پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید
باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم
پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید
آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید
#نجمه_زارع
من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید
باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم
پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید
آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید
#نجمه_زارع
📝
پاییز را دوست دارم !
بوی "مهر" می دهد ...
شبیه دخترکِ شاعری ست ؛
با موهایی بلند و موج دار ...
دختری که دیوانه وار ، عاشقِ کسی شده
و با شعرهای نارنجی اش ؛
برای یک شهر ، دلبری می کند ...
دختری با چشم هایی عسلی ... و لب هایی انار گونه ...
حیف از این همه زیبایی ؛
که بادها به تاراج می برند ... !
هر بار که از پشتِ پنجره ، صدای آوازش به گوش می رسد ؛
تمام جانِ آدم ، می سوزد ...
مگر می شود برای معصومیتش اشک نریخت ؟!
برای دخترکی که از بی مهریِ آدم ها ؛
هر سال همین موقع ؛
موهایش را کوتاه می کند ،
و آن ها را دانه دانه ؛
زیرِ پای عابرانِ بی انصافِ شهر می ریزد ...
کسی توجهی نمی کند ،
دخترک دلش می گیرد ،
روی بلند ترین ابرها می ایستد ،
و دردهای هزار ساله اش را ،
از دریچه ی چشم های معصوم و بی پناهش ، به زمین می ریزد ...
هیچ دستی برای پاک کردنِ اشک هایش نیست !
تمام داراییِ این مردم ؛
چتری ست که روی سرشان می گیرند
تا مبادا خیس شوند و خوابِ شیرینِ بی تفاوتی ، از سرشان بپرد !
دلم برایش می سوزد ...
چقدر دوستش دارم !
و چقدر ناتوانم ؛
وقتی برایِ چشم های خیس و باران خورده اش ؛
کاری از دستم بر نمی آید ...
پاییز را دوست دارم !
بوی "مهر" می دهد ...
شبیه دخترکِ شاعری ست ؛
با موهایی بلند و موج دار ...
دختری که دیوانه وار ، عاشقِ کسی شده
و با شعرهای نارنجی اش ؛
برای یک شهر ، دلبری می کند ...
دختری با چشم هایی عسلی ... و لب هایی انار گونه ...
حیف از این همه زیبایی ؛
که بادها به تاراج می برند ... !
هر بار که از پشتِ پنجره ، صدای آوازش به گوش می رسد ؛
تمام جانِ آدم ، می سوزد ...
مگر می شود برای معصومیتش اشک نریخت ؟!
برای دخترکی که از بی مهریِ آدم ها ؛
هر سال همین موقع ؛
موهایش را کوتاه می کند ،
و آن ها را دانه دانه ؛
زیرِ پای عابرانِ بی انصافِ شهر می ریزد ...
کسی توجهی نمی کند ،
دخترک دلش می گیرد ،
روی بلند ترین ابرها می ایستد ،
و دردهای هزار ساله اش را ،
از دریچه ی چشم های معصوم و بی پناهش ، به زمین می ریزد ...
هیچ دستی برای پاک کردنِ اشک هایش نیست !
تمام داراییِ این مردم ؛
چتری ست که روی سرشان می گیرند
تا مبادا خیس شوند و خوابِ شیرینِ بی تفاوتی ، از سرشان بپرد !
دلم برایش می سوزد ...
چقدر دوستش دارم !
و چقدر ناتوانم ؛
وقتی برایِ چشم های خیس و باران خورده اش ؛
کاری از دستم بر نمی آید ...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جوانی پاکباز و پاکرو بود
که با پاکیزه رویی در کِرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی برآشفت
شنیدندش که جان میداد و میگفت
حدیث عشق از آن بطال منیوش
که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران زندگانی
ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که #سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی
دلارامی که داری دل در او بند
دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون لیلی زنده گشتی
حدیث عشق از این دفتر نبشتی
که با پاکیزه رویی در کِرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی برآشفت
شنیدندش که جان میداد و میگفت
حدیث عشق از آن بطال منیوش
که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران زندگانی
ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که #سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی
دلارامی که داری دل در او بند
دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون لیلی زنده گشتی
حدیث عشق از این دفتر نبشتی
.
صبح است و هوا و نفس دلکش پاییز
من هستم و یک سینهی ازمهر تو لبریز...
#اوحدی_مراغهای
سلااااام و نور ☀️🌻
صبحتووون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر شور و شوق 🌹❤️
🌞
.
صبح است و هوا و نفس دلکش پاییز
من هستم و یک سینهی ازمهر تو لبریز...
#اوحدی_مراغهای
سلااااام و نور ☀️🌻
صبحتووون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر شور و شوق 🌹❤️
🌞
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه پدر ۱۲ سال، هر سال از دخترش میپرسه: «بزرگ شدی میخوای چی کاره بشی؟»
جوابهاش از رویاهای کودکانه تا هدفای جدی عوض میشه؛ ولی چیزی که میدرخشه واکنش پدره:
هیچ قضاوتی، هیچ جهتدهی. فقط حمایت بیقید و شرط.
یاد بگیریم آیندهی بچههامون مال اوناست، نه انتظارات ما.
جوابهاش از رویاهای کودکانه تا هدفای جدی عوض میشه؛ ولی چیزی که میدرخشه واکنش پدره:
هیچ قضاوتی، هیچ جهتدهی. فقط حمایت بیقید و شرط.
یاد بگیریم آیندهی بچههامون مال اوناست، نه انتظارات ما.
شاه شمشادقدان خسرو شیریندهنان
که به مژگان شکند قلب همه صفشکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرینسخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری
شادی زهرهجبینان خور و نازکبدنان
پیر پیمانهکش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمانشکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدانِ کهاند این همه خونینکفنان
گفت #حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و شیریندهنان
که به مژگان شکند قلب همه صفشکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرینسخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری
شادی زهرهجبینان خور و نازکبدنان
پیر پیمانهکش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمانشکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدانِ کهاند این همه خونینکفنان
گفت #حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و شیریندهنان
با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟
دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟
بر من آن است که با فرقت او میسازم
وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟
جانم از آتش غم سوخت، نگویید آخر
تا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم؟
خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازم
با من آن یار اگر عشق نبازد چه کنم؟
یاد ناورد ز من هیچ و نپرسید مرا
باز یک بارگیم پست نسازد چه کنم؟
چند گویند مرا: صبر کن از لشکر غم؟
بر من از گوشهٔ ناگاه بتازد چه کنم؟
من بدان فخر کنم کز غم او کشته شوم
گر عراقی به چنین فخر ننازد چه کنم؟
#عراقی
دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟
بر من آن است که با فرقت او میسازم
وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟
جانم از آتش غم سوخت، نگویید آخر
تا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم؟
خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازم
با من آن یار اگر عشق نبازد چه کنم؟
یاد ناورد ز من هیچ و نپرسید مرا
باز یک بارگیم پست نسازد چه کنم؟
چند گویند مرا: صبر کن از لشکر غم؟
بر من از گوشهٔ ناگاه بتازد چه کنم؟
من بدان فخر کنم کز غم او کشته شوم
گر عراقی به چنین فخر ننازد چه کنم؟
#عراقی
شبی یاد دارم کـه چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکن من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می رود
چو فرهادم آتش به سر می رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فـرو می دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
بـه دیدار او وقت اصحاب ، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت و می رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر...
#سعدی
🌟
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکن من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می رود
چو فرهادم آتش به سر می رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فـرو می دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
بـه دیدار او وقت اصحاب ، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت و می رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر...
#سعدی
🌟
وقتی بازگردی چند ساله خواهم بود؟
شاید هشتاد ساله باشم،
با چشمانی بیفروغ
و عصایی که شوقی در شکافتن خیابان نمیبیند!
در پستوی خانهای نم زده
به انتظارت نشستهام.
دیگر فرصتی نیست!
زود باش،
چیزی بگو!
که مرا به سالها قبل بازگرداند.
چیزی شبیه به،
دوستت دارم...!
#مهران_رمضانیان️
شاید هشتاد ساله باشم،
با چشمانی بیفروغ
و عصایی که شوقی در شکافتن خیابان نمیبیند!
در پستوی خانهای نم زده
به انتظارت نشستهام.
دیگر فرصتی نیست!
زود باش،
چیزی بگو!
که مرا به سالها قبل بازگرداند.
چیزی شبیه به،
دوستت دارم...!
#مهران_رمضانیان️
دیشب به خواب شیرین نوشین لبش مکیدم
در عمر خود همین بود خواب خوشی که دیدم
در خون طپید جسمم تا دامنش گرفتم
بر لب رسید جانم تا خدمتش رسیدم
میکند بیخم از جا اشکی که میفشاندم
میزد به جانم آتش آهی که می کشیدم
دوشم به وعده گفتا یک بوسه خواهمت داد
جان را به نقد دادم، وین نسیه را خریدم
با آن که هیچ پیکی از کوی او نیامد
پیغام میشمردم حرفی که میشنیدم
خیاط حسن تا دوخت بر قامتش قبایی
من نیز در محبت پیراهنی دریدم
از عالمی گسستم تا با تو عهد بستم
از خویشتن رمیدم تا با تو آرمیدم
قد تو در نظر بود هر جا که مینشستم
بام تو زیر پر بود هر سو که میپریدم
تا ناامید گشتم، امید من برآمد
دیدی که ناامیدی شد مایهٔ امیدم
در ظلمت خط تو دنبال آب حیوان
شوقم زیاده میشد چندان که میدویدم
تا از تو دشمن جان پاداش من چه باشد
زیرا که دوستی را از دوستان بریدم
بعد از هزار خواری در باغ او فروغی
شیرین بری نخوردم، رنگین گلی نچیدم
#فروغی_بسطامی
در عمر خود همین بود خواب خوشی که دیدم
در خون طپید جسمم تا دامنش گرفتم
بر لب رسید جانم تا خدمتش رسیدم
میکند بیخم از جا اشکی که میفشاندم
میزد به جانم آتش آهی که می کشیدم
دوشم به وعده گفتا یک بوسه خواهمت داد
جان را به نقد دادم، وین نسیه را خریدم
با آن که هیچ پیکی از کوی او نیامد
پیغام میشمردم حرفی که میشنیدم
خیاط حسن تا دوخت بر قامتش قبایی
من نیز در محبت پیراهنی دریدم
از عالمی گسستم تا با تو عهد بستم
از خویشتن رمیدم تا با تو آرمیدم
قد تو در نظر بود هر جا که مینشستم
بام تو زیر پر بود هر سو که میپریدم
تا ناامید گشتم، امید من برآمد
دیدی که ناامیدی شد مایهٔ امیدم
در ظلمت خط تو دنبال آب حیوان
شوقم زیاده میشد چندان که میدویدم
تا از تو دشمن جان پاداش من چه باشد
زیرا که دوستی را از دوستان بریدم
بعد از هزار خواری در باغ او فروغی
شیرین بری نخوردم، رنگین گلی نچیدم
#فروغی_بسطامی
دنیا مدار چشماتو دیده
که عمریه میگرده دنبالت
وقتی همش بی نظمی موهات
میریزه رو دنباله ی شالت
دارم همون راهی رو که رفتی
هر ثانیه هر لحظه میشمارم
وقتی که احساست به من پوچه
تنها یه قرص خواب کم دارم
یه جوری دنیامو به هم ریختی
که هیشکی تا حالا نتونسته
این لرزشا تقصیر قلبم نیست
این عاشقی های ندونسته
شب میشه و چشمای من بازه
شب میشه و انگار تو خوابی
این اضطرابی که تو چشمامه
این گریه ها از روی بی تابی
نه بال دارم که بیام سمتت
نه ماهی ام که توی قلابت.....
مثل یه نیلوفر شدم حالا
تنها نشسته توی مردابت
پاته تمام ساعتایی که
هر ثانیش پای تو ایستادم
دنیا از احساسم عقب افتاد
وقتی به چشمای تو دل دادم
حالا نمی دونم شبه یا روز
حتی نمی دونم که کی هستم
شاید که سهمم اینه از دنیا
چشمایی که رو رفتنت بستم
#نیلوفرشاطری
که عمریه میگرده دنبالت
وقتی همش بی نظمی موهات
میریزه رو دنباله ی شالت
دارم همون راهی رو که رفتی
هر ثانیه هر لحظه میشمارم
وقتی که احساست به من پوچه
تنها یه قرص خواب کم دارم
یه جوری دنیامو به هم ریختی
که هیشکی تا حالا نتونسته
این لرزشا تقصیر قلبم نیست
این عاشقی های ندونسته
شب میشه و چشمای من بازه
شب میشه و انگار تو خوابی
این اضطرابی که تو چشمامه
این گریه ها از روی بی تابی
نه بال دارم که بیام سمتت
نه ماهی ام که توی قلابت.....
مثل یه نیلوفر شدم حالا
تنها نشسته توی مردابت
پاته تمام ساعتایی که
هر ثانیش پای تو ایستادم
دنیا از احساسم عقب افتاد
وقتی به چشمای تو دل دادم
حالا نمی دونم شبه یا روز
حتی نمی دونم که کی هستم
شاید که سهمم اینه از دنیا
چشمایی که رو رفتنت بستم
#نیلوفرشاطری
"مهر یا میترا" در زبان فارسی به معنای «روشنایی، دوستی، پیوند و محبت» است و "ضد دروغ،و نامهربانی کردن" است.
فلسفه "جشن مهرگان" سپاسگزاری از خداوند به خاطر نعمتهایی است که به انسان ارزانی داشته و "استوار کردن دوستیها" میان انسانهاست.
این جشن در "آغاز مهر" شروع میشود و شش روز به درازا میانجامد و در روزِ «رام روز» به پایان میرسد. نخستین روز جشن، «مهرگان همگانی» و آخرین روز جشن، «مهرگان ویژه» نامیده میشود...
🧡
💐آغاز ماه مهربانیها وزیبائیها و خجسته جشن مهرگان بر همگان و بویژه برمتولدین ماه مهر خجسته
وپر امید و شادان باد.💐
فلسفه "جشن مهرگان" سپاسگزاری از خداوند به خاطر نعمتهایی است که به انسان ارزانی داشته و "استوار کردن دوستیها" میان انسانهاست.
این جشن در "آغاز مهر" شروع میشود و شش روز به درازا میانجامد و در روزِ «رام روز» به پایان میرسد. نخستین روز جشن، «مهرگان همگانی» و آخرین روز جشن، «مهرگان ویژه» نامیده میشود...
🧡
💐آغاز ماه مهربانیها وزیبائیها و خجسته جشن مهرگان بر همگان و بویژه برمتولدین ماه مهر خجسته
وپر امید و شادان باد.💐
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وه چه غم بود که بختم به تو منسوب نکرد
صبر از این بیش که من میکنم، ایوب نکرد
این ملامت که من از هجر تو با خود کردم
در فراقِ پسرِ گم شده، یعقوب نکرد
قلم از جور تو بر حرفِ غمی ننهادم
کِم خیال تو سیهروی چو مکتوب نکرد
ساغری می که به من داد به یاد لب تو
که ز بس گریه کنارم می مقلوب نکرد
آخر ای دیده! حجاب از من مسکین چه کنی؟
در مثل خوب نگویند که «ناخوب نکرد»
روی من آینه از آهن چینی پندار
روی زیبا کسی از آینه محجوب نکرد
با که گویم که رقیب آن که مرا دشمن بود
کرد بر درد دلم رحمت و محبوب نکرد
من بدین واقعه خاصم، نه که کس در رهِ عشق
پای ننهاد که سر در سر مطلوب نکرد
سَر ز بیداد نزاری چه کشی؟ تن در دِه
کو دلی کز ستم عشق لگدکوب نکرد
#حکیم_نزازی
صبر از این بیش که من میکنم، ایوب نکرد
این ملامت که من از هجر تو با خود کردم
در فراقِ پسرِ گم شده، یعقوب نکرد
قلم از جور تو بر حرفِ غمی ننهادم
کِم خیال تو سیهروی چو مکتوب نکرد
ساغری می که به من داد به یاد لب تو
که ز بس گریه کنارم می مقلوب نکرد
آخر ای دیده! حجاب از من مسکین چه کنی؟
در مثل خوب نگویند که «ناخوب نکرد»
روی من آینه از آهن چینی پندار
روی زیبا کسی از آینه محجوب نکرد
با که گویم که رقیب آن که مرا دشمن بود
کرد بر درد دلم رحمت و محبوب نکرد
من بدین واقعه خاصم، نه که کس در رهِ عشق
پای ننهاد که سر در سر مطلوب نکرد
سَر ز بیداد نزاری چه کشی؟ تن در دِه
کو دلی کز ستم عشق لگدکوب نکرد
#حکیم_نزازی
هوای تازه
فریدون فروغی
سقف خونم طلای ناب
زیر پاهام حصیر سرد
تو دست من سیب گلاب
اما دلم پُره ز درد
مثل درخت بیدَکی
تکیه مو دادم به کسی
شدم درختی تو کویر...
تنها و خشک؛ یک اسیر!
امّا یه روزگاری بود
پدربزرگمون میگفت:
بهشت همین دنیای ماست
عشق و صفا، اما کجاست؟
میخوام دیگه رها باشم
ساده و بیریا باشم
زمینمو شخم بزنم
نه بد بِشَم نه خوب بِشَم
.
#فریدون_فروغی
زیر پاهام حصیر سرد
تو دست من سیب گلاب
اما دلم پُره ز درد
مثل درخت بیدَکی
تکیه مو دادم به کسی
شدم درختی تو کویر...
تنها و خشک؛ یک اسیر!
امّا یه روزگاری بود
پدربزرگمون میگفت:
بهشت همین دنیای ماست
عشق و صفا، اما کجاست؟
میخوام دیگه رها باشم
ساده و بیریا باشم
زمینمو شخم بزنم
نه بد بِشَم نه خوب بِشَم
.
#فریدون_فروغی
.
محبوبم...
قربانیان تبسم تو
در اطراف پاییز افتاده اند.
در حوالی سیمای عاشق
ای دهانت باغ ها،
ای نگاهت آسمان و مهتاب ها
بی تو بودن آسان نیست...
کجاست دستهایت که
روز عاشق را روشن می کرد...؟!
#محمد_صالح_علاء
سلااااام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از حس خوب زندگی 🌹
آغاز هفتتون پرانرژی ❤️
🌞
.
محبوبم...
قربانیان تبسم تو
در اطراف پاییز افتاده اند.
در حوالی سیمای عاشق
ای دهانت باغ ها،
ای نگاهت آسمان و مهتاب ها
بی تو بودن آسان نیست...
کجاست دستهایت که
روز عاشق را روشن می کرد...؟!
#محمد_صالح_علاء
سلااااام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از حس خوب زندگی 🌹
آغاز هفتتون پرانرژی ❤️
🌞
.
Tamally Maak
Amr Diab
#عمرو_دیاب
#تملی_معاک
تملی معاک
همیشه با تو هستم
ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواک
حتی اگر ازمن دور باشی عشقت درقلب من وجود دارد
تملی معاک
همیشه با تو هستم
تملی فبالی و فقلبی
همیشه در قلب و فکر من هستی
ولا بنساک
و هیچ وقت فراموشت نمی کنم
تملی واحشنی لو حتى بکون ویاک
همیشه دلتنگ دیدنت هستم حتی وقتی که با توام
تملی معاک
همیشه با تو هستم
ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواک
حتی اگر ازمن دور باشی عشقت درقلب من وجود دارد
تملی فبالی و فقلبی
همیشه در قلب و فکر من هستی
ولا بنساک
و هیچ وقت فراموشت نمی کنم...
❤️
#تملی_معاک
تملی معاک
همیشه با تو هستم
ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواک
حتی اگر ازمن دور باشی عشقت درقلب من وجود دارد
تملی معاک
همیشه با تو هستم
تملی فبالی و فقلبی
همیشه در قلب و فکر من هستی
ولا بنساک
و هیچ وقت فراموشت نمی کنم
تملی واحشنی لو حتى بکون ویاک
همیشه دلتنگ دیدنت هستم حتی وقتی که با توام
تملی معاک
همیشه با تو هستم
ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواک
حتی اگر ازمن دور باشی عشقت درقلب من وجود دارد
تملی فبالی و فقلبی
همیشه در قلب و فکر من هستی
ولا بنساک
و هیچ وقت فراموشت نمی کنم...
❤️
من جان سپر کنم چو تو شمشیر میزنی
دیده هدف اگر به نشان تیر میزنی
ساقی بدست جام می و در کمین دین
مطرب تو راه دل به مزامیر میزنی
زنهار از فسون تو ای چشم حیله ساز
که آهوئی و بحیله ره شیر میزنی
آنجا که نقش آن بت غیبی مصور است
مانی چگونه لاف زتصویر میزنی
عارف بنشئه مست تو زاهد بمی بلی
خوش رهزنی که راه بتغییر میزنی
تیر از کمان طفل جوانی نخورده ای
ای نوجوان که طعنه باین پیر میزنی
نخجیر ما کند بنظر یکجهان شکار
صیاد اگر به تیر تو نخجیر میزنی
ای عشق از غریو تو پر شد جهان مگر
نوبت بنام حسن جهانگیر میزنی
تقدیر ماست عشق تو را عقل سرنوشت
چند ای حکیم لاف زتدبیر میزنی
عمریست ره بحلقه زلفش نبرده ای
تا کی تو دم زناله شبگیر میزنی
سودای زلف تو بکمندش ببسته سر
آشفته را به پا زچه زنجیر میزنی
ای دست حق اگر چه من از اهل دوزخم
شاید اگر تو دست بتقدیر میزنی
درویش تو زفقر پریشان و مضطر است
وقتست اگر که بر مستش اکسیر میزنی
#آشفته_شیرازی
دیده هدف اگر به نشان تیر میزنی
ساقی بدست جام می و در کمین دین
مطرب تو راه دل به مزامیر میزنی
زنهار از فسون تو ای چشم حیله ساز
که آهوئی و بحیله ره شیر میزنی
آنجا که نقش آن بت غیبی مصور است
مانی چگونه لاف زتصویر میزنی
عارف بنشئه مست تو زاهد بمی بلی
خوش رهزنی که راه بتغییر میزنی
تیر از کمان طفل جوانی نخورده ای
ای نوجوان که طعنه باین پیر میزنی
نخجیر ما کند بنظر یکجهان شکار
صیاد اگر به تیر تو نخجیر میزنی
ای عشق از غریو تو پر شد جهان مگر
نوبت بنام حسن جهانگیر میزنی
تقدیر ماست عشق تو را عقل سرنوشت
چند ای حکیم لاف زتدبیر میزنی
عمریست ره بحلقه زلفش نبرده ای
تا کی تو دم زناله شبگیر میزنی
سودای زلف تو بکمندش ببسته سر
آشفته را به پا زچه زنجیر میزنی
ای دست حق اگر چه من از اهل دوزخم
شاید اگر تو دست بتقدیر میزنی
درویش تو زفقر پریشان و مضطر است
وقتست اگر که بر مستش اکسیر میزنی
#آشفته_شیرازی
ما را فروختند و چه ارزان فروختند
مثل عروس، بى سر و سامان فروختند
پیش از بلوغ، ناپدران گرسنه چشم
تنها به رخت و کفش و دوتا نان فروختند
بودیم عضو خانه و بیگانه زیستیم
تا آشنا شدیم، به تاوان فروختند
خَستند چشم روشن گوهرشناس را
الماس را به غول بیابان فروختند
گفتندمان برادر و در چاه سرنگون
رسم کهن شکسته و مهمان فروختند
خیلى که از پدر پدرِ خود نداشتند
پاس نمک که هیچ، نمکدان فروختند
گوساله را به دیگ دَرَمسال سوختند
سردست خوک را به مسلمان فروختند
اینان به جاى بلبل سرمست بر درخت
گنجشکِ رنگداده به شیطان فروختند
القصه سالهاست که این ابرهاى خشک
پاییز را به جاى بهاران فروختند
#استاد_فصل_الله_زرکوب
مثل عروس، بى سر و سامان فروختند
پیش از بلوغ، ناپدران گرسنه چشم
تنها به رخت و کفش و دوتا نان فروختند
بودیم عضو خانه و بیگانه زیستیم
تا آشنا شدیم، به تاوان فروختند
خَستند چشم روشن گوهرشناس را
الماس را به غول بیابان فروختند
گفتندمان برادر و در چاه سرنگون
رسم کهن شکسته و مهمان فروختند
خیلى که از پدر پدرِ خود نداشتند
پاس نمک که هیچ، نمکدان فروختند
گوساله را به دیگ دَرَمسال سوختند
سردست خوک را به مسلمان فروختند
اینان به جاى بلبل سرمست بر درخت
گنجشکِ رنگداده به شیطان فروختند
القصه سالهاست که این ابرهاى خشک
پاییز را به جاى بهاران فروختند
#استاد_فصل_الله_زرکوب
کجا با ناز دست افشاندهای، بوی تو میآید
نسیمی از هوای موج گیسوی تو میآید
به آب چشم خود مینوشم این پیمانۀ غم را
خطی افتاده بر جامم کز ابروی تو میآید
عجب طاق بلندی دارد اقبال رقیب من
به هرجا دام میاندازد آهوی تو میآید
به باغ هرکه رفتی ریختی بذر محبّت را
که هرجا مرغ فکرم میپرد سوی تو میآید
ترنجت دست من بود و زمان امتحان کردن
کفم را میبُرم تا برق چاقوی تو میآید
درختم برگهای خواهشش را ریخت از اشکش
نَمی از گونه میریزد که در جوی تو میآید
کدام آشفتگی در دانۀ انگور جوشش کرد
که تاکم منتظر، تا کی پرستوی تو میآید
سکوت صد ترَک افتاده بر این دل نشان دادی
چنین تصویر چینی از قلمموی تو میآید
#امین_دانشی
نسیمی از هوای موج گیسوی تو میآید
به آب چشم خود مینوشم این پیمانۀ غم را
خطی افتاده بر جامم کز ابروی تو میآید
عجب طاق بلندی دارد اقبال رقیب من
به هرجا دام میاندازد آهوی تو میآید
به باغ هرکه رفتی ریختی بذر محبّت را
که هرجا مرغ فکرم میپرد سوی تو میآید
ترنجت دست من بود و زمان امتحان کردن
کفم را میبُرم تا برق چاقوی تو میآید
درختم برگهای خواهشش را ریخت از اشکش
نَمی از گونه میریزد که در جوی تو میآید
کدام آشفتگی در دانۀ انگور جوشش کرد
که تاکم منتظر، تا کی پرستوی تو میآید
سکوت صد ترَک افتاده بر این دل نشان دادی
چنین تصویر چینی از قلمموی تو میآید
#امین_دانشی
عشق از اول به من نمی آمد
من امیدم به دست جادو بود
لاک پشتی به پشت افتاده
محو پرواز یک پرستو بود
روزها مثل برق میرفتند
من همان و تو هم همان بودی
من گرفتار این زمین بودم
تو ولی محو آسمان بودی
زنده بودم در اوج بی جانی
لاشه ام را به دوش میبردم
غرق فریاد های خاموشی
در سکوت ایستاده میمردم
مثل یک کوه مانده در زنجیر
پای در عمق خود فرو کردم
در دلم آتشی نهان اما
پیش تو حفظ آبرو کردم
مثل رود آمدی به بالینم
بر تنم عاشقانه سُر خوردی
ریختم ذره ذره در پایت
هرچه بود و نبود را بردی
مقصدت بیکران دریا بود
من ولی کوهِ مانده در زنجیر
اقتضایت گذشتن و رفتن
من به تنهایی خودم درگیر
حاکم شهر مردگان بودم
یک قشون مرد بی صفت پشتم
توی هر جنگ تن به تن با خود
هی خودم را به دست خود کشتم
واژه در واژه له شدم هرشب
شعر گفتم جنونِ بودن را
بارها خواندی و نفهمیدی
مرگ هر واژه را ٬سرودن را
لیلی قصه ها تو که رفتی !!!!
یادگارت بجز جنونم نیست
غیر دستان شعر در دنیا
دست آلوده ای به خونم نیست
عقده ای در گلوی من مانده ...
تا قلم را بدست میگیرم ....
پای جانم نشسته این مصرع
بعد از این شعر بی تو می میرم
✍ #منصور_یال_وردی
من امیدم به دست جادو بود
لاک پشتی به پشت افتاده
محو پرواز یک پرستو بود
روزها مثل برق میرفتند
من همان و تو هم همان بودی
من گرفتار این زمین بودم
تو ولی محو آسمان بودی
زنده بودم در اوج بی جانی
لاشه ام را به دوش میبردم
غرق فریاد های خاموشی
در سکوت ایستاده میمردم
مثل یک کوه مانده در زنجیر
پای در عمق خود فرو کردم
در دلم آتشی نهان اما
پیش تو حفظ آبرو کردم
مثل رود آمدی به بالینم
بر تنم عاشقانه سُر خوردی
ریختم ذره ذره در پایت
هرچه بود و نبود را بردی
مقصدت بیکران دریا بود
من ولی کوهِ مانده در زنجیر
اقتضایت گذشتن و رفتن
من به تنهایی خودم درگیر
حاکم شهر مردگان بودم
یک قشون مرد بی صفت پشتم
توی هر جنگ تن به تن با خود
هی خودم را به دست خود کشتم
واژه در واژه له شدم هرشب
شعر گفتم جنونِ بودن را
بارها خواندی و نفهمیدی
مرگ هر واژه را ٬سرودن را
لیلی قصه ها تو که رفتی !!!!
یادگارت بجز جنونم نیست
غیر دستان شعر در دنیا
دست آلوده ای به خونم نیست
عقده ای در گلوی من مانده ...
تا قلم را بدست میگیرم ....
پای جانم نشسته این مصرع
بعد از این شعر بی تو می میرم
✍ #منصور_یال_وردی
آدمحسابیاند بعضی آدمها، خوشذاتند، کار درست! دوستداشتنی! شریف! عزیز!
آدمهای با اصالتی که خودشان را گم نمیکنند؛ پایین باشند، بالا باشند، اوج بگیرند یا زمین بخورند، در هر صورت همانند و اصالت وجودیشان را حفظ میکنند.
چه چیزی مهمتر از این که یک انسان، شخصیت سالمی داشتهباشد و اجازه نداده باشد که ناملایمات جهان، به روان و هویت او آسیب زدهباشد؟!
چه چیزی مهمتر از اینکه یک انسان نه به وقت خوشی خودش را برتر از دیگران بداند و نه به وقت ناخوشی، خودش را کمتر از دیگران حساب کند و تمایز قائل شدهباشد میان انسانی که هست و تلاشهایی که میکند و دستاوردهایی که به دست میآورد.
چه چیزی مهمتر از اینکه یک انسان عزت نفس داشتهباشد و بهتر از هرکسی بداند که فرق است میان اینکه خودشیفته و از خودمتشکر و مغرور باشی یا اینکه اصیل باشی و عزت نفس داشتهباشی!
✍ #نرگس_صرافیان_طوفان
آدمهای با اصالتی که خودشان را گم نمیکنند؛ پایین باشند، بالا باشند، اوج بگیرند یا زمین بخورند، در هر صورت همانند و اصالت وجودیشان را حفظ میکنند.
چه چیزی مهمتر از این که یک انسان، شخصیت سالمی داشتهباشد و اجازه نداده باشد که ناملایمات جهان، به روان و هویت او آسیب زدهباشد؟!
چه چیزی مهمتر از اینکه یک انسان نه به وقت خوشی خودش را برتر از دیگران بداند و نه به وقت ناخوشی، خودش را کمتر از دیگران حساب کند و تمایز قائل شدهباشد میان انسانی که هست و تلاشهایی که میکند و دستاوردهایی که به دست میآورد.
چه چیزی مهمتر از اینکه یک انسان عزت نفس داشتهباشد و بهتر از هرکسی بداند که فرق است میان اینکه خودشیفته و از خودمتشکر و مغرور باشی یا اینکه اصیل باشی و عزت نفس داشتهباشی!
✍ #نرگس_صرافیان_طوفان