هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت #سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت #سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
مولوی/ دیوان شمس
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
مولوی/ دیوان شمس
...پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد.
پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه.
و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي...
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد !
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت... .
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد...
عرفان نظرآهاري
آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد.
پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه.
و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي...
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد !
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت... .
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد...
عرفان نظرآهاري
چند پنهان کنم افسانه هجران از تو؟
حال من بر همه پیداست، چه پنهان از تو؟
شمع جمعی و همه سوخته وصل تواند
گنج حسنی و جهانی همه ویران از تو
باری، ای کافر بی رحم، چه در دل داری؟
که نیاسود دل هیچ مسلمان از تو
جیب گل پیرهنان چاک شد از دست غمت
ورنه بودی همه را سر بگریبان از تو
نیست این غنچه خندان که شکفتست بباغ
دل خونین جگرانست پریشان از تو
غنچه در باغ ز باد سحر آشفته نبود
بلکه صد پاره دلی داشت پریشان از تو
طالب وصل ترا محنت هجران شرطست
تا میسر نشود کام دل آسان از تو
آن پری بزم بیاراست، هلالی، برخیز
جام جم گیر، که شد ملک سلیمان از تو
#هلالی_جغتایی
حال من بر همه پیداست، چه پنهان از تو؟
شمع جمعی و همه سوخته وصل تواند
گنج حسنی و جهانی همه ویران از تو
باری، ای کافر بی رحم، چه در دل داری؟
که نیاسود دل هیچ مسلمان از تو
جیب گل پیرهنان چاک شد از دست غمت
ورنه بودی همه را سر بگریبان از تو
نیست این غنچه خندان که شکفتست بباغ
دل خونین جگرانست پریشان از تو
غنچه در باغ ز باد سحر آشفته نبود
بلکه صد پاره دلی داشت پریشان از تو
طالب وصل ترا محنت هجران شرطست
تا میسر نشود کام دل آسان از تو
آن پری بزم بیاراست، هلالی، برخیز
جام جم گیر، که شد ملک سلیمان از تو
#هلالی_جغتایی
زیبا!
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا!
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا!
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا!
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا!
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
محمدرضا عبدالملکیان
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا!
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا!
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا!
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا!
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
محمدرضا عبدالملکیان
تو مي روي و دل ز دست مي رود
مرو که با تو هر چه هست مي رود
دلي شکستي و به هفت آسمان
هنوز بانگ اين شکست مي رود
کجا توان گريخت زين بلاي عشق
که بر سر من از الست مي رود
نمي خورد غم خمار عاشقان
که جام ما شکست و مست مي رود
از آن فراز و اين فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست مي رود
بيا که جان سايه بي غمت مباد
وگرنه جان غم پرست مي رود
شب غم تو نيز بگذرد ولي
درين ميان دلي ز دست مي رود
#هوشنگ_ابتهاج
مرو که با تو هر چه هست مي رود
دلي شکستي و به هفت آسمان
هنوز بانگ اين شکست مي رود
کجا توان گريخت زين بلاي عشق
که بر سر من از الست مي رود
نمي خورد غم خمار عاشقان
که جام ما شکست و مست مي رود
از آن فراز و اين فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست مي رود
بيا که جان سايه بي غمت مباد
وگرنه جان غم پرست مي رود
شب غم تو نيز بگذرد ولي
درين ميان دلي ز دست مي رود
#هوشنگ_ابتهاج
مشکل است از کوی او قطع نظر کردن مرا
ورنه آسان است از دنیا گذر کردن مرا
بال من در گرد سر گردیدن گل ریخته است
از مروت نیست زین گلشن به در کردن مرا
نیست در کالای من چون آب روشن پشت و روی
چیست یارب مطلب از زیر و زبر کردن مرا؟
گرچه از شیشه است نازک تر دل بی صبر من
سینه پیش سنگ می باید سپر کردن مرا
پیش گل چاک گریبان باز کردن زود بود
شرم می بایست از مژگان تر کردن مرا
در شکرزاری که موران کامرانی می کنند
نیست از انصاف محروم از شکر کردن مرا
دل چه باشد تا ز من باید به پنهانی ربود؟
آخر ای بی درد، بایستی خبر کردن مرا
با چنین سامان حسن ای غنچه لب انصاف نیست
از برای بوسه ای خون در جگر کردن مرا
من که با یاد تو دنیا را فرامش کرده ام
از مروت نیست از خاطر به در کردن مرا
در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه
با دو چشم بسته می باید سفر کردن مرا
از صدف صد پرده صائب کار من نازکترست
آب تلخ و شور می باید گهر کردن مرا
#صائب_تبریزی
ورنه آسان است از دنیا گذر کردن مرا
بال من در گرد سر گردیدن گل ریخته است
از مروت نیست زین گلشن به در کردن مرا
نیست در کالای من چون آب روشن پشت و روی
چیست یارب مطلب از زیر و زبر کردن مرا؟
گرچه از شیشه است نازک تر دل بی صبر من
سینه پیش سنگ می باید سپر کردن مرا
پیش گل چاک گریبان باز کردن زود بود
شرم می بایست از مژگان تر کردن مرا
در شکرزاری که موران کامرانی می کنند
نیست از انصاف محروم از شکر کردن مرا
دل چه باشد تا ز من باید به پنهانی ربود؟
آخر ای بی درد، بایستی خبر کردن مرا
با چنین سامان حسن ای غنچه لب انصاف نیست
از برای بوسه ای خون در جگر کردن مرا
من که با یاد تو دنیا را فرامش کرده ام
از مروت نیست از خاطر به در کردن مرا
در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه
با دو چشم بسته می باید سفر کردن مرا
از صدف صد پرده صائب کار من نازکترست
آب تلخ و شور می باید گهر کردن مرا
#صائب_تبریزی
❤1
Maghsood Toei
Moein
هر در که زنم صاحب اون خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در می کده و در که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه است
به جز آنچه تو خواهی من چه باشم
ز توست ار شادمان و گر حزینم
تو بودی اول و آخر تو باشی
تو به کن آخرم از اولینم
من از عالم تو رو تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم
سیر نمیشوم ز تو
ای مه جان فضای من
جور مکن جفا مکن
نیست جفا سزای من
آمدی خیال تو
گفت مرا که غم مخور
گفتم غم نمیخورم
ای غم تو دوای من
من از عالم تو رو تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم
چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
تو رو هر کس به سوی خویش خواند
تو رو من جز به سوی تو نخوانم
من از عالم تو رو تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در می کده و در که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه است
به جز آنچه تو خواهی من چه باشم
ز توست ار شادمان و گر حزینم
تو بودی اول و آخر تو باشی
تو به کن آخرم از اولینم
من از عالم تو رو تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم
سیر نمیشوم ز تو
ای مه جان فضای من
جور مکن جفا مکن
نیست جفا سزای من
آمدی خیال تو
گفت مرا که غم مخور
گفتم غم نمیخورم
ای غم تو دوای من
من از عالم تو رو تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم
چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
تو رو هر کس به سوی خویش خواند
تو رو من جز به سوی تو نخوانم
من از عالم تو رو تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم
گوشه ای عُزلت گزیدم تا ترا جویم به عُزلت
هرکسی باهمدمی خوش،من خوش اماباخیالت
روزها در خلوتی،دل با تو در رازو نیاز است
روشنی بخش شب تنهایی ام ، یاد جمالت
مهرت اندر دل فزون می گردد ای آرام جانم
ذکر وصف تو به لب هم،باگذشت ماه وسالت
مرغ حق ، هوهو کنان و بلبلان با عشق گلها
نغمه خوانانند و من حسرت کشم بهرمقالت
حاجیان در فکرکعبه زاهدان درشوق مسجد
سرخوش ازمی مست ومن خوش درتمنای وصالت
تا خورد مرغی فریب دانه ای دردامی افتد
مرغ دل در جاکند یادازکمند و خط و خالت
حال این درمانده دریاب ای شه خوبان عالم
باشد ازشوق لقائت این چنین افسرده حالت
هرکه را چشم بصیرت باشدش ، تا آخرعمر
خیره ماند در شکوه و آن همه فر و جلالت
گرچه پندارندهذیان مردمان شعر«ظفر»را
نام زیبای تو برلب دارد او با قیل و قالت
پرویزطهماسبی ثمرین «ظفر»
هرکسی باهمدمی خوش،من خوش اماباخیالت
روزها در خلوتی،دل با تو در رازو نیاز است
روشنی بخش شب تنهایی ام ، یاد جمالت
مهرت اندر دل فزون می گردد ای آرام جانم
ذکر وصف تو به لب هم،باگذشت ماه وسالت
مرغ حق ، هوهو کنان و بلبلان با عشق گلها
نغمه خوانانند و من حسرت کشم بهرمقالت
حاجیان در فکرکعبه زاهدان درشوق مسجد
سرخوش ازمی مست ومن خوش درتمنای وصالت
تا خورد مرغی فریب دانه ای دردامی افتد
مرغ دل در جاکند یادازکمند و خط و خالت
حال این درمانده دریاب ای شه خوبان عالم
باشد ازشوق لقائت این چنین افسرده حالت
هرکه را چشم بصیرت باشدش ، تا آخرعمر
خیره ماند در شکوه و آن همه فر و جلالت
گرچه پندارندهذیان مردمان شعر«ظفر»را
نام زیبای تو برلب دارد او با قیل و قالت
پرویزطهماسبی ثمرین «ظفر»
هیچ وقت نباید به دنبال خوشبختی کامل بود. غیرممکن است بتوان کسی را در این دنیا پیدا کرد که صد در صد خوشبخت باشد. باید به زیباییهای کوچک زندگی بسنده کرده و آنها را در کنار هم چید، درست مثل یک جاده. در آن صورت است که وقتی برگردی و پشت سرت را نگاه کنی، میبینی چه مسیر طولانیای را به سمت خوشبختی طی کردهای.
✍#انیس_لودیگ
📔#کمی_قبل_از_خوشبختی
✍#انیس_لودیگ
📔#کمی_قبل_از_خوشبختی
به خودم گفتم عاشقت باشم
به خودت گفتن َم نمی آمد
رفتی و دور دور شدی از من
خیره ام به" رفت ِ بی آمد"
خیره ام به رفتنت از من
به غمی که ، مرا بغل کرده
سال هاست به فکر ِ آمدنت
عشق از من پدر در آورده
به دچاری که بی قرارم کرد
خیره ام به غربت جانم...
رفتی و هیچ گاه نفهمیدی
از همان لحظه درب و داغانم...
رفتنت مچاله ام کرده
در هوای همیشه مه الود
سرد سردم چگونه غم نخورم
هی به حال بی ترانه ی خود ؟!
زندگی بدون تو در من
تلخ می خندد و نفس گیر است
کاش می گفتم عاشقت هستم
حیف رفتی وگفتنش دیر است
تو به فتنه می کشی من را
راه افتاده بلبشو در من
همه اجزام به ضد من شده اند
یکصدابا شعار
"مرگ بر من"...
مرگ بر من که عاشقت شده ام
مرگ برتو که عاشقم کردی...
#محمد_حسن_جنت_امانی
به خودت گفتن َم نمی آمد
رفتی و دور دور شدی از من
خیره ام به" رفت ِ بی آمد"
خیره ام به رفتنت از من
به غمی که ، مرا بغل کرده
سال هاست به فکر ِ آمدنت
عشق از من پدر در آورده
به دچاری که بی قرارم کرد
خیره ام به غربت جانم...
رفتی و هیچ گاه نفهمیدی
از همان لحظه درب و داغانم...
رفتنت مچاله ام کرده
در هوای همیشه مه الود
سرد سردم چگونه غم نخورم
هی به حال بی ترانه ی خود ؟!
زندگی بدون تو در من
تلخ می خندد و نفس گیر است
کاش می گفتم عاشقت هستم
حیف رفتی وگفتنش دیر است
تو به فتنه می کشی من را
راه افتاده بلبشو در من
همه اجزام به ضد من شده اند
یکصدابا شعار
"مرگ بر من"...
مرگ بر من که عاشقت شده ام
مرگ برتو که عاشقم کردی...
#محمد_حسن_جنت_امانی
جایی پنهان در این شبِ قیرین
اِستاده به جا، مترسکی باید؛
نهش چشم، ولی چنان که میبیند
نهش گوش، ولی چنان که میپاید.
بیریشه، ولی چنان به جا سُتوار
کهش خود به تَبَر کَنی ز جای، اِلاّک.
چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق
می نعره زند که از من است این خاک.
چون شبگذری ببیندش، دزدیش
چون سایه به شب نهفته پندارد
کز حیله نفس به سینه درچیدهست
تا رهگذرش مترسک انگارد.
آری، همه شب یکی خموش آنجاست
با خالی بودِ خویش رودررو.
گر مَشعله نیز میکشد عابر
ره مینبرد که در چه کار است او.
#احمدشاملو
اِستاده به جا، مترسکی باید؛
نهش چشم، ولی چنان که میبیند
نهش گوش، ولی چنان که میپاید.
بیریشه، ولی چنان به جا سُتوار
کهش خود به تَبَر کَنی ز جای، اِلاّک.
چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق
می نعره زند که از من است این خاک.
چون شبگذری ببیندش، دزدیش
چون سایه به شب نهفته پندارد
کز حیله نفس به سینه درچیدهست
تا رهگذرش مترسک انگارد.
آری، همه شب یکی خموش آنجاست
با خالی بودِ خویش رودررو.
گر مَشعله نیز میکشد عابر
ره مینبرد که در چه کار است او.
#احمدشاملو
مرا در دل همیآید که من دل را کنم قربان
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من مینیارامد که من با دل بیارامم
بباید کرد ترک دل، نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
پس گردن چه میخاری چه میترسی چو ترسایان
اگر مجنون زنجیری سر زنجیر میگیری
وگر از شیر زادستی چهای چون گربه در انبان
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته
کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان
کشاکشهاست در جانم کشنده کیست میدانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازیهای او حیران
چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران
گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند
به شامم میبپوشاند به صبحم میکند یقظان
گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازیها
وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران
#مولانا
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من مینیارامد که من با دل بیارامم
بباید کرد ترک دل، نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
پس گردن چه میخاری چه میترسی چو ترسایان
اگر مجنون زنجیری سر زنجیر میگیری
وگر از شیر زادستی چهای چون گربه در انبان
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته
کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان
کشاکشهاست در جانم کشنده کیست میدانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازیهای او حیران
چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران
گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند
به شامم میبپوشاند به صبحم میکند یقظان
گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازیها
وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران
#مولانا
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
#سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید
بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
#سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید
بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
ز خون رنگین بود چون لاله، دامانی که من دارم
بود صد پاره هم چون گل، گریبانی که من دارم
مپرس ای همنشین احوال زار من که چون زلفش
پریشانگردی از حال پریشانی که من دارم
سیهروزان فراواناند اما کِی بود کس را؟
چوناین صبر کم و درد فراوانی که من دارم
غم عشق تو هر دم آتشی در دل برافروزد
بسوزد خانه را ناخواندهمهمانی که من دارم
به ترک جان مسکین از غم دل راضیام اما
به لب از ناتوانی کی رسد جانی که من دارم؟
بگفتم چارهی کار دل سرگشته کن، گفتا:
بسازد کار او برگشتهمژگانی که من دارم
ندارد صبح روشن روی خندانی که او دارد
ندارد ابر نیسان چشم گریانی که من دارم
ز خون رنگین بود چون برگ گل، اوراق این دفتر
مصیبتنامهی دلهاست دیوانی که من دارم
«رهی» از موج گیسویی دلم چون اشک میلرزد
به مویی بسته امشب رشتهی جانی که من دارم
#رهی_معیری
بود صد پاره هم چون گل، گریبانی که من دارم
مپرس ای همنشین احوال زار من که چون زلفش
پریشانگردی از حال پریشانی که من دارم
سیهروزان فراواناند اما کِی بود کس را؟
چوناین صبر کم و درد فراوانی که من دارم
غم عشق تو هر دم آتشی در دل برافروزد
بسوزد خانه را ناخواندهمهمانی که من دارم
به ترک جان مسکین از غم دل راضیام اما
به لب از ناتوانی کی رسد جانی که من دارم؟
بگفتم چارهی کار دل سرگشته کن، گفتا:
بسازد کار او برگشتهمژگانی که من دارم
ندارد صبح روشن روی خندانی که او دارد
ندارد ابر نیسان چشم گریانی که من دارم
ز خون رنگین بود چون برگ گل، اوراق این دفتر
مصیبتنامهی دلهاست دیوانی که من دارم
«رهی» از موج گیسویی دلم چون اشک میلرزد
به مویی بسته امشب رشتهی جانی که من دارم
#رهی_معیری
صدایت در نمیآید، کجا افتادهای بیجان؟
دل دیوانه، گرگ تیرخورده، اسب نافرمان
غزالان جوان از غرشت دیگر نمیترسند،
دمت بازیچهی کفتارها شد، شیر بیدندان!
چه آمد بر سرت در شعلههای «دوزخ اما سرد»؟
چه دیدی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»؟
چرا سربازهایت از هراس جنگ خشکیدند؟
چه ماند از تخت و تاجت، شهریار شهر سنگستان؟
چرا از خاکمان جز بوتهی حسرت نمیروید؟
کجای این بیابان گریه کردی، ابر سرگردان؟
نبودی؟ هفت گاو چاق، اهل شهر را خوردند!
نیا بیرون! کسی چشمانتظارت نیست در کنعان
به زندان میبرد؟ باشد! اگر کوریم، باکی نیست؛
که دارد انتظار مردی از آغامحمدخان؟!
که دارد انتظار رویش گل داخل سلول؟
که دارد انتظار برف در گرمای تابستان؟
به یک اندازه بدبختیم! ماه و سال بیمعنیست،
چه فرقی میکند اسفند، یا خرداد، یا آبان؟
دلم سرد است، چون منظومهای بی ویس و بی رامین،
دلم خون است، چون شیراز بی داش آکل و مرجان
نهیبت میزنم با لهجهی اجساد نیشابور،
نگاهت میکنم با چشمهای مردم کرمان
همیشه وامدار زخم تهران است کهریزک،
همیشه سوگوار سینما رکس است آبادان
قفس میگفت: با مردن هم آزادی نخواهی یافت،
فریبم دادهای با قصهی طوطی و بازرگان
تبر در دست مردم، تندباد بیامان در پیش،
مبادا ساقه در دستت بلغزد، غول آویزان!
- حامد ابراهیم پور -
دل دیوانه، گرگ تیرخورده، اسب نافرمان
غزالان جوان از غرشت دیگر نمیترسند،
دمت بازیچهی کفتارها شد، شیر بیدندان!
چه آمد بر سرت در شعلههای «دوزخ اما سرد»؟
چه دیدی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»؟
چرا سربازهایت از هراس جنگ خشکیدند؟
چه ماند از تخت و تاجت، شهریار شهر سنگستان؟
چرا از خاکمان جز بوتهی حسرت نمیروید؟
کجای این بیابان گریه کردی، ابر سرگردان؟
نبودی؟ هفت گاو چاق، اهل شهر را خوردند!
نیا بیرون! کسی چشمانتظارت نیست در کنعان
به زندان میبرد؟ باشد! اگر کوریم، باکی نیست؛
که دارد انتظار مردی از آغامحمدخان؟!
که دارد انتظار رویش گل داخل سلول؟
که دارد انتظار برف در گرمای تابستان؟
به یک اندازه بدبختیم! ماه و سال بیمعنیست،
چه فرقی میکند اسفند، یا خرداد، یا آبان؟
دلم سرد است، چون منظومهای بی ویس و بی رامین،
دلم خون است، چون شیراز بی داش آکل و مرجان
نهیبت میزنم با لهجهی اجساد نیشابور،
نگاهت میکنم با چشمهای مردم کرمان
همیشه وامدار زخم تهران است کهریزک،
همیشه سوگوار سینما رکس است آبادان
قفس میگفت: با مردن هم آزادی نخواهی یافت،
فریبم دادهای با قصهی طوطی و بازرگان
تبر در دست مردم، تندباد بیامان در پیش،
مبادا ساقه در دستت بلغزد، غول آویزان!
- حامد ابراهیم پور -
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی گاو وارد قصر بشه
گاو شاه نمیشه
قصر طویله میشه
گاو شاه نمیشه
قصر طویله میشه
.
ای آرزوی جانم از ما سلام بادت
ای راحت روانم از ما سلام بادت
ای یار برگزیده و ز یار خود بریده
ای نور هر دو دیده از ما سلام بادت
ای آفتاب تابان وای عالم ازتوچون جان
رویت زمین متابان از ما سلام بادت
ای مفخر زمانه اندر جهان یگانه
کردی زمن کرانهاز ما سلام بادت
ای لطف لایزالی در غایت کمالی
پوشیده در خیالی از ما سلام بادت
ای باد عنبرین بو گر بگذری بدان کو
در گوش شمس دین گواز ما سلام بادت...
#مولانای_جان
سلااااام ☀️🌻
صبحتون بخیر و نیکی 🌼🍃
روزگارتون زیباترین 🌹
آغاز هفتتون پرانرژی❤️
🌞
ای آرزوی جانم از ما سلام بادت
ای راحت روانم از ما سلام بادت
ای یار برگزیده و ز یار خود بریده
ای نور هر دو دیده از ما سلام بادت
ای آفتاب تابان وای عالم ازتوچون جان
رویت زمین متابان از ما سلام بادت
ای مفخر زمانه اندر جهان یگانه
کردی زمن کرانهاز ما سلام بادت
ای لطف لایزالی در غایت کمالی
پوشیده در خیالی از ما سلام بادت
ای باد عنبرین بو گر بگذری بدان کو
در گوش شمس دین گواز ما سلام بادت...
#مولانای_جان
سلااااام ☀️🌻
صبحتون بخیر و نیکی 🌼🍃
روزگارتون زیباترین 🌹
آغاز هفتتون پرانرژی❤️
🌞
من پیر شدم، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
"ناصر حامدی"
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
"ناصر حامدی"