسی نگاه کند
دو ابروان تو گوید مگر هلالست این
لبت به خون عزیزان که میخوری لعلست
تو خود بگوی که خون میخوری حلالست این
چنان به یاد تو شادم که فرق مینکنم
ز دوستی که فراقست یا وصالست این
شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب
ولی ز فکر تو خواب آیدم خیالست این
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
عزیز من که شبی یا هزار سالست این
قلم به یاد تو دُر میچکاند از دستم
مداد نیست کز او میرود زلالست این
کسان به حال پریشان #سعدی از غم عشق
زنخ زنند و ندانند تا چه حالست این
گفتم که روي خوبت از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابي ور نه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت؟
گفتا نشان چه پرسي آن کوي بي نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادماني
گفتا که در ره ما غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کي ناله يا فغان است
گفتم فراق تا کي ؟ گفتا که تا تو هستي!
گفتم نفس همين است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتي هست؟ گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است
گفتم ز فيض بپذير اين نيم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است
ملا محسن فيض کاشاني
گفتا تو خود حجابي ور نه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت؟
گفتا نشان چه پرسي آن کوي بي نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادماني
گفتا که در ره ما غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کي ناله يا فغان است
گفتم فراق تا کي ؟ گفتا که تا تو هستي!
گفتم نفس همين است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتي هست؟ گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است
گفتم ز فيض بپذير اين نيم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است
ملا محسن فيض کاشاني
در دست بانویی، به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که میرسیم تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چه میکنی
هر پاره گی به همت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
تو پایبند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه میکنی
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پیش هزار دیده ی بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم وناچیز وناتوان
بی اتحاد من، توتوانا چه میکنی
پروین اعتصامی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که میرسیم تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چه میکنی
هر پاره گی به همت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
تو پایبند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه میکنی
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پیش هزار دیده ی بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم وناچیز وناتوان
بی اتحاد من، توتوانا چه میکنی
پروین اعتصامی
از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر
عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست
هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر
گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر
ابوالقاسم فرهنگ شیرازی
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر
عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست
هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر
گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر
ابوالقاسم فرهنگ شیرازی
باز آمدم از چشم تو یک شعر بسازم
دستم به قلم ماند و نشد وای ز چشمت
در چشم تو یکدشت پر از لاله مشکی
پنهان شده ، من دیده ام ای وای ز چشمت
از چالهی لبخند تو در چاه نگاهت
افتادم و عاشق شدم ای وای ز چشمت
پیراهن یوسف چو به یعقوب رساندند
بینا شد و فریاد زد ای وای ز چشمت
#سید_حامد_قائم_مقامی
دستم به قلم ماند و نشد وای ز چشمت
در چشم تو یکدشت پر از لاله مشکی
پنهان شده ، من دیده ام ای وای ز چشمت
از چالهی لبخند تو در چاه نگاهت
افتادم و عاشق شدم ای وای ز چشمت
پیراهن یوسف چو به یعقوب رساندند
بینا شد و فریاد زد ای وای ز چشمت
#سید_حامد_قائم_مقامی
آن که میگفت دلش وسعت دریا دارد
گوشهای دنج برای منِ تنها دارد؟
بیجهت در پی توجیه گناهش هستید
یوسف این بار خودش میل زلیخا دارد!
چشمهایت به خدا حرف ندارند، ولی
هر نگاهت سی و دو حرفِ الفبا دارد
آن که امروز به دست آوَرَد احساس تو را
چه نیازی به غمِ روز مبادا دارد؟
عاقبت در تب آغوش تو گم خواهم شد
دل به دریا زدنِ رود، تماشا دارد
#امید_صباغ_نو
گوشهای دنج برای منِ تنها دارد؟
بیجهت در پی توجیه گناهش هستید
یوسف این بار خودش میل زلیخا دارد!
چشمهایت به خدا حرف ندارند، ولی
هر نگاهت سی و دو حرفِ الفبا دارد
آن که امروز به دست آوَرَد احساس تو را
چه نیازی به غمِ روز مبادا دارد؟
عاقبت در تب آغوش تو گم خواهم شد
دل به دریا زدنِ رود، تماشا دارد
#امید_صباغ_نو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
۱۷ مهر ماه سالروز پروار ابدی استاد محمدرضا شجریان خسرو آواز ایران
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
۱۷ مهر ماه سالروز پروار ابدی استاد محمدرضا شجریان خسرو آواز ایران
🌱
با دلی که خسته است اما هنوز میتپد،
و با دستی که فقط برای نوشتن به خودش بلند میشود…
این نامهایست به خودم،
برای روزهایی که خودم را فراموش کردم،
و حالا آمدهام تا کمی
خودم را صدا بزنم…
سلام…
به خودم،
به همینی که این روزها کم شنیده “خسته نباشی” را،
که هی گفت “مهم نیست”
ولی خودش توی دلش هزار بار شکست…
به خودم،
که هر وقت خواست حرف بزنه،
یکی گفت: “زود قضاوت نکن”،
یا “بیخود حساس شدی”
و اونم ساکت شد…
برای همیشه.
به تو مینویسم،
که وقتی همه رفتن،
تو موندی،
با همهی ضعفهات،
با اشکهات،
با همون دلِ نازکت که بلد نبود سنگی باشه…
یادته چند بار خواستی بیخیال شی؟
ولی نشدی.
یادته چند بار دلت خواست فرار کنی؟
ولی موندی…
فقط چون دلت نمیخواست هیچکس ناراحت شه،
حتی اگر خودت له شی.
من ازت ممنونم…
برای تحملهات،
برای سکوتهات،
برای شبهایی که بیصدا گریه کردی
و فرداش وانمود کردی همهچی خوبه.
گاهی فکر میکنی ضعیفی،
ولی تو همون آدمی هستی
که هزار بار افتاد
و بازم ادامه داد…
تو قوی نیستی چون نمیترسی،
تو قویای چون با ترسات زندگی کردی.
حالا بیا یه قرار بذاریم،
با هم،
بیقضاوت،
بیانتظار.
از اینجا به بعد،
هوای خودتو بیشتر داشته باش.
دل ببند،
ولی اول به خودت.
مهربون باش،
ولی با خودت بیشتر.
اگه یه روزی،
همه رفتن،
یا همه زدن،
بدون که من باهاتم…
همین منِ درونت،
همین منِ همیشهی ساکت.
تو لایق خوبی،
لایق آروم بودنی
که از دنیا دزدیدنش.
پس اینبار،
نه برای بقیه،
برای خودت قوی باش…
و هر وقت خسته شدی،
برگرد به همین نامه،
که یادآورت شه:
تو، هنوز همونی هستی
که حتی اگه هزار بار خورد شد،
بازم میتونه از نو،
خودشو جمع کنه.
با عشق –
از طرف خودت.
🌱🌻
با دلی که خسته است اما هنوز میتپد،
و با دستی که فقط برای نوشتن به خودش بلند میشود…
این نامهایست به خودم،
برای روزهایی که خودم را فراموش کردم،
و حالا آمدهام تا کمی
خودم را صدا بزنم…
سلام…
به خودم،
به همینی که این روزها کم شنیده “خسته نباشی” را،
که هی گفت “مهم نیست”
ولی خودش توی دلش هزار بار شکست…
به خودم،
که هر وقت خواست حرف بزنه،
یکی گفت: “زود قضاوت نکن”،
یا “بیخود حساس شدی”
و اونم ساکت شد…
برای همیشه.
به تو مینویسم،
که وقتی همه رفتن،
تو موندی،
با همهی ضعفهات،
با اشکهات،
با همون دلِ نازکت که بلد نبود سنگی باشه…
یادته چند بار خواستی بیخیال شی؟
ولی نشدی.
یادته چند بار دلت خواست فرار کنی؟
ولی موندی…
فقط چون دلت نمیخواست هیچکس ناراحت شه،
حتی اگر خودت له شی.
من ازت ممنونم…
برای تحملهات،
برای سکوتهات،
برای شبهایی که بیصدا گریه کردی
و فرداش وانمود کردی همهچی خوبه.
گاهی فکر میکنی ضعیفی،
ولی تو همون آدمی هستی
که هزار بار افتاد
و بازم ادامه داد…
تو قوی نیستی چون نمیترسی،
تو قویای چون با ترسات زندگی کردی.
حالا بیا یه قرار بذاریم،
با هم،
بیقضاوت،
بیانتظار.
از اینجا به بعد،
هوای خودتو بیشتر داشته باش.
دل ببند،
ولی اول به خودت.
مهربون باش،
ولی با خودت بیشتر.
اگه یه روزی،
همه رفتن،
یا همه زدن،
بدون که من باهاتم…
همین منِ درونت،
همین منِ همیشهی ساکت.
تو لایق خوبی،
لایق آروم بودنی
که از دنیا دزدیدنش.
پس اینبار،
نه برای بقیه،
برای خودت قوی باش…
و هر وقت خسته شدی،
برگرد به همین نامه،
که یادآورت شه:
تو، هنوز همونی هستی
که حتی اگه هزار بار خورد شد،
بازم میتونه از نو،
خودشو جمع کنه.
با عشق –
از طرف خودت.
🌱🌻
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزانِ نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزانِ نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی
سر خوش از کوی خرابات گذر کردم دوش
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش
پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنّار به دوش
گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش
گفت تسبیح به خاک افکن و زنّار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش
بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن این است اگر بر سخنم داری گوش
زود دیوانه و سر مست دویدم سویش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش
دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش
بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش
چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش
این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش
این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش
گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو "عصمت" بفروش
خواجه عصمت بخارائی
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش
پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنّار به دوش
گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش
گفت تسبیح به خاک افکن و زنّار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش
بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن این است اگر بر سخنم داری گوش
زود دیوانه و سر مست دویدم سویش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش
دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش
بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش
چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش
این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش
این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش
گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو "عصمت" بفروش
خواجه عصمت بخارائی
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنکه خوردهام گفت: این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور میشد این سوال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو میکنی
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانهی خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی
مثنوی معنوی
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنکه خوردهام گفت: این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور میشد این سوال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو میکنی
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانهی خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی
مثنوی معنوی
همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی
چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی
به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم
شده ام زناله نا ئی، شده ام ز مویه موئی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی
چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟
شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی
ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی
فصیح الزمان رضوانی
چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی
به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم
شده ام زناله نا ئی، شده ام ز مویه موئی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی
چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟
شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی
ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی
فصیح الزمان رضوانی
کسی کاو را بود در طبع سستی
نخواهد هیچ کس را تندرستی
مده دامن به دستان حسودان
که ایشان میکشندت سوی پستی
زیانتر خویش را و دیگران را
نباشد چون حسد در جمله هستی
هلا بشکن دل و دام حسودان
وگر نی پشت بخت خود شکستی
از این اخوان چو ببریدی چو یوسف
عزیز مصری و از گرگ رستی
اگر حاسد دو پایت را ببوسد
به باطن میزند خنجر دودستی
ندارد مهر مهره او چه گشتی
ندارد دل، دل اندر وی چه بستی؟
اگر در حصن تقوا راه یابی
ز حاسد وز حسد جاوید رستی
اگر چه شیرگیری، ترک او کن
نه آن شیر است کش گیری به مستی
#مولانا
نخواهد هیچ کس را تندرستی
مده دامن به دستان حسودان
که ایشان میکشندت سوی پستی
زیانتر خویش را و دیگران را
نباشد چون حسد در جمله هستی
هلا بشکن دل و دام حسودان
وگر نی پشت بخت خود شکستی
از این اخوان چو ببریدی چو یوسف
عزیز مصری و از گرگ رستی
اگر حاسد دو پایت را ببوسد
به باطن میزند خنجر دودستی
ندارد مهر مهره او چه گشتی
ندارد دل، دل اندر وی چه بستی؟
اگر در حصن تقوا راه یابی
ز حاسد وز حسد جاوید رستی
اگر چه شیرگیری، ترک او کن
نه آن شیر است کش گیری به مستی
#مولانا
🌱
اگر دختر داری، سرت را بالا بگیرمحکمقدم بردار. اگر دختر داری مهربانتر باش و صبورتر باش ماجراجوتر برای سفر، برای قدم زدن، رقصیدن، فیلم دیدن و موزیک شنیدن. اگر دختر داری هر روز نوازشش کن و تواناییهاش راتشویق کن و به او بگو آدمها متفاوت هستند وهر کدام در زمینههایی موفق میشوند و نمیشود همه چیز را باهم داشت ونمیشود همه چیز را باهم خواست و این کمالگراییِ ویرانگر به او آسیب میزند. بگو خوب است که چشمهای قشنگی دارد و لبخندهای بینظیری؛ اما از آن خوبتر تفکرات و خیالپردازیها و رفتارهای شگفتانگیزیست که دارد. بگو اخلاق، چیز مهمیست و موفقیت چیز مهمیست و انسانیت چیز مهمیست و دوست داشتن، چیز مهمیست و مهمتر از آنها اوست؛ وقتی برای خودش، افکارش، نگاهش و انتخابهاش ارزش قائل باشد. بگو سعی کند سنجیده رفتار کند و قاطعانه انتخاب کند و پای انتخابهاش بایستد و اگر نشد فدای سرش.بگوهرجای جهان که حوصلهی محافظهکاری نداشت و دلش خواست سنجیده و موقر نباشد و این سنجیده نبودن، به کسی آسیبی نمیزد، دیوانه باشد و لذت ببرد. بگو دنیا به یک دختر موفقِ شاد بیشتر از یک دخترِ بسیار موفق اما غمگین نیاز دارد.
#نرگس_صرافیان
.
اگر دختر داری، سرت را بالا بگیرمحکمقدم بردار. اگر دختر داری مهربانتر باش و صبورتر باش ماجراجوتر برای سفر، برای قدم زدن، رقصیدن، فیلم دیدن و موزیک شنیدن. اگر دختر داری هر روز نوازشش کن و تواناییهاش راتشویق کن و به او بگو آدمها متفاوت هستند وهر کدام در زمینههایی موفق میشوند و نمیشود همه چیز را باهم داشت ونمیشود همه چیز را باهم خواست و این کمالگراییِ ویرانگر به او آسیب میزند. بگو خوب است که چشمهای قشنگی دارد و لبخندهای بینظیری؛ اما از آن خوبتر تفکرات و خیالپردازیها و رفتارهای شگفتانگیزیست که دارد. بگو اخلاق، چیز مهمیست و موفقیت چیز مهمیست و انسانیت چیز مهمیست و دوست داشتن، چیز مهمیست و مهمتر از آنها اوست؛ وقتی برای خودش، افکارش، نگاهش و انتخابهاش ارزش قائل باشد. بگو سعی کند سنجیده رفتار کند و قاطعانه انتخاب کند و پای انتخابهاش بایستد و اگر نشد فدای سرش.بگوهرجای جهان که حوصلهی محافظهکاری نداشت و دلش خواست سنجیده و موقر نباشد و این سنجیده نبودن، به کسی آسیبی نمیزد، دیوانه باشد و لذت ببرد. بگو دنیا به یک دختر موفقِ شاد بیشتر از یک دخترِ بسیار موفق اما غمگین نیاز دارد.
#نرگس_صرافیان
.
گر به تو افتدم نظر چشم به چشم و رو به رو
شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو
سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان
قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر جو به جو
مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو
داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت
غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو
از رخ و چشم و زلف و قد، ای مه من فزایدم
مهر به مهر، دل به دل، طبع به طبع، خو به خو
در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو
طاهرای کاشانی
شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو
سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان
قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر جو به جو
مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو
داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت
غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو
از رخ و چشم و زلف و قد، ای مه من فزایدم
مهر به مهر، دل به دل، طبع به طبع، خو به خو
در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو
طاهرای کاشانی
تاریکی ام ! شبیه شبی که سحر نداشت
تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت
تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای
که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت
دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام
اخموی چشم هات که از من خبر نداشت
دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام
فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت
دلخسته از کثافت این شهر لعنتی
از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت
از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها
این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت
می خواست که فرار کند این درخت پیر
افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت
سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی
دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت …
□
در خواب می کنم غزل عاشقانه را
ته مانده های رفته ی دیوانه خانه را
می ترسم از سیاهی ِ از شب گذشته ام
از دیدن ِ دوباره ی دیو و فرشته ام
از سوسک های بی حرکت روی گرده ام
می ترسم از صدای نفس های مرده ام
زیبایی ازتو بود که طاووس پا گرفت
دنیای زشت بود که از من، تو را گرفت
بر روی فرش ، شیر به آهو رسیده است
کابوس چشم هام به چاقو رسیده است
روی طناب خیس ِ تو خون است و رخت ها
دنیای چرک مرده ی کرم ِ درخت ها
نقاشی است و سرخ ترین رنگ می شوم
داماد ِ بی عروس ِ دل ِ تنگ می شوم
فرقی ست بین دوست نامرد و آشنا
دارند می دهند تو را به غریبه ها
با یاد گریه هام به حمام می روم
با یاد تو به خانه ی اقوام می روم
شب ها که بره های تو به خواب می روند
این بیت ها به خانه ی قصاب می روند
مشروب می خورند و به شب سنگ می زنند
تا صبح مثل بچگی ات ونگ می زنند
از من درخت های زیادی بریده اند
از من بریده اند …زیادی بریده اند …
□□
از توی جیب
عکس ِ تو را در می آورم !!
تا قرص ها
تعادل دنیای من شوند
□□□
تهران گرفت از تو مرا ! کور و کر شدم !
غم سنگ زد به شیشه و من بیشتر شدم
شب هام بود و … غیرت ِ چاقو به دست هاش
شب هات بود و… بوی عرقگیر ِمست هاش
موزیک داغ و پارتی ِ قرص ِ اکس ها
تنهایی ِ کثیف شده بعد ِ سـِ–ـک*س ها
نوزاده های غیر مجاز و زباله دان
نفس ِ تفنگ بادی و مرگ پرندگان
خوشبختی ِ حلال و سر ِ چند همسری
با آب و رنگ و روغن ِ فحاش ، دلبری
سیمان و برج های به « سرو » تو خورده بود
و عشق بود و عشق … ولی عشق مرده بود !
دعوا و داد و دزدی و دود و دروغ بود
تهران شلوغ بود عزیزم ! شلوغ بود !
آن روزهای بی تو خودم را نداشتم
پول کرایه تاکسی حتا نداشتم
شب ها سر ِ گرسنه ی من بود و سنگ بود
خندیدنم به قصه ی ماه و پلنگ بود
تا صبح در کنار خیابان نشستنم
آواز جیرجیرک ِ غمگین ِ در تنم …
آن چیز ها که از تو به جا ماند غم شدند
سیگارهای خاطره های بدم شدند
تهران تمام شد به اتاقی که در نداشت
تنها شدم شبیه کلاغی که پر نداشت
در گوش من صدای دویدن شنیدنی ست
فریاد های تو ته کابوس هر زنی ست
این فرش ها مرا به تو بالا می آورند
از خون اول تو به دنیا می آورند …
#وحیدنجفی
تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت
تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای
که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت
دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام
اخموی چشم هات که از من خبر نداشت
دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام
فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت
دلخسته از کثافت این شهر لعنتی
از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت
از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها
این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت
می خواست که فرار کند این درخت پیر
افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت
سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی
دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت …
□
در خواب می کنم غزل عاشقانه را
ته مانده های رفته ی دیوانه خانه را
می ترسم از سیاهی ِ از شب گذشته ام
از دیدن ِ دوباره ی دیو و فرشته ام
از سوسک های بی حرکت روی گرده ام
می ترسم از صدای نفس های مرده ام
زیبایی ازتو بود که طاووس پا گرفت
دنیای زشت بود که از من، تو را گرفت
بر روی فرش ، شیر به آهو رسیده است
کابوس چشم هام به چاقو رسیده است
روی طناب خیس ِ تو خون است و رخت ها
دنیای چرک مرده ی کرم ِ درخت ها
نقاشی است و سرخ ترین رنگ می شوم
داماد ِ بی عروس ِ دل ِ تنگ می شوم
فرقی ست بین دوست نامرد و آشنا
دارند می دهند تو را به غریبه ها
با یاد گریه هام به حمام می روم
با یاد تو به خانه ی اقوام می روم
شب ها که بره های تو به خواب می روند
این بیت ها به خانه ی قصاب می روند
مشروب می خورند و به شب سنگ می زنند
تا صبح مثل بچگی ات ونگ می زنند
از من درخت های زیادی بریده اند
از من بریده اند …زیادی بریده اند …
□□
از توی جیب
عکس ِ تو را در می آورم !!
تا قرص ها
تعادل دنیای من شوند
□□□
تهران گرفت از تو مرا ! کور و کر شدم !
غم سنگ زد به شیشه و من بیشتر شدم
شب هام بود و … غیرت ِ چاقو به دست هاش
شب هات بود و… بوی عرقگیر ِمست هاش
موزیک داغ و پارتی ِ قرص ِ اکس ها
تنهایی ِ کثیف شده بعد ِ سـِ–ـک*س ها
نوزاده های غیر مجاز و زباله دان
نفس ِ تفنگ بادی و مرگ پرندگان
خوشبختی ِ حلال و سر ِ چند همسری
با آب و رنگ و روغن ِ فحاش ، دلبری
سیمان و برج های به « سرو » تو خورده بود
و عشق بود و عشق … ولی عشق مرده بود !
دعوا و داد و دزدی و دود و دروغ بود
تهران شلوغ بود عزیزم ! شلوغ بود !
آن روزهای بی تو خودم را نداشتم
پول کرایه تاکسی حتا نداشتم
شب ها سر ِ گرسنه ی من بود و سنگ بود
خندیدنم به قصه ی ماه و پلنگ بود
تا صبح در کنار خیابان نشستنم
آواز جیرجیرک ِ غمگین ِ در تنم …
آن چیز ها که از تو به جا ماند غم شدند
سیگارهای خاطره های بدم شدند
تهران تمام شد به اتاقی که در نداشت
تنها شدم شبیه کلاغی که پر نداشت
در گوش من صدای دویدن شنیدنی ست
فریاد های تو ته کابوس هر زنی ست
این فرش ها مرا به تو بالا می آورند
از خون اول تو به دنیا می آورند …
#وحیدنجفی
ما بدان قامت و بالا، نگرانیم هنوز
وز غمت خون دل از دیده روانیم هنوز
جز تو یاری نگرفتیم و، نخواهیم گرفت
بر همان عهد که بودیم، برآنیم هنوز
به امید تو شب خویش برآریم به روز
آن جفا دیده که بودیم، همانیم هنوز
ای دریغا! که پس از آن همه جان بازی ها
بر سوی کوی تو، بی نام و نشانیم هنوز
دیگران وادی عشق تو به پایان بردند
ما به یاد تو، دراین دشت دوانیم هنوز
آرمیدند همه در حرم حرمت ما
ساکن کوی خرابات مغانیم هنوز
ما از این چرخ کهن گرچه بسی پیرتریم
همچنان از مدد عشق جوانیم هنوز
اوستاد همه فن بوده و هستیم " ادیب"
با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز
ادیب نیشابوری
وز غمت خون دل از دیده روانیم هنوز
جز تو یاری نگرفتیم و، نخواهیم گرفت
بر همان عهد که بودیم، برآنیم هنوز
به امید تو شب خویش برآریم به روز
آن جفا دیده که بودیم، همانیم هنوز
ای دریغا! که پس از آن همه جان بازی ها
بر سوی کوی تو، بی نام و نشانیم هنوز
دیگران وادی عشق تو به پایان بردند
ما به یاد تو، دراین دشت دوانیم هنوز
آرمیدند همه در حرم حرمت ما
ساکن کوی خرابات مغانیم هنوز
ما از این چرخ کهن گرچه بسی پیرتریم
همچنان از مدد عشق جوانیم هنوز
اوستاد همه فن بوده و هستیم " ادیب"
با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز
ادیب نیشابوری