کلید 🔑
79 subscribers
6.36K photos
1.85K videos
7 files
2.27K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
گوته نویسنده و شاعر بزرگ آلمانی آرامش را اینگونه تعریف می کند :

آرامش پیامد اندیشیدن نیست!

بلکه آرامش نیندیشیدن به گرفتاری ها و چالش هایی است که ارزش اندیشیدن ندارند...
همه اخلاق بی ادبانه، از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر، چون در توست، نمیرنجی
چون آن را در دیگری میبینی، میرمی و میرنجی!


📕 #فیه_ما_فیه
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند

چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

#مولانا
صبح است و
آیینه را مهمان لبخندت کن

یک فنجان چای داغ  ،دو حبه لبخند
و اندکی دلخوشی

با خودت گرم بگیر
کمی بیشتر از همیشه
و بیشتر از قبل خودت را
دوست داشته باش
یادت نرود ،
سهم تو از زندگی چیزهای
بظاهر سادہ با رویاهای بزرگ است...

#شاهـرخ_صفـرنژاد
  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‌
امروزتون بی نظیر ❤️


🌞

.
آدمی به هر میزان که سالخورده تر می شود، تصور روشن تری از زندگی به دست می آورد؛ راه و روش زندگی را بهتر فرا گرفته و متوجه لغزش ها و اشتباه های گذشته می شود..

امروز اول اکتبر
#روز_جهانی_سالمندان هست..
اگه سالمند در خونه داریم بیشتر هواشو داشته باشیم.
اینا برکت خونه و خانواده هستند.
1️⃣

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره کار

گشت بر باد سبک سیر سوار

گلّه کآهنگ چِرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پر ولوله گشت

و آن شبان بیم زده، دل نگران

شد پی بره‌ نوزاد دوان

کبک در دامن خاری آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره مرگ نه کاریست حقیر

زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیاد نبود



آشیان داشت در آن دامن دشت

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سال‌ها زیسته افزون زشمار

شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت که ای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم آنچه تو می‌فرمایی

گفت: ما بنده درگاه توایم

تا که هستیم هوا خواه توایم

بنده آماده بود فرمان چیست؟

جان به راه تو سپارم، جان چیست؟

دل چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آید که زجان یاد کنم

این همه گفت ولی در دل خویش

گفتگویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون

از نیازست چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را بایدست از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

که مرا عمر حبابیست بر آب

راست است این که مرا تیز پرست

لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

ارچه از عمر دل سیری نیست

مرگ می‌آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟

پدرم از پدر خویش شنید

که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار

صد ره از چنگش کردست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود

کاین همان زاغ پلیدست که بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز؟

رازی اینجاست تو بگشا این راز
2️⃣

زاغ گفت : گر تو درین تدبیری

عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست

دیگران را چه گنه کاین ز شماست

زآسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود؟

پدر من که پس از سیصد و اند

کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک وزند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوی بالاتر

باد را بیش گزندست و ضرر

تا به جایی که بر اوج افلاک

آیت مرگ شود پیک هلاک

ما از آن سال بسی یافته‌ایم

کز بلندی رخ بر تافته‌ایم


زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمر مردار خوران بسیار است


گند و مردار بهین درمانست

چاره رنج تو زان آسانست

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی

طعمه خویش بر افلاک مجوی

آسمان جایگهی سخت نکوست

به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که بس نکته نیکو دانم

راه هر برزن و هر کو دانم

آشیان در پس باغی دارم

وندر آن باغ سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست

خوردنی‌های فراوانی هست

آنچه زان زاغ و را داد سراغ

گند زاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور

معدن پشّه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان

سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره خود کرد نگاه

گفت :خوانی که چنین الوانست

لایق حضرت این مهمانست

می‌کنم شکر که درویش نیم

خجل از ما حضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از و مهمان پند

عمر در اوج فلک برده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه کبک و تَذَرو و تیهو

تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده بر این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند؟

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

گیج شد، بست دمی دیده خویش

دلش از نفرت و بیزاری ریش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر

هست پیروزی و زیبایی و مهر

فرّ و آزادی و فتح و ظفرست

نفس خرّم باد سحرست

دیده بگشود و به هر سو نگریست

دید گردش اثری زینها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و برجست از جا

گفت : کای یار ببخشای مرا

سال‌ها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار ترا ارزانی

گر بر اوج فلکم باید مرد

عمر در گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

رفت و بالا شد و بالاتر شد

راست با مهرِ فلک همسر شد

لحظه‌‌ای چند بر این لوح کبود

نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود


#دکتر_پرويز_ناتل_خانلری
فراز و نشیب است روی زمین
متاز ای برادر گشاده عنان

سخن نیک بر سنج و از دل بگوی
ره راست بشناس و بی غم بران

برنج ار بکاهم ننالم ز غم
ز چرخ ار بمیرم نخواهم امان

چو کورست گیتی چه خیر از هنر
چو کرست گردون چه سود از فغان

#قطران_تبریزی
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جست‌وجو کردم

خیالت ساده‌دل‌تر بود و با ما از تو یکروتر
من این‌ها هردو با آیینهٔ دل روبه‌رو کردم

فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشکِ ندامت شست‌و‌شو کردم

صفایی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

مَلول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اَغیار پیش چشم من مِی در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن‌ها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک‌مو کردم

#شهریار
منشين چنين زار و حزين چون روي زردان
شعري بخوان، سازي بزن، جامي بگردان

ره دور و فرصت دير، اما شوق ديدار
منزل به منزل مي‌رود با رهنوردان

من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم
پيمان شكستن نيست در آيين مردان

گر رهرو عشقي تو پاس ره نگه دار
بالله كه بيزارست ره زين هرزه گردان

صد دوزخ اينجا بفشرد آري عجب نيست
گر در نگيرد آتشت با سينه سردان

آن كو به دل دردي ندارد آدمي نيست
بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان

آري هنر بي عيب حرمان نيست ليكن
محروم‌تر برگشتم از پيش هنردان

با تلخكامي صبر كن اي جان شيرين
داني كه دنيا زهر دارد در شكردان

گردن رها كن سايه از بند تعلق
تا وارهي از چنبر اين چرخ گردان

- هوشنگ ابتهاج (ه‍. ا. سایه) -
.
چون چراغ صبحگاهی از فروغ آفتاب
پرتو خورشید تابان محو شد در نور عشق

ناامیدی و امید اینجا هم آغوش همند
صبح را در آستین دارد شب دیجور عشق

#صائب_تبریزی

سلام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از اميد
انرژے مثبت و اتفاقهای
خوب و شگفت انگیز 🌹❤️

🌞

.
"آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پائیز شد"
صدهزاران برگ‌گل درشاخه‌حلق‌آویز‌ شد

من نمیدانم به یکباره بهاران را چه شد
از جفای روزگاران خون دل لبریز شد

آمدی،بنشین و بنگر فصل‌ِغارت پیشه‌را
تا ببینی چون هجوم لشکر چنگیز شد

گل‌چه میداند‌که در اندیشه‌ی‌پائیزچیست
باغبان هم خامِ لبخندِ فریب انگیز شد

آمدی اما خبر از‌شعله‌ی خورشید نیست
ماهِ تنها هم اسیر زمهریر تیز شد

بعد عمری آشنایی آمدی ، حالا چرا
این‌غزل هم مثل شعر شاعر تبریز شد

نقش کوهِ بیستون را بینوا فرهاد کند
دل‌اَسیرش‌ماند‌ و‌ شیرین‌قسمت پرویز‌شد.


#محمد_حسین_نظری
شب ‌گردش چشمت قدحی داد به خوابم
امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم

تا چشم بر این محفل نیرنگ‌ گشودم
چون شمع به توفان عرق داد حجابم

هر لخت دلم نذر پر افشانی آهی است
اجزای هوایی‌ست ورق‌های کتابم

چون لاله ندارم به دل سوخته دودی
عمری‌ست که از آتش یاقوت کبابم

بی‌سوختن از شمع دماغی نتوان یافت
بر مشق گدازست برات می نابم

چون سبزه ز پامال حوادث نی‌ام ایمن
هر چند ز سر تا به قدم یک مژه خوابم

معنی نتوان درگره لفظ نهفتن
بی‌پردگیی هست در آغوش نقابم

بر آب و گلم نقش تعلق نتوان بست
زین آینه پاک است چو تمثال حسابم

کم‌ظرفی‌ام از غفلت خویش است وگرنه
دریاست می ریخته از جام حبابم

واداشت ز فکر عدمم شبههٔ هستی
آه از غم آن‌ کار که ننمود صوابم

پیمانهٔ عجزم من ، موهوم بضاعت
چندان که به قاصد نتوان داد جوابم

گفتی چه‌کسی در چه خیالی به‌کجایی
بی‌تاب توام‌، محو توام‌، خانه‌خرابم


بیدل نه همین وحشتم از قامت پیری‌ست
هر حلقه‌ که آید به نظر پا به رکابم

بیدل‌دهلوی
با من دعا کنید!
ای شاخه‌های خشک
ای دست‌های سردِ نوازش‌نیافته
ای چشمه‌های دور
ای دیدگانِ کور
ای در شما ستارهٔ شادی نتافته
یار شما منم!

من با ستاره‌ها
من با پرنده‌ها
من با شکوفه‌های سحر،‌ زاده می‌شوم
من با نسیم هر نفسِ آشنا، چو موج
از نو
برای زیستن آماده می‌شوم
چون مشت خشمگین و گره‌خوردهٔ درخت
خورشید را میان دو دستم گرفته‌ام
خورشید در من است
در من،
اجاقِ معجزهٔ روز، روشن است!...


#نادر_نادرپور
آن سالها کسی نمی‌دانست
خوشه‌ی انگور
در فرصتِ کدام پاييزِ نيامده ... شراب خواهد شد!
ما پياله‌شکستگانِ ترس‌خورده‌ی خاموش
از وحشتِ وزيدنِ باد حتی
به کوچه نمی‌آمديم.

می‌گفتند تمامِ پنجره‌های رو به رويا را
يکی‌يکی به احتياط و بهانه بسته‌اند،
همه جا را بوی بَدِ سنگپاره وُ
صدای شکستن گرفته بود.

شنيده بوديم
ديگر هيچ کسی از کلماتِ سوخته
به فهمِ‌ زيارتِ ممنوع‌ترين نامهای آينه نخواهد رسيد.
تا شبی که خبر آوردند
کسانی از خوابِ کبوترانِ سَربُريده آمده‌اند
از بالای دامنه‌های مِه‌گرفته گذشته‌اند
رفته‌اند تا برای مردگانِ غمگينِ ما
خبر از رستاخيزِ رويا و ستاره بياورند.

حالا ديديد!
اشتباه شما همين بود که گمان کرده بوديد
ما آوازهای ناشنيده‌ی اين بيشه را
به گور خواهيم بُرد!
شما نمی‌دانستيد
شبنمِ خُردی که بر خواب نسترن نشسته است
چه ترانه‌ها که از دفترِ سربسته‌ی باران از بَر دارد!


#سید_علی_صالحی
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر ــ هر لحظه ــ رنگی تازه گیری،
به غیر از «زهر شیرینت» نخوانم

تو زهری، زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی، که جان را،
نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست

به آسانی، مرا از من ربودی،
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت،
نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند: «دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم،
که این زهر است، اما! نوشداروست...!

چه غم دارم که این زهر تب آلود،
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد؛
غمی شیرین دلم را می نوازد

اگر مرگم به نامردی نگیرد؛
مرا مهرِ تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
تو را دارم که مرگم زندگانی است

#فریدون_مشیری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مهر آمد مهرگان را پاس دار
شکر ایزد در سرای پارس دار

نام کورش زیر لب تکرار کن
سنتش را بر همه اصرار کن

تا زِ اِصرارت شود بر مردمان
آریایی ها چه مردان و زنان

یادخوبی یاد عشق و یاد مهر
یاد مردان، مردمانی از سپهر

زنده همچون روح ایران در زمین
سرزمینی که بسان ذره بین

عالمی در خود نمایان کرده است
از خراسان تا به مهران کرده است

چار فصل عشق را دارد به دل
زَر همی باشد نمیباشد زِ گِل

پندهای پارسی را گوش دار
مهر ایران را تو در آغوش دار

سُنت مهر و وفا جاوید باد
کشتی مهر بر یَدِ ناهید باد

تا قیامت مهر میباید به جان
مهر یزدان،مهر ایران،مهرگان



۱۰ مهرماه «جشن مهرگان» خجسته باد🎊
وخوابم می برد بین هزار و یک شب موهات
و سجده میکند هاروت هم بر سِحر ابروهات

هزاران سال می پیچد به گوش مردم شیراز
صدای جینگ و جینگ نغمه ی ساز النگوهات

چرا یادت نمی آید که در دنیای قبلیمان
تو تاکی بودی و من پیچکی بر دور بازوهات

و در هندوستان روزی خدای معبدی بودی
و من هم بت پرستی در میان خیل هندوهات

من و تو یک نفر بودیم از اول مطمئن هستم
سر من را خدا داده برای روی زانوهات!

به دور از چشم بدخواهان بیا عاشق شویم از نو
قرار ما کنار خُم ! شب یلدای گیسوهات...

#احمد_جم
می خواهم خیال تو را راحت کنم
تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم
چراغ قدیمی خاطره‌ها،
خاموش شود

خودم شعرهای شبانه اشک را
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت
اردو زدم!
حالا نه گریه‌های من
دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار دلتنگیِ
این همه ترانه‌ای!
هنوز هم جای قدم‌های تو
بر چشم تمام ترانه‌هاست!

هنوز هم همنشین نام
و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی‌ام
همین هوای سرودن است
همین شکفتن شعله
همین تبلور بغض
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان
شاد می‌شوم
بانو...


#یغما_گلرویی
1
نیم شبی سیم برم نیم‌مست
نعره‌زنان آمد و در بر نشست

هوش بشد از دل من کاو رسید
جوش بخاست از جگرم کاو نشست

جام می آورد مرا پیش و گفت
نوش کن این جام و مشو هیچ مست

چون دل من بوی می عشق یافت
عقل زبون گشت و خرد زیر‌دست

نعره برآورد و به میخانه شد
خرقه به خم در زد و زنار بست

کم‌زن و اوباش شد و مهره‌دزد
ره‌زن اصحاب شد و می‌پرست

نیک و بد خلق به یکسو نهاد
نیست شد و هست شد و نیست هست

چون خودی خویش به کلی بسوخت
از خودی خویش به کلی برست

در بر عطار بلندی ندید
خاک شد و در بر او گشت پست

#عطار
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من توی ملکت و مال من توی
آب زلال من توی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

- مولانا -