کلید 🔑
79 subscribers
6.32K photos
1.84K videos
7 files
2.21K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
بگذار زمین روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذار که ابلیس در این معرکه یک‌بار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و... لیلا ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده‌ی نادیده که دادند نباشد

یک بار تو در قصه‌ی پر پیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

آشوب همان حس غریبی است که دارم
وقتی که به لب‌های تو لبخند نباشد

در تک‌تک رگ‌های تنم عشق تو جاری است
در تک‌تک رگ های تو هر چند نباشد

من می‌روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد...

وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمین روی زمین بند نباشد

#رویاباقری
بس شنیدم داستان بی‌کسی
بس شنیدم قصه دل‌واپسی

قصه عشق از زبان هر کسی
گفته‌اند از نی حکایت‌ها بسی

حال از من بشنو این افسانه را
داستان این دل دیوانه را

چشم‌هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا! سینه‌ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن؛ من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

از دل دیوانه بردن باک نیست
دل که رفت از سر سپردن باک نیست

آه! می‌ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایی‌ام، تنها شوم

وای بر این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده، پشتم پوزخند

بر چنین نامهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند

پیش از این پند نهان دوستان
حال هم زخم زبان دوستان

خانه‌ای ویران‌تر از ویرانه‌ام
من حقیقت نیستم، افسانه‌ام

گر چه سوزد پر، ولی پروانه‌ام
فاش می‌گویم که من دیوانه‌ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی؟
پیلگی به‌تر از این پروانگی!

گفتمش: آرام جانی، گفت: نه
گفتمش: شیرین‌زبانی، گفت: نه

می‌شود یک شب بمانی، گفت: نه
گفتمش: نامهربانی، گفت: نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش؛ افسوس! او باور نکرد

چشم بر هم می‌نهد، من نیستم
می‌گشاید چشم، من من نیستم

خود نمی‌دانم خدایا! کیستم
یک نفر با من بگوید چیستم؟

بس کشیدم آه از دل بردنش
آه! اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی‌کسی‌ها ساختم
دل سپردم، سر به زیر انداختم

این قماری بود و من نشاختم
وای برمن، ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی است
آه! غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است

فکر می‌کردم که او یار من است
نه، فقط در فکر آزار من است

نیت‌اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

پای‌بند جست‌وجویم کرد و رفت
عاقبت بی‌آبرویم کرد و رفت

این دل دیوانه آخر جای کیست؟
وان که مجنونش منم لیلای کیست؟

مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش کاین قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی مِی، شاد بود
چشم‌هایش مست مادرزاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
بیست سالم بود، پیرم کرد و رفت

#سیدحمیدرضارجایی
.

آدمها یک روز تمام میشوند
نشان نمیدهند
مثل قبل لبخند میزنند
زندگی میکنند
می‌بخشند ..... محبت می‌کنند  !
حتی رابطه‌های قدیمیشان را هم حفظ می‌کنند
باور میکنید حتی کسی را هم از زندگیشان خط نمیزنند ،
نگه میدارند .....حتی آنهایی که آزارشان میدهند را .....

آدمها یک روز
برایِ خودشان تمام می‌شوند
فقط ادامه میدهند " بودن " را .. ...



#زینب_هاشم_زاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرکه افتاد ز پا، خاک نشین من بودم
هرکه آمد به زمین، نقش زمین من بودم

شوق، سرخیل صف اهل نیازم کرده ست
سجده ای هرکه ترا کرد، جبین من بودم

راز خود کرد وصیت همه با من مجنون
بر سر او نفس بازپسین من بودم

آستان بوس رکاب تو که را قدرت بود
با تو آن روز که همخانه ی زین من بودم

این زمان غیر من آنجا همه کس ره دارد
یاد روزی که در آن بزم، همین من بودم

سعی من کردم و شد وصل نصیب دشمن
دیگری صید تو کرد و به کمین من بودم

هر کف خاک، به جولانگه شه می گوید
پیش ازین پادشه روی زمین من بودم

در چمن بود قیامت ز فغان دوش سلیم
بلبلان را چه گنه، باعث این من بودم
 
#سلیم_تهرانی
Khob Shod
Homayoun Shajarian & Sohrab Pournazeri
راه امشب می‌برد سویت مرا
می‌کشد در بند گیسویت مرا

گاه لیلا، گاه مجنون می‌کند
گرگ و میش چشم آهویت مرا

من تو را بر شانه‌هایم می‌کشم
یا تو می‌خوانی به گیسویت مرا
زخم‌ها زد راه بر جانم ولی
زخمِ عشق آورده تا کویت مرا

خوب شد دردم دوا شد، خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد خوب شد

خوب شد دردم دوا شد، خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد خوب شد

#اهورا_ایمان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چقدر هوسِ پاییز کرده ام !
چقدر دلم ؛
خیابان هایِ نارنجی می خواهد ...
پس کِی این شهریورِ بی قواره ،
تمام می شود ؟ !
من دلم یک فصلِ دلبرانه ی عاشقانه
می خواهد ...
خود آزارم شاید ، ، ،
اما دردِ عشق ،
در خیابان هایِ پاییز ؛
کشیدن دارد ! !

#نرگس_صرافیان_طوفان
.
من نیز چو خورشید
دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم
که نپویم
هر صبح در آیینه‌ی جادویی خورشید
چون می‌نگرم،
او همه من ، من همه اویم ...!

#فریدون_مشیری


سلاااام و نور🌻☀️
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از شور و شیدایی
‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌🌹❤️

🌞

.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
خاک وجود ما را گرد از عدم برآید

گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد
خلوت نشین جان را آه از حرم برآید

گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه
تا ره روان غم را خار از قدم برآید

گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم
آن کام برنیامد ترسم که دم برآید

عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول
کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید

گویند دوستانم سودا و ناله تا کی
سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید

دل رفت و صبر و دانش ما مانده‌ایم و جانی
ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید

هر دم ز سوز عشقت #سعدی چنان بنالد
کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید
شانه‌اش هر لحظه باید بیشتر افتاده باشد
جاده وقتی از سرش فکر سفر افتاده باشد

خوب می‌داند چه حالی دارد از جنگل بریدن
هر سپیداری که در پای تبر افتاده باشد

بار سنگینی‌ست زندانی شدن در رخت‌خوابی
خاصه وقتی خاطراتت دور و بر افتاده باشد

می‌پری از خواب و می‌بینی که سیمرغی نبوده‌ست
گر چه روی بالشت یک مشت پر افتاده باشد

ناگهان حس می‌کنی بیگانه‌ای با هفت پشتت
مثل فرزندی که از چشم پدر افتاده باشد

فرض کن روزی که مرد خانه در می‌آید از پا
مادرت مانند کوهی از کمر افتاده باشد

بُرده باشد وصله‌ی پیراهنش را باد از یاد
کفش‌هایش زیر باران، پشت در افتاده باشد

سرنوشت ما مترسک‌های جالیزی هم‌این است
تا خدا در دست مشتی بی‌خبر افتاده باشد

#عبدالحسین_انصاری
در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه، ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق
دیگر دلی برای سفر، رو به راه نیست

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را
گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی‌ست
شطرنج، مسخره‌ست زمانی که شاه نیست

زن یک پرنده است که در عصر احتمال
گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

افسرده می‌شوی اگر ای دوست حس کنی
جز میله‌های سرد قفس تکیه‌گاه نیست

در عشق آن که یک‌سره دل باخت، بُرده است
در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

فردا که گسترند ترازوی داد را
آن‌جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست

سودابه روسپید و سیاووش روسفید
در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست


#علی‌رضابدیع
هم‌چو آیینه به عمر خود ندیدم خویش را
من به شوق دیدن او پروریدم خویش را

عاشقی را پیشه کردم سوختن آموختم
دیدم آن آیینه را، اما ندیدم خویش را

بردگی در بندگی مطلوب طبع من نبود
دین و دنیا هر دو را دادم خریدم خویش را

چند و چونش را نمی‌دانم ولی در کوه طور
در صدای حضرت موسی شنیدم خویش را

ادعای عاشقی سخت ست می‌دانم ولی
بارها در پای دلبر سر بریدم خویش را

میوه‌ی باغ بهشتم گر که شیرین نیستم
خام بودم زودتر از شاخه چیدم خویش را

گر نبود این پای خون‌آلود غرق آبله
تا بلندای حقیقت می‌کشیدم خویش را

روزگار! ای تیغت از چنگیز خون‌آشام‌تر
بارها کُشتی مرا باز آفریدم خویش را

کاش از این آتشکده آگاه می‌بودم «امیر»
آن زمانی کز نیستان، می‌بُریدم خویش را


#امیربرزگر
من دایره در دایره، گردابم و تکرار
هِی در تو شدم غرق و تو انگار نه انگار

من اهلِ همین کوچه ی بن بستِ کناری
تو پنجره‌ای رو به افق های غزلوار

من وحشیِ چشمانِ غزالین تو گشتم
با آن همه اهلیّت و رسمیّت بسیار

دیگر چه بگویم که در این همهمه بازار
بیرون نزند دایره از نقطه ی پرگار

ای تلخ ترینْ ماهِ شبِ بلخ و سمرقند!
ای قهوه ی چشمانِ تو آوازه ی قاجار!

بعد از تو بگو با چه زبانی بنویسم؟
شعری که به اثبات تو کوشد نه به انکار

باید بروم تا نگرفته‌است گناهت_
دامانِ مرا در عطشِ این همه تکرار

#سعید_عاشقی
در دل ِمن که برای دل ِتو جایی هست
ساعت هشت شب انگار خبرهایی هست

ساعت هشت شب انگار تو بر می‌خیزی
به وجود نگرانم هیجان می‌ریزی

شب رشت است، هوا منتظر باران است
شب رشت است و دلم پیش تو سرگردان است

شب به خیر ای نفس‌ات شرح پریشانی من
ماه‌پیشانی من! دلبر بارانی من!

رشت زیباست، تو وقتی به هوا زُل بزنی
بنیشینی و به گیسوی تَرت گُل بزنی

عشق سطری است از احساس نجیب تن تو
عطر، عطر خوش و رویایی پیراهن تو

نغمه‌ای، زمزمه‌ای نیست، هوا سنگین است
پنجه‌ای تازه بزن، باز دلم غمگین است

به هوای تو سری هست که پَر خواهم داد
دل به توفانی دریای خزر خواهم داد

یاد آن وعده که مست آمده بودی پیشم
هشت شب، چتر به دست آمده بودی پیشم

چترت آمیزه‌ای از گرمی و زیبایی بود
زیر چتر تو همه چیز تماشایی بود

دوست دارم به خدا خنده‌ی رنگینت را
تو و زیبایی ایرانی و غمگینت را

تو نباشی اثر از گرمی و زیبایی نیست
رشت بی عطر نفس‌های تو رویایی نیست

کاش می‌شد به همان هیأت و حالت باشی
باز هم گوشه‌ی میدان رسالت باشی

کاش می‌شد به هوا فرصت بارش بدهیم
بنیشینیم و دو لب چای سفارش بدهیم

کسری از پنجره باز است، هوا دم دارد
این هوا عطر نفس‌‌های تو را کم دارد

به هر آن چیز بخواهی قسَمت خواهم داد
دل خود را به هوای قدمت خواهم داد

وقت تنگ است، بیا بی‌کسی‌ام را کس باش
باز هم در پس هر حادثه دلواپس باش

وقت تنگ است هوا منتظر باران است
شب رسیده است و دلم پیش تو سرگردان است

ساعت انگار - سر هشت - به من می‌خندد
آمدی پیش من و رشت به من می‌خندد...

#ناصرحامدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این سکانس، نِگرشت رو نسبت به زندگی تغییر میده:
رفتن وسط زاینده‌رود خشک‌شده نشستن و خوشحال و خندان می‌خونن:
«بشینم کنار زاینده‌رود، بخونم ترانه و شعر و سرود»!!!

یاد اون صحنه از Salò پازولینی می‌افتم که قربانی‌ها موقع قربانی و مثله شدن، هیجان‌زده و خوشحال بودن.
.
صبحدم چون آسمان در گردش آرد جام زر
در گمان افتم که خورشیدست یا جام شراب
جان سرمستم برقص آید ز شادی ذره‌وار
هر نفس کز مشرق ساغر برآید آفتاب

#خواجوی_کرمانی


‌سلاااام☀️🌻
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون‌ شهد و شکر🌹❤️

🌞

.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست

بشنودم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز "بیش مَرَنجان مرا، برو"
آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست


وآن دفع گفتنت که "برو، شَه به خانه نیست"
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قُراضه‌هاست
آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ، چو سیل است بی‌وفا
من ماهی‌ام، نهنگم و عُمّانم آرزوست

یعقوب‌وار وا اَسَفاها همی زنم
دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست‌عناصِر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست

زین خلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول
آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل امّا ز رَشک عام
مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند "یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما"
گفت "آن چه یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست"

هرچند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد
کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست
آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد
کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جَعد یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست


می‌گوید آن رَباب که مُردم ز انتظار
دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست

من هم‌ رَباب عشقم و عشقم رُبابی است
وآن لطف‌های زخمهٔ رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مَفخَر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

#مولانا

https://t.me/kellidd
کلید 🔑
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی ز ابر کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست بشنودم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست گفتی ز ناز "بیش مَرَنجان مرا، برو" آن گفتنت، که "بیش مرنجانم"…
زلفی گشا که جان پریشانم آرزوست
پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست
چشمی بخند، خنده‌ی مستانم آرزوست
«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست»

پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر
لب‌های تشنه را نرسد شبنمی ز ابر
مهتاب سوخت نیمه‌شبی در ستیز ابر
«ای آفتاب حُسن، برون آ دمی ز ابر
کان چهره‌ی مشعشع تابانم آرزوست»

آهی به سینه دارم و اشکی به دامن
م
چشمی به دوردستِ بیابان می‌افکنم
چاهی به عمق دردِ دل خویش می‌کَنم
«یعقوب‌وار وا اسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست»

کنج قفس عقابِ رها حبس می‌شود
خو
رشید، پشت پنجره‌ها حبس می‌شود
در کوچه‌ها نسیم صبا حبس می‌شود
«والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست»

از جاده‌ی بدون مسافر دلم گرفت
ا
ز خواب مرغ‌های مهاجر دلم گرفت
از طعنه‌های غایب و حاضر دلم گرفت
«زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»

انسان هَمو که تشنه نشسته کنار ن
هر
انسان همو که کاسه‌اش آغشته شد به زهر
انسان همو که رفت و نهان شد ز چشم دهر
«دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»

در بارگاه پادشه و خانه‌ی گدا
در
بین آشنا و میان غریبه‌ها
از هر کجا که فکر کنی تا به ناکجا
«گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست»

تنگ غروب بود که آمد سر قرار
چیز
ی میان آیه‌ی وَالیل و وَالنّهار
زیبا و باشکوه و دلارام و با وقار
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست»

#مهدی_جهان‌دار
#مخمس
#تضمین
#مولانا

https://t.me/kellidd
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود

برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم زندگی  زیبا نبود

#ابوالحسن_ورزی
لاله‌رخا! سمن‌برا! سروِ روان کیستی؟
سنگ‌دلا! ستم‌گرا! آفتِ جانِ کیستی؟

تیرقدی، کمان‌کِشی، زُهره‌رُخی و مه‌وشی
جانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟

از گُل سرخ رسته‌ای، نرگس دسته بسته‌ای
نرخِ شکر شکسته‌ای، پسته‌دهانِ کیستی؟

ای تو به دلبری سَمَر، شیفتهٔ رُخَت قَمَر
بسته به کوه بر کمر، موی‌میانِ کیستی؟

دام‌نهاده می‌روی، مست ز باده می‌روی
مشت‌گشاده می‌روی، سخت‌کمانِ کیستی؟

شهد و شکر، لبانِ تو، جمله جهان، از آنِ تو
در عجبم به جانِ تو، تا خود از آنِ کیستی؟

#خاقانی_شروانی
 
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دید مجنون را یکی صحرانورد
در میان بادیه بنشسته فرد

ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم
می زند حرفی به دست خود رقم

گفت ای مفتونِ شیدا چیست این؟
می‌نویسی نامه؛ سوی کیست این؟

هر چه خواهی در سوادش رنج برد
تیغ صرصر خواهدش حالی سترد

کی به لوح ریگ باقی ماندش؟
تا کسی دیگر پس از تو خواندش؟

گفت شرح حسن لیلی می‌دهم
خاطر خود را تسلی می‌دهم

می‌نویسم نامش اول وز قفا
می‌نگارم نامه عشق و وفا

نیست جز نامی ازو در دست من
زان بلندی یافت قدر پست من

ناچشیده جرعه‌ای از جام او
عشق‌بازی می‌کنم با نام او

#جامی