راستی لذت تنها بودن را چشیدهای؟
قدم زدن تنها، دراز کشیدن توی آفتاب؟
چه لذت بزرگیست برای یک موجود عذاب کشیده، برای قلب و سر!
منظورم را میفهمی؟
آیا تا به حال مسافت زیادی را تنها قدم زدهای؟ قابلیت لذت بردن از آن، دلالت بر مقدار زیادی فلاکت گذشته و نیز لذتهای گذشته دارد.
وقتی بچه بودم خیلی تنها ماندم، اما آنها بیشتر به زور شرایط بود نه به انتخاب خودم. اما حالا، با شتاب به طرف تنهایی میروم، همانطور که رودخانهها با شتاب به سوی دریا سرازیر میشوند.
#کافکا
قدم زدن تنها، دراز کشیدن توی آفتاب؟
چه لذت بزرگیست برای یک موجود عذاب کشیده، برای قلب و سر!
منظورم را میفهمی؟
آیا تا به حال مسافت زیادی را تنها قدم زدهای؟ قابلیت لذت بردن از آن، دلالت بر مقدار زیادی فلاکت گذشته و نیز لذتهای گذشته دارد.
وقتی بچه بودم خیلی تنها ماندم، اما آنها بیشتر به زور شرایط بود نه به انتخاب خودم. اما حالا، با شتاب به طرف تنهایی میروم، همانطور که رودخانهها با شتاب به سوی دریا سرازیر میشوند.
#کافکا
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه ی حیرانیست خود را به که بسپاریم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
کوریم و نمیبینیم ور نه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطر ما رفته است
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه ی حیرانیست خود را به که بسپاریم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
کوریم و نمیبینیم ور نه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطر ما رفته است
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
آسمان آبی تر
آب آبی تر
من در ایوانم، رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت :
موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد رعنا هم…
سهراب سپهری
آب آبی تر
من در ایوانم، رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت :
موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد رعنا هم…
سهراب سپهری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نیامدی و دوباره به خویش رو کردم
شبانه با لب لیوان بگومگو کردم
تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد
اذان صبح که شد با همان وضو کردم
نخواستی به زبانم بیایی اما من
حروف نام تو را خارِ در گلو کردم
نیامدی که بدوزم به چشمهای تو چشم
نشستم و جگر خویش را رفو کردم
نواخت عقل به گوشم کشیدهای که: ببین!
دو چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم
چه جای خرده بر او اشتباه از من بود
که عقل ناقص را با تو روبهرو کردم
تو آرزوی بزرگی نمیتوانم گفت
که با نیامدنت ترک آرزو کردم
شبانه با لب لیوان بگومگو کردم
تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد
اذان صبح که شد با همان وضو کردم
نخواستی به زبانم بیایی اما من
حروف نام تو را خارِ در گلو کردم
نیامدی که بدوزم به چشمهای تو چشم
نشستم و جگر خویش را رفو کردم
نواخت عقل به گوشم کشیدهای که: ببین!
دو چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم
چه جای خرده بر او اشتباه از من بود
که عقل ناقص را با تو روبهرو کردم
تو آرزوی بزرگی نمیتوانم گفت
که با نیامدنت ترک آرزو کردم
غلامرضا طریقی
.
با تو
هر بار
سلام و
با تو هر صبح بهشت
خیـرِ هر
روزِ من
از
بوسه ات آغاز گرفت
#لیلا_مقربی
سلااااام و مهر ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سرشار از تازگی و طراوت 🌹❤️
🌞
.
با تو
هر بار
سلام و
با تو هر صبح بهشت
خیـرِ هر
روزِ من
از
بوسه ات آغاز گرفت
#لیلا_مقربی
سلااااام و مهر ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سرشار از تازگی و طراوت 🌹❤️
🌞
.
❤1
جهان، بسان قطاری است، جاودان در راه
که روی خطّ زمان، چون شهاب میگذرد.
گذارش از دل تاریک درههای ازل
به سوی دشت مهآلود و ناپدید ابد
چه میبرد؟ که چنین با شتاب میگذرد!
مسافران قطار
نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
در این قطار به سر میبرند، خواهناخواه
دو ایستگاه که میدانیاش: تولّد – مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نام عمر، که آن هم چو خواب میگذرد!
کنار پنجرهای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست، مینگرم:
به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات
که هیچ پردهای از راز آن گشوده نشد -
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند
به این هیاهوی دیوانهوار بر سر هیچ!
به بیپناهی انسان در این ستمبازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزیزی که زودتر از ما
در آن کرانه بیانتها، پیاده شدند
به عشق، نور امیدی در این سیاهیِ کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست
هزار آرزوی ناشکفته در او هست!
به این سفر که کجا میروم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه
به گرمپویی باد،
به سردمهری ماه؛
که بیخیالتر از آفتاب میگذرد.
کنار پنجرهام با خیال خود، ناگاه
صدای سوت قطار
ز مهلتی که نمانده است، میدهد هشدار:
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد!
در آن کرانه بیانتها، در آن تاریک
تنم به سان غریقی است در کشاکش موج
نه هیچ راه گریزی به بیکران فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا
نه هیچ نقطه پایاب و...
آب میگذرد.
- فریدون مشیری -
که روی خطّ زمان، چون شهاب میگذرد.
گذارش از دل تاریک درههای ازل
به سوی دشت مهآلود و ناپدید ابد
چه میبرد؟ که چنین با شتاب میگذرد!
مسافران قطار
نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
در این قطار به سر میبرند، خواهناخواه
دو ایستگاه که میدانیاش: تولّد – مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نام عمر، که آن هم چو خواب میگذرد!
کنار پنجرهای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست، مینگرم:
به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات
که هیچ پردهای از راز آن گشوده نشد -
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند
به این هیاهوی دیوانهوار بر سر هیچ!
به بیپناهی انسان در این ستمبازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزیزی که زودتر از ما
در آن کرانه بیانتها، پیاده شدند
به عشق، نور امیدی در این سیاهیِ کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست
هزار آرزوی ناشکفته در او هست!
به این سفر که کجا میروم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه
به گرمپویی باد،
به سردمهری ماه؛
که بیخیالتر از آفتاب میگذرد.
کنار پنجرهام با خیال خود، ناگاه
صدای سوت قطار
ز مهلتی که نمانده است، میدهد هشدار:
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد!
در آن کرانه بیانتها، در آن تاریک
تنم به سان غریقی است در کشاکش موج
نه هیچ راه گریزی به بیکران فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا
نه هیچ نقطه پایاب و...
آب میگذرد.
- فریدون مشیری -
ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم
همه از مار و من از مهره این مار میترسم
بلای مرغ زیرک دام زیر خاک میباشد
ز تار سبحه بیش از رشته زنار میترسم
از آن چون شبنم گل خواب در چشم نمیگردد
که از چشم تماشایی بر این گلزار میترسم
به گرد چشم او گشتن چو مژگان آرزو دارم
ز خوی نازک آن نرگس بیمار میترسم
ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم بر جان
شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم
خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد
من از همواری این خلق ناهموار میترسم
ز بس نامردمی از چشم نرم مردمان دیدم
اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم
چه باشد پشت و روی اژدها در پله بینش
نه از اقبال میبالم نه از ادبار میترسم
ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمیترسد
که من از گردش گردون کجرفتار میترسم
سرشک گرم را در پرده دل میکنم پنهان
بر آب این گهر از سردی بازار میترسم
بد از نیکان و نیکی از بدان پر دیدهام صائب
ز خار بیگل افزون از گل بیخار میترسم
- صائب تبریزی -
همه از مار و من از مهره این مار میترسم
بلای مرغ زیرک دام زیر خاک میباشد
ز تار سبحه بیش از رشته زنار میترسم
از آن چون شبنم گل خواب در چشم نمیگردد
که از چشم تماشایی بر این گلزار میترسم
به گرد چشم او گشتن چو مژگان آرزو دارم
ز خوی نازک آن نرگس بیمار میترسم
ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم بر جان
شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم
خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد
من از همواری این خلق ناهموار میترسم
ز بس نامردمی از چشم نرم مردمان دیدم
اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم
چه باشد پشت و روی اژدها در پله بینش
نه از اقبال میبالم نه از ادبار میترسم
ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمیترسد
که من از گردش گردون کجرفتار میترسم
سرشک گرم را در پرده دل میکنم پنهان
بر آب این گهر از سردی بازار میترسم
بد از نیکان و نیکی از بدان پر دیدهام صائب
ز خار بیگل افزون از گل بیخار میترسم
- صائب تبریزی -
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان "وای به حال دگران" شد
- حامد عسکری -
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان "وای به حال دگران" شد
- حامد عسکری -
گاه گاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت ،
یاد می آرد از این بنده هنوز ؟
سخت جانی را بین
که نَمُردَم از هجر
مرگ،صد بار بِه از
بی تو بودن باشد !
گفتم از عشق تو من خواهم مُرد
چون نَمُردم هستم ،
پیشِ چشمان تو شرمنده هنوز ...
گر چه از فَرطِ غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کَس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز ؛
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
تویی آن قامت بالَنده هنوز
در قمارِ غمِ عشق
دلِ من بُردی و با دستِ تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"
گر که گورم بشکافند عَیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز . .
#حمید_مصدق
☘️
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت ،
یاد می آرد از این بنده هنوز ؟
سخت جانی را بین
که نَمُردَم از هجر
مرگ،صد بار بِه از
بی تو بودن باشد !
گفتم از عشق تو من خواهم مُرد
چون نَمُردم هستم ،
پیشِ چشمان تو شرمنده هنوز ...
گر چه از فَرطِ غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کَس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز ؛
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
تویی آن قامت بالَنده هنوز
در قمارِ غمِ عشق
دلِ من بُردی و با دستِ تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"
گر که گورم بشکافند عَیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز . .
#حمید_مصدق
☘️
بهبه به نام ایزد آن روی کیست یارب
آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب
در وصف حسن آن لب ناهید چنگ مطرب
بر چرخ حسن آن رخ خورشید برج کوکب
مسرور عیش او را این عیش عادتی غم
بیمار هجر او را این مرگ صورتی تب
نقشی نگاشت خطش از مشک سوده بر گل
دامن فکند زلفش بر روز روشن از شب
دامیست چین زلفش عقل اندرو معلق
جزعیست چشم شوخش سحر اندرو مرکب
گه مشک میفشاند بر مه ز گرد موکب
گه ماه مینگارد در ره ز نعل مرکب
در پیش نور رویش گردون به دست حسرت
بربست روی خود را بشکست نیش عقرب
بردارد ار بخواهد زلف و رخش به یک ره
ترتیب کفر وایمان آیین کیش و مذهب
در من یزید وصلش جانی جوی نیرزد
ای #انوری چه لافی چندین ز قلب و قالب
آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب
در وصف حسن آن لب ناهید چنگ مطرب
بر چرخ حسن آن رخ خورشید برج کوکب
مسرور عیش او را این عیش عادتی غم
بیمار هجر او را این مرگ صورتی تب
نقشی نگاشت خطش از مشک سوده بر گل
دامن فکند زلفش بر روز روشن از شب
دامیست چین زلفش عقل اندرو معلق
جزعیست چشم شوخش سحر اندرو مرکب
گه مشک میفشاند بر مه ز گرد موکب
گه ماه مینگارد در ره ز نعل مرکب
در پیش نور رویش گردون به دست حسرت
بربست روی خود را بشکست نیش عقرب
بردارد ار بخواهد زلف و رخش به یک ره
ترتیب کفر وایمان آیین کیش و مذهب
در من یزید وصلش جانی جوی نیرزد
ای #انوری چه لافی چندین ز قلب و قالب
فاصله ات را بامن رعايت کن
من بي جنبه تر از آنم
که در برابر وفور عطر تو مقاومت کنم
و تو را تا آخرين جرعه سر نکشم
از يک فاصله که نزديک تر مي شوي
ناخودآگاه دستهاي قلبم
به رويت آغوش وا مي کنند و
همه چيز در من ، از نو آغاز مي شود
فاصله را که بر مي داري
دنيا در برابر زيبايي تو
مات مي شود و ترس برم مي دارد
که نکند غرورم تاب نياورد و
درون ويرانم برايت پديدار شود
شکنجه گر
براي غرورم هم که شده
فاصله ات را با من رعايت کن
مصطفي زاهدی
من بي جنبه تر از آنم
که در برابر وفور عطر تو مقاومت کنم
و تو را تا آخرين جرعه سر نکشم
از يک فاصله که نزديک تر مي شوي
ناخودآگاه دستهاي قلبم
به رويت آغوش وا مي کنند و
همه چيز در من ، از نو آغاز مي شود
فاصله را که بر مي داري
دنيا در برابر زيبايي تو
مات مي شود و ترس برم مي دارد
که نکند غرورم تاب نياورد و
درون ويرانم برايت پديدار شود
شکنجه گر
براي غرورم هم که شده
فاصله ات را با من رعايت کن
مصطفي زاهدی
هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست
عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست
هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود
آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست
در حریمش بار دارم لیک در بیرون در
کردهام جا تا چو آید غیر گویم یار نیست
دل به پیغام وفا هر کس که میآرد ز یار
میدهم تسکین و میدانم که حرف یار نیست
گلشن کویش بهشتی خرم است اما دریغ
کز هجوم زاغ یک بلبل درین گلزار نیست
سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو
گوش این ناآشنایان محرم اسرار نیست
هاتف اصفهانی
عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست
هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود
آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست
در حریمش بار دارم لیک در بیرون در
کردهام جا تا چو آید غیر گویم یار نیست
دل به پیغام وفا هر کس که میآرد ز یار
میدهم تسکین و میدانم که حرف یار نیست
گلشن کویش بهشتی خرم است اما دریغ
کز هجوم زاغ یک بلبل درین گلزار نیست
سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو
گوش این ناآشنایان محرم اسرار نیست
هاتف اصفهانی
از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله دلخواه را ؛ دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم
ولی
هر بار دیر بود
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
هوشنگ ابتهاج
و آن نازنین پیاله دلخواه را ؛ دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم
ولی
هر بار دیر بود
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
هوشنگ ابتهاج
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربدهجوی و لبش افسوسکنان
نیمشب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود بادهپرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گرهگیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
#حافظ
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربدهجوی و لبش افسوسکنان
نیمشب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود بادهپرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گرهگیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
#حافظ
*وقتی تاجری پسرش ناخوش شد همه قسم نذر برای شفای او کرد مثمرثمر واقع نشد.*
*بعداً نذر کرد که صد تومان به ظالم ترین مردم بدهد.*
*اتفاقاً پسر شفا یافت و تاجر خواست نذر خود را ادا کند.*
*با دوستان خود مشورت کرد که ظالم ترین مردم کیست بعد از تفکر بسیار، گفتند کدخدای محله چون مرد جابری است باید ظالم ترین مردم باشد تاجر این را پسندید و صد تومان را برداشته، نزد کدخدا رفت و مطلب را اظهار نمود.*
*کدخدا گفت درست است که من مردظالمی هستم ولی مطیع کلانترم و او از من سختگیرتر و ظالم تر است، به او باید برسد، تاجر نزد کلانتر رفت، او هم به حاکم محول کرد و قس علی هذا تا به شاه رسید.*
*شاه گفت من خیلی سختگیر هستم ولی فرّاش شریعتم. *
*این نذر باید به آخوند برسد.*
*تاجر نزد آخوند رفت و اظهار مطلب نمود.*
*جناب آخوند تغیّر کرد که این چه تکلیفی است به من میکنی؟*
*تاجر ترسید خواست برگردد.*
آخوند صدا کرد که بیا مومن!*
*چون توآدم خوبی هستی و نذری کردهای و باید وفا کنی من کاری میکنم که هم نذر تو ادا شود و هم صورت شرعی داشته باشد !!*
*فصل زمستان بود مقداری برف در خانه بود، آخوند گفت ما اسم این کار را معامله میگذاریم.*
*من این برفها را به تو میفروشم و صد تومان را به عنوان قیمت آن از تو میگیرم.*
*تاجر راضی شد و صیغه را خواندند.*
*تاجر پول را داد و خواست برود، آخوندگفت: خب حالا این برفها مِلک شماست، باید ببرید.*
*تاجر هرچه خواست طفره برود آخوند قبول نکرد و گفت:*
*خیر من مال شما را در خانه نگاه نمیدارم.*
*تاجر آخرش گفت جهنّم، مبلغی هم میدهم این برف ها را هم ببرند.*
*چنین کرد و رفت مدتی گذشت و تابستان شد.*
*روزی آخوند تاجر را احضار کرد گفت در معاملهای که من با شما کردم ادعای غبن دارم.*
*برفهای من بیشتر از صد تومن میارزید، معامله را فسخ کردم.*
*برفهای مرا پس داده و پول خود را بگیر.*
*تاجر هرچه التماس کرد ملا نپذیرفت.*
*آخر صدتومان دیگر هم تقدیم کرد و ملا را راضی کرد.*
*تاجر در حضور آخوند سجده ی شکر کرد و گفت از آن شکر میکنم که نذر من به محل واقعی یعنی به ظالم ترین مردم رسیده است !!!*
*منبع:*
*یادداشتهای روزانه محمّد علی فروغی، به کوشش ایرج افشار
🪢
*بعداً نذر کرد که صد تومان به ظالم ترین مردم بدهد.*
*اتفاقاً پسر شفا یافت و تاجر خواست نذر خود را ادا کند.*
*با دوستان خود مشورت کرد که ظالم ترین مردم کیست بعد از تفکر بسیار، گفتند کدخدای محله چون مرد جابری است باید ظالم ترین مردم باشد تاجر این را پسندید و صد تومان را برداشته، نزد کدخدا رفت و مطلب را اظهار نمود.*
*کدخدا گفت درست است که من مردظالمی هستم ولی مطیع کلانترم و او از من سختگیرتر و ظالم تر است، به او باید برسد، تاجر نزد کلانتر رفت، او هم به حاکم محول کرد و قس علی هذا تا به شاه رسید.*
*شاه گفت من خیلی سختگیر هستم ولی فرّاش شریعتم. *
*این نذر باید به آخوند برسد.*
*تاجر نزد آخوند رفت و اظهار مطلب نمود.*
*جناب آخوند تغیّر کرد که این چه تکلیفی است به من میکنی؟*
*تاجر ترسید خواست برگردد.*
آخوند صدا کرد که بیا مومن!*
*چون توآدم خوبی هستی و نذری کردهای و باید وفا کنی من کاری میکنم که هم نذر تو ادا شود و هم صورت شرعی داشته باشد !!*
*فصل زمستان بود مقداری برف در خانه بود، آخوند گفت ما اسم این کار را معامله میگذاریم.*
*من این برفها را به تو میفروشم و صد تومان را به عنوان قیمت آن از تو میگیرم.*
*تاجر راضی شد و صیغه را خواندند.*
*تاجر پول را داد و خواست برود، آخوندگفت: خب حالا این برفها مِلک شماست، باید ببرید.*
*تاجر هرچه خواست طفره برود آخوند قبول نکرد و گفت:*
*خیر من مال شما را در خانه نگاه نمیدارم.*
*تاجر آخرش گفت جهنّم، مبلغی هم میدهم این برف ها را هم ببرند.*
*چنین کرد و رفت مدتی گذشت و تابستان شد.*
*روزی آخوند تاجر را احضار کرد گفت در معاملهای که من با شما کردم ادعای غبن دارم.*
*برفهای من بیشتر از صد تومن میارزید، معامله را فسخ کردم.*
*برفهای مرا پس داده و پول خود را بگیر.*
*تاجر هرچه التماس کرد ملا نپذیرفت.*
*آخر صدتومان دیگر هم تقدیم کرد و ملا را راضی کرد.*
*تاجر در حضور آخوند سجده ی شکر کرد و گفت از آن شکر میکنم که نذر من به محل واقعی یعنی به ظالم ترین مردم رسیده است !!!*
*منبع:*
*یادداشتهای روزانه محمّد علی فروغی، به کوشش ایرج افشار
🪢
زنده به گوری
مرگی که من انتظارش را داشتم نبود
من قرار بود برای تو بمیرم!
نه زیر بیل زدن های تو بر خاکِ کنار گوری که برایم کندی...
بیا فکری برای همین امروز بکنیم
فیروزه ی انگشت های تو قرن ها بعد
در دستِ کسی دیگر
کسی دیگر را
نوازش خواهد کرد
و کسی دیگر
برای کسی دیگر
خواهد مُرد...
بیا فکری برای همین امروز بکنیم
که اسب هایی که در مزرعه ی سینه ی تو می دوند
مرا اگر از خاطر ببرند
جهان به کام کابوس ها می شود!
بیا نوش به حنجره ی زهرخند کُنانِ کابوس ها نریزیم
و برای هم بمیریم...
زنده به گوری مرگ قشنگی نیست!
مهدیه لطیفی
مرگی که من انتظارش را داشتم نبود
من قرار بود برای تو بمیرم!
نه زیر بیل زدن های تو بر خاکِ کنار گوری که برایم کندی...
بیا فکری برای همین امروز بکنیم
فیروزه ی انگشت های تو قرن ها بعد
در دستِ کسی دیگر
کسی دیگر را
نوازش خواهد کرد
و کسی دیگر
برای کسی دیگر
خواهد مُرد...
بیا فکری برای همین امروز بکنیم
که اسب هایی که در مزرعه ی سینه ی تو می دوند
مرا اگر از خاطر ببرند
جهان به کام کابوس ها می شود!
بیا نوش به حنجره ی زهرخند کُنانِ کابوس ها نریزیم
و برای هم بمیریم...
زنده به گوری مرگ قشنگی نیست!
مهدیه لطیفی
گفتمش هندوی زلفت گفت طراری کند
گفتمش جادوی چشمت گفت عیاری کند
گفتمش لعل تو خواهد کرد کام دل روا
باز گفت آری کند لیکن به دشواری کند
گفتمش بیمار عشقت را چو جان آمد به لب
گفت لعل جانفزای من پرستاری کند
گفتمش هندوی سرمستت بود دائم خراب
گفت مخمور است و گاهی نیز خماری کند
گفتم آن طوق معنبر چیست در گردن ترا
گفت تسبیح است و گاهی نیز زناری کند
گفتم آن ترک قدحنوشت بود پیوسته مست
گفت بر مستی نگاهش گاه هشیاری کند
گفتمش آخر کند درد دل ما را دوا
لعل خندانش تبسم کرد و گفت آری کند
حبیب خراسانی
گفتمش جادوی چشمت گفت عیاری کند
گفتمش لعل تو خواهد کرد کام دل روا
باز گفت آری کند لیکن به دشواری کند
گفتمش بیمار عشقت را چو جان آمد به لب
گفت لعل جانفزای من پرستاری کند
گفتمش هندوی سرمستت بود دائم خراب
گفت مخمور است و گاهی نیز خماری کند
گفتم آن طوق معنبر چیست در گردن ترا
گفت تسبیح است و گاهی نیز زناری کند
گفتم آن ترک قدحنوشت بود پیوسته مست
گفت بر مستی نگاهش گاه هشیاری کند
گفتمش آخر کند درد دل ما را دوا
لعل خندانش تبسم کرد و گفت آری کند
حبیب خراسانی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
#سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
#سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
بالشِ خاموشِ پژمرده!
تو اين همه شب از پیِ شب،
هيچ از منِ خسته پرسيدهای
از چه خوابت نمیآيد!؟
يا از چه سر در گريبانِ گريه
از گهوارهی بیرود وُ بیرويای خود گريزانی؟!
هی همدمِ خوابآلود!
بالشِ خاموشِ پژمرده!
ای کاش تنهای يکی شبنمِ پابهگور
بر گلبرگِ لرزانِ بابونهای بودم.
ای کاش که هيچ، اصلا هيچ وُ
اين همه کلمه نبود، دانايیِ دريا نبود!
فقط کمی آسودگی،
کمی خواب،
کمی سکوت وُ
بعد هم راهی دور ...!
حالا بخواب!
بخواب حضرتِ خاموشِ روياها و گريهها،
تنها همين بالشِ خوابآلود
آخرين همدمِ آدمیست.
سید علی صالحی
تو اين همه شب از پیِ شب،
هيچ از منِ خسته پرسيدهای
از چه خوابت نمیآيد!؟
يا از چه سر در گريبانِ گريه
از گهوارهی بیرود وُ بیرويای خود گريزانی؟!
هی همدمِ خوابآلود!
بالشِ خاموشِ پژمرده!
ای کاش تنهای يکی شبنمِ پابهگور
بر گلبرگِ لرزانِ بابونهای بودم.
ای کاش که هيچ، اصلا هيچ وُ
اين همه کلمه نبود، دانايیِ دريا نبود!
فقط کمی آسودگی،
کمی خواب،
کمی سکوت وُ
بعد هم راهی دور ...!
حالا بخواب!
بخواب حضرتِ خاموشِ روياها و گريهها،
تنها همين بالشِ خوابآلود
آخرين همدمِ آدمیست.
سید علی صالحی
ای روشـنی چـشمـم ، ای بـدر درخـشـانــم
عمری است ز هجرانت، سرگشته وحیرانم
بـازا و مــرا دریـاب ، زیـن وادی تـنـهـایی
چـون درتـب عشـق تو، در حسـرت بارانـم
در دام تـو افــتادم ، زین حادثـه دل شادم
دل بنـد و وفـادارم ، می دانی و می دانـم
مجنـون صفتم بیـنی، سـرگشته ی دورانها
باسـوز دلی پر خـون ، در سینه ی سوزانم
از لعـل لبت جانا ، یک جـرعـه بنــوشـانــم
در میکـده ی عـشقت ، مستوجب احسانم
در وادی تـنـهایی ، دل مـانـده و باری غـم
تـا لحـظه ی دیـدارت ، پیــوسته هـراسانم
تـا دل بـدلت دادم ، صـد طعـنه نثـارم شـد
گـوینـد بـه مـن کافـر ، با آنـــکه مسلمـانم
تو رفـتی و دل بـردی ، روح و تنـم آزردی
ای کاش که می دیدی، آن لحظه ی گریانم
هـرگـز نشـود شیـدا، جـز ایـن دل دیـوانـه
از شــوق وصــال تـو ، گـریانـم و خندانـم
"ناصح" به هوای تو، میرقصد و میخـواند
ای بلبل خوش نغمه،ای مرغ خوش الحانم
#علی_فعله_گری
عمری است ز هجرانت، سرگشته وحیرانم
بـازا و مــرا دریـاب ، زیـن وادی تـنـهـایی
چـون درتـب عشـق تو، در حسـرت بارانـم
در دام تـو افــتادم ، زین حادثـه دل شادم
دل بنـد و وفـادارم ، می دانی و می دانـم
مجنـون صفتم بیـنی، سـرگشته ی دورانها
باسـوز دلی پر خـون ، در سینه ی سوزانم
از لعـل لبت جانا ، یک جـرعـه بنــوشـانــم
در میکـده ی عـشقت ، مستوجب احسانم
در وادی تـنـهایی ، دل مـانـده و باری غـم
تـا لحـظه ی دیـدارت ، پیــوسته هـراسانم
تـا دل بـدلت دادم ، صـد طعـنه نثـارم شـد
گـوینـد بـه مـن کافـر ، با آنـــکه مسلمـانم
تو رفـتی و دل بـردی ، روح و تنـم آزردی
ای کاش که می دیدی، آن لحظه ی گریانم
هـرگـز نشـود شیـدا، جـز ایـن دل دیـوانـه
از شــوق وصــال تـو ، گـریانـم و خندانـم
"ناصح" به هوای تو، میرقصد و میخـواند
ای بلبل خوش نغمه،ای مرغ خوش الحانم
#علی_فعله_گری
نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم
تا نگویند که من با تو نظر میبازم
آرزو میکندم در همه عالم صیدی
که نباشند رفیقان حسود انبازم
درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت
ور نه از دل نرسیدی به زبان آوازم
چون کبوتر بگرفتیم به دام سر زلف
دیده بردوختی از خلق جهان چون بازم
به سرانگشت بخواهی دل مسکینان برد
دست واپوش که من پنجه نمیاندازم
مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند
که از این پرده که گفتی به درافتد رازم
کس ننالید در این عهد چو من در غم دوست
که به آفاق نظر میرود از شیرازم
چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی
گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم
#سعدی
تا نگویند که من با تو نظر میبازم
آرزو میکندم در همه عالم صیدی
که نباشند رفیقان حسود انبازم
درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت
ور نه از دل نرسیدی به زبان آوازم
چون کبوتر بگرفتیم به دام سر زلف
دیده بردوختی از خلق جهان چون بازم
به سرانگشت بخواهی دل مسکینان برد
دست واپوش که من پنجه نمیاندازم
مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند
که از این پرده که گفتی به درافتد رازم
کس ننالید در این عهد چو من در غم دوست
که به آفاق نظر میرود از شیرازم
چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی
گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم
#سعدی