کلید 🔑
79 subscribers
6.34K photos
1.84K videos
7 files
2.24K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
دیشب به خواب شیرین نوشین لبش مکیدم
در عمر خود همین بود خواب خوشی که دیدم

در خون طپید جسمم تا دامنش گرفتم
بر لب رسید جانم تا خدمتش رسیدم

می‌کند بیخم از جا اشکی که می‌فشاندم
می‌زد به جانم آتش آهی که می کشیدم

دوشم به وعده گفتا یک بوسه خواهمت داد
جان را به نقد دادم، وین نسیه را خریدم

با آن که هیچ پیکی از کوی او نیامد
پیغام می‌شمردم حرفی که می‌شنیدم

خیاط حسن تا دوخت بر قامتش قبایی
من نیز در محبت پیراهنی دریدم

از عالمی گسستم تا با تو عهد بستم
از خویشتن رمیدم تا با تو آرمیدم

قد تو در نظر بود هر جا که می‌نشستم
بام تو زیر پر بود هر سو که می‌پریدم

تا ناامید گشتم، امید من برآمد
دیدی که ناامیدی شد مایهٔ امیدم

در ظلمت خط تو دنبال آب حیوان
شوقم زیاده می‌شد چندان که می‌دویدم

تا از تو دشمن جان پاداش من چه باشد
زیرا که دوستی را از دوستان بریدم

بعد از هزار خواری در باغ او فروغی
شیرین بری نخوردم، رنگین گلی نچیدم

#فروغی_بسطامی
دنیا مدار چشماتو دیده
که عمریه میگرده دنبالت
وقتی همش بی نظمی موهات
میریزه رو دنباله ی شالت

دارم همون راهی رو که رفتی
هر ثانیه هر لحظه میشمارم
وقتی که احساست به من پوچه
تنها یه قرص خواب کم دارم

یه جوری دنیامو به هم ریختی
که هیشکی تا حالا نتونسته
این لرزشا تقصیر قلبم نیست
این عاشقی های ندونسته

شب میشه و چشمای من بازه
شب میشه و انگار تو خوابی
این اضطرابی که تو چشمامه
این گریه ها از روی بی تابی

نه بال دارم که بیام سمتت
نه ماهی ام که توی قلابت.....
مثل یه نیلوفر شدم حالا
تنها نشسته توی مردابت

پاته تمام ساعتایی که
هر ثانیش پای تو ایستادم
دنیا از احساسم عقب افتاد
وقتی به چشمای تو دل دادم

حالا نمی دونم شبه یا روز
حتی نمی دونم که کی هستم
شاید که سهمم اینه از دنیا
چشمایی که رو رفتنت بستم

#نیلوفرشاطری
"مهر یا میترا" در زبان فارسی به معنای «روشنایی، دوستی، پیوند و محبت» است و "ضد دروغ،و نامهربانی کردن" است.
فلسفه "جشن مهرگان" سپاسگزاری از خداوند به خاطر نعمت‌هایی است که به انسان ارزانی داشته و "استوار کردن دوستی‌ها" میان انسان‌هاست.
این جشن در "آغاز مهر" شروع می‌شود و شش روز به درازا می‌انجامد و در روزِ «رام روز» به پایان می‌رسد. نخستین روز جشن، «مهرگان همگانی» و آخرین روز جشن، «مهرگان ویژه» نامیده می‌شود...
🧡
💐آغاز ماه مهربانیها وزیبائیها و خجسته جشن مهرگان بر همگان و بویژه برمتولدین ماه مهر خجسته
وپر امید و شادان باد.💐
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وه چه غم بود که بختم به تو منسوب نکرد
صبر از این بیش که من می‌کنم، ایوب نکرد

این ملامت که من از هجر تو با خود کردم
در فراقِ پسرِ گم شده، یعقوب نکرد

قلم از جور تو بر حرفِ غمی ننهادم
کِم خیال تو سیه‌روی چو مکتوب نکرد

ساغری می که به من داد به یاد لب تو
که ز بس گریه کنارم می مقلوب نکرد

آخر ای دیده! حجاب از من مسکین چه کنی؟
در مثل خوب نگویند که «ناخوب نکرد»

روی من آینه از آهن چینی پندار
روی زیبا کسی از آینه محجوب نکرد

با که گویم که رقیب آن که مرا دشمن بود
کرد بر درد دلم رحمت و محبوب نکرد

من بدین واقعه خاصم، نه که کس در رهِ عشق
پای ننهاد که سر در سر مطلوب نکرد

سَر ز بیداد نزاری چه کشی؟ تن در دِه
کو دلی کز ستم عشق لگدکوب نکرد

#حکیم_نزازی
هوای تازه
فریدون فروغی
سقف خونم طلای ناب
زیر پاهام حصیر سرد
تو دست من سیب گلاب
اما دلم پُره ز درد

مثل درخت بیدَکی
تکیه مو دادم به کسی
شدم درختی تو کویر...
تنها و خشک؛ یک اسیر!

امّا یه روزگاری بود
پدربزرگمون می‌گفت:
بهشت همین دنیای ماست
عشق و صفا، اما کجاست؟

می‌خوام دیگه رها باشم
ساده و بی‌ریا باشم
زمینمو شخم بزنم
نه بد بِشَم نه خوب بِشَم
.
#فریدون_فروغی
.
محبوبم...
قربانیان تبسم تو
در اطراف پاییز افتاده اند.
در حوالی سیمای عاشق
ای دهانت باغ ها،
ای نگاهت آسمان و مهتاب ها
بی تو بودن آسان نیست...
کجاست دستهایت که
روز عاشق را روشن می کرد...؟!

#محمد_صالح_علاء

سلااااام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از حس خوب زندگی 🌹
آغاز هفتتون پرانرژی ❤️

🌞

.
Tamally Maak
Amr Diab
#عمرو_دیاب
#تملی_معاک


تملی معاک
همیشه با تو هستم

ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواک
حتی اگر ازمن دور باشی عشقت درقلب من وجود دارد

تملی معاک
همیشه با تو هستم

تملی فبالی و فقلبی
همیشه در قلب و فکر من هستی

ولا بنساک
و هیچ وقت فراموشت نمی کنم

تملی واحشنی لو حتى بکون ویاک
همیشه دلتنگ دیدنت هستم حتی وقتی که با توام

تملی معاک
همیشه با تو هستم

ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواک
حتی اگر ازمن دور باشی عشقت درقلب من وجود دارد

تملی فبالی و فقلبی
همیشه در قلب و فکر من هستی

ولا بنساک
و هیچ وقت فراموشت نمی کنم...



❤️

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
من جان سپر کنم چو تو شمشیر میزنی
دیده هدف اگر به نشان تیر میزنی

ساقی بدست جام می و در کمین دین
مطرب تو راه دل به مزامیر میزنی

زنهار از فسون تو ای چشم حیله ساز
که آهوئی و بحیله ره شیر میزنی

آنجا که نقش آن بت غیبی مصور است
مانی چگونه لاف زتصویر میزنی

عارف بنشئه مست تو زاهد بمی بلی
خوش رهزنی که راه بتغییر میزنی

تیر از کمان طفل جوانی نخورده ای
ای نوجوان که طعنه باین پیر میزنی

نخجیر ما کند بنظر یکجهان شکار
صیاد اگر به تیر تو نخجیر میزنی

ای عشق از غریو تو پر شد جهان مگر
نوبت بنام حسن جهانگیر میزنی

تقدیر ماست عشق تو را عقل سرنوشت
چند ای حکیم لاف زتدبیر میزنی

عمریست ره بحلقه زلفش نبرده ای
تا کی تو دم زناله شبگیر میزنی

سودای زلف تو بکمندش ببسته سر
آشفته را به پا زچه زنجیر میزنی

ای دست حق اگر چه من از اهل دوزخم
شاید اگر تو دست بتقدیر میزنی

درویش تو زفقر پریشان و مضطر است
وقتست اگر که بر مستش اکسیر میزنی

#آشفته_شیرازی
ما را فروختند و چه ارزان فروختند
مثل عروس، بى سر و سامان فروختند

پیش از بلوغ، ناپدران گرسنه‌ چشم
تنها به رخت و کفش و دوتا نان فروختند

بودیم عضو خانه و بیگانه زیستیم
تا آشنا شدیم، به تاوان فروختند

خَستند چشم روشن گوهرشناس را
الماس را به غول بیابان فروختند

گفتندمان برادر و در چاه سرنگون
رسم کهن شکسته و مهمان فروختند

خیلى که از پدر پدرِ خود نداشتند
پاس نمک که هیچ، نمکدان فروختند

گوساله را به دیگ دَرَمسال سوختند
سردست خوک را به مسلمان فروختند

اینان به جاى بلبل سرمست بر درخت
گنجشکِ رنگ‌داده به شیطان فروختند

القصه سالهاست که این ابرهاى خشک
پاییز را به جاى بهاران فروختند



#استاد_فصل_الله_زرکوب
کجا با ناز دست افشانده‌ای، بوی تو می‌آید
نسیمی از هوای موج گیسوی تو می‌آید

به آب چشم خود می‌نوشم این پیمانۀ غم را
خطی افتاده بر جامم کز ابروی تو می‌آید

عجب طاق بلندی دارد اقبال رقیب من
به هرجا دام می‌اندازد آهوی تو می‌آید

به باغ هرکه رفتی ریختی بذر محبّت را
که هرجا مرغ فکرم می‌پرد سوی تو می‌آید

ترنجت دست من بود و زمان امتحان کردن
کفم را می‌بُرم تا برق چاقوی تو می‌آید

درختم برگ‌های خواهشش را ریخت از اشکش
نَمی از گونه می‌ریزد که در جوی تو می‌آید

کدام آشفتگی در دانۀ انگور جوشش کرد
که تاکم منتظر، تا کی پرستوی تو می‌آید

سکوت صد ترَک افتاده بر این دل نشان دادی
چنین تصویر چینی از قلم‌موی تو می‌آید

#امین_دانشی
عشق از اول به من نمی آمد
من امیدم به دست جادو بود
لاک پشتی به پشت افتاده
محو پرواز یک پرستو بود

روزها مثل برق میرفتند
من همان و تو هم همان بودی
من گرفتار این زمین بودم
تو ولی محو آسمان بودی

زنده بودم در اوج بی جانی
لاشه ام را به دوش میبردم
غرق فریاد های خاموشی
در سکوت ایستاده میمردم

مثل یک کوه مانده در زنجیر
پای در عمق خود فرو کردم
در دلم آتشی نهان اما
پیش تو حفظ آبرو کردم

مثل رود آمدی به بالینم
بر تنم عاشقانه سُر خوردی
ریختم ذره ذره در پایت
هرچه بود و نبود را بردی

مقصدت بیکران دریا بود
من ولی کوهِ مانده در زنجیر
اقتضایت گذشتن و رفتن
من به تنهایی خودم درگیر

حاکم شهر مردگان بودم
یک قشون مرد بی صفت پشتم
توی هر جنگ تن به تن با خود
هی خودم را به دست خود کشتم

واژه در واژه له شدم هرشب
شعر گفتم جنونِ بودن را
بارها خواندی و نفهمیدی
مرگ هر واژه را ٬سرودن را

لیلی قصه ها تو که رفتی !!!!
یادگارت بجز جنونم نیست
غیر دستان شعر در دنیا
دست آلوده ای به خونم نیست

عقده ای در گلوی من مانده ...
تا قلم را بدست میگیرم ....
پای جانم نشسته این مصرع
بعد از این شعر بی تو می میرم

#منصور_یال_وردی
آدم‌حسابی‌اند بعضی آدم‌ها، خوش‌ذاتند، کار درست! دوست‌داشتنی! شریف! عزیز!
آدم‌های با اصالتی که خودشان را گم نمی‌کنند؛ پایین باشند، بالا باشند، اوج بگیرند یا زمین بخورند، در هر صورت همانند و اصالت وجودی‌شان را حفظ می‌کنند.

چه چیزی مهم‌تر از این که یک انسان، شخصیت سالمی داشته‌باشد و اجازه نداده باشد که ناملایمات جهان، به روان و هویت او آسیب زده‌باشد؟!

چه چیزی مهم‌تر از این‌که یک انسان نه به وقت خوشی خودش را برتر از دیگران بداند و نه به وقت ناخوشی، خودش را کمتر از دیگران حساب کند و تمایز قائل شده‌باشد میان انسانی که هست و تلاش‌هایی که می‌کند و دستاوردهایی که به دست می‌آورد.

چه چیزی مهم‌تر از این‌که یک انسان عزت نفس داشته‌باشد و بهتر از هرکسی بداند که فرق است میان اینکه خودشیفته و از خودمتشکر و مغرور باشی یا اینکه اصیل باشی و عزت نفس داشته‌باشی!


#نرگس_صرافیان_طوفان
نیست کسی را نظر به حال کس امروز
وای به مرغی که ماند در قفس امروز

گر دهدت دست خیز و چارهٔ خود کن
داد مجو زان که نیست دادرس امروز

آن که به پیمان و عهد او شدم از راه
نیست بجز کشتن منش هوس امروز

وان که دو صد ادعا به عشق فزون داشت
بین که چه آهسته می کشد نفس امروز

همتی ای دل که پس نمانی از اغیار
پیش نیفتد کسی که ماند پس امروز

خانه خداگو به فکر خانهٔ خود باش
زان که یکی گشته دزد با عسس امروز

ملت جاهل مکن مجادله با بخت
فر و بزرگی به دانش است و بس امروز

خود غم خود می‌خور ای بهار که هرگز
کس نکند فکری از برای کس امروز


#ملک_الشعرای_بهار
شتاب کردم که آفتاب بیاید
نیامد
دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریخت
که آفتاب بیاید
نیامد
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد
چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم،
شبانه روز دریدم، دریدم
که آفتاب بیاید
نیامد


چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
نیامد
کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
نیامد
اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
ولی گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
که آفتاب بیاید
نیامد

#رضابراهنی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست


گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست

مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشدهٔ پایبند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

#سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
آفتاب را به من بسپار
و فرداها را به دست هایم
دیروز ها را در جیب هایم بریز
و به این حرفهای سرد و وارونه ی مردم
فکر نکن
هوا آن قدرها هم بد نیست
برای تو
و برای دوست داشتن
همیشه «صبح» است ...

#رضا_باقری_فرد

امروزتون دلبرانه ❤️


🌞
.
خوب برای من اضطراب کافی نیست
جسدم را برایت آوردم
هی بریدی سکوت باریدم
بخیه کردی و طاقت آوردم
در تنم زخم و نخ فراوان است
سر هر نخ برای پرواز است
تا برقصاندم برقصم من
او خداوند خیمه شب باز است
از تبار خروش و طغیان بود
رشته آتشفشان بر موهاش
چشمهایش عصاره خورشید
زیر رنگین کمان ِ ابروهاش
با صدایش ترانه هایم را
یک به یک روبراه می کردم
مرده دست پاچه ای بودم
تا به چشمش نگاه می کردم
بدنش را چگونه باید گفت
ساده نیست آنچه درسرم دارم
من که در وصف یک سرانگشتش
یک لغت نامه واژه کم دارم
زندگی اتفاق خوبی بود،
آخرش با نگاه بهتر شد
چشمهایت همیشه یادم هست
هر نگاهی به مرگ منجر شد
چشمهایت عقیق ِ اصل یمن
گونه ها قاچ سیب لبنانی
تو بخندی شکسته خواهدشد،
قیمت پسته های کرمانی
نرم ِ رویاست جنس حلقومت
حافظ ازوصف خسته خواهدشد
وا کن از دکمه دکمه ها بدنت
چشم شیراز بسته خواهدشد
سرو خوش قامت تراشیده
شاخه هایت کجاست پربزنم؟
حیف ازآن ساقه پا که با بوسه
زخم ِ محکم تر از تبر بزنم
ازکدامین جهان سفرکردی؟
نسبت ازکجای منظومه است؟
که به هردانه دانه سلولت
جای یک جای دوووووور معلوم است
مردم از دین خروج می کردند
تا تو سمت گنــاه می رفتی
شهر بی آبرو به هم می ریخت
در خیابان که راه می رفتی
زندگی کردمت بهانه ی من
غیرِ تو هرچه زنده را کشتم
چندسال است روزگار منی
مثل سیگار لای انگشتم
دور تا دورم ابرمشکوکی است
جبهه های هوای تنهایی
فصل فصلم هجوم آبان هاست
تف به جغرافیای تنهایی
مثل دوران خاله بازی بود
مثل یک مرد ِ مرده خوانده شدم
ای خدای تمام شیطان ها
از بهشتی بزرگ رانده شدم
تو در ابعاد من جوانه زدی
عکس من، قاب بودنت بودم
تو به فکر خیانتت بودی
من به فکرسرودنت بودم
چشم خودرا به دست خود بستم
تا عذاب سبک تری باشی
تا در اندوه رفتنت باشم
تو در آغوش دیگری باشی
دختر کوچه های تابستان
طعم شیرین و داغ خردادی
من خداوندِ بیستون بودم
تو به فکر کدام فرهادی؟
چشم هایت کجای تقویمند ؟
از چه فصلی شروع خواهی کرد؟
واژه واژه غروب زاییدم
ازچه صبحی طلوع خواهی کرد ؟
تو نباشی تمام این دنیا
مملو از مردهای بیمار است
تو نبودی اذیتم کردند
زندگی سخت کودک آزار است
خانه ام را مچاله ات کردم
جای خالیت روی تختم ماند
حسرت سیب های ممنوعه
روی هرشاخه درختم ماند
هر دو از کاروان ِ آواریم
هردو تا از تبار شک، یا نه؟
ما به فریاد هم قسم خوردیم
هردو تا درد مشترک ،یا نه؟
گیرم از چنگ جان به در ببری...
گیرم از تن فرار خواهی کرد...
عقل من هم فدای چشمهایت
با جنــــــونم چکار خواهی کرد؟
سی و یک روز درد در به دری
سی و یک هفته خودکشی کردن
سی و یک ماه خسته ام کردی ….
سی و یک سال طاقت آوردن
در تکاپــــوی بودنت بودم
زخم های همیشه ام بودی
بت سنگین ـ سنگ در هر دست
دشمن سخت شیشه ام بودی
می روی نم نم و جهانم را
ساکت و سوت و کورخواهی کرد
لهجه کفش هات ملتهبند
بی شک از من عبورخواهی کرد
در همین روزهای بارانی
یک نفرخیره خیره میمیرد
تو بدی کردی و کسی با عشق
ازخودش انتقام میگیرد
خبرم را تو ناشنیده بگیر
بدنت را به زنده ها بسپار
کودکت هم مرید چشمت شد
نام من را بروی او بگذار
بعدمرگم ،سری به خانه بزن
زندگی تر کنی حضورم را
تا بیایی شماره خواهم کرد
ردپاهای دور گورم را
آخرم را شنیده ای اما …
در دلت هیچ التهابی نیست
باتو مرگ و بدون تو مرگ است
عشق را هیچ انتخابـی نیست


#علیرضاآذر
.

شهر من بی تو شلوغ است بیا،گم شده ام..
من که قربانی یک سوء تفاهم شده ام..

عمق این فاجعه ، از عشق بلاخیز تر است
"خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است..."

رفتی و شهر من انگار که طوفان زده شد
قلب من بعد تو یک کشور بحران زده شد...

روح من روی تنم بعد تو آوار شده
غصّه های ابدی در دلم انبار شده...

بی تو هر شب سحرم گم شده در سایه ی ماه
حجمِ سنگینِ خیالت شده وابسته ی آه

خانه ام عِطر تو را می طلبد هر شب و روز
عِطر خود را به هوای دل بیچاره بدوز

او که با چشم تو از خویش گذشته ست منم
او که جز راه تو بیراهه نرفته ست منم...

او که با قصد و غرض ، غم به دلم کرده تویی
او که از عمد و به لج ، باز ولم کرده تویی...

تو بیا فکر پریشان مرا دور بریز
در خُمِ تُنگِ دلم ، خوشه ی انگور بریز...

دلم از دیدن رویت هیجان می گیرد...
قلب من باز دوباره ضربان می گیرد..

یا بیا تا به ابد ، در دل این خانه بمان
یا سرخاک دلم ، سوره ی توحید بخوان...


#سید_حمید_حجازیان
موشی افسار شتری را گرفت و به راه افتاد. شتر به دلیل طبع آرامی که داشت با وی همراه شد ولی در باطن منتظر فرصتی بود تا خطای موش را به وی گوش زد کند. این دو به راه ادامه دادند تا به کنار رودخانه ای رسیدند.
موش از حرکت باز ایستاد و شتر از او پرسید:
«چرا ایستاده ای تو رهبر و پیشاهنگ من هستی؟»
موش گفت: «این رودخانه خیلی عمیق است.»
شتر پایش را در آب نهاد و رو به موش گفت: «عمق این آب فقط تا زانوست.»
موش گفت: «میان زانوی من و تو فرق بسیار است.»
شتر پاسخ داد: «تو نیز از این پس رهبری موشانی چون خود را بر عهده گیر.»

چون پیمبر نیستی پس رو براه
تا رسی از چاه روزی سوی جاه
تو رعیت باش گر سلطان نیی
خود مران چون مرد کشتی بان نیی


📕 #مثنوى_معنوی
#مولانا
ﻋﺮﺏ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﺞ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﻭ ﺑﺪ ﺧﻮﯼ ﻭ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﺍﺳﺖ

ﭼﻮ ﺑﺨﺖ ﻋﺮﺏ ﺑﺮ ﻋﺠﻢ ﭼﯿﺮﻩ ﮔﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺗﯿﺮﻩ ﮔﺸﺖ

ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﺭﺳﻢ ﻭ ﺭﺍﻩ
ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﻧﺘﺎﺑﺪ ﺩﮔﺮ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺎﻩ

ﺯ ﻣﯽ ﻧﺸﺌﻪ ﻭ ﻧﻐﻤﻪ ﺍﺯ ﭼﻨﮓ ﺭﻓﺖ
ﺯ ﮔﻞ ﻋﻄﺮ ﻭ ﻣﻌﻨﯽ ﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺭﻓﺖ

ﺍﺩﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﮔﺸﺖ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺷﺪ ﻭﺑﺎﻝ
ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ

ﺟﻬﺎﻥ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﯼ ﺍﻫﺮﯾﻤﻨﯽ
ﺯﺑﺎﻥ ﻣﻬﺮ ﻭﺭﺯﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺷﻤﻨﯽ

ﮐﻨﻮﻥ ﺑﯽ ﻏﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﻣﯽ
ﮐﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﺁﻭﺍﯼ ﻧﯽ

ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺰﻡ ﺍﯾﻦ ﻫﺮﺯﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﺎﻡ
ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﮔﺮﺩﺵ ﺁﺭﯾﻢ ﺟﺎﻡ

ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﯿﺎﻩ
ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﻨﺎﻩ

ﭼﻮ ﺑﺎ ﺗﺨﺖ ﻣﻨﺒﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﻮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﻮﺑﮑﺮ ﻭ ﻋﻤﺮ ﺷﻮﺩ

ﺯ ﺷﯿﺮ ﺷﺘﺮ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺳﻮﺳﻤﺎﺭ
ﻋﺮﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﺎﺭ

ﮐﻪ ﺗﺎﺝ ﮐﯿﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﺁﺭﺯﻭ
ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ

ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ
ﮐﻨﺎﻡ ﭘﻠﻨﮕﺎﻥ ﻭ ﺷﯿﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ


#ﺣﻜﻴﻢ_ﺍﺑﻮﺍﻟﻘﺎﺳﻢ_ﻓﺮﺩﻭسی
به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن بِه از لیلی نکویی

که لیلی گر چه در چشمِ تو حوریست
به هر جزوی ز حُسنِ او قصوریست

ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:

اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکویی است؟
کزو چشمت همین بر زلف و رویی است

تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
تو چشم و، او نگاهِ ناوک انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارت‌های ابرو


دلِ مجنون ز شِکّر خنده خونست
تو لب می‌بینی و دندان که چونست

کسی کاو را تو لیلی کرده‌ای نام
نه آن لیلی‌ست کز من برده آرام

یکی بحر است عشقِ بی کرانه
در او آتش زبانه در زبانه

اگر مرغابیی ، اینجا مزن پر
در این آتش سمندر شو سمندر

به هر فکر و به هر حال و به هر کار
چه در فخر و چه در ننگ و چه در عار

به هر صورت که نَبوَد نا گزیرت
بجز معشوق نبود در ضمیرت

#وحشی_بافقی