کلید 🔑
79 subscribers
6.32K photos
1.84K videos
7 files
2.21K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ،

ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪ ،

ﻏﻢ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﻧﺪ!

ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺷﮑﯽ ﻫﺴﺖ …

ﯾﺎ ﺍﺯ ﻋﻤﻖ ِ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﺩﻟﯽ ﺑﯽ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ ؛

ﯾﺎ ﺍﺯ ﭘﺲ ِ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ …

ﯾﺎ ﮔﺮﯾﻪٔ ﮐﻮﺩﮐﯽﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯽ ﺣﻮﺍﺳﺶ ،

ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﯾﮏ ﺻﺒﺢ

ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ :

ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ِ ﭘﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ …

ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ،

ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﻫﺎﯾﯽ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ...

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ …

ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺮﻭﻡ !!



#سیدعلی_صالحی
بزن پلکی بهم بانو! شرابِ ناب می خواهم
لبالب کن مرا که مستیِ نایاب می خواهم

به من رو کن، هیاهو کن، پریشان بافه یِ مو کن
تو را در قصرِ آیینه، شبِ مهتاب می خواهم

بس است اندوه و دلتنگی، به رقص آور دف و چنگی
چنان گلبرگِ خوشرنگی، تو را شاداب می خواهم

کمال الملکِ حیرانم، هر آنچه گفته ای آنم
تو را نقشِ دل و جانم، میانِ قاب می خواهم

به بیدا بیدِ مجنونت، به رقصا رقصِ افسونت
تو را با قدِ موزونت، به پیچ و تاب می خواهم

به زیرِ سایه یِ طوبا، صدایِ شُرشُرِ جو با
دو چشمِ سبزِ لیمو با لبِ عناب می خواهم

به ابرویت اشارت کن، مرا مستانه غارت کن
تو را همواره بیرحم و چنین جذاب می خواهم

حریرِ بالشِ نرمت، بغل وا کردنِ گرمت
به رویِ سینه ات جایی برایِ خواب می خواهم

مرا دیدی و خندیدی و چرخیدی و رقصیدی
چه خوب از این که فهمیدی تو را بی تاب می خواهم

به خوابم آمدی دیشب، نهادی لب به رویِ لب
به من گفتی عطش دارم، دلت را آب می خواهم

سحرگاهان سرت بر سینه ام گفتم مرا دریاب
به عشوه پلک وا کردی که شعرِ ناب می خواهم


#شهراد_میدری
خالی شد از نفس دل و زآهم دهان پر است
گر ترکشم تهی شده لیکن کمان پر است

نازک دلم چو کاسه ی چینی خدای را
انگشت بر لبم نزنی کز فغان پر است

طبع هما گرفته ام از بس که روزگار
هر لقمه ام که می دهد از استخوان پر است

قدرم بس اینکه خیل خیال تو در دل است
دولت در آن سر است که از میهمان پر است

برچیده بس که در ره لیلی دل رهین
پنداری از جرس بغل ساربان پر است

دستم تهی ، کنار تهی ، دامنم تهی است
پا و سرم تهی و دلم در میان پر است

غفلت نگر که آن دل نازک خبر نیافت
از ناله ام که گوش کر آسمان پر است

"شاپور" بس که پر شدم از رنگ و بوی عشق
چشمم چو شیشه ای است که از زعفران پر است


#شاپور_تهرانی
ده بار دیگر خواندن مکبث
صدبار دیگر خواندن کوری
از آخر میدان آزادی
تا اول میدان جمهوری…

ما زندگی کردیم و ترسیدیم
در روزهای سرد پر تشویش
در ایستگاه متروی سرسبز
در ایستگاه متروی تجریش

ما عاشقی کردیم و جان دادیم
در کوچه های شهر بی روزن
در کافه های دُور دانشگاه
در پله های سینما بهمن …

ما زندگی کردیم و ترسیدیم
ما زندگی کردیم و چک خوردیم
ما توی هر چاهی فرو رفتیم
ما توی هر شهری کتک خوردیم

مانند یک باران بی موقع
در روزهای اول خرداد
مثل دو تا کبریت تب کرده
در پمپِ بنزین امیرآباد

مانند یک خنیاگر غمگین
که از صدای ساز می ترسید
مثل کلاغ مرده ای بودیم
که دیگر از پرواز می ترسید

عشق من و تو قطره خونی که
از صورتی نمناک افتاده
عشق من و تو لاک پشتی که
وارونه روی خاک افتاده

عشق من و تو مثل حوضی تنگ
جا کم میاورد و کدر می شد
مانند یک نارنجک دستی
در کوچه گاهی منفجر می شد

عشق من و تو مثل گنجشکی
از لانه اش هربار می افتاد
عشق من و تو قاب عکسی بود
که هرشب از دیوار می افتاد

مثل دو تا اعدامی تنها
تا لحظه ی آخر دعا کردیم
ما لای زخم هم فرو رفتیم
ما توی خون هم شنا کردیم

ما خاطرات مبهمی بودیم
که روز وشب کم رنگ تر می شد
دیوارها را هرچه می کندیم
سلول هامان تنگ تر می شد

مثل دو ماهی قرمز مغرور
تا آخر دریا جلو رفتیم
ما عاشقی کردیم و افتادیم
ما عاشقی کردیم و لو رفتیم

#حامد_ابراهیم_پور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
وی آینهٔ جمال شاهی که توئی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی


#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
وقت است که ساقی سرِ می بگشاید
مطرب ره چنگ و دم نی بگشاید

تاروی چو خورشیدِ تو نَبْوَد به صبوح
کارم به کلیدِ صبح کی بگشاید

#عطار

سلااام‌ و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون شاد و پرامید 🌹❤️


🌞

.
چشم‌هایی چه فریبنده و شیطان داری
قامتی سبزتر از سرو خرامان داری

عطر گیسوی تو پر کرده هوا را، نکند
لای موهای خودت قمصر کاشان داری

چشم‌هایت، عسل نابِ سهند و سبلان
و لبانی که به شیرینی سوهان داری

گونه‌هایت گل من! ساوه و گل‌های انار
عطر باران‌زده‌ی جنگل گیلان داری

جاده‌چالوسِ تنت فصل غزلخوانی‌هاست
این همه شیفته و مست و غزلخوان داری

شهر با آمدنت یکسره آشوب شده
لشکری پشت خودت مثل رضاخان داری

باغبان! خانه‌ات آباد، دل از ما برده
-سیب لبنان که در آغوش فراوان داری

بذل کرده است سمرقند و بخارا... حافظ
تو چه چیزی کم از آن دختر افغان داری

اصفهان با همه‌ی جاذبه‌اش می‌داند
آنچه خوبان همه دارند، دو چندان داری

"فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلشادم"
توی رگ‌های خداوند تو جریان داری

#امیر_نقدی_لنگرودی
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را

گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست
که به شمشیر میسر نشود سلطان را

طلب منصب فانی نکند صاحب عقل
عاقل آن است که اندیشه کند پایان را

جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند
وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را

آن به در می‌رود از باغ به دلتنگی و داغ
وین به بازوی فرح می‌شکند زندان را

دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد
مرغِ آبیست چه اندیشه کند طوفان را

جان بیگانه ستاند ملک‌الموت به زجر
زجر حاجت نبود عاشق جان افشان را

چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود
عارف عاشق شوریدهٔ سرگردان را

در ازل بود که پیمان محبت بستند
نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را

عاشقی سوختهٔ بی سر و سامان دیدم
گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را

نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد
گفت بگذار من بی سر و بی سامان را

پند دلبند تو در گوش من آید هیهات
من که بر درد حریصم چه کنم درمان را

سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار
وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را

#سعدی
ای بازی زیبای لبت، بسته زبان را
زیبایی تو کرده فنا فنّ بیان را

ای آمدنت مبدا تاریخ تغزُل
تأخیر تو بر هم زده تنظیم زمان را

نقل است که در روز ازل مجمع لالان
گفتار تو را دیده و بستند زبان را

عشق تو چه دردی‌ست که در منظر عاشق
از تاب و تب انداخته حتی سرطان را

کافی‌ست به مسجد بروی تا که مشایخ
با شوق تو از نیمه بگویند اذان را

روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد
ترسید که دیوانه کنی نامه‌رسان را


خورشید هم از چشم سیاه تو می‌افتد
هر روز اگر طی نکند عرض جهان را

یک عمر دویدند و به جایی نرسیدند
آنان که به دستت نسپردند عنان را

بر عکس تو می‌گریم اگر با تو نباشم
تا خیس کنم حداقل نقش‌جهان را


#غلام‌رضاطریقی
زندگی مثل شوق شاخه به نور،
جلوه‌هایی قشنگ می‌خواهد
کوه پشتش به آسمان گرم است،
صخره‌هایش پلنگ می‌خواهد

زندگی رودخانه‌ی شادی است،
رود آیینه‌ای خدادادی است
بسترش امتداد آزادی است،
رفتنی بی‌درنگ می‌خواهد

وای اگر عاشقانه کم باشد،
گریه بسیار و شانه کم باشد
پیروان ترانه کم باشد،
زندگی عود و چنگ می‌خواهد

زندگی چیست؟ بوسه در کولاک،
چک‌چک خونِ خوشه‌ها از تاک
پس چرا باز آدمی از خاک،
هم‌چنان گور تنگ می‌خواهد؟

چشمه پُر می‌کند سبویش را،
بید آشفته کرده مویش را
آدمی باز آرزویش را،
با زبان تفنگ می‌خواهد

می‌زند زخم بر تن میهن،
یک زمان دوست یک زمان دشمن
میهن خسته‌ام دلت روشن!
مرگ بر آن که جنگ می‌خواهد

#عبدالحسین_انصاری
بگذار زمین روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذار که ابلیس در این معرکه یک‌بار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و... لیلا ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده‌ی نادیده که دادند نباشد

یک بار تو در قصه‌ی پر پیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

آشوب همان حس غریبی است که دارم
وقتی که به لب‌های تو لبخند نباشد

در تک‌تک رگ‌های تنم عشق تو جاری است
در تک‌تک رگ های تو هر چند نباشد

من می‌روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد...

وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمین روی زمین بند نباشد

#رویاباقری
بس شنیدم داستان بی‌کسی
بس شنیدم قصه دل‌واپسی

قصه عشق از زبان هر کسی
گفته‌اند از نی حکایت‌ها بسی

حال از من بشنو این افسانه را
داستان این دل دیوانه را

چشم‌هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا! سینه‌ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن؛ من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

از دل دیوانه بردن باک نیست
دل که رفت از سر سپردن باک نیست

آه! می‌ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایی‌ام، تنها شوم

وای بر این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده، پشتم پوزخند

بر چنین نامهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند

پیش از این پند نهان دوستان
حال هم زخم زبان دوستان

خانه‌ای ویران‌تر از ویرانه‌ام
من حقیقت نیستم، افسانه‌ام

گر چه سوزد پر، ولی پروانه‌ام
فاش می‌گویم که من دیوانه‌ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی؟
پیلگی به‌تر از این پروانگی!

گفتمش: آرام جانی، گفت: نه
گفتمش: شیرین‌زبانی، گفت: نه

می‌شود یک شب بمانی، گفت: نه
گفتمش: نامهربانی، گفت: نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش؛ افسوس! او باور نکرد

چشم بر هم می‌نهد، من نیستم
می‌گشاید چشم، من من نیستم

خود نمی‌دانم خدایا! کیستم
یک نفر با من بگوید چیستم؟

بس کشیدم آه از دل بردنش
آه! اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی‌کسی‌ها ساختم
دل سپردم، سر به زیر انداختم

این قماری بود و من نشاختم
وای برمن، ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی است
آه! غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است

فکر می‌کردم که او یار من است
نه، فقط در فکر آزار من است

نیت‌اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

پای‌بند جست‌وجویم کرد و رفت
عاقبت بی‌آبرویم کرد و رفت

این دل دیوانه آخر جای کیست؟
وان که مجنونش منم لیلای کیست؟

مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش کاین قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی مِی، شاد بود
چشم‌هایش مست مادرزاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
بیست سالم بود، پیرم کرد و رفت

#سیدحمیدرضارجایی
.

آدمها یک روز تمام میشوند
نشان نمیدهند
مثل قبل لبخند میزنند
زندگی میکنند
می‌بخشند ..... محبت می‌کنند  !
حتی رابطه‌های قدیمیشان را هم حفظ می‌کنند
باور میکنید حتی کسی را هم از زندگیشان خط نمیزنند ،
نگه میدارند .....حتی آنهایی که آزارشان میدهند را .....

آدمها یک روز
برایِ خودشان تمام می‌شوند
فقط ادامه میدهند " بودن " را .. ...



#زینب_هاشم_زاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرکه افتاد ز پا، خاک نشین من بودم
هرکه آمد به زمین، نقش زمین من بودم

شوق، سرخیل صف اهل نیازم کرده ست
سجده ای هرکه ترا کرد، جبین من بودم

راز خود کرد وصیت همه با من مجنون
بر سر او نفس بازپسین من بودم

آستان بوس رکاب تو که را قدرت بود
با تو آن روز که همخانه ی زین من بودم

این زمان غیر من آنجا همه کس ره دارد
یاد روزی که در آن بزم، همین من بودم

سعی من کردم و شد وصل نصیب دشمن
دیگری صید تو کرد و به کمین من بودم

هر کف خاک، به جولانگه شه می گوید
پیش ازین پادشه روی زمین من بودم

در چمن بود قیامت ز فغان دوش سلیم
بلبلان را چه گنه، باعث این من بودم
 
#سلیم_تهرانی
Khob Shod
Homayoun Shajarian & Sohrab Pournazeri
راه امشب می‌برد سویت مرا
می‌کشد در بند گیسویت مرا

گاه لیلا، گاه مجنون می‌کند
گرگ و میش چشم آهویت مرا

من تو را بر شانه‌هایم می‌کشم
یا تو می‌خوانی به گیسویت مرا
زخم‌ها زد راه بر جانم ولی
زخمِ عشق آورده تا کویت مرا

خوب شد دردم دوا شد، خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد خوب شد

خوب شد دردم دوا شد، خوب شد
دل به عشقت مبتلا شد خوب شد

#اهورا_ایمان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چقدر هوسِ پاییز کرده ام !
چقدر دلم ؛
خیابان هایِ نارنجی می خواهد ...
پس کِی این شهریورِ بی قواره ،
تمام می شود ؟ !
من دلم یک فصلِ دلبرانه ی عاشقانه
می خواهد ...
خود آزارم شاید ، ، ،
اما دردِ عشق ،
در خیابان هایِ پاییز ؛
کشیدن دارد ! !

#نرگس_صرافیان_طوفان
.
من نیز چو خورشید
دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم
که نپویم
هر صبح در آیینه‌ی جادویی خورشید
چون می‌نگرم،
او همه من ، من همه اویم ...!

#فریدون_مشیری


سلاااام و نور🌻☀️
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از شور و شیدایی
‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌🌹❤️

🌞

.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
خاک وجود ما را گرد از عدم برآید

گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد
خلوت نشین جان را آه از حرم برآید

گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه
تا ره روان غم را خار از قدم برآید

گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم
آن کام برنیامد ترسم که دم برآید

عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول
کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید

گویند دوستانم سودا و ناله تا کی
سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید

دل رفت و صبر و دانش ما مانده‌ایم و جانی
ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید

هر دم ز سوز عشقت #سعدی چنان بنالد
کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید
شانه‌اش هر لحظه باید بیشتر افتاده باشد
جاده وقتی از سرش فکر سفر افتاده باشد

خوب می‌داند چه حالی دارد از جنگل بریدن
هر سپیداری که در پای تبر افتاده باشد

بار سنگینی‌ست زندانی شدن در رخت‌خوابی
خاصه وقتی خاطراتت دور و بر افتاده باشد

می‌پری از خواب و می‌بینی که سیمرغی نبوده‌ست
گر چه روی بالشت یک مشت پر افتاده باشد

ناگهان حس می‌کنی بیگانه‌ای با هفت پشتت
مثل فرزندی که از چشم پدر افتاده باشد

فرض کن روزی که مرد خانه در می‌آید از پا
مادرت مانند کوهی از کمر افتاده باشد

بُرده باشد وصله‌ی پیراهنش را باد از یاد
کفش‌هایش زیر باران، پشت در افتاده باشد

سرنوشت ما مترسک‌های جالیزی هم‌این است
تا خدا در دست مشتی بی‌خبر افتاده باشد

#عبدالحسین_انصاری
در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه، ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق
دیگر دلی برای سفر، رو به راه نیست

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را
گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی‌ست
شطرنج، مسخره‌ست زمانی که شاه نیست

زن یک پرنده است که در عصر احتمال
گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

افسرده می‌شوی اگر ای دوست حس کنی
جز میله‌های سرد قفس تکیه‌گاه نیست

در عشق آن که یک‌سره دل باخت، بُرده است
در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

فردا که گسترند ترازوی داد را
آن‌جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست

سودابه روسپید و سیاووش روسفید
در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست


#علی‌رضابدیع
هم‌چو آیینه به عمر خود ندیدم خویش را
من به شوق دیدن او پروریدم خویش را

عاشقی را پیشه کردم سوختن آموختم
دیدم آن آیینه را، اما ندیدم خویش را

بردگی در بندگی مطلوب طبع من نبود
دین و دنیا هر دو را دادم خریدم خویش را

چند و چونش را نمی‌دانم ولی در کوه طور
در صدای حضرت موسی شنیدم خویش را

ادعای عاشقی سخت ست می‌دانم ولی
بارها در پای دلبر سر بریدم خویش را

میوه‌ی باغ بهشتم گر که شیرین نیستم
خام بودم زودتر از شاخه چیدم خویش را

گر نبود این پای خون‌آلود غرق آبله
تا بلندای حقیقت می‌کشیدم خویش را

روزگار! ای تیغت از چنگیز خون‌آشام‌تر
بارها کُشتی مرا باز آفریدم خویش را

کاش از این آتشکده آگاه می‌بودم «امیر»
آن زمانی کز نیستان، می‌بُریدم خویش را


#امیربرزگر