هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد قرار هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت
#سعدی
چشم ندارد قرار هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت
#سعدی
بی لشگریم!حوصله شرح قصه نیست
فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست
پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست...
فاضل نظری
فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست
پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست...
فاضل نظری
ای کاش،
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یکروز میتوانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتابِ پاک
#شفیعی_کدکنی
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یکروز میتوانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتابِ پاک
#شفیعی_کدکنی
❤1
برهنه به بستر بی کسی مردن ،
تو از يادم نمی روی
خاموش به رساترين شيون آدمی ،
تو از يادم نمی روی
گريبانی برای دريدن اين بغض بی قرار ،
تو از يادم نمی روی
پی پستوی پنهانی برای بدگمانی گريه ها ،
تو از يادم نمی روی
دفاتری سپيد
زمزمه ای نازا
سر انگشتي آشفته
تو با من چه کرده ای؟!
تو از يادم نمی روی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهايي،
تو از يادم نمی روی.
سوزن ريز مکرر باران بر پيچک و ارغوان،
تو از يادم نمی روی.
بسياری اندوه من از شمارش دما دم دريا،
تو از يادم نمی روی
پس به بهانه ای
مثلا انار خانه گل داده است يا نه
برای کودکی های کسی ... نامهء سر بسته ای بنويس.
امروز مجلس ختم من از مرگ ساده ای ست،
تو از يادم نمی روی
امروز سال ياد درگذشت عزلت من است ،
تو از يادم نمی روی
تو با من چه کرده ای که از يادم نمی روی.
سید علی صالحی
تو از يادم نمی روی
خاموش به رساترين شيون آدمی ،
تو از يادم نمی روی
گريبانی برای دريدن اين بغض بی قرار ،
تو از يادم نمی روی
پی پستوی پنهانی برای بدگمانی گريه ها ،
تو از يادم نمی روی
دفاتری سپيد
زمزمه ای نازا
سر انگشتي آشفته
تو با من چه کرده ای؟!
تو از يادم نمی روی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهايي،
تو از يادم نمی روی.
سوزن ريز مکرر باران بر پيچک و ارغوان،
تو از يادم نمی روی.
بسياری اندوه من از شمارش دما دم دريا،
تو از يادم نمی روی
پس به بهانه ای
مثلا انار خانه گل داده است يا نه
برای کودکی های کسی ... نامهء سر بسته ای بنويس.
امروز مجلس ختم من از مرگ ساده ای ست،
تو از يادم نمی روی
امروز سال ياد درگذشت عزلت من است ،
تو از يادم نمی روی
تو با من چه کرده ای که از يادم نمی روی.
سید علی صالحی
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی من چه کسم آینهای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
بیتو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم
مولوی
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی من چه کسم آینهای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
بیتو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم
مولوی
مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشب
به خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب
مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا
نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب
ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا
بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب
شدی دوش از بر امشب آمدی اما ز بیتابی
کشیدم محنت صد سالِ هجر از دوش تا امشب
شب هجر است و دارم بر فلک دست دعا اما
به غیر از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب
چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد شد
گرفتم همچو دیشب گشت با من آشنا امشب
ندارم طاقت هجران چو شبهای دگر هاتف
چه یار از من شود دور و چه جان از تن جدا امشب
هاتف اصفهانی
به خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب
مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا
نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب
ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا
بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب
شدی دوش از بر امشب آمدی اما ز بیتابی
کشیدم محنت صد سالِ هجر از دوش تا امشب
شب هجر است و دارم بر فلک دست دعا اما
به غیر از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب
چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد شد
گرفتم همچو دیشب گشت با من آشنا امشب
ندارم طاقت هجران چو شبهای دگر هاتف
چه یار از من شود دور و چه جان از تن جدا امشب
هاتف اصفهانی
Abr Mibarad
Homayoun Shajarian
ابر می بارد من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
سبزه نوخیزوهواخرم وبستان سرسبز
بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا
ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
دیده ازبهرتوخونبارشد،ای مردم چشم
مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا
دیده صدرخنه شدازبهرتو، خاکی ز رهت
زود برگیر و بُکُن رخنه دیوار جدا
میدهم جان مروازمن،وگرت باورنیست
پیش ازان خواهی، بِستان و نگهدار جدا
حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا
#امیرخسرودهلوی
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
سبزه نوخیزوهواخرم وبستان سرسبز
بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا
ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
دیده ازبهرتوخونبارشد،ای مردم چشم
مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا
دیده صدرخنه شدازبهرتو، خاکی ز رهت
زود برگیر و بُکُن رخنه دیوار جدا
میدهم جان مروازمن،وگرت باورنیست
پیش ازان خواهی، بِستان و نگهدار جدا
حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا
#امیرخسرودهلوی
همایون شجریان
پــــرده پــــرده آنـــقـدر از هـم دریــدم خویــش را
تا که تصــویــری ورای خـویـــش دیـدم خویــش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خــلق بستم تا شنیدم خویــش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریـــدم خویــش را
معنی این خویـــش را از خویشِ خویش خود بپرس
(خویش یابی را گُــــزیدم بس گَــزیدم خویــش را)
می شدم.ساقی شدم.ساغرشدم.مستی شدم
تا ز تاکستـــان هســـتی خــوشه چیدم خویــش را
ســـردی کــاشــانـه را بــــــا آه گــــــرمـی داده ام
راه بر خـــورشیــــــد بستـــــم تا دمیـدم خویــش را
بــــــرده داران زمـــــان هــا چـــوب حـــــرّاجــم زدند
دســـت اوّل تــــا بـــرآمــد.خــود خریــدم خویــش را
بــزم ســـازان جهــــان . مـــی از سبـــوی پُــر خورند
مــن تـهـی پـیـمـانـه بـودم سـر کـشـیـدم خویــش را
اشــک و مــن در یــک تـــرازو قـــــدر هـم بشناختیـم
ارزش مـــن بیــــن کـه بـا گـوهــر کشیـدم خویــش را
شـمـعـــم و بـا سوخـتـــن تـا آخـــــرین دم زنــــده ام
قطــــره قطــــره ســـوختـــــم تا آفـریـــدم خویـش را
#معینی_کرمانشاهی
تا که تصــویــری ورای خـویـــش دیـدم خویــش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خــلق بستم تا شنیدم خویــش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریـــدم خویــش را
معنی این خویـــش را از خویشِ خویش خود بپرس
(خویش یابی را گُــــزیدم بس گَــزیدم خویــش را)
می شدم.ساقی شدم.ساغرشدم.مستی شدم
تا ز تاکستـــان هســـتی خــوشه چیدم خویــش را
ســـردی کــاشــانـه را بــــــا آه گــــــرمـی داده ام
راه بر خـــورشیــــــد بستـــــم تا دمیـدم خویــش را
بــــــرده داران زمـــــان هــا چـــوب حـــــرّاجــم زدند
دســـت اوّل تــــا بـــرآمــد.خــود خریــدم خویــش را
بــزم ســـازان جهــــان . مـــی از سبـــوی پُــر خورند
مــن تـهـی پـیـمـانـه بـودم سـر کـشـیـدم خویــش را
اشــک و مــن در یــک تـــرازو قـــــدر هـم بشناختیـم
ارزش مـــن بیــــن کـه بـا گـوهــر کشیـدم خویــش را
شـمـعـــم و بـا سوخـتـــن تـا آخـــــرین دم زنــــده ام
قطــــره قطــــره ســـوختـــــم تا آفـریـــدم خویـش را
#معینی_کرمانشاهی
چه روی و موی و بناگوش و خط و خالست این
چه قد و قامت و رفتار و اعتدالست این
کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد
به دیگری نگرد یا به خود محالست این
کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدم
جواب داد که در غایت کمالست این
نماز شام به بام ار کسی نگاه کند
دو ابروان تو گوید مگر هلالست این
لبت به خون عزیزان که میخوری لعلست
تو خود بگوی که خون میخوری حلالست این
چنان به یاد تو شادم که فرق مینکنم
ز دوستی که فراقست یا وصالست این
شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب
ولی ز فکر تو خواب آیدم خیالست این
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
عزیز من که شبی یا هزار سالست این
قلم به یاد تو دُر میچکاند از دستم
مداد نیست کز او میرود زلالست این
کسان به حال پریشان #سعدی از غم عشق
زنخ زنند و ندانند تا چه حالست این
چه قد و قامت و رفتار و اعتدالست این
کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد
به دیگری نگرد یا به خود محالست این
کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدم
جواب داد که در غایت کمالست این
نماز شام به بام ار کسی نگاه کند
دو ابروان تو گوید مگر هلالست این
لبت به خون عزیزان که میخوری لعلست
تو خود بگوی که خون میخوری حلالست این
چنان به یاد تو شادم که فرق مینکنم
ز دوستی که فراقست یا وصالست این
شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب
ولی ز فکر تو خواب آیدم خیالست این
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
عزیز من که شبی یا هزار سالست این
قلم به یاد تو دُر میچکاند از دستم
مداد نیست کز او میرود زلالست این
کسان به حال پریشان #سعدی از غم عشق
زنخ زنند و ندانند تا چه حالست این
گفتم که روي خوبت از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابي ور نه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت؟
گفتا نشان چه پرسي آن کوي بي نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادماني
گفتا که در ره ما غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کي ناله يا فغان است
گفتم فراق تا کي ؟ گفتا که تا تو هستي!
گفتم نفس همين است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتي هست؟ گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است
گفتم ز فيض بپذير اين نيم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است
ملا محسن فيض کاشاني
گفتا تو خود حجابي ور نه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت؟
گفتا نشان چه پرسي آن کوي بي نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادماني
گفتا که در ره ما غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کي ناله يا فغان است
گفتم فراق تا کي ؟ گفتا که تا تو هستي!
گفتم نفس همين است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتي هست؟ گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است
گفتم ز فيض بپذير اين نيم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است
ملا محسن فيض کاشاني
در دست بانویی، به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که میرسیم تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چه میکنی
هر پاره گی به همت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
تو پایبند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه میکنی
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پیش هزار دیده ی بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم وناچیز وناتوان
بی اتحاد من، توتوانا چه میکنی
پروین اعتصامی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که میرسیم تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چه میکنی
هر پاره گی به همت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
تو پایبند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه میکنی
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پیش هزار دیده ی بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم وناچیز وناتوان
بی اتحاد من، توتوانا چه میکنی
پروین اعتصامی
از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر
عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست
هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر
گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر
ابوالقاسم فرهنگ شیرازی
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر
عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست
هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر
گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر
ابوالقاسم فرهنگ شیرازی
باز آمدم از چشم تو یک شعر بسازم
دستم به قلم ماند و نشد وای ز چشمت
در چشم تو یکدشت پر از لاله مشکی
پنهان شده ، من دیده ام ای وای ز چشمت
از چالهی لبخند تو در چاه نگاهت
افتادم و عاشق شدم ای وای ز چشمت
پیراهن یوسف چو به یعقوب رساندند
بینا شد و فریاد زد ای وای ز چشمت
#سید_حامد_قائم_مقامی
دستم به قلم ماند و نشد وای ز چشمت
در چشم تو یکدشت پر از لاله مشکی
پنهان شده ، من دیده ام ای وای ز چشمت
از چالهی لبخند تو در چاه نگاهت
افتادم و عاشق شدم ای وای ز چشمت
پیراهن یوسف چو به یعقوب رساندند
بینا شد و فریاد زد ای وای ز چشمت
#سید_حامد_قائم_مقامی
آن که میگفت دلش وسعت دریا دارد
گوشهای دنج برای منِ تنها دارد؟
بیجهت در پی توجیه گناهش هستید
یوسف این بار خودش میل زلیخا دارد!
چشمهایت به خدا حرف ندارند، ولی
هر نگاهت سی و دو حرفِ الفبا دارد
آن که امروز به دست آوَرَد احساس تو را
چه نیازی به غمِ روز مبادا دارد؟
عاقبت در تب آغوش تو گم خواهم شد
دل به دریا زدنِ رود، تماشا دارد
#امید_صباغ_نو
گوشهای دنج برای منِ تنها دارد؟
بیجهت در پی توجیه گناهش هستید
یوسف این بار خودش میل زلیخا دارد!
چشمهایت به خدا حرف ندارند، ولی
هر نگاهت سی و دو حرفِ الفبا دارد
آن که امروز به دست آوَرَد احساس تو را
چه نیازی به غمِ روز مبادا دارد؟
عاقبت در تب آغوش تو گم خواهم شد
دل به دریا زدنِ رود، تماشا دارد
#امید_صباغ_نو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
۱۷ مهر ماه سالروز پروار ابدی استاد محمدرضا شجریان خسرو آواز ایران
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
۱۷ مهر ماه سالروز پروار ابدی استاد محمدرضا شجریان خسرو آواز ایران
🌱
با دلی که خسته است اما هنوز میتپد،
و با دستی که فقط برای نوشتن به خودش بلند میشود…
این نامهایست به خودم،
برای روزهایی که خودم را فراموش کردم،
و حالا آمدهام تا کمی
خودم را صدا بزنم…
سلام…
به خودم،
به همینی که این روزها کم شنیده “خسته نباشی” را،
که هی گفت “مهم نیست”
ولی خودش توی دلش هزار بار شکست…
به خودم،
که هر وقت خواست حرف بزنه،
یکی گفت: “زود قضاوت نکن”،
یا “بیخود حساس شدی”
و اونم ساکت شد…
برای همیشه.
به تو مینویسم،
که وقتی همه رفتن،
تو موندی،
با همهی ضعفهات،
با اشکهات،
با همون دلِ نازکت که بلد نبود سنگی باشه…
یادته چند بار خواستی بیخیال شی؟
ولی نشدی.
یادته چند بار دلت خواست فرار کنی؟
ولی موندی…
فقط چون دلت نمیخواست هیچکس ناراحت شه،
حتی اگر خودت له شی.
من ازت ممنونم…
برای تحملهات،
برای سکوتهات،
برای شبهایی که بیصدا گریه کردی
و فرداش وانمود کردی همهچی خوبه.
گاهی فکر میکنی ضعیفی،
ولی تو همون آدمی هستی
که هزار بار افتاد
و بازم ادامه داد…
تو قوی نیستی چون نمیترسی،
تو قویای چون با ترسات زندگی کردی.
حالا بیا یه قرار بذاریم،
با هم،
بیقضاوت،
بیانتظار.
از اینجا به بعد،
هوای خودتو بیشتر داشته باش.
دل ببند،
ولی اول به خودت.
مهربون باش،
ولی با خودت بیشتر.
اگه یه روزی،
همه رفتن،
یا همه زدن،
بدون که من باهاتم…
همین منِ درونت،
همین منِ همیشهی ساکت.
تو لایق خوبی،
لایق آروم بودنی
که از دنیا دزدیدنش.
پس اینبار،
نه برای بقیه،
برای خودت قوی باش…
و هر وقت خسته شدی،
برگرد به همین نامه،
که یادآورت شه:
تو، هنوز همونی هستی
که حتی اگه هزار بار خورد شد،
بازم میتونه از نو،
خودشو جمع کنه.
با عشق –
از طرف خودت.
🌱🌻
با دلی که خسته است اما هنوز میتپد،
و با دستی که فقط برای نوشتن به خودش بلند میشود…
این نامهایست به خودم،
برای روزهایی که خودم را فراموش کردم،
و حالا آمدهام تا کمی
خودم را صدا بزنم…
سلام…
به خودم،
به همینی که این روزها کم شنیده “خسته نباشی” را،
که هی گفت “مهم نیست”
ولی خودش توی دلش هزار بار شکست…
به خودم،
که هر وقت خواست حرف بزنه،
یکی گفت: “زود قضاوت نکن”،
یا “بیخود حساس شدی”
و اونم ساکت شد…
برای همیشه.
به تو مینویسم،
که وقتی همه رفتن،
تو موندی،
با همهی ضعفهات،
با اشکهات،
با همون دلِ نازکت که بلد نبود سنگی باشه…
یادته چند بار خواستی بیخیال شی؟
ولی نشدی.
یادته چند بار دلت خواست فرار کنی؟
ولی موندی…
فقط چون دلت نمیخواست هیچکس ناراحت شه،
حتی اگر خودت له شی.
من ازت ممنونم…
برای تحملهات،
برای سکوتهات،
برای شبهایی که بیصدا گریه کردی
و فرداش وانمود کردی همهچی خوبه.
گاهی فکر میکنی ضعیفی،
ولی تو همون آدمی هستی
که هزار بار افتاد
و بازم ادامه داد…
تو قوی نیستی چون نمیترسی،
تو قویای چون با ترسات زندگی کردی.
حالا بیا یه قرار بذاریم،
با هم،
بیقضاوت،
بیانتظار.
از اینجا به بعد،
هوای خودتو بیشتر داشته باش.
دل ببند،
ولی اول به خودت.
مهربون باش،
ولی با خودت بیشتر.
اگه یه روزی،
همه رفتن،
یا همه زدن،
بدون که من باهاتم…
همین منِ درونت،
همین منِ همیشهی ساکت.
تو لایق خوبی،
لایق آروم بودنی
که از دنیا دزدیدنش.
پس اینبار،
نه برای بقیه،
برای خودت قوی باش…
و هر وقت خسته شدی،
برگرد به همین نامه،
که یادآورت شه:
تو، هنوز همونی هستی
که حتی اگه هزار بار خورد شد،
بازم میتونه از نو،
خودشو جمع کنه.
با عشق –
از طرف خودت.
🌱🌻
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزانِ نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزانِ نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی
سر خوش از کوی خرابات گذر کردم دوش
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش
پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنّار به دوش
گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش
گفت تسبیح به خاک افکن و زنّار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش
بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن این است اگر بر سخنم داری گوش
زود دیوانه و سر مست دویدم سویش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش
دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش
بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش
چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش
این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش
این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش
گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو "عصمت" بفروش
خواجه عصمت بخارائی
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش
پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنّار به دوش
گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش
گفت تسبیح به خاک افکن و زنّار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش
بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن این است اگر بر سخنم داری گوش
زود دیوانه و سر مست دویدم سویش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش
دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش
بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش
چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش
این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش
این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش
گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو "عصمت" بفروش
خواجه عصمت بخارائی
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنکه خوردهام گفت: این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور میشد این سوال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو میکنی
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانهی خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی
مثنوی معنوی
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنکه خوردهام گفت: این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور میشد این سوال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو میکنی
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانهی خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی
مثنوی معنوی