کلید 🔑
79 subscribers
6.37K photos
1.85K videos
7 files
2.29K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد

در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد

زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد

آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد

با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد

ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد

جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد

یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد

با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان "وای به حال دگران" شد

- حامد عسکری -
گاه گاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت ،
یاد می آرد از این بنده هنوز ؟

سخت جانی را بین
که نَمُردَم از هجر
مرگ،صد بار بِه از
بی تو بودن باشد !
گفتم از عشق تو من خواهم مُرد
چون نَمُردم هستم ،
پیشِ چشمان تو شرمنده هنوز ...

گر چه از فَرطِ غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کَس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز ؛

دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
تویی آن قامت بالَنده هنوز

در قمارِ غمِ عشق
دلِ من بُردی و با دستِ تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"
گر که گورم بشکافند عَیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز . .


#حمید_مصدق


☘️
به‌به به نام ایزد آن روی کیست یارب
آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب

در وصف حسن آن لب ناهید چنگ مطرب
بر چرخ حسن آن رخ خورشید برج کوکب

مسرور عیش او را این عیش عادتی غم
بیمار هجر او را این مرگ صورتی تب

نقشی نگاشت خطش از مشک سوده بر گل
دامن فکند زلفش بر روز روشن از شب

دامیست چین زلفش عقل اندرو معلق
جزعیست چشم شوخش سحر اندرو مرکب

گه مشک می‌فشاند بر مه ز گرد موکب
گه ماه می‌نگارد در ره ز نعل مرکب

در پیش نور رویش گردون به دست حسرت
بربست روی خود را بشکست نیش عقرب

بردارد ار بخواهد زلف و رخش به یک ره
ترتیب کفر وایمان آیین کیش و مذهب

در من یزید وصلش جانی جوی نیرزد
ای #انوری چه لافی چندین ز قلب و قالب
فاصله ات را بامن رعايت کن

من بي جنبه تر از آنم

که در برابر وفور عطر تو مقاومت کنم

و تو را تا آخرين جرعه سر نکشم

از يک فاصله که نزديک تر مي شوي

ناخودآگاه دستهاي قلبم

به رويت آغوش وا مي کنند و

همه چيز در من ، از نو آغاز مي شود

فاصله را که بر مي داري

دنيا در برابر زيبايي تو

مات مي شود و ترس برم مي دارد

که نکند غرورم تاب نياورد و

درون ويرانم برايت پديدار شود

شکنجه گر

براي غرورم هم که شده

فاصله ات را با من رعايت کن




مصطفي زاهدی
هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست
عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست

هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود
آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست

در حریمش بار دارم لیک در بیرون در
کرده‌ام جا تا چو آید غیر گویم یار نیست

دل به پیغام وفا هر کس که می‌آرد ز یار
می‌دهم تسکین و می‌دانم که حرف یار نیست

گلشن کویش بهشتی خرم است اما دریغ
کز هجوم زاغ یک بلبل درین گلزار نیست

سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو
گوش این ناآشنایان محرم اسرار نیست



هاتف اصفهانی
از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله دلخواه را ؛ دریغ

بر خاک ریختیم

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو بازآمدم

ولی

هر بار دیر بود

اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش




هوشنگ ابتهاج
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان
نیم‌شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده‌پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره‌گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

#حافظ
*وقتی تاجری پسرش ناخوش شد همه قسم نذر برای شفای او کرد مثمرثمر واقع نشد.*
*بعداً نذر کرد که صد تومان به ظالم ترین مردم بدهد.*
*اتفاقاً پسر شفا یافت و تاجر خواست نذر خود را ادا کند.*
*با دوستان خود مشورت کرد که ظالم ترین مردم کیست بعد از تفکر‌ بسیار، گفتند کدخدای محله چون مرد جابری است باید ظالم ترین مردم باشد تاجر این را پسندید و صد تومان را برداشته، نزد کدخدا رفت و مطلب را اظهار نمود.*
*کدخدا گفت درست است که من مردظالمی هستم ولی مطیع کلانترم و او از من سختگیرتر و ظالم تر است، به او باید برسد، تاجر نزد کلانتر رفت، او هم به حاکم محول کرد و قس علی هذا تا به شاه رسید.*
*شاه گفت من خیلی سختگیر هستم ولی فرّاش شریعتم. *
*این نذر باید به آخوند برسد.*
*تاجر نزد آخوند رفت و اظهار مطلب نمود.*
*جناب آخوند تغیّر کرد که این چه تکلیفی است به من می‌کنی؟*
*تاجر ترسید خواست برگردد.*
آخوند صدا کرد که بیا مومن!*
*چون توآدم خوبی هستی و نذری کرده‌ای و باید وفا کنی من کاری می‌کنم که هم نذر تو ادا شود و هم صورت شرعی داشته باشد !!*
*فصل زمستان بود مقداری برف در خانه بود، آخوند گفت ما اسم این کار را معامله می‌گذاریم.*
*من این برف‌ها را به تو میفروشم و صد تومان را به عنوان قیمت آن از تو می‌گیرم.*
*تاجر راضی شد و صیغه را خواندند.*
*تاجر پول را داد و خواست برود، آخوندگفت: خب حالا این برفها مِلک شماست، باید ببرید.*
*تاجر هرچه خواست طفره برود آخوند قبول نکرد و گفت:*
*خیر من مال شما را در خانه نگاه نمی‌دارم.*
*تاجر آخرش گفت جهنّم، مبلغی هم می‌دهم این برف ها را هم ببرند.*
*چنین کرد و رفت مدتی گذشت و تابستان شد.*
*روزی آخوند تاجر را احضار کرد گفت در معامله‌ای که من با شما کردم ادعای غبن دارم.*
*برف‌های من بیشتر از صد تومن می‌ارزید، معامله را فسخ کردم.*
*برف‌های مرا پس داده و پول خود را بگیر.*
*تاجر هرچه التماس کرد ملا نپذیرفت.*
*آخر صدتومان دیگر هم تقدیم کرد و ملا را‌ راضی کرد.*
*تاجر در حضور آخوند سجده ی شکر کرد و گفت از آن شکر می‌کنم که نذر من به محل واقعی یعنی به ظالم ترین مردم رسیده است !!!*

*منبع:*
*یادداشت‌های روزانه محمّد علی فروغی، به کوشش ایرج افشار


🪢
زنده به گوری

مرگی که من انتظارش را داشتم نبود

من قرار بود برای تو بمیرم!

نه زیر بیل زدن های تو بر خاکِ کنار گوری که برایم کندی...



بیا فکری برای همین امروز بکنیم

فیروزه ی انگشت های تو قرن ها بعد

در دستِ کسی دیگر

کسی دیگر را

نوازش خواهد کرد

و کسی دیگر

برای کسی دیگر

خواهد مُرد...



بیا فکری برای همین امروز بکنیم

که اسب هایی که در مزرعه ی سینه ی تو می دوند

مرا اگر از خاطر ببرند

جهان به کام کابوس ها می شود!

بیا نوش به حنجره ی زهرخند کُنانِ کابوس ها نریزیم

و برای هم بمیریم...

زنده به گوری مرگ قشنگی نیست!



مهدیه لطیفی
گفتمش هندوی زلفت گفت طراری کند
گفتمش جادوی چشمت گفت عیاری کند

گفتمش لعل تو خواهد کرد کام دل روا
باز گفت آری کند لیکن به دشواری کند

گفتمش بیمار عشقت را چو جان آمد به لب
گفت لعل جانفزای من پرستاری کند

گفتمش هندوی سرمستت بود دائم خراب
گفت مخمور است و گاهی نیز خماری کند

گفتم آن طوق معنبر چیست در گردن ترا
گفت تسبیح است و گاهی نیز زناری کند

گفتم آن ترک قدح‌نوشت بود پیوسته مست
گفت بر مستی نگاهش گاه هشیاری کند

گفتمش آخر کند درد دل ما را دوا
لعل خندانش تبسم کرد و گفت آری کند



حبیب خراسانی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی

#سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
بالشِ خاموشِ پژمرده!

تو اين همه شب از پیِ شب،

هيچ از منِ خسته پرسيده‌ای

از چه خوابت نمی‌آيد!؟

يا از چه سر در گريبانِ گريه

از گهواره‌ی بی‌رود وُ بی‌رويای خود گريزانی؟!



هی همدمِ خواب‌آلود!

بالشِ خاموشِ‌ پژمرده!

ای کاش تنهای يکی شبنمِ پابه‌گور

بر گلبرگِ لرزانِ بابونه‌ای بودم.

ای کاش که هيچ، اصلا هيچ وُ

اين همه کلمه نبود، دانايیِ دريا نبود!



فقط کمی آسودگی،

کمی خواب،

کمی سکوت وُ

بعد هم راهی دور ...!



حالا بخواب!

بخواب حضرتِ خاموشِ روياها و گريه‌ها،

تنها همين بالشِ‌ خواب‌آلود

آخرين همدمِ آدمی‌ست.



سید علی صالحی
ای روشـنی چـشمـم ، ای بـدر درخـشـانــم
عمری است ز هجرانت، سرگشته وحیرانم

بـازا و مــرا دریـاب ، زیـن وادی تـنـهـایی
چـون درتـب عشـق تو، در حسـرت بارانـم

در دام تـو افــتادم ، زین حادثـه دل شادم
دل بنـد و وفـادارم ، می دانی و می دانـم

مجنـون صفتم بیـنی، سـرگشته ی دورانها
باسـوز دلی پر خـون ، در سینه ی سوزانم

از لعـل لبت جانا ، یک جـرعـه بنــوشـانــم
در میکـده ی عـشقت ، مستوجب احسانم

در وادی تـنـهایی ، دل مـانـده و باری غـم
تـا لحـظه ی دیـدارت ، پیــوسته هـراسانم

تـا دل بـدلت دادم ، صـد طعـنه نثـارم شـد
گـوینـد بـه مـن کافـر ، با آنـــکه مسلمـانم

تو رفـتی و دل بـردی ، روح و تنـم آزردی
ای کاش که می دیدی، آن لحظه ی گریانم

هـرگـز نشـود شیـدا، جـز ایـن دل دیـوانـه
از شــوق وصــال تـو ، گـریانـم و خندانـم

"ناصح" به هوای تو، میرقصد و میخـواند
ای بلبل خوش نغمه،ای مرغ خوش الحانم


#علی_فعله_گری
نظر از مدعیان بر تو نمی‌اندازم
تا نگویند که من با تو نظر می‌بازم

آرزو می‌کندم در همه عالم صیدی
که نباشند رفیقان حسود انبازم

درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت
ور نه از دل نرسیدی به زبان آوازم

چون کبوتر بگرفتیم به دام سر زلف
دیده بردوختی از خلق جهان چون بازم

به سرانگشت بخواهی دل مسکینان برد
دست واپوش که من پنجه نمی‌اندازم

مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند
که از این پرده که گفتی به درافتد رازم

کس ننالید در این عهد چو من در غم دوست
که به آفاق نظر می‌رود از شیرازم

چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی
گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم


#سعدی
تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب
بدين سان خوابها را با تو زيبا مي کنم هر شب

تبي اين گاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه
چه آتشها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب

تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پيچ و تاب آتش را تماشا مي کنم هر شب

مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي کنم هر شب

چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
که اين يخ کرده را از بي کسي، ها ميکنم هرشب

تمام سايه ها را مي کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي کنم هر شب

دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي کنم هر شب

کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
که من اين واژه را تا صبح معنا مي کنم هر شب



محمد علي بهمنی
Bebor Be Name Khodavandat
Mohsen Chavoshi
بِبُر به نام خداوندت
كه لطف خنجر ابراهيم
به تيز بودن احكام است

نبخش مرتكبانت را
تو حكم واجب الاجرايي
و عشق جوخه ي اعدام است

به دست آه بسوزانم
كه شعله ور شدنم دود است

كفن به سرفه بپوشانم
كه سربه سر بدنم دود است
و نخ به نخ دهنم دود است
غمت غليظ ترين كام است

سرنگ ها همگان قرمز
و رنگ ها همگان قرمز
سماع مولويان قرمز
جهان كران به كران قرمز
كه نقشی از رُژ گلگونت
هنوز بر لب اين جام است

بگو ستاره ي دردانه!
در انزواي رصدخانه
كدام كوزه شكست آن روز
كه با گذشتن نهصد سال
هنوز حلقه ي دستانش
به دور گردن خيام است؟

ببين چقدر اسيرم من!
چنان بكُش كه پس از مُردن
هزار بار بميرم من
دسيسه هاي تو! مي بيني؟
ورید پاك اميرم من
كه در تدارك حمّام است

چه حكمتي ست در اين مردن؟
-در عاشقانه ترين مردن-
و مغز را به فضا بردن
و گريه را به خَلا بردن
چه حكمتي ست كه در آغاز
نگاه من به سرانجام است؟

#حسین_صفا
.

عشق مهمان دل است و
جان و دل مهمان او …
من دل و جان ؛
پیش ِ مهمان درکشم هر صبح دم …

   
#خاقانی

امروزتون خوش رنگ و خوش اهنگ❤️

🌞

.
اگر داغم، اگر سوزم، اگر آهم، اگر دردم
بر این آتش که میسوزاندم خود هیزم آوردم

خودم تقدیر را تغییر دادم با دعاهایم
زمین خوردم به سختی با تمام ادعاهایم

اگرچه عاشقان در عشق از من ایده می گیرند
ولی چشمان تو راحت مرا نادیده می گیرند

نميدانم كه باز اين دو چه چيزى زير سر دارند
به چشمانت بگو دست از سر دنیام بر دارند

من از اين آسمان تيره بارانی نمى‌خواهم
براى زندگى عشق فراوانى نمى‌خواهم

سرم با زندگی گرم است اگر این زندگی باشد
اگر این روزهای سرد غمگین زندگی باشد

چرا شرحی به معنای فراموشی نمی‌بینم؟
تنم محتاج آغوش است و آغوشی نمی‌بینم

چرا انقدر دلتنگم؟ چرا انقدر دلگیرم؟
چرا من زنده ام بی تو؟ چرا آخر نمی میرم؟

چرا؟ شاید دلیل کوچک بی منطقی دارم
اگر چه عاقلم همواره عقل عاشقی دارم

پس از شب های تلخ بی کسی صبح سپیدی هست
مرا در اوج ناامید بودن ها امیدی هست

امیدی هست و می‌گویم، اگر شاید فقط شاید
اگر دنیا شود زیر و زِبَر، شاید فقط شاید

تو هم شاید مرا در یاد می‌آری به دشواری
و از من خاطرات مبهمی داری به دشواری

تو شاید عاشقم هستی و مغروری، نمی‌گویی
تو مغروی که از دلتنگی و دوری نمی‌گویی

تو هم دلتنگی و هم بی‌قراری در خیالاتم
تو من را دوست داری عاشق این احتمالاتم

نمی گویم که چشمانت فقط دنبال من باشد
ولى اى كاش می‌شد دست‌هايت مال من باشد

پس از دست تو، دست دیگری هرگز نمی‌گیرم
که مردم زنده از عشقند و من با عشق می‌میرم

اگر چه من به یادت هستم و همواره می‌مانم
ولیکن تو مرا از ياد خواهى برد، مى‌دانم...

سیدتقی سیدی

نوای همدلی را گرچه سردادند بعضی‌ها
ولی با کج‌رویی دنبال ایرادند بعضی‌ها

اگر از من بپرسی بین اینها فرق بسیارست
پی دادند بعضی‌ها و بیدادند بعضی‌ها

چنان بالای محفل باد در غبغب می اندازند
که انگار از دماغ فیل افتادند بعضی‌ها

بنابر مصلحت تغییر موضع هایشان عالی‌ست
و در تشخیص سمت باد استادند بعضی‌ها

خیالی نیست گر دنیای ما را آب با خود برد
میان خواب شیرین مثل فرهادند بعضی‌ها

گروهی از فلاکت در جهنم دره می‌خوابند
و از فرط خوشی در جنت آبادند بعضی‌ها

بنی آدم کجا اعضای هم باشند سعدی جان!
که ما خون می‌خوریم و این‌چنین شادند بعضی‌ها

خطا کردند بعضی‌ها و فهمیدند خیلی‌ها
گرفتارند خیلی ها و آزادند بعضی‌ها

نمی دانم خیالات است یا با چشم خود دیدم
که تاوان بدی را خوب پس دادند بعضی‌ها

حمید اسماعیلی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد قرار هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت

#سعدی
بی لشگریم!حوصله شرح قصه نیست
فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست

فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست

همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست
پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست...

فاضل نظری