کلید 🔑
79 subscribers
6.32K photos
1.84K videos
7 files
2.21K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
من پیر شدم، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست

بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست


بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست

تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست

"ناصر حامدی"
هنوز که هنوز است
از گنجه‌ی قدیمی خانه
بوی عَناب و اسپند و دیوان خطیِ‌ شاعری خوش
از خواب شیراز می‌آید.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردی‌بهشت بیایی؟!
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همین مردمان خسته بود ...؟!
نه مگر وعده‌ی ما نگفتنِ حتی یکی واژه از آن رازِ پرده‌پوش ...؟!
پس چرا کلیدِ خانه را در خوابِ نیامدن گُم کردیم؟!

هی تو ...!
تو از عطر آلاله ... بی‌قرار!
تو این رسم رویا و گریه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموخته‌ای؟
کجا بوده‌ای این همه سال و ماه
چه می‌کرده‌ای که هیچ خط و خبری حتی
از خوابِ دریا هم نبود ... ها؟!

ببین!
خانه هنوز همان خانه است
هیچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
یک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقره‌ای
کتابخانه‌ی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شیشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دریا می‌دهد هنوز.

غریب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را!
من بارها ...،
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان ...

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا ... ری‌را!
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام.

راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ری‌را،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم ...

#سید_علی_صالحی
🌱🌻
آرزویم همه این بوده که یک شب تا صبح
یک دل سیر به چشمان تو من زل بزنم

خیره در مردمک چشم غزالت شوم و
در تب خواهش بوسیدن تو جان بکَنم

پنجه در زلف پریشان و‌کمندت بکشم
و‌تو نزدیک کنی فاصله را تا بدنم

سر مجنون مرا جا بدهی شانه ی خویش
تن آتش زده ات را برسانی به تنم

دست را حلقه کنم دور حصار بدنت
"وتنت "را بپرستم به مثال "وطنم"

بفشاری و ‌مرا غرق در آغوش کنی
بزنی شعله به من ،عاشق این سوختنم

آه عمریست که مشغول خیالات توأم
با تب فاصله ها غرق غزل بافتنم



#هادی_نجاری
هر زمان می دیدمش نبضِ زمان می ایستاد
آنچنانی که زبانم در دهان می ایستاد

هر مُژِه مانند تیری بود ابرویش کمان
پلک برمیداشت تیری در کمان می ایستاد

عشق او از دل به عمق استخوانم رفته بود
باز هم ای کاش توی استخوان می ایستاد

کاش می مردم ولی هرگز نمی دیدم که او
پیش چشمِ من کنارِ دیگران می ایستاد

حرف از رفتن که میزد او ، نه تنها قلب من
قلب هر گنجشک توی آسمان می ایستاد

وقت رفتن حال من را باد میدانست، چون
کشتی اش می رفت امّا بادبان می ایستاد

او خودش هم حال من را خوب می دانست، کاش...
کاش با آن حال می گفتم بمان، می ایستاد...



#کاوه_احمدزاده
مثلِ نسیمی سرزده، آهسته از در تو بیا
محضِ پریشان کردنم، شوخ و پریشان مو بیا


با رقصِ دامن چین به چین، بردار پا را مرمرین
بگذار منت بر زمین، نازک خرام آهو بیا


با عشوه و ناز و ادا، بر شانه ات گیسو رها
شنگ و قشنگ و دلربا، چون کبکِ دالاهو بیا


ای نوبهارِ دلبری! ای دلرباتر از پری!
از باد چون دل می بری، با دامنی شب بو بیا


یکه سوار و یک تنه، چون شورِ نور از روزنه
تا قصر ماه و آینه، خوش نقش و زیبا رو بیا


تن نقره و بالا بلا، الماس پلک و مو طلا
سرپنجه یاقوت از حنا، با تاجِ شهبانو بیا


بر پرده یِ ناز سحر، با شوقی از دریاچه تر
تا موجِ تحریرِ قمر، چون دسته دسته قو بیا


جانم فدایِ جانِ تو، دارم دلی از آنِ تو
تا من شوم قربانِ تو، با خنجرِ ابرو بیا


ای دلبرِ افغانی ام! من مولویِ ثانی ام
سویِ دلِ تهرانی ام، از بلخ با هوهو بیا


حالا که شعرم شد عسل، وا کرده بر رویم بغل
تا بیت بیتِ این غزل، مشتاق و "به به"گو بیا



#شهراد_میدری
همچو ماهی ، درون شب هایم
می درخشی و نور می تابی
از تو مست و همیشه مخمورم
عشق من ، جام باده ی نابی

انتظاری که پیر کرده مرا
روزگاری تمام خواهد شد
من همیشه به خواب می بینم
آن شبی را که پیش من خوابی

نام زیبای تو که قلبم را
می کشاند به سوی زیبایی
دختر دلبر غزل هایم
مثل نامت همیشه جذابی

نور روز و فروغ شب هایم
مهربانم ، امید فردایم
از تبار و نژاد خورشیدی؟
یا که از خاندان مهتابی

با تو تنها عمیق می خندم
با تو هر قصه ای تماشایی ست
عکس زیبای تو به دیوار و
صاحب خنده های در قابی

عشق تو ، ریشه و وجود منِ
خسته از غربت و غمی دائم
عشق زیبای من ، فدای تو که
تک نهالی ، به قلب محرابی

#محراب_قلی_پور
ما را مثل عقرب بار آورده‌اند؛ مثل عقرب!
ما مردم، صبح که سر از بالین برمی‌داریم تا شب که کـپه مرگمان را می‌گذاریم، مدام همدیگر را می‌گـَزیم!
بخیلیم؛ بخیل! خوشمان می‌آید که سر راه دیگران سنگ بیاندازیم؛ خوشمان می‌آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته ‌باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می‌جوَد! تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل! بخیل و بدخواه. وقتی می‌بینیم دیگری سر گرسنه زمین می‌گذارد، انگار خیال ما راحت تر است. وقتی می‌بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!

#کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آن ماه دو هفته در نقاب است
یا حوری دست در خضاب است
وان وسمه بر ابروان دلبند
یا قوس قُزح بر آفتاب است

سیلاب ز سر گذشت یارا
ز اندازه به در مبر جفا را
بازآی که از غم تو ما را
چشمی و هزار چشمه آب است

تندی و جفا و زشتخویی
هرچند که می‌کنی نکویی
فرمان برمت به هر چه گویی
جان بر لب و چشم بر خطاب است

ای روی تو از بهشت بابی
دل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبی
وین آتش دل نه جای آب است

صبر از تو کسی نیاورد تاب
چشمم ز غمت نمی‌برد خواب
شک نیست که بر ممر سیلاب
چندان که بنا کنی خراب است

ای شهرهٔ شهر و فتنهٔ خَیل
فی منظرک النهار و اللیل
هر کاو نکند به صورتت مَیل
در صورت آدمی دواب است

باد است غرور زندگانی
برق است لوامع جوانی
دریاب دمی که می‌توانی
بشتاب که عمر در شتاب است

این گرسِنه گرگ بی‌ترحم
خود سیر نمی‌شود ز مردم
ابنای زمان مثال گندم
وین دور فلک چو آسیاب است

#سعدی تو نه مرد وصل اویی
تا لاف زنی و قرب جویی
ای تشنه به خیره چند پویی
کاین ره که تو می‌روی سراب است
Hele Dan Dan
Omid Jahan
ولی آقای امید جهان شما تا تونستی دل مارو شاد کردی💔
روحت در آرامش🖤
😢
کلید 🔑
Video
نامه #عبدالجبارکاکایی به پسرش:

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود
برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری
برای آرامش مادرانم در آوار بمب
برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ .
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .
با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود
مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری
وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود
همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش
تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.

پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن .
به قهرمانان قصه های من شک نکن .
به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن
به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن
به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن

فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
.
به هرکه عشق به من می‌دهد
سلام می‌کنم
به باد، به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی که خواب گل همیشه بهار می‌بیند!

سلام می‌کنم به چراغ،
به «چرا»های کودکی،
به چالهای مهربان گونه تو!

سلام می‌کنم به کوچه،
به کلمه، به چلچله‌های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِساده!

سلام می‌کنم
به بی‌صبری، به بغض، به باران،
به بیم باز نیامدن نگاه ِتو...

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام سرسری راضی‌ام...

#یغما_گلرویی


سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼ر
روزگارتون‌ بهشت🌹❤️

🌞

.
آدم‌هایی‌ که ما را ترک میکنند سه‌ دسته اند ..
یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌های سابق هستند و نه ما
گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌گردند چه آنهایی که نمی‌خواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آن چنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند.
خطر ناک‌ترین گروه سومی‌‌ها هستند .
چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ،
که ما تا مدت‌ها در کما می‌‌مانیم و خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم که برای چه آدم‌های بی‌ ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی‌ را فدا کردیم ... خیلی‌ دیر میفهمیم ... خیلی‌ دیر ... ولی‌ یک روز میفهمیم ...
چیزی که هرگز نمی‌فهمیم این است که اصلا چه چیز این آدم‌ها را آنقدر دوست داشتیم ؟؟؟؟

( روزی که آدم‌های بزرگتری ، با ارزش‌های والاتری وارد زندگی‌ ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر می‌دانیم )


#نیکی_فیروزکوهی
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ،

ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪ ،

ﻏﻢ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﻧﺪ!

ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺷﮑﯽ ﻫﺴﺖ …

ﯾﺎ ﺍﺯ ﻋﻤﻖ ِ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﺩﻟﯽ ﺑﯽ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ ؛

ﯾﺎ ﺍﺯ ﭘﺲ ِ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ …

ﯾﺎ ﮔﺮﯾﻪٔ ﮐﻮﺩﮐﯽﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯽ ﺣﻮﺍﺳﺶ ،

ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﯾﮏ ﺻﺒﺢ

ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ :

ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ِ ﭘﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ …

ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ،

ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﻫﺎﯾﯽ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ...

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ …

ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺮﻭﻡ !!



#سیدعلی_صالحی
بزن پلکی بهم بانو! شرابِ ناب می خواهم
لبالب کن مرا که مستیِ نایاب می خواهم

به من رو کن، هیاهو کن، پریشان بافه یِ مو کن
تو را در قصرِ آیینه، شبِ مهتاب می خواهم

بس است اندوه و دلتنگی، به رقص آور دف و چنگی
چنان گلبرگِ خوشرنگی، تو را شاداب می خواهم

کمال الملکِ حیرانم، هر آنچه گفته ای آنم
تو را نقشِ دل و جانم، میانِ قاب می خواهم

به بیدا بیدِ مجنونت، به رقصا رقصِ افسونت
تو را با قدِ موزونت، به پیچ و تاب می خواهم

به زیرِ سایه یِ طوبا، صدایِ شُرشُرِ جو با
دو چشمِ سبزِ لیمو با لبِ عناب می خواهم

به ابرویت اشارت کن، مرا مستانه غارت کن
تو را همواره بیرحم و چنین جذاب می خواهم

حریرِ بالشِ نرمت، بغل وا کردنِ گرمت
به رویِ سینه ات جایی برایِ خواب می خواهم

مرا دیدی و خندیدی و چرخیدی و رقصیدی
چه خوب از این که فهمیدی تو را بی تاب می خواهم

به خوابم آمدی دیشب، نهادی لب به رویِ لب
به من گفتی عطش دارم، دلت را آب می خواهم

سحرگاهان سرت بر سینه ام گفتم مرا دریاب
به عشوه پلک وا کردی که شعرِ ناب می خواهم


#شهراد_میدری
خالی شد از نفس دل و زآهم دهان پر است
گر ترکشم تهی شده لیکن کمان پر است

نازک دلم چو کاسه ی چینی خدای را
انگشت بر لبم نزنی کز فغان پر است

طبع هما گرفته ام از بس که روزگار
هر لقمه ام که می دهد از استخوان پر است

قدرم بس اینکه خیل خیال تو در دل است
دولت در آن سر است که از میهمان پر است

برچیده بس که در ره لیلی دل رهین
پنداری از جرس بغل ساربان پر است

دستم تهی ، کنار تهی ، دامنم تهی است
پا و سرم تهی و دلم در میان پر است

غفلت نگر که آن دل نازک خبر نیافت
از ناله ام که گوش کر آسمان پر است

"شاپور" بس که پر شدم از رنگ و بوی عشق
چشمم چو شیشه ای است که از زعفران پر است


#شاپور_تهرانی
ده بار دیگر خواندن مکبث
صدبار دیگر خواندن کوری
از آخر میدان آزادی
تا اول میدان جمهوری…

ما زندگی کردیم و ترسیدیم
در روزهای سرد پر تشویش
در ایستگاه متروی سرسبز
در ایستگاه متروی تجریش

ما عاشقی کردیم و جان دادیم
در کوچه های شهر بی روزن
در کافه های دُور دانشگاه
در پله های سینما بهمن …

ما زندگی کردیم و ترسیدیم
ما زندگی کردیم و چک خوردیم
ما توی هر چاهی فرو رفتیم
ما توی هر شهری کتک خوردیم

مانند یک باران بی موقع
در روزهای اول خرداد
مثل دو تا کبریت تب کرده
در پمپِ بنزین امیرآباد

مانند یک خنیاگر غمگین
که از صدای ساز می ترسید
مثل کلاغ مرده ای بودیم
که دیگر از پرواز می ترسید

عشق من و تو قطره خونی که
از صورتی نمناک افتاده
عشق من و تو لاک پشتی که
وارونه روی خاک افتاده

عشق من و تو مثل حوضی تنگ
جا کم میاورد و کدر می شد
مانند یک نارنجک دستی
در کوچه گاهی منفجر می شد

عشق من و تو مثل گنجشکی
از لانه اش هربار می افتاد
عشق من و تو قاب عکسی بود
که هرشب از دیوار می افتاد

مثل دو تا اعدامی تنها
تا لحظه ی آخر دعا کردیم
ما لای زخم هم فرو رفتیم
ما توی خون هم شنا کردیم

ما خاطرات مبهمی بودیم
که روز وشب کم رنگ تر می شد
دیوارها را هرچه می کندیم
سلول هامان تنگ تر می شد

مثل دو ماهی قرمز مغرور
تا آخر دریا جلو رفتیم
ما عاشقی کردیم و افتادیم
ما عاشقی کردیم و لو رفتیم

#حامد_ابراهیم_پور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
وی آینهٔ جمال شاهی که توئی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی


#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
وقت است که ساقی سرِ می بگشاید
مطرب ره چنگ و دم نی بگشاید

تاروی چو خورشیدِ تو نَبْوَد به صبوح
کارم به کلیدِ صبح کی بگشاید

#عطار

سلااام‌ و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون شاد و پرامید 🌹❤️


🌞

.
چشم‌هایی چه فریبنده و شیطان داری
قامتی سبزتر از سرو خرامان داری

عطر گیسوی تو پر کرده هوا را، نکند
لای موهای خودت قمصر کاشان داری

چشم‌هایت، عسل نابِ سهند و سبلان
و لبانی که به شیرینی سوهان داری

گونه‌هایت گل من! ساوه و گل‌های انار
عطر باران‌زده‌ی جنگل گیلان داری

جاده‌چالوسِ تنت فصل غزلخوانی‌هاست
این همه شیفته و مست و غزلخوان داری

شهر با آمدنت یکسره آشوب شده
لشکری پشت خودت مثل رضاخان داری

باغبان! خانه‌ات آباد، دل از ما برده
-سیب لبنان که در آغوش فراوان داری

بذل کرده است سمرقند و بخارا... حافظ
تو چه چیزی کم از آن دختر افغان داری

اصفهان با همه‌ی جاذبه‌اش می‌داند
آنچه خوبان همه دارند، دو چندان داری

"فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلشادم"
توی رگ‌های خداوند تو جریان داری

#امیر_نقدی_لنگرودی
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را

گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست
که به شمشیر میسر نشود سلطان را

طلب منصب فانی نکند صاحب عقل
عاقل آن است که اندیشه کند پایان را

جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند
وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را

آن به در می‌رود از باغ به دلتنگی و داغ
وین به بازوی فرح می‌شکند زندان را

دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد
مرغِ آبیست چه اندیشه کند طوفان را

جان بیگانه ستاند ملک‌الموت به زجر
زجر حاجت نبود عاشق جان افشان را

چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود
عارف عاشق شوریدهٔ سرگردان را

در ازل بود که پیمان محبت بستند
نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را

عاشقی سوختهٔ بی سر و سامان دیدم
گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را

نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد
گفت بگذار من بی سر و بی سامان را

پند دلبند تو در گوش من آید هیهات
من که بر درد حریصم چه کنم درمان را

سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار
وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را

#سعدی