ﻋﺮﺏ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﺞ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﻭ ﺑﺪ ﺧﻮﯼ ﻭ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﭼﻮ ﺑﺨﺖ ﻋﺮﺏ ﺑﺮ ﻋﺠﻢ ﭼﯿﺮﻩ ﮔﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺗﯿﺮﻩ ﮔﺸﺖ
ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﺭﺳﻢ ﻭ ﺭﺍﻩ
ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﻧﺘﺎﺑﺪ ﺩﮔﺮ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺎﻩ
ﺯ ﻣﯽ ﻧﺸﺌﻪ ﻭ ﻧﻐﻤﻪ ﺍﺯ ﭼﻨﮓ ﺭﻓﺖ
ﺯ ﮔﻞ ﻋﻄﺮ ﻭ ﻣﻌﻨﯽ ﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺭﻓﺖ
ﺍﺩﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﮔﺸﺖ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺷﺪ ﻭﺑﺎﻝ
ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ
ﺟﻬﺎﻥ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﯼ ﺍﻫﺮﯾﻤﻨﯽ
ﺯﺑﺎﻥ ﻣﻬﺮ ﻭﺭﺯﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺷﻤﻨﯽ
ﮐﻨﻮﻥ ﺑﯽ ﻏﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﻣﯽ
ﮐﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﺁﻭﺍﯼ ﻧﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺰﻡ ﺍﯾﻦ ﻫﺮﺯﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﺎﻡ
ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﮔﺮﺩﺵ ﺁﺭﯾﻢ ﺟﺎﻡ
ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﯿﺎﻩ
ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﻨﺎﻩ
ﭼﻮ ﺑﺎ ﺗﺨﺖ ﻣﻨﺒﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﻮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﻮﺑﮑﺮ ﻭ ﻋﻤﺮ ﺷﻮﺩ
ﺯ ﺷﯿﺮ ﺷﺘﺮ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺳﻮﺳﻤﺎﺭ
ﻋﺮﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﺎﺭ
ﮐﻪ ﺗﺎﺝ ﮐﯿﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﺁﺭﺯﻭ
ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ
ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ
ﮐﻨﺎﻡ ﭘﻠﻨﮕﺎﻥ ﻭ ﺷﯿﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ
#ﺣﻜﻴﻢ_ﺍﺑﻮﺍﻟﻘﺎﺳﻢ_ﻓﺮﺩﻭسی
ﮐﺞ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﻭ ﺑﺪ ﺧﻮﯼ ﻭ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﭼﻮ ﺑﺨﺖ ﻋﺮﺏ ﺑﺮ ﻋﺠﻢ ﭼﯿﺮﻩ ﮔﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺗﯿﺮﻩ ﮔﺸﺖ
ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﺭﺳﻢ ﻭ ﺭﺍﻩ
ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﻧﺘﺎﺑﺪ ﺩﮔﺮ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺎﻩ
ﺯ ﻣﯽ ﻧﺸﺌﻪ ﻭ ﻧﻐﻤﻪ ﺍﺯ ﭼﻨﮓ ﺭﻓﺖ
ﺯ ﮔﻞ ﻋﻄﺮ ﻭ ﻣﻌﻨﯽ ﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺭﻓﺖ
ﺍﺩﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﮔﺸﺖ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺷﺪ ﻭﺑﺎﻝ
ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ
ﺟﻬﺎﻥ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﯼ ﺍﻫﺮﯾﻤﻨﯽ
ﺯﺑﺎﻥ ﻣﻬﺮ ﻭﺭﺯﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺷﻤﻨﯽ
ﮐﻨﻮﻥ ﺑﯽ ﻏﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﻣﯽ
ﮐﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﺁﻭﺍﯼ ﻧﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺰﻡ ﺍﯾﻦ ﻫﺮﺯﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﺎﻡ
ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﮔﺮﺩﺵ ﺁﺭﯾﻢ ﺟﺎﻡ
ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﯿﺎﻩ
ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﻨﺎﻩ
ﭼﻮ ﺑﺎ ﺗﺨﺖ ﻣﻨﺒﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﻮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﻮﺑﮑﺮ ﻭ ﻋﻤﺮ ﺷﻮﺩ
ﺯ ﺷﯿﺮ ﺷﺘﺮ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺳﻮﺳﻤﺎﺭ
ﻋﺮﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﺎﺭ
ﮐﻪ ﺗﺎﺝ ﮐﯿﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﺁﺭﺯﻭ
ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ
ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ
ﮐﻨﺎﻡ ﭘﻠﻨﮕﺎﻥ ﻭ ﺷﯿﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ
#ﺣﻜﻴﻢ_ﺍﺑﻮﺍﻟﻘﺎﺳﻢ_ﻓﺮﺩﻭسی
به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن بِه از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشمِ تو حوریست
به هر جزوی ز حُسنِ او قصوریست
ز حرف عیبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است؟
کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
تو چشم و، او نگاهِ ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارتهای ابرو
دلِ مجنون ز شِکّر خنده خونست
تو لب میبینی و دندان که چونست
کسی کاو را تو لیلی کردهای نام
نه آن لیلیست کز من برده آرام
یکی بحر است عشقِ بی کرانه
در او آتش زبانه در زبانه
اگر مرغابیی ، اینجا مزن پر
در این آتش سمندر شو سمندر
به هر فکر و به هر حال و به هر کار
چه در فخر و چه در ننگ و چه در عار
به هر صورت که نَبوَد نا گزیرت
بجز معشوق نبود در ضمیرت
#وحشی_بافقی
که پیدا کن بِه از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشمِ تو حوریست
به هر جزوی ز حُسنِ او قصوریست
ز حرف عیبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است؟
کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
تو چشم و، او نگاهِ ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارتهای ابرو
دلِ مجنون ز شِکّر خنده خونست
تو لب میبینی و دندان که چونست
کسی کاو را تو لیلی کردهای نام
نه آن لیلیست کز من برده آرام
یکی بحر است عشقِ بی کرانه
در او آتش زبانه در زبانه
اگر مرغابیی ، اینجا مزن پر
در این آتش سمندر شو سمندر
به هر فکر و به هر حال و به هر کار
چه در فخر و چه در ننگ و چه در عار
به هر صورت که نَبوَد نا گزیرت
بجز معشوق نبود در ضمیرت
#وحشی_بافقی
دیوانهی یارم من و بر کس نظرم نیست
مشغول خودم، وز همه عالم خبرم نیست
من مستِ دلآشفتهام ای همدمِ مُشفق
خارم مکِش از پای که پروای سرم نیست
زخمی بُود از عشق، به هر مو که مرا هست
با اینهمه از عشقِ نکویان حذرم نیست
ای قبلهی حاجت! ز درت رو به که آرَم؟
زنهار! مرانم که از این در گذرم نیست
تا خون جگر بود، فروریختم از چشم
رحمی بکن امروز که نم در جگرم نیست
«اهلی!» ز جهان قسمتِ هرکس زر و سیم است
این قسمت من بس که غمِ سیم و زرم نیست...
#اهلی_شیرازی
مشغول خودم، وز همه عالم خبرم نیست
من مستِ دلآشفتهام ای همدمِ مُشفق
خارم مکِش از پای که پروای سرم نیست
زخمی بُود از عشق، به هر مو که مرا هست
با اینهمه از عشقِ نکویان حذرم نیست
ای قبلهی حاجت! ز درت رو به که آرَم؟
زنهار! مرانم که از این در گذرم نیست
تا خون جگر بود، فروریختم از چشم
رحمی بکن امروز که نم در جگرم نیست
«اهلی!» ز جهان قسمتِ هرکس زر و سیم است
این قسمت من بس که غمِ سیم و زرم نیست...
#اهلی_شیرازی
مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت
مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟
مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش
که سازِ شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد
مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی
دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ #حافظ
که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت
مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟
مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش
که سازِ شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد
مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی
دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ #حافظ
که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
پی یک اشتباه ناجورم، باغ ممنوع سیب می خواهم
تا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می خواهم
مادرم گفت: دل نبند و برو، هرکجا روی نازنینی هست
آه مادر، دلم زدستم رفت، ختم امن یجیب می خواهم
پدرم گفت: بچه جان بس کن! حرفهای عجیب می شنوم
آه آری پدر، عجیب، عجیب، خاطرش را عــــجیب می خواهم
باز فر می خورند دور سرم، این قوافی: حبیب،عجیب، غریب...
آه مادر، پدر، مریض شدم، به گمانم طبیب می خواهم
...
بعد ازین عاشقانه خواهم گفت، بعد ازین قهوه خانه خواهم رفت
باغ ممنوع سیب پیشکشم! دود نعنا دوسیب می خواهم
- حسین جنتی -
تا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می خواهم
مادرم گفت: دل نبند و برو، هرکجا روی نازنینی هست
آه مادر، دلم زدستم رفت، ختم امن یجیب می خواهم
پدرم گفت: بچه جان بس کن! حرفهای عجیب می شنوم
آه آری پدر، عجیب، عجیب، خاطرش را عــــجیب می خواهم
باز فر می خورند دور سرم، این قوافی: حبیب،عجیب، غریب...
آه مادر، پدر، مریض شدم، به گمانم طبیب می خواهم
...
بعد ازین عاشقانه خواهم گفت، بعد ازین قهوه خانه خواهم رفت
باغ ممنوع سیب پیشکشم! دود نعنا دوسیب می خواهم
- حسین جنتی -
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جانِ انسان که تربیت نشود ،آدمی گاو می شود به مرور
چی شد که به این سمت رفتیم؟!❤️🩹
-
چی شد که به این سمت رفتیم؟!❤️🩹
-
Loulian
Shahram Nazeri
ای لولیان ای لولیان یک لولییی دیوانه شد
تشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنونخانه شد
میگشت گِرد حوض او، چون تشنگان در جست و جو
چون خشک نانه ناگهان در حوض ما تَرنانه شد
ای مرد دانشمند تو ، دو گوش از این بربند تو
مشنو تو این افسون کهاو ز افسون ما افسانه شد
زین حلقه نجهد گوشها کاو عقل برد از هوشها
تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد
بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزین
سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غَره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد
کهاستون عالم بود او، نالانتر از حنانه شد
من که ز جان ببریدهام چون گل قبا بدریدهام
زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
این قطرههای هوشها مغلوب بحر هوش شد
ذرات این جانریزهها مستهلک جانانه شد
خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم
شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد
#مولانا
تشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنونخانه شد
میگشت گِرد حوض او، چون تشنگان در جست و جو
چون خشک نانه ناگهان در حوض ما تَرنانه شد
ای مرد دانشمند تو ، دو گوش از این بربند تو
مشنو تو این افسون کهاو ز افسون ما افسانه شد
زین حلقه نجهد گوشها کاو عقل برد از هوشها
تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد
بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزین
سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غَره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد
کهاستون عالم بود او، نالانتر از حنانه شد
من که ز جان ببریدهام چون گل قبا بدریدهام
زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
این قطرههای هوشها مغلوب بحر هوش شد
ذرات این جانریزهها مستهلک جانانه شد
خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم
شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد
#مولانا
َ
صبح از راه رسید!
سبدش پر ز گل خورشید است
نگهش آینهی امید است ..
هم نفس باهمه مرغانِ خوش الحانِ سحر،
نغمه خوانِ غزلِ توحید است
صبح آغوش گشودست
بپا خیز و ببین
با نگاهی که پر از مهر و صفاست
به خدا صبح قشنگ است قشنگ
باغِ پر نقش خدا رنگ به رنگ
سهراب سپهری
یک روز قشنـگ
یک دل خـوش
یک لب خنـدان
یک تـن سالم
دعای امـروز من
بـرای هـر روز تـو
درود صبحتـون پـرنـور🍁🍂
صبح از راه رسید!
سبدش پر ز گل خورشید است
نگهش آینهی امید است ..
هم نفس باهمه مرغانِ خوش الحانِ سحر،
نغمه خوانِ غزلِ توحید است
صبح آغوش گشودست
بپا خیز و ببین
با نگاهی که پر از مهر و صفاست
به خدا صبح قشنگ است قشنگ
باغِ پر نقش خدا رنگ به رنگ
سهراب سپهری
یک روز قشنـگ
یک دل خـوش
یک لب خنـدان
یک تـن سالم
دعای امـروز من
بـرای هـر روز تـو
درود صبحتـون پـرنـور🍁🍂
سرم بر سينۀ يار است،از عالم چه می خواهم ؟
به چنگم زلف دلدار است،از عالم چه می خواهم ؟
تو را می خواستم ، افتاده ای چون گل به بالینم
فراغم از گل و خار است،از عالم چه می خواهم ؟
تو بودی آن که من می خواستم روزی مرا خواهد
دگر کی با کسم کار است،از عالم چه می خواهم ؟
مرا پيمانه عمری بود خالی از می عشرت
کنون اين جام سرشار است،ازعالم چه می خواهم ؟
بيا بر چشم بی خوابم نشين،گل گوی و گل بشنو
تو يارم شو،خدا يار است،از عالم چه می خواهم ؟
اگر ناليده بودم حاليا از بخت می بالم
وز آنم شکر بسيار است ، از عالم چه می خواهم ؟
دلم رنجور حرمان بود و جانم خستۀ هجران
طبيب اکنون پرستار است،از عالم چه می خواهم ؟
نمی کردم گمان روزی شود بيدار بخت من
کنون اين خفته بيدار است،از عالم چه می خواهم ؟
مرا طبعی است چون دريا و دريایی است گوهر زا
چه باک از سهل و دشوار است،از عالم چه می خواهم ؟
نگارم می نويسد ، مستم و تب کرده شوقم
سرم بر سينۀ يار است،از عالم چه می خواهم ؟
#عمادخراسانی
به چنگم زلف دلدار است،از عالم چه می خواهم ؟
تو را می خواستم ، افتاده ای چون گل به بالینم
فراغم از گل و خار است،از عالم چه می خواهم ؟
تو بودی آن که من می خواستم روزی مرا خواهد
دگر کی با کسم کار است،از عالم چه می خواهم ؟
مرا پيمانه عمری بود خالی از می عشرت
کنون اين جام سرشار است،ازعالم چه می خواهم ؟
بيا بر چشم بی خوابم نشين،گل گوی و گل بشنو
تو يارم شو،خدا يار است،از عالم چه می خواهم ؟
اگر ناليده بودم حاليا از بخت می بالم
وز آنم شکر بسيار است ، از عالم چه می خواهم ؟
دلم رنجور حرمان بود و جانم خستۀ هجران
طبيب اکنون پرستار است،از عالم چه می خواهم ؟
نمی کردم گمان روزی شود بيدار بخت من
کنون اين خفته بيدار است،از عالم چه می خواهم ؟
مرا طبعی است چون دريا و دريایی است گوهر زا
چه باک از سهل و دشوار است،از عالم چه می خواهم ؟
نگارم می نويسد ، مستم و تب کرده شوقم
سرم بر سينۀ يار است،از عالم چه می خواهم ؟
#عمادخراسانی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گر تن بدهی دل ندهی کار خراب است
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است
گر دل بدهی تن ندهی باز خراب است
این بار نه جام است و نه نوشابه سراب است
دریا بشوی چون به دلت شور عبور است
نوشیدن یک جُرعه ز جام تو عذاب است
باران بشوی چون که تنت بر همه جاریست
کی تشنه شود سیر، فقط نام تو آب است
اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند
چون دغدغه مردم این شهر حجاب است
تن را بدهی، دل ندهی فرق ندارد
یک آیه بخوانند گناه تو ثواب است
مرغان هوایی چو بیفتند در این دام
فرقی نکند کبک و یا جوجهعقاب است
صیّاد در این دشتِ مصیبتزده کور است
هر مرغ به دامش برسد ، نام کباب است
هر مَشتیغضنفر که رسد از دِه بالا
بر مَسند قدرت چو زند تکیه جناب است
اصلا سخن از تجربه و علم و توان نیست
شایسته کسی است که با حُکم و خطاب است
در دولت منصور که یک سکه حساب است
تنها سند ساخت یک صومعه خواب است
اینجا کسی از مرگ بشر ترس ندارد
ترس از شب قبر است و سوال است و جواب است
ای کاش! که دلقک شده بودم و نه شاعر
در کشور من ارزش انسان به نقاب است
منسوب به #فروغ_فرخزاد
https://t.me/kellidd
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است
گر دل بدهی تن ندهی باز خراب است
این بار نه جام است و نه نوشابه سراب است
دریا بشوی چون به دلت شور عبور است
نوشیدن یک جُرعه ز جام تو عذاب است
باران بشوی چون که تنت بر همه جاریست
کی تشنه شود سیر، فقط نام تو آب است
اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند
چون دغدغه مردم این شهر حجاب است
تن را بدهی، دل ندهی فرق ندارد
یک آیه بخوانند گناه تو ثواب است
مرغان هوایی چو بیفتند در این دام
فرقی نکند کبک و یا جوجهعقاب است
صیّاد در این دشتِ مصیبتزده کور است
هر مرغ به دامش برسد ، نام کباب است
هر مَشتیغضنفر که رسد از دِه بالا
بر مَسند قدرت چو زند تکیه جناب است
اصلا سخن از تجربه و علم و توان نیست
شایسته کسی است که با حُکم و خطاب است
در دولت منصور که یک سکه حساب است
تنها سند ساخت یک صومعه خواب است
اینجا کسی از مرگ بشر ترس ندارد
ترس از شب قبر است و سوال است و جواب است
ای کاش! که دلقک شده بودم و نه شاعر
در کشور من ارزش انسان به نقاب است
منسوب به #فروغ_فرخزاد
https://t.me/kellidd
تنگ شد از غم دل جای به من
یک دل و این همه غم وای به من
قتلم امروز نشد تا چه کند
حسرت وعده فردای به من
نقد جان دادم و یک بوسه نداد
آن لب لعل شکرخای به من
در محبت چه تطاول که نکرد
آن سر زلف چلیپای به من
نیست روزی که بلایی نرسد
زان قد و قامت و بالای به من
نفسی نیست که آتش نزند
شعلهٔ عشق سراپای به من
در گذرگاه وی از کثرت خلق
بسته شد راه تماشای به من
در غم عشق فروغی نرسید
شادی از گلشن صحرای به من
#فروغی_بسطامی
یک دل و این همه غم وای به من
قتلم امروز نشد تا چه کند
حسرت وعده فردای به من
نقد جان دادم و یک بوسه نداد
آن لب لعل شکرخای به من
در محبت چه تطاول که نکرد
آن سر زلف چلیپای به من
نیست روزی که بلایی نرسد
زان قد و قامت و بالای به من
نفسی نیست که آتش نزند
شعلهٔ عشق سراپای به من
در گذرگاه وی از کثرت خلق
بسته شد راه تماشای به من
در غم عشق فروغی نرسید
شادی از گلشن صحرای به من
#فروغی_بسطامی
من درختی کلاغ بر دوشم ،
خبرم درد میکند بدجور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است ،
تبرم درد میکند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟
درد بحران هوّیت دارم
یک اشاره بدون انگشتم ،
اثرم درد میکند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم ،
در قماری که هر دو میبازیم
پسرم روی دستم افتاده ،
سپرم درد میکند بد جور
مثل قابیل بی قبیله شدم ،
بوی گندم گرفته دنیا را
بسکه حوا ، هوایی اش کرده ،
پدرم درد میکند بدجور
هرچه کوه بزرگ میبینی ،
همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز ،
کمرم درد میکند بدجور
تو فقط صبر میکنی تجویز ،
من فقط صبر میکنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش ،
جگرم درد میکند بدجور
بستری کن مرا در آغوشت ،
با دو نخ شعر و این هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم ،
که پرم درد میکند بد جور
برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ
قرص یک ور سفید و یک ور سرخ
برسان نشئهای ز لبهایت ،
که سرم درد میکند بدجور
"مرتضی خدایگان"
خبرم درد میکند بدجور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است ،
تبرم درد میکند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟
درد بحران هوّیت دارم
یک اشاره بدون انگشتم ،
اثرم درد میکند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم ،
در قماری که هر دو میبازیم
پسرم روی دستم افتاده ،
سپرم درد میکند بد جور
مثل قابیل بی قبیله شدم ،
بوی گندم گرفته دنیا را
بسکه حوا ، هوایی اش کرده ،
پدرم درد میکند بدجور
هرچه کوه بزرگ میبینی ،
همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز ،
کمرم درد میکند بدجور
تو فقط صبر میکنی تجویز ،
من فقط صبر میکنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش ،
جگرم درد میکند بدجور
بستری کن مرا در آغوشت ،
با دو نخ شعر و این هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم ،
که پرم درد میکند بد جور
برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ
قرص یک ور سفید و یک ور سرخ
برسان نشئهای ز لبهایت ،
که سرم درد میکند بدجور
"مرتضی خدایگان"
تنهایی مرا ببر از خاطـــــــــرم خـــــــــزر
غرقم کن و تمام مــــــــــــــرا با خودت ببر
این خسته ی همیشه پریشان از آن تـــــــــو
جان مرا به قیمت یک خواب خوش بخــــر
از گونه های زندگی ام درد می چکـــــــــد
از آستین حوصله ام بغض های تـــــــــــــر
مبهوت مانده ام به تماشای مرگ خویش....
مثل سکوت مادری از داغ یک پســـــــــر
آواره ی سکوتم و پاگیـــــــــــــر بی کسی
نفرین به سرنوشت ، به این شوم بی پدر
عمریست دور خاطره اش لول می خورم
عمریست فلبداهه فقط می روم سفـــــــــر
دیگــــــــــر کسی برای دلم "او" نمی شود
تنهایی مرا ببر از خاطرم خــــــــــــــزر
سجاد صفری اعظم
غرقم کن و تمام مــــــــــــــرا با خودت ببر
این خسته ی همیشه پریشان از آن تـــــــــو
جان مرا به قیمت یک خواب خوش بخــــر
از گونه های زندگی ام درد می چکـــــــــد
از آستین حوصله ام بغض های تـــــــــــــر
مبهوت مانده ام به تماشای مرگ خویش....
مثل سکوت مادری از داغ یک پســـــــــر
آواره ی سکوتم و پاگیـــــــــــــر بی کسی
نفرین به سرنوشت ، به این شوم بی پدر
عمریست دور خاطره اش لول می خورم
عمریست فلبداهه فقط می روم سفـــــــــر
دیگــــــــــر کسی برای دلم "او" نمی شود
تنهایی مرا ببر از خاطرم خــــــــــــــزر
سجاد صفری اعظم
شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی فایده است
بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است
بـاز می پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی فایده است
بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت
دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی فایده است
تـا تـو بــوی زلـفـهــا را مـی فـرسـتـی بـا نـسـیــم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است
تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمی کــردم رسـیــد
دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی فایده است
در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذره ای پـرهــیـــز نـیـسـت
پـرت کـن مـا را بـه دوزخ، امـتـحــان بی فایده است
از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه انـد
حرف موسی را نمی فهمد شبـان، بی فایده است
مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا
همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت
"کاظم بهمنی"
بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است
بـاز می پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی فایده است
بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت
دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی فایده است
تـا تـو بــوی زلـفـهــا را مـی فـرسـتـی بـا نـسـیــم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است
تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمی کــردم رسـیــد
دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی فایده است
در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذره ای پـرهــیـــز نـیـسـت
پـرت کـن مـا را بـه دوزخ، امـتـحــان بی فایده است
از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه انـد
حرف موسی را نمی فهمد شبـان، بی فایده است
مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا
همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت
"کاظم بهمنی"
👌1
دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش
گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
دل بگداخت چون شکر باز فسرد چون جگر
باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
راه برم به سوی او شب به چراغ روی او
چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش
درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده
تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش
گر چه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد
زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش
تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش
بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش
خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش
کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش
#مولانا
آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش
گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
دل بگداخت چون شکر باز فسرد چون جگر
باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
راه برم به سوی او شب به چراغ روی او
چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش
درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده
تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش
گر چه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد
زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش
تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش
بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش
خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش
کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۷ مهر (۲۹ سپتامبر) روز جهانی قلب مبارک
بفرست به کسی که قلبته 🫀
بفرست به کسی که قلبته 🫀
امسال هم پیراهن خونی من، مُد بود
امسال هم رؤیایمان آنچه نمی شد بود
امروز هم با گریه و گیتار می خوابی
امروز هم غمگین ترین جشن ِ تولد بود
از گریه ام در خانه ای در حال ویرانی
از چیزهایی که نمی گویم... که می دانی...
شهریور است و شهر ما عمری ست پاییز است
چیزی نمی گویم که می دانی دلم چیز است
این روزها... این روزها بدجور بی رحمند
این هیچ کس هایی که دردت را نمی فهمند
چشمان تو خونی، لبت خونی، دلت خونی
از تو بدش می آید این دنیای طاعونی
می ترسی از این دشنه ها که داخل سینی ست
می ترسی از دنیا که قبرستان غمگینی ست
قبل از شروع بازی ات، زد سوت پایان را
در ماه تیرش تجربه کردیم باران را
که روزها خوابید و خوابیدیم در رؤیا
شب ها جلوی چشممان بردند یاران را
که مرده بودیم و هنوز این زندگی جان داشت
یک درصد ِ ناچیزتر، امّید امکان داشت
می سوخت از تب، خواب های واقعی می دید
بیمار روی تخت من، بدجور هذیان داشت
نصف جهان در رقص شد، نصف جهان در خون
گل داد آخر سینه های عاشقان در خون
خاموش شد مثل چراغی آخر ِ دنیا
فریادهای آخرین آوازه خوان در خون
خاموش شد تاریخ... قرن بی فروغی بود
جز فصل سرد تو، همه چیزش دروغی بود!
دیوانه ام! احساس هایی از غلط دارم
که گریه ام... که گریه ام... دارم فقط... دارم...
که شمع های روی کیکت خوب می دانند
که دوستم داری و خیلی دوستت دارم...
سید مهدی موسوی
امسال هم رؤیایمان آنچه نمی شد بود
امروز هم با گریه و گیتار می خوابی
امروز هم غمگین ترین جشن ِ تولد بود
از گریه ام در خانه ای در حال ویرانی
از چیزهایی که نمی گویم... که می دانی...
شهریور است و شهر ما عمری ست پاییز است
چیزی نمی گویم که می دانی دلم چیز است
این روزها... این روزها بدجور بی رحمند
این هیچ کس هایی که دردت را نمی فهمند
چشمان تو خونی، لبت خونی، دلت خونی
از تو بدش می آید این دنیای طاعونی
می ترسی از این دشنه ها که داخل سینی ست
می ترسی از دنیا که قبرستان غمگینی ست
قبل از شروع بازی ات، زد سوت پایان را
در ماه تیرش تجربه کردیم باران را
که روزها خوابید و خوابیدیم در رؤیا
شب ها جلوی چشممان بردند یاران را
که مرده بودیم و هنوز این زندگی جان داشت
یک درصد ِ ناچیزتر، امّید امکان داشت
می سوخت از تب، خواب های واقعی می دید
بیمار روی تخت من، بدجور هذیان داشت
نصف جهان در رقص شد، نصف جهان در خون
گل داد آخر سینه های عاشقان در خون
خاموش شد مثل چراغی آخر ِ دنیا
فریادهای آخرین آوازه خوان در خون
خاموش شد تاریخ... قرن بی فروغی بود
جز فصل سرد تو، همه چیزش دروغی بود!
دیوانه ام! احساس هایی از غلط دارم
که گریه ام... که گریه ام... دارم فقط... دارم...
که شمع های روی کیکت خوب می دانند
که دوستم داری و خیلی دوستت دارم...
سید مهدی موسوی
اِی ساربان آهسته رو، کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دِلسِتانم میرود
من ماندهام مَهجور از او، بیچاره و رَنجور از او
گویی که نیشی دور از او ،در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فُسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
مَحمِل بِدار ای ساروان، تندی مَکُن با کاروان
کَز عشق آن سَرو رَوان، گویی رَوانم میرود
او میرود دامن کِشان، من زَهر تنهایی چِشان
دیگر مپرس از من نشان، کَز دل نشانم میرود
برگشت یار سَرکِشم ،بُگذاشت عیش ناخوشم
چون مِجمَری پرآتشم کز سَر دُخانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلستانِ نازنین
کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینَغنَوم، و اندر زِکَس مینَشنوم
وین ره نه قاصد میروم، کَز کف عِنانم میرود
گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فروماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم میرود
صبر از وصالِ یار من، برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن،دیدم که جانم میرود
#سعدی فَغان از دست ما، لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیارم جفا، کار از فغانم میرود
شیخ اجل
وآن دل که با خود داشتم، با دِلسِتانم میرود
من ماندهام مَهجور از او، بیچاره و رَنجور از او
گویی که نیشی دور از او ،در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فُسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
مَحمِل بِدار ای ساروان، تندی مَکُن با کاروان
کَز عشق آن سَرو رَوان، گویی رَوانم میرود
او میرود دامن کِشان، من زَهر تنهایی چِشان
دیگر مپرس از من نشان، کَز دل نشانم میرود
برگشت یار سَرکِشم ،بُگذاشت عیش ناخوشم
چون مِجمَری پرآتشم کز سَر دُخانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلستانِ نازنین
کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینَغنَوم، و اندر زِکَس مینَشنوم
وین ره نه قاصد میروم، کَز کف عِنانم میرود
گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فروماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم میرود
صبر از وصالِ یار من، برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن،دیدم که جانم میرود
#سعدی فَغان از دست ما، لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیارم جفا، کار از فغانم میرود
شیخ اجل
.
چون چراغ صبحگاهی از فروغ آفتاب
پرتو خورشید تابان محو شد در نور عشق
ناامیدی و امید اینجا هم آغوش همند
صبح را در آستین دارد شب دیجور عشق
#صائب_تبریزی
سلام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارنون سرشار از
انرژے های مثبت و اتفاقهای
خوب و شگفت انگیز 🌹❤️
🌞
.
چون چراغ صبحگاهی از فروغ آفتاب
پرتو خورشید تابان محو شد در نور عشق
ناامیدی و امید اینجا هم آغوش همند
صبح را در آستین دارد شب دیجور عشق
#صائب_تبریزی
سلام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارنون سرشار از
انرژے های مثبت و اتفاقهای
خوب و شگفت انگیز 🌹❤️
🌞
.
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا
گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا
ما رخ ز شُکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بُوَد دریا و طوفان جانْفزا
ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده
ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا
این باد اندر هر سری سودایِ دیگر میپزد
سودایِ آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما
دیروز مستان را به ره، بِرْبود آن ساقی کُله
امروز مِی در میدهد تا برکَنَد از ما قبا
ای رَشکِ ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پری
خوش خوش کشانم میبری، آخر نگویی تا کجا
هر جا روی تو با منی، ای هر دو چشم و روشنی
خواهی سویِ مستیم کش، خواهی ببر سویِ فنا
عالم چو کوهِ طور دان، ما همچو موسی طالبان
هر دم تجلّی میرسد، برمیشکافد کوه را
یک پاره اخضر میشود، یک پاره عبهر میشود
یک پاره گوهر میشود، یک پاره لعل و کهربا
ای طالبِ دیدارِ او بنگر در این کهسارِ او
ای کُه، چه بادی خوردهای؟ ما مست گشتیم از صدا
ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیدهای
گر بردهایم انگور تو تو بردهای انبان ما
#مولانا
افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا
گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا
ما رخ ز شُکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بُوَد دریا و طوفان جانْفزا
ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده
ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا
این باد اندر هر سری سودایِ دیگر میپزد
سودایِ آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما
دیروز مستان را به ره، بِرْبود آن ساقی کُله
امروز مِی در میدهد تا برکَنَد از ما قبا
ای رَشکِ ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پری
خوش خوش کشانم میبری، آخر نگویی تا کجا
هر جا روی تو با منی، ای هر دو چشم و روشنی
خواهی سویِ مستیم کش، خواهی ببر سویِ فنا
عالم چو کوهِ طور دان، ما همچو موسی طالبان
هر دم تجلّی میرسد، برمیشکافد کوه را
یک پاره اخضر میشود، یک پاره عبهر میشود
یک پاره گوهر میشود، یک پاره لعل و کهربا
ای طالبِ دیدارِ او بنگر در این کهسارِ او
ای کُه، چه بادی خوردهای؟ ما مست گشتیم از صدا
ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیدهای
گر بردهایم انگور تو تو بردهای انبان ما
#مولانا