در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه، ماه نیست
این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق
دیگر دلی برای سفر، رو به راه نیست
راندند مردم از دل پر کینه، عشق را
گفتند: جای مست در این خانقاه نیست
دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکیست
شطرنج، مسخرهست زمانی که شاه نیست
زن یک پرنده است که در عصر احتمال
گاهی میان پنجرهها هست و گاه نیست
افسرده میشوی اگر ای دوست حس کنی
جز میلههای سرد قفس تکیهگاه نیست
در عشق آن که یکسره دل باخت، بُرده است
در این قمار صحبتی از اشتباه نیست
فردا که گسترند ترازوی داد را
آنجا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست
سودابه روسپید و سیاووش روسفید
در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست
#علیرضابدیع
این یک حقیقت است که در برکه، ماه نیست
این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق
دیگر دلی برای سفر، رو به راه نیست
راندند مردم از دل پر کینه، عشق را
گفتند: جای مست در این خانقاه نیست
دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکیست
شطرنج، مسخرهست زمانی که شاه نیست
زن یک پرنده است که در عصر احتمال
گاهی میان پنجرهها هست و گاه نیست
افسرده میشوی اگر ای دوست حس کنی
جز میلههای سرد قفس تکیهگاه نیست
در عشق آن که یکسره دل باخت، بُرده است
در این قمار صحبتی از اشتباه نیست
فردا که گسترند ترازوی داد را
آنجا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست
سودابه روسپید و سیاووش روسفید
در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست
#علیرضابدیع
همچو آیینه به عمر خود ندیدم خویش را
من به شوق دیدن او پروریدم خویش را
عاشقی را پیشه کردم سوختن آموختم
دیدم آن آیینه را، اما ندیدم خویش را
بردگی در بندگی مطلوب طبع من نبود
دین و دنیا هر دو را دادم خریدم خویش را
چند و چونش را نمیدانم ولی در کوه طور
در صدای حضرت موسی شنیدم خویش را
ادعای عاشقی سخت ست میدانم ولی
بارها در پای دلبر سر بریدم خویش را
میوهی باغ بهشتم گر که شیرین نیستم
خام بودم زودتر از شاخه چیدم خویش را
گر نبود این پای خونآلود غرق آبله
تا بلندای حقیقت میکشیدم خویش را
روزگار! ای تیغت از چنگیز خونآشامتر
بارها کُشتی مرا باز آفریدم خویش را
کاش از این آتشکده آگاه میبودم «امیر»
آن زمانی کز نیستان، میبُریدم خویش را
#امیربرزگر
من به شوق دیدن او پروریدم خویش را
عاشقی را پیشه کردم سوختن آموختم
دیدم آن آیینه را، اما ندیدم خویش را
بردگی در بندگی مطلوب طبع من نبود
دین و دنیا هر دو را دادم خریدم خویش را
چند و چونش را نمیدانم ولی در کوه طور
در صدای حضرت موسی شنیدم خویش را
ادعای عاشقی سخت ست میدانم ولی
بارها در پای دلبر سر بریدم خویش را
میوهی باغ بهشتم گر که شیرین نیستم
خام بودم زودتر از شاخه چیدم خویش را
گر نبود این پای خونآلود غرق آبله
تا بلندای حقیقت میکشیدم خویش را
روزگار! ای تیغت از چنگیز خونآشامتر
بارها کُشتی مرا باز آفریدم خویش را
کاش از این آتشکده آگاه میبودم «امیر»
آن زمانی کز نیستان، میبُریدم خویش را
#امیربرزگر
من دایره در دایره، گردابم و تکرار
هِی در تو شدم غرق و تو انگار نه انگار
من اهلِ همین کوچه ی بن بستِ کناری
تو پنجرهای رو به افق های غزلوار
من وحشیِ چشمانِ غزالین تو گشتم
با آن همه اهلیّت و رسمیّت بسیار
دیگر چه بگویم که در این همهمه بازار
بیرون نزند دایره از نقطه ی پرگار
ای تلخ ترینْ ماهِ شبِ بلخ و سمرقند!
ای قهوه ی چشمانِ تو آوازه ی قاجار!
بعد از تو بگو با چه زبانی بنویسم؟
شعری که به اثبات تو کوشد نه به انکار
باید بروم تا نگرفتهاست گناهت_
دامانِ مرا در عطشِ این همه تکرار
#سعید_عاشقی
هِی در تو شدم غرق و تو انگار نه انگار
من اهلِ همین کوچه ی بن بستِ کناری
تو پنجرهای رو به افق های غزلوار
من وحشیِ چشمانِ غزالین تو گشتم
با آن همه اهلیّت و رسمیّت بسیار
دیگر چه بگویم که در این همهمه بازار
بیرون نزند دایره از نقطه ی پرگار
ای تلخ ترینْ ماهِ شبِ بلخ و سمرقند!
ای قهوه ی چشمانِ تو آوازه ی قاجار!
بعد از تو بگو با چه زبانی بنویسم؟
شعری که به اثبات تو کوشد نه به انکار
باید بروم تا نگرفتهاست گناهت_
دامانِ مرا در عطشِ این همه تکرار
#سعید_عاشقی
در دل ِمن که برای دل ِتو جایی هست
ساعت هشت شب انگار خبرهایی هست
ساعت هشت شب انگار تو بر میخیزی
به وجود نگرانم هیجان میریزی
شب رشت است، هوا منتظر باران است
شب رشت است و دلم پیش تو سرگردان است
شب به خیر ای نفسات شرح پریشانی من
ماهپیشانی من! دلبر بارانی من!
رشت زیباست، تو وقتی به هوا زُل بزنی
بنیشینی و به گیسوی تَرت گُل بزنی
عشق سطری است از احساس نجیب تن تو
عطر، عطر خوش و رویایی پیراهن تو
نغمهای، زمزمهای نیست، هوا سنگین است
پنجهای تازه بزن، باز دلم غمگین است
به هوای تو سری هست که پَر خواهم داد
دل به توفانی دریای خزر خواهم داد
یاد آن وعده که مست آمده بودی پیشم
هشت شب، چتر به دست آمده بودی پیشم
چترت آمیزهای از گرمی و زیبایی بود
زیر چتر تو همه چیز تماشایی بود
•
دوست دارم به خدا خندهی رنگینت را
تو و زیبایی ایرانی و غمگینت را
تو نباشی اثر از گرمی و زیبایی نیست
رشت بی عطر نفسهای تو رویایی نیست
کاش میشد به همان هیأت و حالت باشی
باز هم گوشهی میدان رسالت باشی
کاش میشد به هوا فرصت بارش بدهیم
بنیشینیم و دو لب چای سفارش بدهیم
کسری از پنجره باز است، هوا دم دارد
این هوا عطر نفسهای تو را کم دارد
به هر آن چیز بخواهی قسَمت خواهم داد
دل خود را به هوای قدمت خواهم داد
وقت تنگ است، بیا بیکسیام را کس باش
باز هم در پس هر حادثه دلواپس باش
وقت تنگ است هوا منتظر باران است
شب رسیده است و دلم پیش تو سرگردان است
ساعت انگار - سر هشت - به من میخندد
آمدی پیش من و رشت به من میخندد...
#ناصرحامدی
ساعت هشت شب انگار خبرهایی هست
ساعت هشت شب انگار تو بر میخیزی
به وجود نگرانم هیجان میریزی
شب رشت است، هوا منتظر باران است
شب رشت است و دلم پیش تو سرگردان است
شب به خیر ای نفسات شرح پریشانی من
ماهپیشانی من! دلبر بارانی من!
رشت زیباست، تو وقتی به هوا زُل بزنی
بنیشینی و به گیسوی تَرت گُل بزنی
عشق سطری است از احساس نجیب تن تو
عطر، عطر خوش و رویایی پیراهن تو
نغمهای، زمزمهای نیست، هوا سنگین است
پنجهای تازه بزن، باز دلم غمگین است
به هوای تو سری هست که پَر خواهم داد
دل به توفانی دریای خزر خواهم داد
یاد آن وعده که مست آمده بودی پیشم
هشت شب، چتر به دست آمده بودی پیشم
چترت آمیزهای از گرمی و زیبایی بود
زیر چتر تو همه چیز تماشایی بود
•
دوست دارم به خدا خندهی رنگینت را
تو و زیبایی ایرانی و غمگینت را
تو نباشی اثر از گرمی و زیبایی نیست
رشت بی عطر نفسهای تو رویایی نیست
کاش میشد به همان هیأت و حالت باشی
باز هم گوشهی میدان رسالت باشی
کاش میشد به هوا فرصت بارش بدهیم
بنیشینیم و دو لب چای سفارش بدهیم
کسری از پنجره باز است، هوا دم دارد
این هوا عطر نفسهای تو را کم دارد
به هر آن چیز بخواهی قسَمت خواهم داد
دل خود را به هوای قدمت خواهم داد
وقت تنگ است، بیا بیکسیام را کس باش
باز هم در پس هر حادثه دلواپس باش
وقت تنگ است هوا منتظر باران است
شب رسیده است و دلم پیش تو سرگردان است
ساعت انگار - سر هشت - به من میخندد
آمدی پیش من و رشت به من میخندد...
#ناصرحامدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این سکانس، نِگرشت رو نسبت به زندگی تغییر میده:
.
صبحدم چون آسمان در گردش آرد جام زر
در گمان افتم که خورشیدست یا جام شراب
جان سرمستم برقص آید ز شادی ذرهوار
هر نفس کز مشرق ساغر برآید آفتاب
#خواجوی_کرمانی
سلاااام☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون شهد و شکر🌹❤️
🌞
.
صبحدم چون آسمان در گردش آرد جام زر
در گمان افتم که خورشیدست یا جام شراب
جان سرمستم برقص آید ز شادی ذرهوار
هر نفس کز مشرق ساغر برآید آفتاب
#خواجوی_کرمانی
سلاااام☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون شهد و شکر🌹❤️
🌞
.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
بشنودم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز "بیش مَرَنجان مرا، برو"
آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست
وآن دفع گفتنت که "برو، شَه به خانه نیست"
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قُراضههاست
آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ، چو سیل است بیوفا
من ماهیام، نهنگم و عُمّانم آرزوست
یعقوبوار وا اَسَفاها همی زنم
دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سستعناصِر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست
زین خلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول
آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل امّا ز رَشک عام
مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند "یافت مینشود، جُستهایم ما"
گفت "آن چه یافت مینَشوَد، آنم آرزوست"
هرچند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد
کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد
کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جَعد یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
میگوید آن رَباب که مُردم ز انتظار
دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست
من هم رَباب عشقم و عشقم رُبابی است
وآن لطفهای زخمهٔ رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مَفخَر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
#مولانا
https://t.me/kellidd
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
بشنودم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز "بیش مَرَنجان مرا، برو"
آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست
وآن دفع گفتنت که "برو، شَه به خانه نیست"
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قُراضههاست
آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ، چو سیل است بیوفا
من ماهیام، نهنگم و عُمّانم آرزوست
یعقوبوار وا اَسَفاها همی زنم
دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سستعناصِر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست
زین خلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول
آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل امّا ز رَشک عام
مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند "یافت مینشود، جُستهایم ما"
گفت "آن چه یافت مینَشوَد، آنم آرزوست"
هرچند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد
کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد
کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جَعد یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
میگوید آن رَباب که مُردم ز انتظار
دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست
من هم رَباب عشقم و عشقم رُبابی است
وآن لطفهای زخمهٔ رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مَفخَر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
#مولانا
https://t.me/kellidd
کلید 🔑
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست بشنودم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست گفتی ز ناز "بیش مَرَنجان مرا، برو" آن گفتنت، که "بیش مرنجانم"…
زلفی گشا که جان پریشانم آرزوست
پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست
چشمی بخند، خندهی مستانم آرزوست
«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست»
پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر
لبهای تشنه را نرسد شبنمی ز ابر
مهتاب سوخت نیمهشبی در ستیز ابر
«ای آفتاب حُسن، برون آ دمی ز ابر
کان چهرهی مشعشع تابانم آرزوست»
آهی به سینه دارم و اشکی به دامنم
چشمی به دوردستِ بیابان میافکنم
چاهی به عمق دردِ دل خویش میکَنم
«یعقوبوار وا اسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست»
کنج قفس عقابِ رها حبس میشود
خورشید، پشت پنجرهها حبس میشود
در کوچهها نسیم صبا حبس میشود
«والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست»
از جادهی بدون مسافر دلم گرفت
از خواب مرغهای مهاجر دلم گرفت
از طعنههای غایب و حاضر دلم گرفت
«زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»
انسان هَمو که تشنه نشسته کنار نهر
انسان همو که کاسهاش آغشته شد به زهر
انسان همو که رفت و نهان شد ز چشم دهر
«دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»
در بارگاه پادشه و خانهی گدا
در بین آشنا و میان غریبهها
از هر کجا که فکر کنی تا به ناکجا
«گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آن که یافت مینشود آنم آرزوست»
تنگ غروب بود که آمد سر قرار
چیزی میان آیهی وَالیل و وَالنّهار
زیبا و باشکوه و دلارام و با وقار
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست»
#مهدی_جهاندار
#مخمس
#تضمین
#مولانا
https://t.me/kellidd
پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست
چشمی بخند، خندهی مستانم آرزوست
«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست»
پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر
لبهای تشنه را نرسد شبنمی ز ابر
مهتاب سوخت نیمهشبی در ستیز ابر
«ای آفتاب حُسن، برون آ دمی ز ابر
کان چهرهی مشعشع تابانم آرزوست»
آهی به سینه دارم و اشکی به دامنم
چشمی به دوردستِ بیابان میافکنم
چاهی به عمق دردِ دل خویش میکَنم
«یعقوبوار وا اسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست»
کنج قفس عقابِ رها حبس میشود
خورشید، پشت پنجرهها حبس میشود
در کوچهها نسیم صبا حبس میشود
«والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست»
از جادهی بدون مسافر دلم گرفت
از خواب مرغهای مهاجر دلم گرفت
از طعنههای غایب و حاضر دلم گرفت
«زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»
انسان هَمو که تشنه نشسته کنار نهر
انسان همو که کاسهاش آغشته شد به زهر
انسان همو که رفت و نهان شد ز چشم دهر
«دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»
در بارگاه پادشه و خانهی گدا
در بین آشنا و میان غریبهها
از هر کجا که فکر کنی تا به ناکجا
«گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آن که یافت مینشود آنم آرزوست»
تنگ غروب بود که آمد سر قرار
چیزی میان آیهی وَالیل و وَالنّهار
زیبا و باشکوه و دلارام و با وقار
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست»
#مهدی_جهاندار
#مخمس
#تضمین
#مولانا
https://t.me/kellidd
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خوابآلودهاش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهرهی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینهی سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسهاش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بیپروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
ای نداده خوشهای زان خرمن زیباییام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود
#ابوالحسن_ورزی
چشم خوابآلودهاش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهرهی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینهی سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسهاش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بیپروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
ای نداده خوشهای زان خرمن زیباییام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود
#ابوالحسن_ورزی
لالهرخا! سمنبرا! سروِ روان کیستی؟
سنگدلا! ستمگرا! آفتِ جانِ کیستی؟
تیرقدی، کمانکِشی، زُهرهرُخی و مهوشی
جانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟
از گُل سرخ رستهای، نرگس دسته بستهای
نرخِ شکر شکستهای، پستهدهانِ کیستی؟
ای تو به دلبری سَمَر، شیفتهٔ رُخَت قَمَر
بسته به کوه بر کمر، مویمیانِ کیستی؟
دامنهاده میروی، مست ز باده میروی
مشتگشاده میروی، سختکمانِ کیستی؟
شهد و شکر، لبانِ تو، جمله جهان، از آنِ تو
در عجبم به جانِ تو، تا خود از آنِ کیستی؟
#خاقانی_شروانی
سنگدلا! ستمگرا! آفتِ جانِ کیستی؟
تیرقدی، کمانکِشی، زُهرهرُخی و مهوشی
جانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟
از گُل سرخ رستهای، نرگس دسته بستهای
نرخِ شکر شکستهای، پستهدهانِ کیستی؟
ای تو به دلبری سَمَر، شیفتهٔ رُخَت قَمَر
بسته به کوه بر کمر، مویمیانِ کیستی؟
دامنهاده میروی، مست ز باده میروی
مشتگشاده میروی، سختکمانِ کیستی؟
شهد و شکر، لبانِ تو، جمله جهان، از آنِ تو
در عجبم به جانِ تو، تا خود از آنِ کیستی؟
#خاقانی_شروانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دید مجنون را یکی صحرانورد
در میان بادیه بنشسته فرد
ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم
می زند حرفی به دست خود رقم
گفت ای مفتونِ شیدا چیست این؟
مینویسی نامه؛ سوی کیست این؟
هر چه خواهی در سوادش رنج برد
تیغ صرصر خواهدش حالی سترد
کی به لوح ریگ باقی ماندش؟
تا کسی دیگر پس از تو خواندش؟
گفت شرح حسن لیلی میدهم
خاطر خود را تسلی میدهم
مینویسم نامش اول وز قفا
مینگارم نامه عشق و وفا
نیست جز نامی ازو در دست من
زان بلندی یافت قدر پست من
ناچشیده جرعهای از جام او
عشقبازی میکنم با نام او
#جامی
در میان بادیه بنشسته فرد
ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم
می زند حرفی به دست خود رقم
گفت ای مفتونِ شیدا چیست این؟
مینویسی نامه؛ سوی کیست این؟
هر چه خواهی در سوادش رنج برد
تیغ صرصر خواهدش حالی سترد
کی به لوح ریگ باقی ماندش؟
تا کسی دیگر پس از تو خواندش؟
گفت شرح حسن لیلی میدهم
خاطر خود را تسلی میدهم
مینویسم نامش اول وز قفا
مینگارم نامه عشق و وفا
نیست جز نامی ازو در دست من
زان بلندی یافت قدر پست من
ناچشیده جرعهای از جام او
عشقبازی میکنم با نام او
#جامی
.
او شعر را دوست داشت
خیال پردازی و سفر را،
من...
او را دوست داشتم!
او شب را دوست داشت
آوازِ جیرجیرڪ و صداےِ بغضِ شمعدانی را،
من او را دوست داشتم!
او موےِ بافته دوست داشت
عطر قهوه و سیگار را
من او را دوست داشتم!
او باران را دوست داشت
پاییز را و رنگین ڪمان را
من او را دوست داشتم!
#من_او_را_دوست_داشتم
من...
او را دوست داشتم
او را ....دوست داشتم !
و او
شنیدنِ این جمله را ...!!
#حامد_نیازی
او شعر را دوست داشت
خیال پردازی و سفر را،
من...
او را دوست داشتم!
او شب را دوست داشت
آوازِ جیرجیرڪ و صداےِ بغضِ شمعدانی را،
من او را دوست داشتم!
او موےِ بافته دوست داشت
عطر قهوه و سیگار را
من او را دوست داشتم!
او باران را دوست داشت
پاییز را و رنگین ڪمان را
من او را دوست داشتم!
#من_او_را_دوست_داشتم
من...
او را دوست داشتم
او را ....دوست داشتم !
و او
شنیدنِ این جمله را ...!!
#حامد_نیازی
ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود
نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود
ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شود
دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود
ترسم این است از این خانه دلت قهر کند
قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود
نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود
دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود
نکند شاخه ی لرزان بشود شانه ی من
هق هق گریه ی بندآمده آهنگ شود
تلخی قهوه ی لب های تو زجرم بدهد
لب بچیند دل و با گریه هماهنگ شود
وای اگر در دل مرداد زمستان بشود
قلب بی عاطفه ات یک سره از سنگ شود
سینه را آه! دل سنگ تو آزار دهد
وای اگر سادگی ام ..مایه ی نیرنگ شود
#علی_نیاکویی_لنگرودی
نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود
ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شود
دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود
ترسم این است از این خانه دلت قهر کند
قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود
نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود
دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود
نکند شاخه ی لرزان بشود شانه ی من
هق هق گریه ی بندآمده آهنگ شود
تلخی قهوه ی لب های تو زجرم بدهد
لب بچیند دل و با گریه هماهنگ شود
وای اگر در دل مرداد زمستان بشود
قلب بی عاطفه ات یک سره از سنگ شود
سینه را آه! دل سنگ تو آزار دهد
وای اگر سادگی ام ..مایه ی نیرنگ شود
#علی_نیاکویی_لنگرودی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍷
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفتهزارسالگان سربهسریم
#خیام
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفتهزارسالگان سربهسریم
#خیام
.
ای مستان خیزید ، که هنگام صبوح است
هر دم که درین حال زنی ، دام فتوح است
آراست همه صومعه مریم ، که دم صبح
صاحبخبرِ گلشن و نزهتگه روح است
یک مطربتان عقل و دگر مطربِ عشق است
یک ساقیتان حور و دگر ساقیِ روح است
#سنایی_غزنوی
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از سرزندگی و شادابی 🌹❤️
🌞
.
ای مستان خیزید ، که هنگام صبوح است
هر دم که درین حال زنی ، دام فتوح است
آراست همه صومعه مریم ، که دم صبح
صاحبخبرِ گلشن و نزهتگه روح است
یک مطربتان عقل و دگر مطربِ عشق است
یک ساقیتان حور و دگر ساقیِ روح است
#سنایی_غزنوی
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از سرزندگی و شادابی 🌹❤️
🌞
.
🍂🍂ماجرای ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حضرت حافظ🍂🍂
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ #ﺣﺎﻓﻆ از دنیا میرود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ میریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمیخیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ میدهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ میدهند ﻭ
ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ میکند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ میشود:
غزل شمارهٔ ۸۰
عیبِ رندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزهسرشت
که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت
همه کس طالبِ یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانهٔ عشق است چه مسجد چه کِنِشت
سرِ تسلیمِ من و خشتِ درِ میکدهها
مدعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ ازل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پردهٔ تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت
حافظا روزِ اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کویِ خرابات بَرَندَت به بهشت
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ میشوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ میافکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام میشود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ #ﻟﺴﺎﻥ_ﺍﻟﻐﯿﺐ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.
تاریخ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﺍﺩﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﻭﻥ، ﺟﻠﺪ ﺳﻮﻡ
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ #ﺣﺎﻓﻆ از دنیا میرود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ میریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمیخیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ میدهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ میدهند ﻭ
ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ میکند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ میشود:
غزل شمارهٔ ۸۰
عیبِ رندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزهسرشت
که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت
همه کس طالبِ یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانهٔ عشق است چه مسجد چه کِنِشت
سرِ تسلیمِ من و خشتِ درِ میکدهها
مدعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ ازل
تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پردهٔ تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت
حافظا روزِ اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کویِ خرابات بَرَندَت به بهشت
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ میشوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ میافکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام میشود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ #ﻟﺴﺎﻥ_ﺍﻟﻐﯿﺐ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.
تاریخ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﺍﺩﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﻭﻥ، ﺟﻠﺪ ﺳﻮﻡ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم به بوي تو آغشته است.
سپيده دمان
كلمات سرگردان برمي خيزند و
خواب آلوده دهان مرا مي جويند
تا از تو سخن بگويم.
كجاي جهان رفته اي
نشان قدم هايت
چون دان پرندگان
همه سويي ريخته است
باز نمي گردي، مي دانم
و شعر
چون گنجشك بخار آلودي
بر بام زمستاني
به پاره يخي
بدل خواهد شد.
..........
شمس لنگرودی
سپيده دمان
كلمات سرگردان برمي خيزند و
خواب آلوده دهان مرا مي جويند
تا از تو سخن بگويم.
كجاي جهان رفته اي
نشان قدم هايت
چون دان پرندگان
همه سويي ريخته است
باز نمي گردي، مي دانم
و شعر
چون گنجشك بخار آلودي
بر بام زمستاني
به پاره يخي
بدل خواهد شد.
..........
شمس لنگرودی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلا دیشب چه میکردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل! تو هم گشتی رقیب من
خیال خود به شبگردی، به زلفش دیدم و گفتم
رقیب من! چه میخواهی تو از جان حبیب من
نهیبی میزدم با دل که زلفت را نلرزاند
ندانستم که زلفت هم، بلرزد با نهیب من
خوشم من با تب عشقت، طبیب آمد جوابش کن
حبیبم! چشم بیمار تو بس باشد طبیب من
من از صبر و شکیبم شهریارا شهرۀ آفاق
همه آفاق هم حیران از این صبر و شکیب من
#شهریار
۲۷ شهریور، بزرگداشت
#استادشهریار و روز شعر و ادب فارسی گرامی باد📚
الهی خون شوی ای دل! تو هم گشتی رقیب من
خیال خود به شبگردی، به زلفش دیدم و گفتم
رقیب من! چه میخواهی تو از جان حبیب من
نهیبی میزدم با دل که زلفت را نلرزاند
ندانستم که زلفت هم، بلرزد با نهیب من
خوشم من با تب عشقت، طبیب آمد جوابش کن
حبیبم! چشم بیمار تو بس باشد طبیب من
من از صبر و شکیبم شهریارا شهرۀ آفاق
همه آفاق هم حیران از این صبر و شکیب من
#شهریار
۲۷ شهریور، بزرگداشت
#استادشهریار و روز شعر و ادب فارسی گرامی باد📚
ای وطن! قبله گاه جان ! ایران
در شبِ من نگین نور افشان
کوه هایت ستون خورشیدند
چشمه ساران فروغ امّیدند
آسمانت همیشه تابان است
در کویرت سکوتِ باران است
ای که میراث ِ زخمِ بیدادی
تا به کِی نغمه سازِ فریادی
تا به کِی تیشه می زند فرهاد
تا به کِی کوه می زند فریاد
تیر غیرت ،کمان آرش کو ؟
آتشم زد وطن ، سیاوش کو ؟
سینه ام جای مرغ دریایی ست
رقص پروازِ جان تماشایی ست
ما عزادار خون ِ سهرابیم
وارث ِ سرزمین بی آبیم
داغ لاله اگر به دل داریم
در نیِستان ترانه می کاریم
میهنم وقت ناله و غم نیست
در خزانت جوانه ها کم نیست
هر نهالی ستاره خواهد چید
خاک ظلمت، سپیده خواهد دید
#عادل_دانشی
در شبِ من نگین نور افشان
کوه هایت ستون خورشیدند
چشمه ساران فروغ امّیدند
آسمانت همیشه تابان است
در کویرت سکوتِ باران است
ای که میراث ِ زخمِ بیدادی
تا به کِی نغمه سازِ فریادی
تا به کِی تیشه می زند فرهاد
تا به کِی کوه می زند فریاد
تیر غیرت ،کمان آرش کو ؟
آتشم زد وطن ، سیاوش کو ؟
سینه ام جای مرغ دریایی ست
رقص پروازِ جان تماشایی ست
ما عزادار خون ِ سهرابیم
وارث ِ سرزمین بی آبیم
داغ لاله اگر به دل داریم
در نیِستان ترانه می کاریم
میهنم وقت ناله و غم نیست
در خزانت جوانه ها کم نیست
هر نهالی ستاره خواهد چید
خاک ظلمت، سپیده خواهد دید
#عادل_دانشی