کلید 🔑
78 subscribers
6.36K photos
1.85K videos
7 files
2.26K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
تنهایی مرا ببر از خاطـــــــــرم خـــــــــزر
غرقم کن و تمام مــــــــــــــرا با خودت ببر

این خسته ی همیشه پریشان از آن تـــــــــو
جان مرا به قیمت یک خواب خوش بخــــر

از گونه های زندگی ام درد می چکـــــــــد
از آستین حوصله ام بغض های تـــــــــــــر

مبهوت مانده ام به تماشای مرگ خویش....
مثل سکوت مادری از داغ یک پســـــــــر


آواره ی سکوتم و پاگیـــــــــــــر بی کسی
نفرین به سرنوشت ، به این شوم بی پدر

عمریست دور خاطره اش لول می خورم
عمریست فلبداهه فقط می روم سفـــــــــر

دیگــــــــــر کسی برای دلم "او" نمی شود
تنهایی مرا ببر از خاطرم خــــــــــــــزر


سجاد صفری اعظم
شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی فایده است
بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است

بـاز می پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی فایده است

بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت
دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی فایده است

تـا تـو بــوی زلـفـهــا را مـی فـرسـتـی بـا نـسـیــم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمی کــردم رسـیــد
دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی فایده است

در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذره ای پـرهــیـــز نـیـسـت
پـرت کـن مـا را بـه دوزخ، امـتـحــان بی فایده است

از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه انـد
حرف موسی را نمی فهمد شبـان، بی فایده است

مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا
همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت

"کاظم بهمنی"
👌1
دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش

آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش
گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش

دل بگداخت چون شکر باز فسرد چون جگر
باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش

راه برم به سوی او شب به چراغ روی او
چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش

درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده
تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش

گر چه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد
زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش

تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش
بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش

خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش
کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش

#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۷ مهر (۲۹ سپتامبر) روز جهانی قلب مبارک
بفرست به کسی که قلبته 🫀
امسال هم پیراهن خونی من، مُد بود
امسال هم رؤیایمان آنچه نمی شد بود

امروز هم با گریه و گیتار می خوابی
امروز هم غمگین ترین جشن ِ تولد بود

از گریه ام در خانه ای در حال ویرانی
از چیزهایی که نمی گویم... که می دانی...

شهریور است و شهر ما عمری ست پاییز است
چیزی نمی گویم که می دانی دلم چیز است

این روزها... این روزها بدجور بی رحمند
این هیچ کس هایی که دردت را نمی فهمند

چشمان تو خونی، لبت خونی، دلت خونی
از تو بدش می آید این دنیای طاعونی

می ترسی از این دشنه ها که داخل سینی ست
می ترسی از دنیا که قبرستان غمگینی ست

قبل از شروع بازی ات، زد سوت پایان را
در ماه تیرش تجربه کردیم باران را

که روزها خوابید و خوابیدیم در رؤیا
شب ها جلوی چشممان بردند یاران را

که مرده بودیم و هنوز این زندگی جان داشت
یک درصد ِ ناچیزتر، امّید امکان داشت

می سوخت از تب، خواب های واقعی می دید
بیمار روی تخت من، بدجور هذیان داشت

نصف جهان در رقص شد، نصف جهان در خون
گل داد آخر سینه های عاشقان در خون

خاموش شد مثل چراغی آخر ِ دنیا
فریادهای آخرین آوازه خوان در خون

خاموش شد تاریخ... قرن بی فروغی بود
جز فصل سرد تو، همه چیزش دروغی بود!

دیوانه ام! احساس هایی از غلط دارم
که گریه ام... که گریه ام... دارم فقط... دارم...

که شمع های روی کیکت خوب می دانند
که دوستم داری و خیلی دوستت دارم...



سید مهدی موسوی
اِی ساربان آهسته رو، کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم، با دِلسِتانم می‌رود

من مانده‌ام مَهجور از او، بیچاره و رَنجور از او
گویی که نیشی دور از او ،در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فُسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون، بر آستانم می‌رود

مَحمِل بِدار ای ساروان، تندی مَکُن با کاروان
کَز عشق آن سَرو رَوان، گویی رَوانم می‌رود

او می‌رود دامن کِشان، من زَهر تنهایی چِشان
دیگر مپرس از من نشان، کَز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سَرکِشم ،بُگذاشت عیش ناخوشم
چون مِجمَری پرآتشم کز سَر دُخانم می‌رود

با آن همه بیداد او، وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین، ای دلستانِ نازنین
کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نَغنَوم، و اندر زِکَس می‌نَشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم، کَز کف عِنانم می‌رود

گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فروماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می‌رود

صبر از وصالِ یار من، برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن،دیدم که جانم می‌رود

#سعدی فَغان از دست ما، لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمیارم جفا، کار از فغانم می‌رود


شیخ اجل
.
چون چراغ صبحگاهی از فروغ آفتاب
پرتو خورشید تابان محو شد در نور عشق

ناامیدی و امید اینجا هم آغوش همند
صبح را در آستین دارد شب دیجور عشق

#صائب_تبریزی

سلام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارنون سرشار از
انرژے های مثبت و اتفاقهای
خوب و شگفت انگیز 🌹❤️

🌞

.
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا

گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا

ما رخ ز شُکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بُوَد دریا و طوفان جانْ‌فزا

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده
ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودایِ دیگر می‌پزد
سودایِ آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما

دیروز مستان را به ره، بِرْبود آن ساقی کُله
امروز مِی در می‌دهد تا برکَنَد از ما قبا

ای رَشکِ ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پری
خوش خوش کشانم می‌بری، آخر نگویی تا کجا

هر جا روی تو با منی، ای هر دو چشم و روشنی
خواهی سویِ مستیم کش، خواهی ببر سویِ فنا

عالم چو کوهِ طور دان، ما همچو موسی طالبان
هر دم تجلّی می‌رسد، برمی‌شکافد کوه را

یک پاره اخضر می‌شود، یک پاره عبهر می‌شود
یک پاره گوهر می‌شود، یک پاره لعل و کهربا

ای طالبِ دیدارِ او بنگر در این کهسارِ او
ای کُه، چه بادی خورده‌ای؟ ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای
گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما
 
#مولانا
هيچگاه انسان سالم، دیگری را شکنجه نمی‌کند. این انسان آزار دیده است که آزار می‌رساند.
زخم خورده‌ها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارند، آنها که از عزت نفس پایینی برخوردارند میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارند.

تو هیچ‌ گاه کنار آن‌ها بزرگ نمی‌شوی، فقط تحقیر می‌شوی؛ چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش را بیمار می‌کند.


#کارل_گوستاو_یونگ
قـلب بیـمـار مـرا وعـده ی درمـان بدهید
وعـده ی دیدن ان خسـرو خـوبان بدهـید

عـذر تقـصیر بـرم بر در میخـانه ی عشـق
بـه دل سـوخـته ام فرصت جبران بدهید

دربهاران که گل ازباغ وچمن بیتاب است
خبــر از آمـدن مـرغ غــزل خوان بـدهیـد

از لـب لـعـل تو تا مرز جنون راهی نیست
جـرعـه ای یا قـدحی بر لب بیجان بدهید

شـده تـاریک اگـر شـهر دل از هجـرت یار
کلبـه ی تـار مــرا شـمـع فــروزان بـدهـید

ابـر رحمـت به سـر شـانه ی غـم بسپارید
بــر کـویـر دل مـن نـم نـم بــاران بـدهـید

مـا که هـرشب به تـمنـای وصالش مردیم
وعـدهء وصل گل وصبح درخشان بدهید

شمع خاموش دل از مـقدم او روشن شد
نوری از لطف به این کلبهء احزان بدهید

سـایه ی غـم ز رخ غـمـزده گان بر گیرید
هـله ای سر بزنید ،چهره ی خندان بدهید

بـه دل نـاصـح غـم دیده ز الطاف و کرم
شادی و شـور به احـوال پریشـان بدهید


#علی_فعله_گری
زاهدِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نیست
در حقِ ما هر چه گوید جایِ هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوست
در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راند
عرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیست

چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است؟
کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست

صاحبِ دیوانِ ما گویی نمی‌داند حساب
کاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کِبر و ناز و حاجِب و دربان بدین درگاه نیست

بر درِ میخانه رفتن کارِ یکرنگان بود
خودفروشان را به کویِ می‌فروشان راه نیست

هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست
ور نه تشریفِ تو بر بالایِ کس کوتاه نیست

بندهٔ پیرِ خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطفِ شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست

#حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی‌مشربیست
عاشقِ دُردی‌کش اندر بندِ مال و جاه نیست
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رندست
نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهیست
بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته ست
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

#عطار
```
جز شما با من و دل  هیچکس همراز نشد
احدی با دل من  ، غیر تو دمساز نشد

حرف  ناگفته  زیاد است درون  دل  من
دردها  بوده در این سینه و  ابراز  نشد

لب فرو بستم از این داغ که بر قلب من است
گوییا  عشق ؛ درون دلت آغاز  نشد

منتظر مانده ام عمری که  بیاید  خبری
از تو ای عشق ؛ ولیکن خبری  باز  نشد

بسته ام بر تو و  مِهرِ  تو  هزاران  امیّد
گرچه از سمتِ شما  معجز و اعجاز  نشد

گفته  بودی  که مرا یار وفاداری تو
آه  از دست دلت ،  عاشق و جانباز نشد

کفتر جَلدِ تو  شد  این  دلِ خونین جگرم
همرهی کرد تو را، گرچه چنان *باز* نشد

عشق و مِهرت به دلم نقش زده تا به ابد
بی رقیبی به دلم ، چون تو کسی راز نشد

ای یگانه ؛  سخن عشق  نگنجد  به  قلم
در رهِ عشق   کسی دلبر  و  ایّاز نشد

ای سعادت ؛ تو  کجایی؟ که ببینی حالم
با دل غمزده ام ،  هیچکس  همراز  نشد

#نساء_قنبری
هر چه ماه و ستاره می‌خواهی
در شبِ شعرِ بی‌چراغِ من است
با من از مرزهای دور نگو
که جهان گوشه‌ی اتاق من است

با دلم فکر می‌کنم اغلب
مغزِ بی‌استفاده‌ای دارم
با خودم حرف می‌زنم گاهی
دلخوشی‌های ساده‌ای دارم!

پدرم از غرور می‌ترسید
غرقِ افتادگی بزرگ شدم
به همین سادگی نبود ولی
به همین سادگی... بزرگ شدم...

وسطِ فحش‌های ناموسی
مثل چاقو به هر رگی خوردم
با پشیمانی از پشیمانی
کار کردم عرق سگی خوردم

مستی‌ام را به خانه‌ها بردم
خانه‌ها از حدیث پر بودند
مستی‌ام را به کوچه‌ها بردم
کوچه‌ها از پلیس پر بودند!

متهم به گناهِ دیگری‌ام
جرم‌های نکرده سرسخت‌اند
روسیاهِ سفید کردن‌هام
پاک‌کن‌ها چقدر بدبخت‌اند!

پاک‌کن بودم و نفهمیدند
فقط از چرک‌های من گفتند
غیرِ من را هدف نمی‌گیرند
یادِ غم‌هایشان که می‌افتند!

من ولی باز هم همان هستم
سر به‌زیر و صبور و ساکت و سرد
مثلِ یک تاک می‌روم بالا
به خودم پیچ می‌خورم از درد

من ولی باز هم همان هستم
یاسرِ روزهای تنهایی
خالی‌ام از جرایدِ بازار
پُرم از شعرِ غیراجرایی!

هرچه ماه و ستاره می‌خواهی
در شبِ شعر بی‌چراغ من است
با من از مرزهای دور نگو
که جهان...
گوشه‌ی اتاق من است...

- یاسر قنبرلو -
حالم خراب بود و کسی باورش نشد
شادی نقاب بود و کسی باورش نشد

گفتم نگاه می کندم مست می شوم
چشمش شراب بود و کسی باورش نشد


قلبم تمام عمر چنان زلف در همش
در پیچ و تاب بود و کسی باورش نشد

گفتند ابلهان که بگو دوست داریَـش
وصلش سراب بود و کسی باورش نشد

او یک بهشت بود ولی از بهشتِ او
سهمم عذاب بود و کسی باورش نشد

پرسید با کنایه که "من گفته ام نرو ؟ "
پرسش جواب بود و کسی باورش نشد ...

#مجید_ترکابادی
گوته نویسنده و شاعر بزرگ آلمانی آرامش را اینگونه تعریف می کند :

آرامش پیامد اندیشیدن نیست!

بلکه آرامش نیندیشیدن به گرفتاری ها و چالش هایی است که ارزش اندیشیدن ندارند...
همه اخلاق بی ادبانه، از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر، چون در توست، نمیرنجی
چون آن را در دیگری میبینی، میرمی و میرنجی!


📕 #فیه_ما_فیه
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند

چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

#مولانا
صبح است و
آیینه را مهمان لبخندت کن

یک فنجان چای داغ  ،دو حبه لبخند
و اندکی دلخوشی

با خودت گرم بگیر
کمی بیشتر از همیشه
و بیشتر از قبل خودت را
دوست داشته باش
یادت نرود ،
سهم تو از زندگی چیزهای
بظاهر سادہ با رویاهای بزرگ است...

#شاهـرخ_صفـرنژاد
  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‌
امروزتون بی نظیر ❤️


🌞

.
آدمی به هر میزان که سالخورده تر می شود، تصور روشن تری از زندگی به دست می آورد؛ راه و روش زندگی را بهتر فرا گرفته و متوجه لغزش ها و اشتباه های گذشته می شود..

امروز اول اکتبر
#روز_جهانی_سالمندان هست..
اگه سالمند در خونه داریم بیشتر هواشو داشته باشیم.
اینا برکت خونه و خانواده هستند.
1️⃣

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره کار

گشت بر باد سبک سیر سوار

گلّه کآهنگ چِرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پر ولوله گشت

و آن شبان بیم زده، دل نگران

شد پی بره‌ نوزاد دوان

کبک در دامن خاری آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره مرگ نه کاریست حقیر

زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیاد نبود



آشیان داشت در آن دامن دشت

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سال‌ها زیسته افزون زشمار

شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت که ای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم آنچه تو می‌فرمایی

گفت: ما بنده درگاه توایم

تا که هستیم هوا خواه توایم

بنده آماده بود فرمان چیست؟

جان به راه تو سپارم، جان چیست؟

دل چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آید که زجان یاد کنم

این همه گفت ولی در دل خویش

گفتگویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون

از نیازست چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را بایدست از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

که مرا عمر حبابیست بر آب

راست است این که مرا تیز پرست

لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

ارچه از عمر دل سیری نیست

مرگ می‌آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟

پدرم از پدر خویش شنید

که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار

صد ره از چنگش کردست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود

کاین همان زاغ پلیدست که بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز؟

رازی اینجاست تو بگشا این راز