جایی پنهان در این شبِ قیرین
اِستاده به جا، مترسکی باید؛
نهش چشم، ولی چنان که میبیند
نهش گوش، ولی چنان که میپاید.
بیریشه، ولی چنان به جا سُتوار
کهش خود به تَبَر کَنی ز جای، اِلاّک.
چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق
می نعره زند که از من است این خاک.
چون شبگذری ببیندش، دزدیش
چون سایه به شب نهفته پندارد
کز حیله نفس به سینه درچیدهست
تا رهگذرش مترسک انگارد.
آری، همه شب یکی خموش آنجاست
با خالی بودِ خویش رودررو.
گر مَشعله نیز میکشد عابر
ره مینبرد که در چه کار است او.
#احمدشاملو
اِستاده به جا، مترسکی باید؛
نهش چشم، ولی چنان که میبیند
نهش گوش، ولی چنان که میپاید.
بیریشه، ولی چنان به جا سُتوار
کهش خود به تَبَر کَنی ز جای، اِلاّک.
چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق
می نعره زند که از من است این خاک.
چون شبگذری ببیندش، دزدیش
چون سایه به شب نهفته پندارد
کز حیله نفس به سینه درچیدهست
تا رهگذرش مترسک انگارد.
آری، همه شب یکی خموش آنجاست
با خالی بودِ خویش رودررو.
گر مَشعله نیز میکشد عابر
ره مینبرد که در چه کار است او.
#احمدشاملو
مرا در دل همیآید که من دل را کنم قربان
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من مینیارامد که من با دل بیارامم
بباید کرد ترک دل، نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
پس گردن چه میخاری چه میترسی چو ترسایان
اگر مجنون زنجیری سر زنجیر میگیری
وگر از شیر زادستی چهای چون گربه در انبان
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته
کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان
کشاکشهاست در جانم کشنده کیست میدانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازیهای او حیران
چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران
گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند
به شامم میبپوشاند به صبحم میکند یقظان
گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازیها
وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران
#مولانا
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من مینیارامد که من با دل بیارامم
بباید کرد ترک دل، نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
پس گردن چه میخاری چه میترسی چو ترسایان
اگر مجنون زنجیری سر زنجیر میگیری
وگر از شیر زادستی چهای چون گربه در انبان
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته
کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان
کشاکشهاست در جانم کشنده کیست میدانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازیهای او حیران
چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران
گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند
به شامم میبپوشاند به صبحم میکند یقظان
گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازیها
وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران
#مولانا
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
#سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید
بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
#سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید
بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
ز خون رنگین بود چون لاله، دامانی که من دارم
بود صد پاره هم چون گل، گریبانی که من دارم
مپرس ای همنشین احوال زار من که چون زلفش
پریشانگردی از حال پریشانی که من دارم
سیهروزان فراواناند اما کِی بود کس را؟
چوناین صبر کم و درد فراوانی که من دارم
غم عشق تو هر دم آتشی در دل برافروزد
بسوزد خانه را ناخواندهمهمانی که من دارم
به ترک جان مسکین از غم دل راضیام اما
به لب از ناتوانی کی رسد جانی که من دارم؟
بگفتم چارهی کار دل سرگشته کن، گفتا:
بسازد کار او برگشتهمژگانی که من دارم
ندارد صبح روشن روی خندانی که او دارد
ندارد ابر نیسان چشم گریانی که من دارم
ز خون رنگین بود چون برگ گل، اوراق این دفتر
مصیبتنامهی دلهاست دیوانی که من دارم
«رهی» از موج گیسویی دلم چون اشک میلرزد
به مویی بسته امشب رشتهی جانی که من دارم
#رهی_معیری
بود صد پاره هم چون گل، گریبانی که من دارم
مپرس ای همنشین احوال زار من که چون زلفش
پریشانگردی از حال پریشانی که من دارم
سیهروزان فراواناند اما کِی بود کس را؟
چوناین صبر کم و درد فراوانی که من دارم
غم عشق تو هر دم آتشی در دل برافروزد
بسوزد خانه را ناخواندهمهمانی که من دارم
به ترک جان مسکین از غم دل راضیام اما
به لب از ناتوانی کی رسد جانی که من دارم؟
بگفتم چارهی کار دل سرگشته کن، گفتا:
بسازد کار او برگشتهمژگانی که من دارم
ندارد صبح روشن روی خندانی که او دارد
ندارد ابر نیسان چشم گریانی که من دارم
ز خون رنگین بود چون برگ گل، اوراق این دفتر
مصیبتنامهی دلهاست دیوانی که من دارم
«رهی» از موج گیسویی دلم چون اشک میلرزد
به مویی بسته امشب رشتهی جانی که من دارم
#رهی_معیری
صدایت در نمیآید، کجا افتادهای بیجان؟
دل دیوانه، گرگ تیرخورده، اسب نافرمان
غزالان جوان از غرشت دیگر نمیترسند،
دمت بازیچهی کفتارها شد، شیر بیدندان!
چه آمد بر سرت در شعلههای «دوزخ اما سرد»؟
چه دیدی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»؟
چرا سربازهایت از هراس جنگ خشکیدند؟
چه ماند از تخت و تاجت، شهریار شهر سنگستان؟
چرا از خاکمان جز بوتهی حسرت نمیروید؟
کجای این بیابان گریه کردی، ابر سرگردان؟
نبودی؟ هفت گاو چاق، اهل شهر را خوردند!
نیا بیرون! کسی چشمانتظارت نیست در کنعان
به زندان میبرد؟ باشد! اگر کوریم، باکی نیست؛
که دارد انتظار مردی از آغامحمدخان؟!
که دارد انتظار رویش گل داخل سلول؟
که دارد انتظار برف در گرمای تابستان؟
به یک اندازه بدبختیم! ماه و سال بیمعنیست،
چه فرقی میکند اسفند، یا خرداد، یا آبان؟
دلم سرد است، چون منظومهای بی ویس و بی رامین،
دلم خون است، چون شیراز بی داش آکل و مرجان
نهیبت میزنم با لهجهی اجساد نیشابور،
نگاهت میکنم با چشمهای مردم کرمان
همیشه وامدار زخم تهران است کهریزک،
همیشه سوگوار سینما رکس است آبادان
قفس میگفت: با مردن هم آزادی نخواهی یافت،
فریبم دادهای با قصهی طوطی و بازرگان
تبر در دست مردم، تندباد بیامان در پیش،
مبادا ساقه در دستت بلغزد، غول آویزان!
- حامد ابراهیم پور -
دل دیوانه، گرگ تیرخورده، اسب نافرمان
غزالان جوان از غرشت دیگر نمیترسند،
دمت بازیچهی کفتارها شد، شیر بیدندان!
چه آمد بر سرت در شعلههای «دوزخ اما سرد»؟
چه دیدی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»؟
چرا سربازهایت از هراس جنگ خشکیدند؟
چه ماند از تخت و تاجت، شهریار شهر سنگستان؟
چرا از خاکمان جز بوتهی حسرت نمیروید؟
کجای این بیابان گریه کردی، ابر سرگردان؟
نبودی؟ هفت گاو چاق، اهل شهر را خوردند!
نیا بیرون! کسی چشمانتظارت نیست در کنعان
به زندان میبرد؟ باشد! اگر کوریم، باکی نیست؛
که دارد انتظار مردی از آغامحمدخان؟!
که دارد انتظار رویش گل داخل سلول؟
که دارد انتظار برف در گرمای تابستان؟
به یک اندازه بدبختیم! ماه و سال بیمعنیست،
چه فرقی میکند اسفند، یا خرداد، یا آبان؟
دلم سرد است، چون منظومهای بی ویس و بی رامین،
دلم خون است، چون شیراز بی داش آکل و مرجان
نهیبت میزنم با لهجهی اجساد نیشابور،
نگاهت میکنم با چشمهای مردم کرمان
همیشه وامدار زخم تهران است کهریزک،
همیشه سوگوار سینما رکس است آبادان
قفس میگفت: با مردن هم آزادی نخواهی یافت،
فریبم دادهای با قصهی طوطی و بازرگان
تبر در دست مردم، تندباد بیامان در پیش،
مبادا ساقه در دستت بلغزد، غول آویزان!
- حامد ابراهیم پور -
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی گاو وارد قصر بشه
گاو شاه نمیشه
قصر طویله میشه
گاو شاه نمیشه
قصر طویله میشه
.
ای آرزوی جانم از ما سلام بادت
ای راحت روانم از ما سلام بادت
ای یار برگزیده و ز یار خود بریده
ای نور هر دو دیده از ما سلام بادت
ای آفتاب تابان وای عالم ازتوچون جان
رویت زمین متابان از ما سلام بادت
ای مفخر زمانه اندر جهان یگانه
کردی زمن کرانهاز ما سلام بادت
ای لطف لایزالی در غایت کمالی
پوشیده در خیالی از ما سلام بادت
ای باد عنبرین بو گر بگذری بدان کو
در گوش شمس دین گواز ما سلام بادت...
#مولانای_جان
سلااااام ☀️🌻
صبحتون بخیر و نیکی 🌼🍃
روزگارتون زیباترین 🌹
آغاز هفتتون پرانرژی❤️
🌞
ای آرزوی جانم از ما سلام بادت
ای راحت روانم از ما سلام بادت
ای یار برگزیده و ز یار خود بریده
ای نور هر دو دیده از ما سلام بادت
ای آفتاب تابان وای عالم ازتوچون جان
رویت زمین متابان از ما سلام بادت
ای مفخر زمانه اندر جهان یگانه
کردی زمن کرانهاز ما سلام بادت
ای لطف لایزالی در غایت کمالی
پوشیده در خیالی از ما سلام بادت
ای باد عنبرین بو گر بگذری بدان کو
در گوش شمس دین گواز ما سلام بادت...
#مولانای_جان
سلااااام ☀️🌻
صبحتون بخیر و نیکی 🌼🍃
روزگارتون زیباترین 🌹
آغاز هفتتون پرانرژی❤️
🌞
من پیر شدم، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
"ناصر حامدی"
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
"ناصر حامدی"
هنوز که هنوز است
از گنجهی قدیمی خانه
بوی عَناب و اسپند و دیوان خطیِ شاعری خوش
از خواب شیراز میآید.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردیبهشت بیایی؟!
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همین مردمان خسته بود ...؟!
نه مگر وعدهی ما نگفتنِ حتی یکی واژه از آن رازِ پردهپوش ...؟!
پس چرا کلیدِ خانه را در خوابِ نیامدن گُم کردیم؟!
هی تو ...!
تو از عطر آلاله ... بیقرار!
تو این رسم رویا و گریه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموختهای؟
کجا بودهای این همه سال و ماه
چه میکردهای که هیچ خط و خبری حتی
از خوابِ دریا هم نبود ... ها؟!
ببین!
خانه هنوز همان خانه است
هیچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
یک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقرهای
کتابخانهی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شیشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دریا میدهد هنوز.
غریب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب میشناسَمَت ریرا!
من بارها ...،
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایهسارِ مهآلود آسمان ...
چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا ... ریرا!
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا میگرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریستهام.
راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ریرا،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که میروی
همیشه این منم که میمانم ...
#سید_علی_صالحی
🌱🌻
از گنجهی قدیمی خانه
بوی عَناب و اسپند و دیوان خطیِ شاعری خوش
از خواب شیراز میآید.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردیبهشت بیایی؟!
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همین مردمان خسته بود ...؟!
نه مگر وعدهی ما نگفتنِ حتی یکی واژه از آن رازِ پردهپوش ...؟!
پس چرا کلیدِ خانه را در خوابِ نیامدن گُم کردیم؟!
هی تو ...!
تو از عطر آلاله ... بیقرار!
تو این رسم رویا و گریه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموختهای؟
کجا بودهای این همه سال و ماه
چه میکردهای که هیچ خط و خبری حتی
از خوابِ دریا هم نبود ... ها؟!
ببین!
خانه هنوز همان خانه است
هیچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
یک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقرهای
کتابخانهی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شیشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دریا میدهد هنوز.
غریب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب میشناسَمَت ریرا!
من بارها ...،
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایهسارِ مهآلود آسمان ...
چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا ... ریرا!
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا میگرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریستهام.
راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ریرا،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که میروی
همیشه این منم که میمانم ...
#سید_علی_صالحی
🌱🌻
آرزویم همه این بوده که یک شب تا صبح
یک دل سیر به چشمان تو من زل بزنم
خیره در مردمک چشم غزالت شوم و
در تب خواهش بوسیدن تو جان بکَنم
پنجه در زلف پریشان وکمندت بکشم
وتو نزدیک کنی فاصله را تا بدنم
سر مجنون مرا جا بدهی شانه ی خویش
تن آتش زده ات را برسانی به تنم
دست را حلقه کنم دور حصار بدنت
"وتنت "را بپرستم به مثال "وطنم"
بفشاری و مرا غرق در آغوش کنی
بزنی شعله به من ،عاشق این سوختنم
آه عمریست که مشغول خیالات توأم
با تب فاصله ها غرق غزل بافتنم
#هادی_نجاری
یک دل سیر به چشمان تو من زل بزنم
خیره در مردمک چشم غزالت شوم و
در تب خواهش بوسیدن تو جان بکَنم
پنجه در زلف پریشان وکمندت بکشم
وتو نزدیک کنی فاصله را تا بدنم
سر مجنون مرا جا بدهی شانه ی خویش
تن آتش زده ات را برسانی به تنم
دست را حلقه کنم دور حصار بدنت
"وتنت "را بپرستم به مثال "وطنم"
بفشاری و مرا غرق در آغوش کنی
بزنی شعله به من ،عاشق این سوختنم
آه عمریست که مشغول خیالات توأم
با تب فاصله ها غرق غزل بافتنم
#هادی_نجاری
هر زمان می دیدمش نبضِ زمان می ایستاد
آنچنانی که زبانم در دهان می ایستاد
هر مُژِه مانند تیری بود ابرویش کمان
پلک برمیداشت تیری در کمان می ایستاد
عشق او از دل به عمق استخوانم رفته بود
باز هم ای کاش توی استخوان می ایستاد
کاش می مردم ولی هرگز نمی دیدم که او
پیش چشمِ من کنارِ دیگران می ایستاد
حرف از رفتن که میزد او ، نه تنها قلب من
قلب هر گنجشک توی آسمان می ایستاد
وقت رفتن حال من را باد میدانست، چون
کشتی اش می رفت امّا بادبان می ایستاد
او خودش هم حال من را خوب می دانست، کاش...
کاش با آن حال می گفتم بمان، می ایستاد...
#کاوه_احمدزاده
آنچنانی که زبانم در دهان می ایستاد
هر مُژِه مانند تیری بود ابرویش کمان
پلک برمیداشت تیری در کمان می ایستاد
عشق او از دل به عمق استخوانم رفته بود
باز هم ای کاش توی استخوان می ایستاد
کاش می مردم ولی هرگز نمی دیدم که او
پیش چشمِ من کنارِ دیگران می ایستاد
حرف از رفتن که میزد او ، نه تنها قلب من
قلب هر گنجشک توی آسمان می ایستاد
وقت رفتن حال من را باد میدانست، چون
کشتی اش می رفت امّا بادبان می ایستاد
او خودش هم حال من را خوب می دانست، کاش...
کاش با آن حال می گفتم بمان، می ایستاد...
#کاوه_احمدزاده
مثلِ نسیمی سرزده، آهسته از در تو بیا
محضِ پریشان کردنم، شوخ و پریشان مو بیا
با رقصِ دامن چین به چین، بردار پا را مرمرین
بگذار منت بر زمین، نازک خرام آهو بیا
با عشوه و ناز و ادا، بر شانه ات گیسو رها
شنگ و قشنگ و دلربا، چون کبکِ دالاهو بیا
ای نوبهارِ دلبری! ای دلرباتر از پری!
از باد چون دل می بری، با دامنی شب بو بیا
یکه سوار و یک تنه، چون شورِ نور از روزنه
تا قصر ماه و آینه، خوش نقش و زیبا رو بیا
تن نقره و بالا بلا، الماس پلک و مو طلا
سرپنجه یاقوت از حنا، با تاجِ شهبانو بیا
بر پرده یِ ناز سحر، با شوقی از دریاچه تر
تا موجِ تحریرِ قمر، چون دسته دسته قو بیا
جانم فدایِ جانِ تو، دارم دلی از آنِ تو
تا من شوم قربانِ تو، با خنجرِ ابرو بیا
ای دلبرِ افغانی ام! من مولویِ ثانی ام
سویِ دلِ تهرانی ام، از بلخ با هوهو بیا
حالا که شعرم شد عسل، وا کرده بر رویم بغل
تا بیت بیتِ این غزل، مشتاق و "به به"گو بیا
#شهراد_میدری
محضِ پریشان کردنم، شوخ و پریشان مو بیا
با رقصِ دامن چین به چین، بردار پا را مرمرین
بگذار منت بر زمین، نازک خرام آهو بیا
با عشوه و ناز و ادا، بر شانه ات گیسو رها
شنگ و قشنگ و دلربا، چون کبکِ دالاهو بیا
ای نوبهارِ دلبری! ای دلرباتر از پری!
از باد چون دل می بری، با دامنی شب بو بیا
یکه سوار و یک تنه، چون شورِ نور از روزنه
تا قصر ماه و آینه، خوش نقش و زیبا رو بیا
تن نقره و بالا بلا، الماس پلک و مو طلا
سرپنجه یاقوت از حنا، با تاجِ شهبانو بیا
بر پرده یِ ناز سحر، با شوقی از دریاچه تر
تا موجِ تحریرِ قمر، چون دسته دسته قو بیا
جانم فدایِ جانِ تو، دارم دلی از آنِ تو
تا من شوم قربانِ تو، با خنجرِ ابرو بیا
ای دلبرِ افغانی ام! من مولویِ ثانی ام
سویِ دلِ تهرانی ام، از بلخ با هوهو بیا
حالا که شعرم شد عسل، وا کرده بر رویم بغل
تا بیت بیتِ این غزل، مشتاق و "به به"گو بیا
#شهراد_میدری
همچو ماهی ، درون شب هایم
می درخشی و نور می تابی
از تو مست و همیشه مخمورم
عشق من ، جام باده ی نابی
انتظاری که پیر کرده مرا
روزگاری تمام خواهد شد
من همیشه به خواب می بینم
آن شبی را که پیش من خوابی
نام زیبای تو که قلبم را
می کشاند به سوی زیبایی
دختر دلبر غزل هایم
مثل نامت همیشه جذابی
نور روز و فروغ شب هایم
مهربانم ، امید فردایم
از تبار و نژاد خورشیدی؟
یا که از خاندان مهتابی
با تو تنها عمیق می خندم
با تو هر قصه ای تماشایی ست
عکس زیبای تو به دیوار و
صاحب خنده های در قابی
عشق تو ، ریشه و وجود منِ
خسته از غربت و غمی دائم
عشق زیبای من ، فدای تو که
تک نهالی ، به قلب محرابی
#محراب_قلی_پور
می درخشی و نور می تابی
از تو مست و همیشه مخمورم
عشق من ، جام باده ی نابی
انتظاری که پیر کرده مرا
روزگاری تمام خواهد شد
من همیشه به خواب می بینم
آن شبی را که پیش من خوابی
نام زیبای تو که قلبم را
می کشاند به سوی زیبایی
دختر دلبر غزل هایم
مثل نامت همیشه جذابی
نور روز و فروغ شب هایم
مهربانم ، امید فردایم
از تبار و نژاد خورشیدی؟
یا که از خاندان مهتابی
با تو تنها عمیق می خندم
با تو هر قصه ای تماشایی ست
عکس زیبای تو به دیوار و
صاحب خنده های در قابی
عشق تو ، ریشه و وجود منِ
خسته از غربت و غمی دائم
عشق زیبای من ، فدای تو که
تک نهالی ، به قلب محرابی
#محراب_قلی_پور
ما را مثل عقرب بار آوردهاند؛ مثل عقرب!
ما مردم، صبح که سر از بالین برمیداریم تا شب که کـپه مرگمان را میگذاریم، مدام همدیگر را میگـَزیم!
بخیلیم؛ بخیل! خوشمان میآید که سر راه دیگران سنگ بیاندازیم؛ خوشمان میآید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را میجوَد! تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل! بخیل و بدخواه. وقتی میبینیم دیگری سر گرسنه زمین میگذارد، انگار خیال ما راحت تر است. وقتی میبینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!
#کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
ما مردم، صبح که سر از بالین برمیداریم تا شب که کـپه مرگمان را میگذاریم، مدام همدیگر را میگـَزیم!
بخیلیم؛ بخیل! خوشمان میآید که سر راه دیگران سنگ بیاندازیم؛ خوشمان میآید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را میجوَد! تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل! بخیل و بدخواه. وقتی میبینیم دیگری سر گرسنه زمین میگذارد، انگار خیال ما راحت تر است. وقتی میبینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!
#کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آن ماه دو هفته در نقاب است
یا حوری دست در خضاب است
وان وسمه بر ابروان دلبند
یا قوس قُزح بر آفتاب است
سیلاب ز سر گذشت یارا
ز اندازه به در مبر جفا را
بازآی که از غم تو ما را
چشمی و هزار چشمه آب است
تندی و جفا و زشتخویی
هرچند که میکنی نکویی
فرمان برمت به هر چه گویی
جان بر لب و چشم بر خطاب است
ای روی تو از بهشت بابی
دل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبی
وین آتش دل نه جای آب است
صبر از تو کسی نیاورد تاب
چشمم ز غمت نمیبرد خواب
شک نیست که بر ممر سیلاب
چندان که بنا کنی خراب است
ای شهرهٔ شهر و فتنهٔ خَیل
فی منظرک النهار و اللیل
هر کاو نکند به صورتت مَیل
در صورت آدمی دواب است
باد است غرور زندگانی
برق است لوامع جوانی
دریاب دمی که میتوانی
بشتاب که عمر در شتاب است
این گرسِنه گرگ بیترحم
خود سیر نمیشود ز مردم
ابنای زمان مثال گندم
وین دور فلک چو آسیاب است
#سعدی تو نه مرد وصل اویی
تا لاف زنی و قرب جویی
ای تشنه به خیره چند پویی
کاین ره که تو میروی سراب است
یا حوری دست در خضاب است
وان وسمه بر ابروان دلبند
یا قوس قُزح بر آفتاب است
سیلاب ز سر گذشت یارا
ز اندازه به در مبر جفا را
بازآی که از غم تو ما را
چشمی و هزار چشمه آب است
تندی و جفا و زشتخویی
هرچند که میکنی نکویی
فرمان برمت به هر چه گویی
جان بر لب و چشم بر خطاب است
ای روی تو از بهشت بابی
دل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبی
وین آتش دل نه جای آب است
صبر از تو کسی نیاورد تاب
چشمم ز غمت نمیبرد خواب
شک نیست که بر ممر سیلاب
چندان که بنا کنی خراب است
ای شهرهٔ شهر و فتنهٔ خَیل
فی منظرک النهار و اللیل
هر کاو نکند به صورتت مَیل
در صورت آدمی دواب است
باد است غرور زندگانی
برق است لوامع جوانی
دریاب دمی که میتوانی
بشتاب که عمر در شتاب است
این گرسِنه گرگ بیترحم
خود سیر نمیشود ز مردم
ابنای زمان مثال گندم
وین دور فلک چو آسیاب است
#سعدی تو نه مرد وصل اویی
تا لاف زنی و قرب جویی
ای تشنه به خیره چند پویی
کاین ره که تو میروی سراب است
Hele Dan Dan
Omid Jahan
ولی آقای امید جهان شما تا تونستی دل مارو شاد کردی💔
روحت در آرامش🖤
😢
روحت در آرامش🖤
😢
کلید 🔑
Video
نامه #عبدالجبارکاکایی به پسرش:
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود
برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری
برای آرامش مادرانم در آوار بمب
برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ .
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .
با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود
مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری
وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود
همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش
تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن .
به قهرمانان قصه های من شک نکن .
به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن
به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن
به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن
فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود
برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری
برای آرامش مادرانم در آوار بمب
برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ .
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .
با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود
مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری
وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود
همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش
تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن .
به قهرمانان قصه های من شک نکن .
به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن
به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن
به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن
فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
.
به هرکه عشق به من میدهد
سلام میکنم
به باد، به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی که خواب گل همیشه بهار میبیند!
سلام میکنم به چراغ،
به «چرا»های کودکی،
به چالهای مهربان گونه تو!
سلام میکنم به کوچه،
به کلمه، به چلچلههای بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِساده!
سلام میکنم
به بیصبری، به بغض، به باران،
به بیم باز نیامدن نگاه ِتو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام سرسری راضیام...
#یغما_گلرویی
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼ر
روزگارتون بهشت🌹❤️
🌞
.
به هرکه عشق به من میدهد
سلام میکنم
به باد، به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی که خواب گل همیشه بهار میبیند!
سلام میکنم به چراغ،
به «چرا»های کودکی،
به چالهای مهربان گونه تو!
سلام میکنم به کوچه،
به کلمه، به چلچلههای بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِساده!
سلام میکنم
به بیصبری، به بغض، به باران،
به بیم باز نیامدن نگاه ِتو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام سرسری راضیام...
#یغما_گلرویی
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼ر
روزگارتون بهشت🌹❤️
🌞
.
آدمهایی که ما را ترک میکنند سه دسته اند ..
یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدمهای سابق هستند و نه ما
گروه دوم کسانی هستند که هرگز بر نمیگردند چه آنهایی که نمیخواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آن چنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند.
خطر ناکترین گروه سومیها هستند .
چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ،
که ما تا مدتها در کما میمانیم و خیلی دیر میفهمیم که برای چه آدمهای بی ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی را فدا کردیم ... خیلی دیر میفهمیم ... خیلی دیر ... ولی یک روز میفهمیم ...
چیزی که هرگز نمیفهمیم این است که اصلا چه چیز این آدمها را آنقدر دوست داشتیم ؟؟؟؟
( روزی که آدمهای بزرگتری ، با ارزشهای والاتری وارد زندگی ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر میدانیم )
#نیکی_فیروزکوهی
یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدمهای سابق هستند و نه ما
گروه دوم کسانی هستند که هرگز بر نمیگردند چه آنهایی که نمیخواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آن چنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند.
خطر ناکترین گروه سومیها هستند .
چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ،
که ما تا مدتها در کما میمانیم و خیلی دیر میفهمیم که برای چه آدمهای بی ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی را فدا کردیم ... خیلی دیر میفهمیم ... خیلی دیر ... ولی یک روز میفهمیم ...
چیزی که هرگز نمیفهمیم این است که اصلا چه چیز این آدمها را آنقدر دوست داشتیم ؟؟؟؟
( روزی که آدمهای بزرگتری ، با ارزشهای والاتری وارد زندگی ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر میدانیم )
#نیکی_فیروزکوهی
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ،
ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪ ،
ﻏﻢ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﻧﺪ!
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺷﮑﯽ ﻫﺴﺖ …
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻋﻤﻖ ِ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﺩﻟﯽ ﺑﯽ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ ؛
ﯾﺎ ﺍﺯ ﭘﺲ ِ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ …
ﯾﺎ ﮔﺮﯾﻪٔ ﮐﻮﺩﮐﯽﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯽ ﺣﻮﺍﺳﺶ ،
ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﯾﮏ ﺻﺒﺢ
ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ِ ﭘﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ …
ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ،
ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﻫﺎﯾﯽ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ...
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ …
ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺮﻭﻡ !!
#سیدعلی_صالحی
ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪ ،
ﻏﻢ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﻧﺪ!
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺷﮑﯽ ﻫﺴﺖ …
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻋﻤﻖ ِ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﺩﻟﯽ ﺑﯽ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ ؛
ﯾﺎ ﺍﺯ ﭘﺲ ِ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ …
ﯾﺎ ﮔﺮﯾﻪٔ ﮐﻮﺩﮐﯽﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯽ ﺣﻮﺍﺳﺶ ،
ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﯾﮏ ﺻﺒﺢ
ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ِ ﭘﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ …
ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ،
ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﻫﺎﯾﯽ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ...
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ …
ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺮﻭﻡ !!
#سیدعلی_صالحی