من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
#سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
#سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
بالشِ خاموشِ پژمرده!
تو اين همه شب از پیِ شب،
هيچ از منِ خسته پرسيدهای
از چه خوابت نمیآيد!؟
يا از چه سر در گريبانِ گريه
از گهوارهی بیرود وُ بیرويای خود گريزانی؟!
هی همدمِ خوابآلود!
بالشِ خاموشِ پژمرده!
ای کاش تنهای يکی شبنمِ پابهگور
بر گلبرگِ لرزانِ بابونهای بودم.
ای کاش که هيچ، اصلا هيچ وُ
اين همه کلمه نبود، دانايیِ دريا نبود!
فقط کمی آسودگی،
کمی خواب،
کمی سکوت وُ
بعد هم راهی دور ...!
حالا بخواب!
بخواب حضرتِ خاموشِ روياها و گريهها،
تنها همين بالشِ خوابآلود
آخرين همدمِ آدمیست.
سید علی صالحی
تو اين همه شب از پیِ شب،
هيچ از منِ خسته پرسيدهای
از چه خوابت نمیآيد!؟
يا از چه سر در گريبانِ گريه
از گهوارهی بیرود وُ بیرويای خود گريزانی؟!
هی همدمِ خوابآلود!
بالشِ خاموشِ پژمرده!
ای کاش تنهای يکی شبنمِ پابهگور
بر گلبرگِ لرزانِ بابونهای بودم.
ای کاش که هيچ، اصلا هيچ وُ
اين همه کلمه نبود، دانايیِ دريا نبود!
فقط کمی آسودگی،
کمی خواب،
کمی سکوت وُ
بعد هم راهی دور ...!
حالا بخواب!
بخواب حضرتِ خاموشِ روياها و گريهها،
تنها همين بالشِ خوابآلود
آخرين همدمِ آدمیست.
سید علی صالحی
ای روشـنی چـشمـم ، ای بـدر درخـشـانــم
عمری است ز هجرانت، سرگشته وحیرانم
بـازا و مــرا دریـاب ، زیـن وادی تـنـهـایی
چـون درتـب عشـق تو، در حسـرت بارانـم
در دام تـو افــتادم ، زین حادثـه دل شادم
دل بنـد و وفـادارم ، می دانی و می دانـم
مجنـون صفتم بیـنی، سـرگشته ی دورانها
باسـوز دلی پر خـون ، در سینه ی سوزانم
از لعـل لبت جانا ، یک جـرعـه بنــوشـانــم
در میکـده ی عـشقت ، مستوجب احسانم
در وادی تـنـهایی ، دل مـانـده و باری غـم
تـا لحـظه ی دیـدارت ، پیــوسته هـراسانم
تـا دل بـدلت دادم ، صـد طعـنه نثـارم شـد
گـوینـد بـه مـن کافـر ، با آنـــکه مسلمـانم
تو رفـتی و دل بـردی ، روح و تنـم آزردی
ای کاش که می دیدی، آن لحظه ی گریانم
هـرگـز نشـود شیـدا، جـز ایـن دل دیـوانـه
از شــوق وصــال تـو ، گـریانـم و خندانـم
"ناصح" به هوای تو، میرقصد و میخـواند
ای بلبل خوش نغمه،ای مرغ خوش الحانم
#علی_فعله_گری
عمری است ز هجرانت، سرگشته وحیرانم
بـازا و مــرا دریـاب ، زیـن وادی تـنـهـایی
چـون درتـب عشـق تو، در حسـرت بارانـم
در دام تـو افــتادم ، زین حادثـه دل شادم
دل بنـد و وفـادارم ، می دانی و می دانـم
مجنـون صفتم بیـنی، سـرگشته ی دورانها
باسـوز دلی پر خـون ، در سینه ی سوزانم
از لعـل لبت جانا ، یک جـرعـه بنــوشـانــم
در میکـده ی عـشقت ، مستوجب احسانم
در وادی تـنـهایی ، دل مـانـده و باری غـم
تـا لحـظه ی دیـدارت ، پیــوسته هـراسانم
تـا دل بـدلت دادم ، صـد طعـنه نثـارم شـد
گـوینـد بـه مـن کافـر ، با آنـــکه مسلمـانم
تو رفـتی و دل بـردی ، روح و تنـم آزردی
ای کاش که می دیدی، آن لحظه ی گریانم
هـرگـز نشـود شیـدا، جـز ایـن دل دیـوانـه
از شــوق وصــال تـو ، گـریانـم و خندانـم
"ناصح" به هوای تو، میرقصد و میخـواند
ای بلبل خوش نغمه،ای مرغ خوش الحانم
#علی_فعله_گری
نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم
تا نگویند که من با تو نظر میبازم
آرزو میکندم در همه عالم صیدی
که نباشند رفیقان حسود انبازم
درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت
ور نه از دل نرسیدی به زبان آوازم
چون کبوتر بگرفتیم به دام سر زلف
دیده بردوختی از خلق جهان چون بازم
به سرانگشت بخواهی دل مسکینان برد
دست واپوش که من پنجه نمیاندازم
مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند
که از این پرده که گفتی به درافتد رازم
کس ننالید در این عهد چو من در غم دوست
که به آفاق نظر میرود از شیرازم
چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی
گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم
#سعدی
تا نگویند که من با تو نظر میبازم
آرزو میکندم در همه عالم صیدی
که نباشند رفیقان حسود انبازم
درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت
ور نه از دل نرسیدی به زبان آوازم
چون کبوتر بگرفتیم به دام سر زلف
دیده بردوختی از خلق جهان چون بازم
به سرانگشت بخواهی دل مسکینان برد
دست واپوش که من پنجه نمیاندازم
مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند
که از این پرده که گفتی به درافتد رازم
کس ننالید در این عهد چو من در غم دوست
که به آفاق نظر میرود از شیرازم
چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی
گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم
#سعدی
تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب
بدين سان خوابها را با تو زيبا مي کنم هر شب
تبي اين گاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه
چه آتشها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پيچ و تاب آتش را تماشا مي کنم هر شب
مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي کنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
که اين يخ کرده را از بي کسي، ها ميکنم هرشب
تمام سايه ها را مي کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي کنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي کنم هر شب
کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
که من اين واژه را تا صبح معنا مي کنم هر شب
محمد علي بهمنی
بدين سان خوابها را با تو زيبا مي کنم هر شب
تبي اين گاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه
چه آتشها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پيچ و تاب آتش را تماشا مي کنم هر شب
مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي کنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
که اين يخ کرده را از بي کسي، ها ميکنم هرشب
تمام سايه ها را مي کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي کنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي کنم هر شب
کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
که من اين واژه را تا صبح معنا مي کنم هر شب
محمد علي بهمنی
Bebor Be Name Khodavandat
Mohsen Chavoshi
بِبُر به نام خداوندت
كه لطف خنجر ابراهيم
به تيز بودن احكام است
نبخش مرتكبانت را
تو حكم واجب الاجرايي
و عشق جوخه ي اعدام است
به دست آه بسوزانم
كه شعله ور شدنم دود است
كفن به سرفه بپوشانم
كه سربه سر بدنم دود است
و نخ به نخ دهنم دود است
غمت غليظ ترين كام است
سرنگ ها همگان قرمز
و رنگ ها همگان قرمز
سماع مولويان قرمز
جهان كران به كران قرمز
كه نقشی از رُژ گلگونت
هنوز بر لب اين جام است
بگو ستاره ي دردانه!
در انزواي رصدخانه
كدام كوزه شكست آن روز
كه با گذشتن نهصد سال
هنوز حلقه ي دستانش
به دور گردن خيام است؟
ببين چقدر اسيرم من!
چنان بكُش كه پس از مُردن
هزار بار بميرم من
دسيسه هاي تو! مي بيني؟
ورید پاك اميرم من
كه در تدارك حمّام است
چه حكمتي ست در اين مردن؟
-در عاشقانه ترين مردن-
و مغز را به فضا بردن
و گريه را به خَلا بردن
چه حكمتي ست كه در آغاز
نگاه من به سرانجام است؟
#حسین_صفا
كه لطف خنجر ابراهيم
به تيز بودن احكام است
نبخش مرتكبانت را
تو حكم واجب الاجرايي
و عشق جوخه ي اعدام است
به دست آه بسوزانم
كه شعله ور شدنم دود است
كفن به سرفه بپوشانم
كه سربه سر بدنم دود است
و نخ به نخ دهنم دود است
غمت غليظ ترين كام است
سرنگ ها همگان قرمز
و رنگ ها همگان قرمز
سماع مولويان قرمز
جهان كران به كران قرمز
كه نقشی از رُژ گلگونت
هنوز بر لب اين جام است
بگو ستاره ي دردانه!
در انزواي رصدخانه
كدام كوزه شكست آن روز
كه با گذشتن نهصد سال
هنوز حلقه ي دستانش
به دور گردن خيام است؟
ببين چقدر اسيرم من!
چنان بكُش كه پس از مُردن
هزار بار بميرم من
دسيسه هاي تو! مي بيني؟
ورید پاك اميرم من
كه در تدارك حمّام است
چه حكمتي ست در اين مردن؟
-در عاشقانه ترين مردن-
و مغز را به فضا بردن
و گريه را به خَلا بردن
چه حكمتي ست كه در آغاز
نگاه من به سرانجام است؟
#حسین_صفا
اگر داغم، اگر سوزم، اگر آهم، اگر دردم
بر این آتش که میسوزاندم خود هیزم آوردم
خودم تقدیر را تغییر دادم با دعاهایم
زمین خوردم به سختی با تمام ادعاهایم
اگرچه عاشقان در عشق از من ایده می گیرند
ولی چشمان تو راحت مرا نادیده می گیرند
نميدانم كه باز اين دو چه چيزى زير سر دارند
به چشمانت بگو دست از سر دنیام بر دارند
من از اين آسمان تيره بارانی نمىخواهم
براى زندگى عشق فراوانى نمىخواهم
سرم با زندگی گرم است اگر این زندگی باشد
اگر این روزهای سرد غمگین زندگی باشد
چرا شرحی به معنای فراموشی نمیبینم؟
تنم محتاج آغوش است و آغوشی نمیبینم
چرا انقدر دلتنگم؟ چرا انقدر دلگیرم؟
چرا من زنده ام بی تو؟ چرا آخر نمی میرم؟
چرا؟ شاید دلیل کوچک بی منطقی دارم
اگر چه عاقلم همواره عقل عاشقی دارم
پس از شب های تلخ بی کسی صبح سپیدی هست
مرا در اوج ناامید بودن ها امیدی هست
امیدی هست و میگویم، اگر شاید فقط شاید
اگر دنیا شود زیر و زِبَر، شاید فقط شاید
تو هم شاید مرا در یاد میآری به دشواری
و از من خاطرات مبهمی داری به دشواری
تو شاید عاشقم هستی و مغروری، نمیگویی
تو مغروی که از دلتنگی و دوری نمیگویی
تو هم دلتنگی و هم بیقراری در خیالاتم
تو من را دوست داری عاشق این احتمالاتم
نمی گویم که چشمانت فقط دنبال من باشد
ولى اى كاش میشد دستهايت مال من باشد
پس از دست تو، دست دیگری هرگز نمیگیرم
که مردم زنده از عشقند و من با عشق میمیرم
اگر چه من به یادت هستم و همواره میمانم
ولیکن تو مرا از ياد خواهى برد، مىدانم...
سیدتقی سیدی
囧
بر این آتش که میسوزاندم خود هیزم آوردم
خودم تقدیر را تغییر دادم با دعاهایم
زمین خوردم به سختی با تمام ادعاهایم
اگرچه عاشقان در عشق از من ایده می گیرند
ولی چشمان تو راحت مرا نادیده می گیرند
نميدانم كه باز اين دو چه چيزى زير سر دارند
به چشمانت بگو دست از سر دنیام بر دارند
من از اين آسمان تيره بارانی نمىخواهم
براى زندگى عشق فراوانى نمىخواهم
سرم با زندگی گرم است اگر این زندگی باشد
اگر این روزهای سرد غمگین زندگی باشد
چرا شرحی به معنای فراموشی نمیبینم؟
تنم محتاج آغوش است و آغوشی نمیبینم
چرا انقدر دلتنگم؟ چرا انقدر دلگیرم؟
چرا من زنده ام بی تو؟ چرا آخر نمی میرم؟
چرا؟ شاید دلیل کوچک بی منطقی دارم
اگر چه عاقلم همواره عقل عاشقی دارم
پس از شب های تلخ بی کسی صبح سپیدی هست
مرا در اوج ناامید بودن ها امیدی هست
امیدی هست و میگویم، اگر شاید فقط شاید
اگر دنیا شود زیر و زِبَر، شاید فقط شاید
تو هم شاید مرا در یاد میآری به دشواری
و از من خاطرات مبهمی داری به دشواری
تو شاید عاشقم هستی و مغروری، نمیگویی
تو مغروی که از دلتنگی و دوری نمیگویی
تو هم دلتنگی و هم بیقراری در خیالاتم
تو من را دوست داری عاشق این احتمالاتم
نمی گویم که چشمانت فقط دنبال من باشد
ولى اى كاش میشد دستهايت مال من باشد
پس از دست تو، دست دیگری هرگز نمیگیرم
که مردم زنده از عشقند و من با عشق میمیرم
اگر چه من به یادت هستم و همواره میمانم
ولیکن تو مرا از ياد خواهى برد، مىدانم...
سیدتقی سیدی
囧
نوای همدلی را گرچه سردادند بعضیها
ولی با کجرویی دنبال ایرادند بعضیها
اگر از من بپرسی بین اینها فرق بسیارست
پی دادند بعضیها و بیدادند بعضیها
چنان بالای محفل باد در غبغب می اندازند
که انگار از دماغ فیل افتادند بعضیها
بنابر مصلحت تغییر موضع هایشان عالیست
و در تشخیص سمت باد استادند بعضیها
خیالی نیست گر دنیای ما را آب با خود برد
میان خواب شیرین مثل فرهادند بعضیها
گروهی از فلاکت در جهنم دره میخوابند
و از فرط خوشی در جنت آبادند بعضیها
بنی آدم کجا اعضای هم باشند سعدی جان!
که ما خون میخوریم و اینچنین شادند بعضیها
خطا کردند بعضیها و فهمیدند خیلیها
گرفتارند خیلی ها و آزادند بعضیها
نمی دانم خیالات است یا با چشم خود دیدم
که تاوان بدی را خوب پس دادند بعضیها
حمید اسماعیلی
ولی با کجرویی دنبال ایرادند بعضیها
اگر از من بپرسی بین اینها فرق بسیارست
پی دادند بعضیها و بیدادند بعضیها
چنان بالای محفل باد در غبغب می اندازند
که انگار از دماغ فیل افتادند بعضیها
بنابر مصلحت تغییر موضع هایشان عالیست
و در تشخیص سمت باد استادند بعضیها
خیالی نیست گر دنیای ما را آب با خود برد
میان خواب شیرین مثل فرهادند بعضیها
گروهی از فلاکت در جهنم دره میخوابند
و از فرط خوشی در جنت آبادند بعضیها
بنی آدم کجا اعضای هم باشند سعدی جان!
که ما خون میخوریم و اینچنین شادند بعضیها
خطا کردند بعضیها و فهمیدند خیلیها
گرفتارند خیلی ها و آزادند بعضیها
نمی دانم خیالات است یا با چشم خود دیدم
که تاوان بدی را خوب پس دادند بعضیها
حمید اسماعیلی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد قرار هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت
#سعدی
چشم ندارد قرار هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت
#سعدی
بی لشگریم!حوصله شرح قصه نیست
فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست
پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست...
فاضل نظری
فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست
پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست...
فاضل نظری
ای کاش،
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یکروز میتوانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتابِ پاک
#شفیعی_کدکنی
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یکروز میتوانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتابِ پاک
#شفیعی_کدکنی
❤1
برهنه به بستر بی کسی مردن ،
تو از يادم نمی روی
خاموش به رساترين شيون آدمی ،
تو از يادم نمی روی
گريبانی برای دريدن اين بغض بی قرار ،
تو از يادم نمی روی
پی پستوی پنهانی برای بدگمانی گريه ها ،
تو از يادم نمی روی
دفاتری سپيد
زمزمه ای نازا
سر انگشتي آشفته
تو با من چه کرده ای؟!
تو از يادم نمی روی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهايي،
تو از يادم نمی روی.
سوزن ريز مکرر باران بر پيچک و ارغوان،
تو از يادم نمی روی.
بسياری اندوه من از شمارش دما دم دريا،
تو از يادم نمی روی
پس به بهانه ای
مثلا انار خانه گل داده است يا نه
برای کودکی های کسی ... نامهء سر بسته ای بنويس.
امروز مجلس ختم من از مرگ ساده ای ست،
تو از يادم نمی روی
امروز سال ياد درگذشت عزلت من است ،
تو از يادم نمی روی
تو با من چه کرده ای که از يادم نمی روی.
سید علی صالحی
تو از يادم نمی روی
خاموش به رساترين شيون آدمی ،
تو از يادم نمی روی
گريبانی برای دريدن اين بغض بی قرار ،
تو از يادم نمی روی
پی پستوی پنهانی برای بدگمانی گريه ها ،
تو از يادم نمی روی
دفاتری سپيد
زمزمه ای نازا
سر انگشتي آشفته
تو با من چه کرده ای؟!
تو از يادم نمی روی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهايي،
تو از يادم نمی روی.
سوزن ريز مکرر باران بر پيچک و ارغوان،
تو از يادم نمی روی.
بسياری اندوه من از شمارش دما دم دريا،
تو از يادم نمی روی
پس به بهانه ای
مثلا انار خانه گل داده است يا نه
برای کودکی های کسی ... نامهء سر بسته ای بنويس.
امروز مجلس ختم من از مرگ ساده ای ست،
تو از يادم نمی روی
امروز سال ياد درگذشت عزلت من است ،
تو از يادم نمی روی
تو با من چه کرده ای که از يادم نمی روی.
سید علی صالحی
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی من چه کسم آینهای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
بیتو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم
مولوی
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی من چه کسم آینهای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
بیتو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم
مولوی
مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشب
به خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب
مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا
نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب
ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا
بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب
شدی دوش از بر امشب آمدی اما ز بیتابی
کشیدم محنت صد سالِ هجر از دوش تا امشب
شب هجر است و دارم بر فلک دست دعا اما
به غیر از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب
چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد شد
گرفتم همچو دیشب گشت با من آشنا امشب
ندارم طاقت هجران چو شبهای دگر هاتف
چه یار از من شود دور و چه جان از تن جدا امشب
هاتف اصفهانی
به خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب
مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا
نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب
ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا
بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب
شدی دوش از بر امشب آمدی اما ز بیتابی
کشیدم محنت صد سالِ هجر از دوش تا امشب
شب هجر است و دارم بر فلک دست دعا اما
به غیر از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب
چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد شد
گرفتم همچو دیشب گشت با من آشنا امشب
ندارم طاقت هجران چو شبهای دگر هاتف
چه یار از من شود دور و چه جان از تن جدا امشب
هاتف اصفهانی
Abr Mibarad
Homayoun Shajarian
ابر می بارد من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
سبزه نوخیزوهواخرم وبستان سرسبز
بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا
ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
دیده ازبهرتوخونبارشد،ای مردم چشم
مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا
دیده صدرخنه شدازبهرتو، خاکی ز رهت
زود برگیر و بُکُن رخنه دیوار جدا
میدهم جان مروازمن،وگرت باورنیست
پیش ازان خواهی، بِستان و نگهدار جدا
حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا
#امیرخسرودهلوی
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
سبزه نوخیزوهواخرم وبستان سرسبز
بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا
ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
دیده ازبهرتوخونبارشد،ای مردم چشم
مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا
دیده صدرخنه شدازبهرتو، خاکی ز رهت
زود برگیر و بُکُن رخنه دیوار جدا
میدهم جان مروازمن،وگرت باورنیست
پیش ازان خواهی، بِستان و نگهدار جدا
حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا
#امیرخسرودهلوی
همایون شجریان
پــــرده پــــرده آنـــقـدر از هـم دریــدم خویــش را
تا که تصــویــری ورای خـویـــش دیـدم خویــش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خــلق بستم تا شنیدم خویــش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریـــدم خویــش را
معنی این خویـــش را از خویشِ خویش خود بپرس
(خویش یابی را گُــــزیدم بس گَــزیدم خویــش را)
می شدم.ساقی شدم.ساغرشدم.مستی شدم
تا ز تاکستـــان هســـتی خــوشه چیدم خویــش را
ســـردی کــاشــانـه را بــــــا آه گــــــرمـی داده ام
راه بر خـــورشیــــــد بستـــــم تا دمیـدم خویــش را
بــــــرده داران زمـــــان هــا چـــوب حـــــرّاجــم زدند
دســـت اوّل تــــا بـــرآمــد.خــود خریــدم خویــش را
بــزم ســـازان جهــــان . مـــی از سبـــوی پُــر خورند
مــن تـهـی پـیـمـانـه بـودم سـر کـشـیـدم خویــش را
اشــک و مــن در یــک تـــرازو قـــــدر هـم بشناختیـم
ارزش مـــن بیــــن کـه بـا گـوهــر کشیـدم خویــش را
شـمـعـــم و بـا سوخـتـــن تـا آخـــــرین دم زنــــده ام
قطــــره قطــــره ســـوختـــــم تا آفـریـــدم خویـش را
#معینی_کرمانشاهی
تا که تصــویــری ورای خـویـــش دیـدم خویــش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بسکه گوش از خــلق بستم تا شنیدم خویــش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریـــدم خویــش را
معنی این خویـــش را از خویشِ خویش خود بپرس
(خویش یابی را گُــــزیدم بس گَــزیدم خویــش را)
می شدم.ساقی شدم.ساغرشدم.مستی شدم
تا ز تاکستـــان هســـتی خــوشه چیدم خویــش را
ســـردی کــاشــانـه را بــــــا آه گــــــرمـی داده ام
راه بر خـــورشیــــــد بستـــــم تا دمیـدم خویــش را
بــــــرده داران زمـــــان هــا چـــوب حـــــرّاجــم زدند
دســـت اوّل تــــا بـــرآمــد.خــود خریــدم خویــش را
بــزم ســـازان جهــــان . مـــی از سبـــوی پُــر خورند
مــن تـهـی پـیـمـانـه بـودم سـر کـشـیـدم خویــش را
اشــک و مــن در یــک تـــرازو قـــــدر هـم بشناختیـم
ارزش مـــن بیــــن کـه بـا گـوهــر کشیـدم خویــش را
شـمـعـــم و بـا سوخـتـــن تـا آخـــــرین دم زنــــده ام
قطــــره قطــــره ســـوختـــــم تا آفـریـــدم خویـش را
#معینی_کرمانشاهی
چه روی و موی و بناگوش و خط و خالست این
چه قد و قامت و رفتار و اعتدالست این
کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد
به دیگری نگرد یا به خود محالست این
کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدم
جواب داد که در غایت کمالست این
نماز شام به بام ار کسی نگاه کند
دو ابروان تو گوید مگر هلالست این
لبت به خون عزیزان که میخوری لعلست
تو خود بگوی که خون میخوری حلالست این
چنان به یاد تو شادم که فرق مینکنم
ز دوستی که فراقست یا وصالست این
شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب
ولی ز فکر تو خواب آیدم خیالست این
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
عزیز من که شبی یا هزار سالست این
قلم به یاد تو دُر میچکاند از دستم
مداد نیست کز او میرود زلالست این
کسان به حال پریشان #سعدی از غم عشق
زنخ زنند و ندانند تا چه حالست این
چه قد و قامت و رفتار و اعتدالست این
کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد
به دیگری نگرد یا به خود محالست این
کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدم
جواب داد که در غایت کمالست این
نماز شام به بام ار کسی نگاه کند
دو ابروان تو گوید مگر هلالست این
لبت به خون عزیزان که میخوری لعلست
تو خود بگوی که خون میخوری حلالست این
چنان به یاد تو شادم که فرق مینکنم
ز دوستی که فراقست یا وصالست این
شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب
ولی ز فکر تو خواب آیدم خیالست این
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
عزیز من که شبی یا هزار سالست این
قلم به یاد تو دُر میچکاند از دستم
مداد نیست کز او میرود زلالست این
کسان به حال پریشان #سعدی از غم عشق
زنخ زنند و ندانند تا چه حالست این
گفتم که روي خوبت از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابي ور نه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت؟
گفتا نشان چه پرسي آن کوي بي نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادماني
گفتا که در ره ما غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کي ناله يا فغان است
گفتم فراق تا کي ؟ گفتا که تا تو هستي!
گفتم نفس همين است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتي هست؟ گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است
گفتم ز فيض بپذير اين نيم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است
ملا محسن فيض کاشاني
گفتا تو خود حجابي ور نه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت؟
گفتا نشان چه پرسي آن کوي بي نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادماني
گفتا که در ره ما غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کي ناله يا فغان است
گفتم فراق تا کي ؟ گفتا که تا تو هستي!
گفتم نفس همين است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتي هست؟ گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است
گفتم ز فيض بپذير اين نيم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است
ملا محسن فيض کاشاني
در دست بانویی، به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که میرسیم تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چه میکنی
هر پاره گی به همت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
تو پایبند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه میکنی
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پیش هزار دیده ی بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم وناچیز وناتوان
بی اتحاد من، توتوانا چه میکنی
پروین اعتصامی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که میرسیم تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چه میکنی
هر پاره گی به همت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
تو پایبند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه میکنی
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پیش هزار دیده ی بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم وناچیز وناتوان
بی اتحاد من، توتوانا چه میکنی
پروین اعتصامی