هيچگاه انسان سالم، دیگری را شکنجه نمیکند. این انسان آزار دیده است که آزار میرساند.
زخم خوردهها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارند، آنها که از عزت نفس پایینی برخوردارند میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارند.
تو هیچ گاه کنار آنها بزرگ نمیشوی، فقط تحقیر میشوی؛ چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش را بیمار میکند.
✍ #کارل_گوستاو_یونگ
زخم خوردهها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارند، آنها که از عزت نفس پایینی برخوردارند میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارند.
تو هیچ گاه کنار آنها بزرگ نمیشوی، فقط تحقیر میشوی؛ چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش را بیمار میکند.
✍ #کارل_گوستاو_یونگ
قـلب بیـمـار مـرا وعـده ی درمـان بدهید
وعـده ی دیدن ان خسـرو خـوبان بدهـید
عـذر تقـصیر بـرم بر در میخـانه ی عشـق
بـه دل سـوخـته ام فرصت جبران بدهید
دربهاران که گل ازباغ وچمن بیتاب است
خبــر از آمـدن مـرغ غــزل خوان بـدهیـد
از لـب لـعـل تو تا مرز جنون راهی نیست
جـرعـه ای یا قـدحی بر لب بیجان بدهید
شـده تـاریک اگـر شـهر دل از هجـرت یار
کلبـه ی تـار مــرا شـمـع فــروزان بـدهـید
ابـر رحمـت به سـر شـانه ی غـم بسپارید
بــر کـویـر دل مـن نـم نـم بــاران بـدهـید
مـا که هـرشب به تـمنـای وصالش مردیم
وعـدهء وصل گل وصبح درخشان بدهید
شمع خاموش دل از مـقدم او روشن شد
نوری از لطف به این کلبهء احزان بدهید
سـایه ی غـم ز رخ غـمـزده گان بر گیرید
هـله ای سر بزنید ،چهره ی خندان بدهید
بـه دل نـاصـح غـم دیده ز الطاف و کرم
شادی و شـور به احـوال پریشـان بدهید
#علی_فعله_گری
وعـده ی دیدن ان خسـرو خـوبان بدهـید
عـذر تقـصیر بـرم بر در میخـانه ی عشـق
بـه دل سـوخـته ام فرصت جبران بدهید
دربهاران که گل ازباغ وچمن بیتاب است
خبــر از آمـدن مـرغ غــزل خوان بـدهیـد
از لـب لـعـل تو تا مرز جنون راهی نیست
جـرعـه ای یا قـدحی بر لب بیجان بدهید
شـده تـاریک اگـر شـهر دل از هجـرت یار
کلبـه ی تـار مــرا شـمـع فــروزان بـدهـید
ابـر رحمـت به سـر شـانه ی غـم بسپارید
بــر کـویـر دل مـن نـم نـم بــاران بـدهـید
مـا که هـرشب به تـمنـای وصالش مردیم
وعـدهء وصل گل وصبح درخشان بدهید
شمع خاموش دل از مـقدم او روشن شد
نوری از لطف به این کلبهء احزان بدهید
سـایه ی غـم ز رخ غـمـزده گان بر گیرید
هـله ای سر بزنید ،چهره ی خندان بدهید
بـه دل نـاصـح غـم دیده ز الطاف و کرم
شادی و شـور به احـوال پریشـان بدهید
#علی_فعله_گری
زاهدِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نیست
در حقِ ما هر چه گوید جایِ هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوست
در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راند
عرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیست
چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است؟
کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست
صاحبِ دیوانِ ما گویی نمیداند حساب
کاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کِبر و ناز و حاجِب و دربان بدین درگاه نیست
بر درِ میخانه رفتن کارِ یکرنگان بود
خودفروشان را به کویِ میفروشان راه نیست
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست
ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست
بندهٔ پیرِ خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطفِ شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست
#حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالیمشربیست
عاشقِ دُردیکش اندر بندِ مال و جاه نیست
در حقِ ما هر چه گوید جایِ هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوست
در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راند
عرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیست
چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است؟
کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست
صاحبِ دیوانِ ما گویی نمیداند حساب
کاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کِبر و ناز و حاجِب و دربان بدین درگاه نیست
بر درِ میخانه رفتن کارِ یکرنگان بود
خودفروشان را به کویِ میفروشان راه نیست
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست
ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست
بندهٔ پیرِ خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطفِ شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست
#حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالیمشربیست
عاشقِ دُردیکش اندر بندِ مال و جاه نیست
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رندست
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهیست
بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته ست
نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود میشناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است
#عطار
```
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رندست
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهیست
بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته ست
نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود میشناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است
#عطار
```
جز شما با من و دل هیچکس همراز نشد
احدی با دل من ، غیر تو دمساز نشد
حرف ناگفته زیاد است درون دل من
دردها بوده در این سینه و ابراز نشد
لب فرو بستم از این داغ که بر قلب من است
گوییا عشق ؛ درون دلت آغاز نشد
منتظر مانده ام عمری که بیاید خبری
از تو ای عشق ؛ ولیکن خبری باز نشد
بسته ام بر تو و مِهرِ تو هزاران امیّد
گرچه از سمتِ شما معجز و اعجاز نشد
گفته بودی که مرا یار وفاداری تو
آه از دست دلت ، عاشق و جانباز نشد
کفتر جَلدِ تو شد این دلِ خونین جگرم
همرهی کرد تو را، گرچه چنان *باز* نشد
عشق و مِهرت به دلم نقش زده تا به ابد
بی رقیبی به دلم ، چون تو کسی راز نشد
ای یگانه ؛ سخن عشق نگنجد به قلم
در رهِ عشق کسی دلبر و ایّاز نشد
ای سعادت ؛ تو کجایی؟ که ببینی حالم
با دل غمزده ام ، هیچکس همراز نشد
#نساء_قنبری
احدی با دل من ، غیر تو دمساز نشد
حرف ناگفته زیاد است درون دل من
دردها بوده در این سینه و ابراز نشد
لب فرو بستم از این داغ که بر قلب من است
گوییا عشق ؛ درون دلت آغاز نشد
منتظر مانده ام عمری که بیاید خبری
از تو ای عشق ؛ ولیکن خبری باز نشد
بسته ام بر تو و مِهرِ تو هزاران امیّد
گرچه از سمتِ شما معجز و اعجاز نشد
گفته بودی که مرا یار وفاداری تو
آه از دست دلت ، عاشق و جانباز نشد
کفتر جَلدِ تو شد این دلِ خونین جگرم
همرهی کرد تو را، گرچه چنان *باز* نشد
عشق و مِهرت به دلم نقش زده تا به ابد
بی رقیبی به دلم ، چون تو کسی راز نشد
ای یگانه ؛ سخن عشق نگنجد به قلم
در رهِ عشق کسی دلبر و ایّاز نشد
ای سعادت ؛ تو کجایی؟ که ببینی حالم
با دل غمزده ام ، هیچکس همراز نشد
#نساء_قنبری
هر چه ماه و ستاره میخواهی
در شبِ شعرِ بیچراغِ من است
با من از مرزهای دور نگو
که جهان گوشهی اتاق من است
با دلم فکر میکنم اغلب
مغزِ بیاستفادهای دارم
با خودم حرف میزنم گاهی
دلخوشیهای سادهای دارم!
پدرم از غرور میترسید
غرقِ افتادگی بزرگ شدم
به همین سادگی نبود ولی
به همین سادگی... بزرگ شدم...
وسطِ فحشهای ناموسی
مثل چاقو به هر رگی خوردم
با پشیمانی از پشیمانی
کار کردم عرق سگی خوردم
مستیام را به خانهها بردم
خانهها از حدیث پر بودند
مستیام را به کوچهها بردم
کوچهها از پلیس پر بودند!
متهم به گناهِ دیگریام
جرمهای نکرده سرسختاند
روسیاهِ سفید کردنهام
پاککنها چقدر بدبختاند!
پاککن بودم و نفهمیدند
فقط از چرکهای من گفتند
غیرِ من را هدف نمیگیرند
یادِ غمهایشان که میافتند!
من ولی باز هم همان هستم
سر بهزیر و صبور و ساکت و سرد
مثلِ یک تاک میروم بالا
به خودم پیچ میخورم از درد
من ولی باز هم همان هستم
یاسرِ روزهای تنهایی
خالیام از جرایدِ بازار
پُرم از شعرِ غیراجرایی!
هرچه ماه و ستاره میخواهی
در شبِ شعر بیچراغ من است
با من از مرزهای دور نگو
که جهان...
گوشهی اتاق من است...
- یاسر قنبرلو -
در شبِ شعرِ بیچراغِ من است
با من از مرزهای دور نگو
که جهان گوشهی اتاق من است
با دلم فکر میکنم اغلب
مغزِ بیاستفادهای دارم
با خودم حرف میزنم گاهی
دلخوشیهای سادهای دارم!
پدرم از غرور میترسید
غرقِ افتادگی بزرگ شدم
به همین سادگی نبود ولی
به همین سادگی... بزرگ شدم...
وسطِ فحشهای ناموسی
مثل چاقو به هر رگی خوردم
با پشیمانی از پشیمانی
کار کردم عرق سگی خوردم
مستیام را به خانهها بردم
خانهها از حدیث پر بودند
مستیام را به کوچهها بردم
کوچهها از پلیس پر بودند!
متهم به گناهِ دیگریام
جرمهای نکرده سرسختاند
روسیاهِ سفید کردنهام
پاککنها چقدر بدبختاند!
پاککن بودم و نفهمیدند
فقط از چرکهای من گفتند
غیرِ من را هدف نمیگیرند
یادِ غمهایشان که میافتند!
من ولی باز هم همان هستم
سر بهزیر و صبور و ساکت و سرد
مثلِ یک تاک میروم بالا
به خودم پیچ میخورم از درد
من ولی باز هم همان هستم
یاسرِ روزهای تنهایی
خالیام از جرایدِ بازار
پُرم از شعرِ غیراجرایی!
هرچه ماه و ستاره میخواهی
در شبِ شعر بیچراغ من است
با من از مرزهای دور نگو
که جهان...
گوشهی اتاق من است...
- یاسر قنبرلو -
حالم خراب بود و کسی باورش نشد
شادی نقاب بود و کسی باورش نشد
گفتم نگاه می کندم مست می شوم
چشمش شراب بود و کسی باورش نشد
قلبم تمام عمر چنان زلف در همش
در پیچ و تاب بود و کسی باورش نشد
گفتند ابلهان که بگو دوست داریَـش
وصلش سراب بود و کسی باورش نشد
او یک بهشت بود ولی از بهشتِ او
سهمم عذاب بود و کسی باورش نشد
پرسید با کنایه که "من گفته ام نرو ؟ "
پرسش جواب بود و کسی باورش نشد ...
#مجید_ترکابادی
شادی نقاب بود و کسی باورش نشد
گفتم نگاه می کندم مست می شوم
چشمش شراب بود و کسی باورش نشد
قلبم تمام عمر چنان زلف در همش
در پیچ و تاب بود و کسی باورش نشد
گفتند ابلهان که بگو دوست داریَـش
وصلش سراب بود و کسی باورش نشد
او یک بهشت بود ولی از بهشتِ او
سهمم عذاب بود و کسی باورش نشد
پرسید با کنایه که "من گفته ام نرو ؟ "
پرسش جواب بود و کسی باورش نشد ...
#مجید_ترکابادی
همه اخلاق بی ادبانه، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر، چون در توست، نمیرنجی
چون آن را در دیگری میبینی، میرمی و میرنجی!
📕 #فیه_ما_فیه
✍ #مولانا
چون آن را در دیگری میبینی، میرمی و میرنجی!
📕 #فیه_ما_فیه
✍ #مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند
چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
به مثَل گفتهام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
هله خاموش که بیگفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
#مولانا
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند
چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
به مثَل گفتهام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
هله خاموش که بیگفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
#مولانا
صبح است و
آیینه را مهمان لبخندت کن
یک فنجان چای داغ ،دو حبه لبخند
و اندکی دلخوشی
با خودت گرم بگیر
کمی بیشتر از همیشه
و بیشتر از قبل خودت را
دوست داشته باش
یادت نرود ،
سهم تو از زندگی چیزهای
بظاهر سادہ با رویاهای بزرگ است...
#شاهـرخ_صفـرنژاد
امروزتون بی نظیر ❤️
🌞
.
آیینه را مهمان لبخندت کن
یک فنجان چای داغ ،دو حبه لبخند
و اندکی دلخوشی
با خودت گرم بگیر
کمی بیشتر از همیشه
و بیشتر از قبل خودت را
دوست داشته باش
یادت نرود ،
سهم تو از زندگی چیزهای
بظاهر سادہ با رویاهای بزرگ است...
#شاهـرخ_صفـرنژاد
امروزتون بی نظیر ❤️
🌞
.
آدمی به هر میزان که سالخورده تر می شود، تصور روشن تری از زندگی به دست می آورد؛ راه و روش زندگی را بهتر فرا گرفته و متوجه لغزش ها و اشتباه های گذشته می شود..
امروز اول اکتبر #روز_جهانی_سالمندان هست..
اگه سالمند در خونه داریم بیشتر هواشو داشته باشیم.
اینا برکت خونه و خانواده هستند.
امروز اول اکتبر #روز_جهانی_سالمندان هست..
اگه سالمند در خونه داریم بیشتر هواشو داشته باشیم.
اینا برکت خونه و خانواده هستند.
1️⃣
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر سوار
گلّه کآهنگ چِرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و آن شبان بیم زده، دل نگران
شد پی بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون زشمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم آنچه تو میفرمایی
گفت: ما بنده درگاه توایم
تا که هستیم هوا خواه توایم
بنده آماده بود فرمان چیست؟
جان به راه تو سپارم، جان چیست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که زجان یاد کنم
این همه گفت ولی در دل خویش
گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون
از نیازست چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را بایدست از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پرست
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سیری نیست
مرگ میآید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافتهای عمر دراز؟
پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز؟
رازی اینجاست تو بگشا این راز
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر سوار
گلّه کآهنگ چِرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و آن شبان بیم زده، دل نگران
شد پی بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون زشمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم آنچه تو میفرمایی
گفت: ما بنده درگاه توایم
تا که هستیم هوا خواه توایم
بنده آماده بود فرمان چیست؟
جان به راه تو سپارم، جان چیست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که زجان یاد کنم
این همه گفت ولی در دل خویش
گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون
از نیازست چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را بایدست از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پرست
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سیری نیست
مرگ میآید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافتهای عمر دراز؟
پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز؟
رازی اینجاست تو بگشا این راز
2️⃣
زاغ گفت : گر تو درین تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دیگران را چه گنه کاین ز شماست
زآسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا به جایی که بر اوج افلاک
آیت مرگ شود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافتهایم
کز بلندی رخ بر تافتهایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمانست
چاره رنج تو زان آسانست
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی
طعمه خویش بر افلاک مجوی
آسمان جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
آشیان در پس باغی دارم
وندر آن باغ سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنیهای فراوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سراغ
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت :خوانی که چنین الوانست
لایق حضرت این مهمانست
میکنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از و مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه کبک و تَذَرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند؟
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
گیج شد، بست دمی دیده خویش
دلش از نفرت و بیزاری ریش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرّم باد سحرست
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا
گفت : کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار ترا ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
رفت و بالا شد و بالاتر شد
راست با مهرِ فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
#دکتر_پرويز_ناتل_خانلری
زاغ گفت : گر تو درین تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دیگران را چه گنه کاین ز شماست
زآسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا به جایی که بر اوج افلاک
آیت مرگ شود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافتهایم
کز بلندی رخ بر تافتهایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمانست
چاره رنج تو زان آسانست
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی
طعمه خویش بر افلاک مجوی
آسمان جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
آشیان در پس باغی دارم
وندر آن باغ سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنیهای فراوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سراغ
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت :خوانی که چنین الوانست
لایق حضرت این مهمانست
میکنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از و مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه کبک و تَذَرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند؟
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
گیج شد، بست دمی دیده خویش
دلش از نفرت و بیزاری ریش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرّم باد سحرست
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا
گفت : کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار ترا ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
رفت و بالا شد و بالاتر شد
راست با مهرِ فلک همسر شد
لحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
#دکتر_پرويز_ناتل_خانلری
فراز و نشیب است روی زمین
متاز ای برادر گشاده عنان
سخن نیک بر سنج و از دل بگوی
ره راست بشناس و بی غم بران
برنج ار بکاهم ننالم ز غم
ز چرخ ار بمیرم نخواهم امان
چو کورست گیتی چه خیر از هنر
چو کرست گردون چه سود از فغان
#قطران_تبریزی
متاز ای برادر گشاده عنان
سخن نیک بر سنج و از دل بگوی
ره راست بشناس و بی غم بران
برنج ار بکاهم ننالم ز غم
ز چرخ ار بمیرم نخواهم امان
چو کورست گیتی چه خیر از هنر
چو کرست گردون چه سود از فغان
#قطران_تبریزی
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستوجو کردم
خیالت سادهدلتر بود و با ما از تو یکروتر
من اینها هردو با آیینهٔ دل روبهرو کردم
فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشکِ ندامت شستوشو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
مَلول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اَغیار پیش چشم من مِی در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشکمو کردم
#شهریار
چو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستوجو کردم
خیالت سادهدلتر بود و با ما از تو یکروتر
من اینها هردو با آیینهٔ دل روبهرو کردم
فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشکِ ندامت شستوشو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
مَلول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اَغیار پیش چشم من مِی در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشکمو کردم
#شهریار
منشين چنين زار و حزين چون روي زردان
شعري بخوان، سازي بزن، جامي بگردان
ره دور و فرصت دير، اما شوق ديدار
منزل به منزل ميرود با رهنوردان
من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم
پيمان شكستن نيست در آيين مردان
گر رهرو عشقي تو پاس ره نگه دار
بالله كه بيزارست ره زين هرزه گردان
صد دوزخ اينجا بفشرد آري عجب نيست
گر در نگيرد آتشت با سينه سردان
آن كو به دل دردي ندارد آدمي نيست
بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان
آري هنر بي عيب حرمان نيست ليكن
محرومتر برگشتم از پيش هنردان
با تلخكامي صبر كن اي جان شيرين
داني كه دنيا زهر دارد در شكردان
گردن رها كن سايه از بند تعلق
تا وارهي از چنبر اين چرخ گردان
- هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) -
شعري بخوان، سازي بزن، جامي بگردان
ره دور و فرصت دير، اما شوق ديدار
منزل به منزل ميرود با رهنوردان
من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم
پيمان شكستن نيست در آيين مردان
گر رهرو عشقي تو پاس ره نگه دار
بالله كه بيزارست ره زين هرزه گردان
صد دوزخ اينجا بفشرد آري عجب نيست
گر در نگيرد آتشت با سينه سردان
آن كو به دل دردي ندارد آدمي نيست
بيزارم از بازار اين بي هيچ دردان
آري هنر بي عيب حرمان نيست ليكن
محرومتر برگشتم از پيش هنردان
با تلخكامي صبر كن اي جان شيرين
داني كه دنيا زهر دارد در شكردان
گردن رها كن سايه از بند تعلق
تا وارهي از چنبر اين چرخ گردان
- هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) -
.
چون چراغ صبحگاهی از فروغ آفتاب
پرتو خورشید تابان محو شد در نور عشق
ناامیدی و امید اینجا هم آغوش همند
صبح را در آستین دارد شب دیجور عشق
#صائب_تبریزی
سلام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از اميد
انرژے مثبت و اتفاقهای
خوب و شگفت انگیز 🌹❤️
🌞
.
چون چراغ صبحگاهی از فروغ آفتاب
پرتو خورشید تابان محو شد در نور عشق
ناامیدی و امید اینجا هم آغوش همند
صبح را در آستین دارد شب دیجور عشق
#صائب_تبریزی
سلام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از اميد
انرژے مثبت و اتفاقهای
خوب و شگفت انگیز 🌹❤️
🌞
.
"آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پائیز شد"
صدهزاران برگگل درشاخهحلقآویز شد
من نمیدانم به یکباره بهاران را چه شد
از جفای روزگاران خون دل لبریز شد
آمدی،بنشین و بنگر فصلِغارت پیشهرا
تا ببینی چون هجوم لشکر چنگیز شد
گلچه میداندکه در اندیشهیپائیزچیست
باغبان هم خامِ لبخندِ فریب انگیز شد
آمدی اما خبر ازشعلهی خورشید نیست
ماهِ تنها هم اسیر زمهریر تیز شد
بعد عمری آشنایی آمدی ، حالا چرا
اینغزل هم مثل شعر شاعر تبریز شد
نقش کوهِ بیستون را بینوا فرهاد کند
دلاَسیرشماند و شیرینقسمت پرویزشد.
#محمد_حسین_نظری
صدهزاران برگگل درشاخهحلقآویز شد
من نمیدانم به یکباره بهاران را چه شد
از جفای روزگاران خون دل لبریز شد
آمدی،بنشین و بنگر فصلِغارت پیشهرا
تا ببینی چون هجوم لشکر چنگیز شد
گلچه میداندکه در اندیشهیپائیزچیست
باغبان هم خامِ لبخندِ فریب انگیز شد
آمدی اما خبر ازشعلهی خورشید نیست
ماهِ تنها هم اسیر زمهریر تیز شد
بعد عمری آشنایی آمدی ، حالا چرا
اینغزل هم مثل شعر شاعر تبریز شد
نقش کوهِ بیستون را بینوا فرهاد کند
دلاَسیرشماند و شیرینقسمت پرویزشد.
#محمد_حسین_نظری
شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم
امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم
تا چشم بر این محفل نیرنگ گشودم
چون شمع به توفان عرق داد حجابم
هر لخت دلم نذر پر افشانی آهی است
اجزای هواییست ورقهای کتابم
چون لاله ندارم به دل سوخته دودی
عمریست که از آتش یاقوت کبابم
بیسوختن از شمع دماغی نتوان یافت
بر مشق گدازست برات می نابم
چون سبزه ز پامال حوادث نیام ایمن
هر چند ز سر تا به قدم یک مژه خوابم
معنی نتوان درگره لفظ نهفتن
بیپردگیی هست در آغوش نقابم
بر آب و گلم نقش تعلق نتوان بست
زین آینه پاک است چو تمثال حسابم
کمظرفیام از غفلت خویش است وگرنه
دریاست می ریخته از جام حبابم
واداشت ز فکر عدمم شبههٔ هستی
آه از غم آن کار که ننمود صوابم
پیمانهٔ عجزم من ، موهوم بضاعت
چندان که به قاصد نتوان داد جوابم
گفتی چهکسی در چه خیالی بهکجایی
بیتاب توام، محو توام، خانهخرابم
بیدل نه همین وحشتم از قامت پیریست
هر حلقه که آید به نظر پا به رکابم
امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم
تا چشم بر این محفل نیرنگ گشودم
چون شمع به توفان عرق داد حجابم
هر لخت دلم نذر پر افشانی آهی است
اجزای هواییست ورقهای کتابم
چون لاله ندارم به دل سوخته دودی
عمریست که از آتش یاقوت کبابم
بیسوختن از شمع دماغی نتوان یافت
بر مشق گدازست برات می نابم
چون سبزه ز پامال حوادث نیام ایمن
هر چند ز سر تا به قدم یک مژه خوابم
معنی نتوان درگره لفظ نهفتن
بیپردگیی هست در آغوش نقابم
بر آب و گلم نقش تعلق نتوان بست
زین آینه پاک است چو تمثال حسابم
کمظرفیام از غفلت خویش است وگرنه
دریاست می ریخته از جام حبابم
واداشت ز فکر عدمم شبههٔ هستی
آه از غم آن کار که ننمود صوابم
پیمانهٔ عجزم من ، موهوم بضاعت
چندان که به قاصد نتوان داد جوابم
گفتی چهکسی در چه خیالی بهکجایی
بیتاب توام، محو توام، خانهخرابم
بیدل نه همین وحشتم از قامت پیریست
هر حلقه که آید به نظر پا به رکابم
بیدلدهلوی
با من دعا کنید!
ای شاخههای خشک
ای دستهای سردِ نوازشنیافته
ای چشمههای دور
ای دیدگانِ کور
ای در شما ستارهٔ شادی نتافته
یار شما منم!
من با ستارهها
من با پرندهها
من با شکوفههای سحر، زاده میشوم
من با نسیم هر نفسِ آشنا، چو موج
از نو
برای زیستن آماده میشوم
چون مشت خشمگین و گرهخوردهٔ درخت
خورشید را میان دو دستم گرفتهام
خورشید در من است
در من،
اجاقِ معجزهٔ روز، روشن است!...
#نادر_نادرپور
ای شاخههای خشک
ای دستهای سردِ نوازشنیافته
ای چشمههای دور
ای دیدگانِ کور
ای در شما ستارهٔ شادی نتافته
یار شما منم!
من با ستارهها
من با پرندهها
من با شکوفههای سحر، زاده میشوم
من با نسیم هر نفسِ آشنا، چو موج
از نو
برای زیستن آماده میشوم
چون مشت خشمگین و گرهخوردهٔ درخت
خورشید را میان دو دستم گرفتهام
خورشید در من است
در من،
اجاقِ معجزهٔ روز، روشن است!...
#نادر_نادرپور