کلید 🔑
79 subscribers
6.36K photos
1.85K videos
7 files
2.27K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جست‌وجو کردم

خیالت ساده‌دل‌تر بود و با ما از تو یکروتر
من این‌ها هردو با آیینهٔ دل روبه‌رو کردم

فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشکِ ندامت شست‌و‌شو کردم

صفایی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

مَلول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اَغیار پیش چشم من مِی در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن‌ها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک‌مو کردم

#شهریار
منشين چنين زار و حزين چون روي زردان
شعري بخوان، سازي بزن، جامي بگردان

ره دور و فرصت دير، اما شوق ديدار
منزل به منزل مي‌رود با رهنوردان

من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم
پيمان شكستن نيست در آيين مردان

گر رهرو عشقي تو پاس ره نگه دار
بالله كه بيزارست ره زين هرزه گردان

صد دوزخ اينجا بفشرد آري عجب نيست
گر در نگيرد آتشت با سينه سردان

آن كو به دل دردي ندارد آدمي نيست
بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان

آري هنر بي عيب حرمان نيست ليكن
محروم‌تر برگشتم از پيش هنردان

با تلخكامي صبر كن اي جان شيرين
داني كه دنيا زهر دارد در شكردان

گردن رها كن سايه از بند تعلق
تا وارهي از چنبر اين چرخ گردان

- هوشنگ ابتهاج (ه‍. ا. سایه) -
.
چون چراغ صبحگاهی از فروغ آفتاب
پرتو خورشید تابان محو شد در نور عشق

ناامیدی و امید اینجا هم آغوش همند
صبح را در آستین دارد شب دیجور عشق

#صائب_تبریزی

سلام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از اميد
انرژے مثبت و اتفاقهای
خوب و شگفت انگیز 🌹❤️

🌞

.
"آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پائیز شد"
صدهزاران برگ‌گل درشاخه‌حلق‌آویز‌ شد

من نمیدانم به یکباره بهاران را چه شد
از جفای روزگاران خون دل لبریز شد

آمدی،بنشین و بنگر فصل‌ِغارت پیشه‌را
تا ببینی چون هجوم لشکر چنگیز شد

گل‌چه میداند‌که در اندیشه‌ی‌پائیزچیست
باغبان هم خامِ لبخندِ فریب انگیز شد

آمدی اما خبر از‌شعله‌ی خورشید نیست
ماهِ تنها هم اسیر زمهریر تیز شد

بعد عمری آشنایی آمدی ، حالا چرا
این‌غزل هم مثل شعر شاعر تبریز شد

نقش کوهِ بیستون را بینوا فرهاد کند
دل‌اَسیرش‌ماند‌ و‌ شیرین‌قسمت پرویز‌شد.


#محمد_حسین_نظری
شب ‌گردش چشمت قدحی داد به خوابم
امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم

تا چشم بر این محفل نیرنگ‌ گشودم
چون شمع به توفان عرق داد حجابم

هر لخت دلم نذر پر افشانی آهی است
اجزای هوایی‌ست ورق‌های کتابم

چون لاله ندارم به دل سوخته دودی
عمری‌ست که از آتش یاقوت کبابم

بی‌سوختن از شمع دماغی نتوان یافت
بر مشق گدازست برات می نابم

چون سبزه ز پامال حوادث نی‌ام ایمن
هر چند ز سر تا به قدم یک مژه خوابم

معنی نتوان درگره لفظ نهفتن
بی‌پردگیی هست در آغوش نقابم

بر آب و گلم نقش تعلق نتوان بست
زین آینه پاک است چو تمثال حسابم

کم‌ظرفی‌ام از غفلت خویش است وگرنه
دریاست می ریخته از جام حبابم

واداشت ز فکر عدمم شبههٔ هستی
آه از غم آن‌ کار که ننمود صوابم

پیمانهٔ عجزم من ، موهوم بضاعت
چندان که به قاصد نتوان داد جوابم

گفتی چه‌کسی در چه خیالی به‌کجایی
بی‌تاب توام‌، محو توام‌، خانه‌خرابم


بیدل نه همین وحشتم از قامت پیری‌ست
هر حلقه‌ که آید به نظر پا به رکابم

بیدل‌دهلوی
با من دعا کنید!
ای شاخه‌های خشک
ای دست‌های سردِ نوازش‌نیافته
ای چشمه‌های دور
ای دیدگانِ کور
ای در شما ستارهٔ شادی نتافته
یار شما منم!

من با ستاره‌ها
من با پرنده‌ها
من با شکوفه‌های سحر،‌ زاده می‌شوم
من با نسیم هر نفسِ آشنا، چو موج
از نو
برای زیستن آماده می‌شوم
چون مشت خشمگین و گره‌خوردهٔ درخت
خورشید را میان دو دستم گرفته‌ام
خورشید در من است
در من،
اجاقِ معجزهٔ روز، روشن است!...


#نادر_نادرپور
آن سالها کسی نمی‌دانست
خوشه‌ی انگور
در فرصتِ کدام پاييزِ نيامده ... شراب خواهد شد!
ما پياله‌شکستگانِ ترس‌خورده‌ی خاموش
از وحشتِ وزيدنِ باد حتی
به کوچه نمی‌آمديم.

می‌گفتند تمامِ پنجره‌های رو به رويا را
يکی‌يکی به احتياط و بهانه بسته‌اند،
همه جا را بوی بَدِ سنگپاره وُ
صدای شکستن گرفته بود.

شنيده بوديم
ديگر هيچ کسی از کلماتِ سوخته
به فهمِ‌ زيارتِ ممنوع‌ترين نامهای آينه نخواهد رسيد.
تا شبی که خبر آوردند
کسانی از خوابِ کبوترانِ سَربُريده آمده‌اند
از بالای دامنه‌های مِه‌گرفته گذشته‌اند
رفته‌اند تا برای مردگانِ غمگينِ ما
خبر از رستاخيزِ رويا و ستاره بياورند.

حالا ديديد!
اشتباه شما همين بود که گمان کرده بوديد
ما آوازهای ناشنيده‌ی اين بيشه را
به گور خواهيم بُرد!
شما نمی‌دانستيد
شبنمِ خُردی که بر خواب نسترن نشسته است
چه ترانه‌ها که از دفترِ سربسته‌ی باران از بَر دارد!


#سید_علی_صالحی
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر ــ هر لحظه ــ رنگی تازه گیری،
به غیر از «زهر شیرینت» نخوانم

تو زهری، زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی، که جان را،
نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست

به آسانی، مرا از من ربودی،
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت،
نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند: «دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم،
که این زهر است، اما! نوشداروست...!

چه غم دارم که این زهر تب آلود،
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد؛
غمی شیرین دلم را می نوازد

اگر مرگم به نامردی نگیرد؛
مرا مهرِ تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
تو را دارم که مرگم زندگانی است

#فریدون_مشیری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مهر آمد مهرگان را پاس دار
شکر ایزد در سرای پارس دار

نام کورش زیر لب تکرار کن
سنتش را بر همه اصرار کن

تا زِ اِصرارت شود بر مردمان
آریایی ها چه مردان و زنان

یادخوبی یاد عشق و یاد مهر
یاد مردان، مردمانی از سپهر

زنده همچون روح ایران در زمین
سرزمینی که بسان ذره بین

عالمی در خود نمایان کرده است
از خراسان تا به مهران کرده است

چار فصل عشق را دارد به دل
زَر همی باشد نمیباشد زِ گِل

پندهای پارسی را گوش دار
مهر ایران را تو در آغوش دار

سُنت مهر و وفا جاوید باد
کشتی مهر بر یَدِ ناهید باد

تا قیامت مهر میباید به جان
مهر یزدان،مهر ایران،مهرگان



۱۰ مهرماه «جشن مهرگان» خجسته باد🎊
وخوابم می برد بین هزار و یک شب موهات
و سجده میکند هاروت هم بر سِحر ابروهات

هزاران سال می پیچد به گوش مردم شیراز
صدای جینگ و جینگ نغمه ی ساز النگوهات

چرا یادت نمی آید که در دنیای قبلیمان
تو تاکی بودی و من پیچکی بر دور بازوهات

و در هندوستان روزی خدای معبدی بودی
و من هم بت پرستی در میان خیل هندوهات

من و تو یک نفر بودیم از اول مطمئن هستم
سر من را خدا داده برای روی زانوهات!

به دور از چشم بدخواهان بیا عاشق شویم از نو
قرار ما کنار خُم ! شب یلدای گیسوهات...

#احمد_جم
می خواهم خیال تو را راحت کنم
تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم
چراغ قدیمی خاطره‌ها،
خاموش شود

خودم شعرهای شبانه اشک را
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت
اردو زدم!
حالا نه گریه‌های من
دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار دلتنگیِ
این همه ترانه‌ای!
هنوز هم جای قدم‌های تو
بر چشم تمام ترانه‌هاست!

هنوز هم همنشین نام
و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی‌ام
همین هوای سرودن است
همین شکفتن شعله
همین تبلور بغض
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان
شاد می‌شوم
بانو...


#یغما_گلرویی
1
نیم شبی سیم برم نیم‌مست
نعره‌زنان آمد و در بر نشست

هوش بشد از دل من کاو رسید
جوش بخاست از جگرم کاو نشست

جام می آورد مرا پیش و گفت
نوش کن این جام و مشو هیچ مست

چون دل من بوی می عشق یافت
عقل زبون گشت و خرد زیر‌دست

نعره برآورد و به میخانه شد
خرقه به خم در زد و زنار بست

کم‌زن و اوباش شد و مهره‌دزد
ره‌زن اصحاب شد و می‌پرست

نیک و بد خلق به یکسو نهاد
نیست شد و هست شد و نیست هست

چون خودی خویش به کلی بسوخت
از خودی خویش به کلی برست

در بر عطار بلندی ندید
خاک شد و در بر او گشت پست

#عطار
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من توی ملکت و مال من توی
آب زلال من توی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

- مولانا -

زندگی با تمام دردهایش، هنوز هم زیباست..
هنوز هم خورشید، لبخند می‌زند،
امید، هر صبح در زیر پوست سرد زمین، به جریان می‌افتد.
که امید، زیباست،
عشق، زیباست، طلوع، زیباست، شکفتن، زیباست،
و زندگی.
آه، زندگی با تمام دردهایش، هنوز هم زیباست....گ

سلااااام و مهر ☀️🌻
صبح‌تون بخیر🍃🌼
روزگارتون شاد ، سلامتی و آرامش مهمون دائمی لحظه هاتون 🌹
آدینه مبااااارک❤️


🌞

.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خدا یک شب تو را در سینه ی من زاد، باور کن
یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن

تو مثل هر چه هستی در درون من نمی گنجی
مرا ویرانه کردی خانه ات آباد! باور کن

اگرچه بر دلم بارید طوفان عظیم شک
پلی بین دل ما بود از پولاد، باور کن

نمی فهمم زبان واژه های آتشینت را
رهایی مثل یک آشوب، یک فریاد باور کن

تو از نسل عقیم گریه های رفته از یادی
که تنهایی تو را در چشم هایم زاد، باور کن

#عبدالجبارکاکائی
همرنگ گونه های تو ، مهتابم آرزوست
چون باده ی لب تو می نابم آرزوست

ای پرده پرده چشم توام باغهای سبز
در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست

دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام
بر من نگاه کن که تب وتابم آرزوست

تا گردن سپید تو گرداب رازهاست
سرگشتگی به سینه ی گردابم آرزوست

تا وارهم ز وحشت شبهای انتظار
چون خنده ی تو مهر جهانتابم آرزوست...

#فریدون_مشیری
در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن
خو گرفتم همچو نی با ناله‌های خویشتن

جز غم و دردی که دارد دوستی‌ها با دلم
یار دلسوزی ندیدم در سرای خویشتن

من کیم؟ دیوانه‌ای کز جان خریدار غم است
راحتی را مرگ می‌داند برای خویشتن

شمع بزم دوستانم زنده‌ام از سوختن
در ورای روشنی بینم فنای خویشتن

آن حبابم کز حیات خویش دل برکنده‌ام
زان که خود بر آب می‌بینم بنای خویشتن

غنچه پژمرده‌ای هستم که از کف داده‌ام
در بهار زندگی عطر و صفای خویشتن

آرزوهای جوانی همچو گل بر باد رفت
آرزوی مرگ دارم از خدای خویشتن

همدمی دلسوز نبود «مَهْسَتی» را همچو شمع
خود بباید اشک ریزد در عزای خویشتن

مهستی ـ گنجوی
هرگونه رشدی نیازمند وداع است، وداع با ارزش‌های سابق، رفتارهای سابق، عشق‌های سابق و ‌هویت سابقتان؛ از این رو‌ رشد و آگاهی با چاشنی اندوه همراه است.


📕 #هنر_ظریف_رهایی_از_دغدغه‌ها
✍️ #مارک_منسن
.
زندگی باید کرد
با کمی حس نسیم
با کمی واژه ی  خوب
در هوای خنک استغنا              
گاه با یک دل تنگ
گاه باید رویید
در کنار چشمه
در شکاف یک سنگ
 به امید فردا ها
که پر از حادثه تقدیرند
گاه باید خندید
با کمی پنجره و نور و صدا
شاد باید بود..

#سهراب_سپهری

سلااااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سرشار از تلاش و شادکامی🌹
اغاز روز و هفتتون پرانرژی ❤️

🌞

.
1️⃣

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی‌برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی‌باید بود


همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد


شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود
غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود
همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود
یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود
تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
موجب شهرت بی‌باکی و خودکامی تست


دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین‌دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم‌ها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مُردَم، آزار مَکِش از پی آزردن من


جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد


مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم


نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من ، همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند


مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو
خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو
از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمندهٔ یک حرف نبودم هرگز


مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه‌ای گیرم و مِنبَعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بِشِنو پند و مکن قصد دل‌آزردهٔ خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش


#وحشی_بافقی
کلید 🔑
1️⃣ ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را رحم بر بلبل بی‌برگ و نوا نیست تو را التفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود جان من اینهمه…
2️⃣

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زَهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟
جان من ، این روشی نیست که نیکو باشد


از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی؟
یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی؟
چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی؟
بِگُشا لعل شکربار چه می‌پرهیزی؟
حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی؟
نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی؟

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن


درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند
سوز من سوخته داغ جفا می‌داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند
همه کس حال من بی‌سر و پا می‌داند
پاکبازم همه کس طور مرا می‌داند
عاشقی همچو مَنَت نیست خدا می‌داند

چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم


از سر کوی تو با دیدهٔ تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم


چند در کوی تو با خاک برابر باشم؟
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم؟
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم؟
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم؟
می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟


سبزهٔ دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محجوبی و آیین ترا بنده شوم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای؟
کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای؟


اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم
زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم
همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر


آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم
دیگر این قصهٔ بی‌حد و نهایت نکنم
خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی من گوشهٔ چشمی ز تو گاهی سهل است

#وحشی_بافقی