کلید 🔑
79 subscribers
6.33K photos
1.84K videos
7 files
2.23K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
.

از بامداد روی تو دیدن
حیات ماست
امروز روی خوب تو
یا رب چه دلرباست
امروز در جمال تو خود
لطف دیگرست
امروز هر چه عاشق شیدا کند
سزاست...

#مولانا

سلااااام و عشق☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون نیک🌹
آغاز هفتتون سرشار از تازگی و شادابی❤️


🌞

.
ای وطن! قبله گاه جان ! ایران
در شبِ من نگین نور افشان

کوه هایت ستون خورشیدند
چشمه ساران فروغ امّیدند

آسمانت همیشه تابان است
در کویرت سکوتِ باران است

ای که میراث ِ زخمِ بیدادی
تا به کِی نغمه سازِ فریادی

تا به کِی تیشه می زند فرهاد
تا به کِی کوه می زند فریاد

تیر غیرت ،کمان آرش کو ؟
آتشم زد وطن ، سیاوش کو ؟

سینه ام جای مرغ دریایی ست
رقص پروازِ جان تماشایی ست

ما عزادار خون ِ سهرابیم
وارث ِ سرزمین بی آبیم

داغ لاله اگر به دل داریم
در نیِستان ترانه می کاریم

میهنم وقت ناله و غم نیست
در خزانت جوانه ها کم نیست

هر نهالی ستاره خواهد چید
خاک ظلمت، سپیده خواهد دید

#عادل_دانشی
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هر شب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هرشب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمد علی بهمنی
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریه پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

ملول از ناله بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

#شهریار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد
زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد

دلم آشفته ز جمعیت یاران گردد
همچو سی پاره که در جمع پریشان گردد

می شود فاختگان را خط آزادی سرو
در ریاضی که نهال تو خرامان گردد

هرکه چون شانه کند دست درازی با زلف
تخته مشق دو صد زخم نمایان گردد

می دهد دست نوازش دل ما را تسکین
بحر ساکن اگر از پنجه مرجان گردد

می دهد رخنه‌ی لب ، زود سر سبز به باد
جای رحم است بر آن پسته که خندان گردد

دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است
که اگر باز ستانند دو چندان گردد!


از تماشای رخت حیرت صائب افزود
طوطی از آینه هر چند زبان دان گردد


#صائب_تبریزی
نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم
سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم

بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم

بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد
مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم

بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا
مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

روح ِ برخاسته از من! ته ِ این کوچه بایست
بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم


"کاظم بهمنی"

سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از طراوت و تازگی🌹❤️


🌞
چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و شیوه این
الوداع ای زهد و تقوی الفراق ای عقل و دین

می‌کشی ناوک ز مژگان در کمان ابروان
گه بدانم می‌کشی ای نامسلمان گه بدین

گر پری می‌گویدت من با تو می‌مانم مرنج
بی‌ادب گر آدمی بودی نگفتی اینچنین

دوش اندک برقعی از پیش رو برداشتی
داشت ماه آسمان پیش تو رویی بر زمین

کمترین اقبال من بنگر که خود را بر درت
از سرِ اخلاص می‌دانم غلام کمترین

گر ملولی از حریم دل که تاریک است و تنگ
دیده مأوا نیست روشن بعد ازین آنجا نشین

بعد ازین کم جوی آزارِ دلِ ریشِ کمال
هرچه در دل داشتم گفتم تو دانی بعد ازین

#کمال_خجندی
همان کسی که سکوت مرا نشانه گرفت
همین که حرف دلم شد فقط بهانه گرفت

چه حکمتی‌ست که غم رو به هر طرف انداخت
بدون هیچ درنگی مرا نشانه گرفت

هزار مرتبه از خود به طعنه پرسیدم
چه شد که شعله عشقش چنین زبانه گرفت

هنوز خون به دلم از کسی که با لبخند
نشست و اشک مرا چون انار دانه گرفت

به جای دوست که یک عمر در خیالم بود
چه تلخ دست مرا مرگ عاشقانه گرفت

#محمدحسن_جمشیدی
تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است

تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز اشگ
بر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است

جای دارد در دل پر خونم آن دلبر مقیم
جامه پر خون باشد آن کس را که در خون مسکن است

با من از روی طبیعت گر نیامیزد رواست
از برای آنکه من در آب و او در روغن است

گر زبان با من ندارد چرب هم نبود عجب
کانچه او را در زبان بایست در پیراهن است

جان آرامش همی بخشد جهانی را به لطف
گرچه کارش همچو گردون کشتن‌ست و بستن است

از طریق خاصیت بگریزد از آهن پری
آن پریروی از شگرفی روز و شب با آهن است

هر غمی را او ز من جانی به دل خواهد همی
پس بدین قیمت مر او را یک جهان جان بر من است

ترسم آن آرام دل با من نگردد رام از آنک
کودکی بس تند خوی و کره‌ای بس توسن است

بر وصالش دل همی نتوان نهاد از بهر آنک
گر مرا روزی ازو سورست سالی شیون است

هر چه زان خورشید رو آید همه دادست و عدل
جور ما زین گنبد فیروزهٔ بی روزن است

هر زمان هجران نو زاید جهان از بهر من
خود جهان گویی به هجر عاشقان آبستن است

جامه‌های جان همی دوزم ز وصلش تا مرا
تن چو تار ریسمان و دل چو چشم سوزن است

از پس هجران فراوان چون ندیدم در رهش
آن بتی را کافت آفاق و فتنهٔ برزن است

گفتم ای جان از پی یک وصل چندین هجر چیست
گفت من قصابم اینجا گرد ران با گردن است

گرچه باشد با سنایی چون گل رعنا دو روی
در ثنای او سنایی ده زبان چون سوسن است



#سنایی_غزنوی
هر بار تو را میبینم ؛
پلک میزنم...

جهان آغاز میشود ؛
میروی ...

جهان تمام میشود
تو تاکنون ،
کسی را اینگونه دوست داشته ای ؛
تا بدانی
چقدر ؛ بودنت خوب است ...

#چیستا_یثربی
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند

چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

#مولانا
همین دلتنگیا خوبه، می ترسم
کنارت باشم ازتو بی خبر شم
تو این بی طاقتی یادت می افتم
بذار از این که هستم، دور تر شم


کنارت باشم آرامش می گیرم
حواسم پرت دنیای تو می شه
بذار عادت کنم سرما رو بی تو
چقد شیرینه عشق از پشت شیشه


تا وقتی درد دارم، از تو می خوام
که برگردی تو آغوشت بمیرم
همین دلتنگیا خوبه، می ترسم
کنارت باشم آرامش بگیرم


من و رویای عشق و بی خیالی
کنار هم، دروغی بی اساسه
بذار عادت کنم با درد دوری
یه وقتا عشق، عین التماسه


کنار تو، مث ساعت، مث عکس
مث آینه، برات تکرار می شم
همین دلتنگیا خوبه که هر صبح
به عشق دیدنت، بیدار می شم


#عبدالجباركاكائي
با تو ام

ای لنگر تسکین!

ای تکانهای دل!

ای آرامش ساحل!



با تو ام

ای نور!

ای منشور!



ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!



با تو ام ای شور، ای دلشوره ی شیرین!

با تو ام

ای شادی غمگین!

با تو ام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمیدانم!

هر چه هستی باش!

اما کاش...



نه، جر اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش!



قیصر امین پور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو 
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو 
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت 
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم 
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت 
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد 
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد 
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است 
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد 
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال 
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست 
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو



مولوی/ دیوان شمس
.


شمس تبريزى میگه:
“هرچه در پى‌اش بدوى، از تو مى‌گریزد؛
آرام كه بگیری، مى آيد”



سلاااام‌ و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون دلچسب  و روحنواز🌹 ❤️

🌞

.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاییز آمده‌ست که خود را ببارمت!
پاییز: نامِ دیگرِ «من دوست دارمت»

بر باد می‌دهم همه‌ی بودِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می‌سپارمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...!
وقتی که در میان خودم می‌فشارمت!

پایان تو رسیده گلِ کاغذیِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت!

اصرار می‌کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می‌گذارمت!

پاییز من، عزیزِ غم‌انگیزِ برگریز!
یک روز می‌رسم و تو را می‌بهارمت!!

#سیدمهدی_موسوی


سلااااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون شاد و رنگارنگ 🌹
مهر ماهتون مباااارک ❤️


🍁
مهتاب زده تاج سر کاج

پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است

بر زیر لب هره کشیدند خدایان

یک سایه ی باریک

هشتی شده تاریک

رنگ از رخ مهتاب پریده

بر گونه ی ماه ، ابر اگر، پنجه کشیده

دامان خودش نیز دریده

آرام دود باد درون رگ نودان

با شور زند ، نی لبک آرام

تا سروِ دلارام، برقصد

پُر شور

پُر ناز بخواند ، شبگیر، سرِ دار

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است،

تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی

هر برگ که در روی زمین است،به فکر است،

تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی

آنگاه بپیچند

لب را به لب هم

آنگاه بسایند

تن را به تن هم

آنگاه بمیرند

تا باز پس از مرگ

آرام نگیرند

جاوید بمانند

سر، باز برون از بغل باغچه آرند

آواز بخوانند

پاییز چه زیباست

پاییز دو چشم تو چه زیباست

سرمست ، لب پنجره خاموش نشستم

هرچند تو در خانه ی من نیستی امشب

من دیده به چشمان تو بستم

هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم

این گوید:

هیچ

آن گوید:

برخیز و بیا زود به سویم

من گویم:

نیلوفرکم ، رنگِ لبت را،

با شعر بگویم، با بوسه بشویم.

ای کاش

ای کاش

آن عکس تو از قاب درآید

همچون صدف از آب برآید

ای کاش

جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی

آنگاه به تن ، پیرهن از شوق بدری

از شور بلرزی

دیوانه همه شوق ،همه شور،

بیگانه پریشیده ،همه قهر،

همه نور

بر بستر من نقش شود پیکر گرمت

آنگاه زنم پرده به یکسو

گویم که:

من اینجا به لب پنجره بودم

گویی که:

نه ... آنجا

آرام بگیریم

از عشق بمیریم

آنگاه به پاییز

هر برگ ،که از شاخه ی جانم به کف باد روان است ،

هر سال، که از عمر من آید به سر انجام،

ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ

هر درد

هر شور

هر شعر

از قلب من خسته جدا شد

باد هوس ات برد

آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت.

من ، هیچ نگفتم

جز آنکه سرودم:

پاییز دو چشم تو چه زیباست

پاییز چه زیباست

مهتاب زده تاج سر کاج

پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است

آن دختر همسایه لب نرده ی ایوان

می خواند با ناله ی جانسوز

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است


هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است

تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی

هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است

تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی

آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم

آنگاه بسایند، تن را به تن هم

آنگاه بمیرند

تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند

جاوید بمانند

سر باز، برون از بغل باغچه آرند

آواز بخوانند:

پاییز چه زیباست!

من نیز بخوانم:

پاییز دو چشم تو چه زیباست

چه زیباست ...


#نصرت_رحمانی

https://t.me/kellidd
جشن مهرگان بزرگترين جشن و پايكوبی ايرانيان بعد از نوروز است كه توسط نياكانمان به مدت ٦ روز جهت شكر گزاری از خداوند برگزار ميگرديد .
مهر یا میترا در زبان فارسی به معنای «فروغ، روشنایی، دوستی، پیوستگی، پیوند و محبت» است و ضد دروغ، دروغ‌گویی، پیمان‌شکنی و نامهربانی کردن است. فلسفه جشن مهرگان سپاسگزاری از خداوند به خاطر نعمت‌هایی است که به انسان ارزانی داشته و استوار کردن دوستی‌ها و مهرورزی میان انسانهاست
این جشن در روزهای آغازین فصل پاییز برگزار می‌شود.

مهرگان مبارک🌹
.

دوست داشتنِ تو
چیز تازه‌ای نیست
اما وقتی با صبح همراه می‌شود
بوی بهار نارنج می‌دهد
بوی شکوفه‌های سیب
بوی خوشِ آشنایی
بوی تازگی،
بوی تازگی...

#حمید_رها

سلاااام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون قرین مهر و لبخند و تازگی❤️🌹


🌞

.
دوش رسیدم به گوش از لب جانان خطاب
ای دل اگر عاشقی دیده بپوشان ز خواب

پیش خیالت که هیچ دور مباد از نظر
خواب چه باشد که نیست چشم جهان بین به خواب

بسکه لطیف است آن عارض نازک به رو
چونکه نظر می کنی می چکد از دیده آب

تا به صدارت نشست عشق تو در سینه ام
شد هوس آباد دل از ستم او خراب

در حق ما ای رقیب هرچه تو خواهی بگوی
نیست به همچون تویی به ز خموشی جواب

بی تو نباشد ثبات هستی ما را بلی
راه نگردد پدید تا نبود آفتاب

حاصل تقوی و زهد در سر رندی کمال
کردی و سر بر نکرد همچو حباب از سراب

#کمال_خجندی
دو خصم داده به هم دست و این فگار یکی
یکی تو دشمن جانیّ و روزگار یکی

به خون من دو زبردست، هم زبان شده اند
نگاه مست یکی، چشم میگسار یکی

دو فتنه گر به کمین دل رمیدهٔ ماست
کمند طره یکی، زلف تابدار یکی

یکی، دو کرده غمم را فریب وعدهٔ تو
بلای هجر یکی، درد انتظار یکی

نه در دلی و نه در دیدهٔ خراب مرا
ازین دو خانه، نیامد تو را به کار یکی

نیم به هجر تو تنها، دو همنشین دارم
دل شکسته یکی، جان بی قرار یکی

به عندلیب چمن نوبت فغان نرسد
حدیث جورت اگر گویم، از هزار یکی

کنون دو سلسله جنبان بود جنون مرا
خط عبیر شمیمت یکی، بهار یکی

خدنگ های تغافل خطا نمی گردد
ز شست غمزه ات، ای نازنین سوار، یکی

گدا و شاه به تنهایی از جهان رفتند
درین دیار، به یاری نشد دچار، یکی

به دهر، الفت و انصاف نیست یاران را
یکی حریف نشاط است و سوگوار، یکی

زگرد حادثه میدان روزگار پر است
خدا کند که برآید ازین غبار، یکی

ز بزم وصل، حزین این قدر خبر دارم
که بیخودانه، سرم داشت درکنار، یکی

#حزین_لاهیجی