کلید 🔑
79 subscribers
6.31K photos
1.83K videos
7 files
2.19K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند


#حافظ
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
اللَه اللَه تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست‌عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مُخَیَّر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنُک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسانِ چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تَحَیُّر بگزد عقل به دندان
چون تأمل کند این صورت انگشت‌نما را

آرزو می‌کندم شمع‌صفت پیش وجودت
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته‌نظران بر ورق صورت خوبان
خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگران‌ست ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت #سعدی بطلب مهرْگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قُل لِصاحٍ تَرَکَ النّاسَ مِن الوَجْدِ سُکاریٰ
ابری رسید و آسمانم از تو پر شد
بارانی آمد، آبدانم از تو پر شد

نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک
اول دلم، پس دیدگانم از تو پر شد

جانِ جوان بودی تو و چندان دمیدی
تا قلبت (!) ای بخت جوانم از تو پر شد

خون نیستی تا در تن میرنده گنجی
جانی تو و من جاودانم از تو پر شد

چون شیشه می‌گرداند عشق، از روز اوَل
تا روز آخر، استکانم از تو پر شد

در باغ خواهش‌های تن روییدی اما
آنقدر بالیدی که جانم از تو پر شد

پیش گلِ سرخِ تو، برگ زرد من کیست؟
آه ای بهاری که خزانم از تو پر شد

با هرچه و هرکس تو را تکرار کردم
تا فصل فصل داستانم از تو پر شد

آیینه‌ها در پیش خورشیدت نشاندم
وآنقدر ماندم تا جهانم از تو... پر شد...

- حسین منزوی -
روی #قبرم بنویسید به یک خط درشت
حسرت دیدن دلدار مرا آخر کشت

بنویسید کسی گریه برایم نکند
چون که خوردم ز همه خنجر آلوده ز پشت

بنویسید کسی گل نگذارد اینجا
جز گلم هیچ گلی بوی ندارد اینجا

شمع آرید که با سوختنش بر
#قبرم
خود بسوزد وَ زِ دل اشک ببارد اینجا

بنویسید در این
#قبر کسی رفته به خواب
که شده آرزوهایش همگی نقش بر آب

در پی یار روان بود لیکن افسوس
یار او بود خیالی فقط از جنس سراب

بنویسید توقف نکند هیچکسی
نشود هیچ کسی مدعی همنفسی

زنده بودم به خدا هر چه کشیدم فریاد
نه کسی بود در این شهر نه فریادرسی

#فریدون_فرخزاد

https://t.me/kellidd
.


ای نسیم از کوی جانان می‌رسی آهسته باش

همرهت بوی بهاری هست و من دیوانه‌ام

#بیدل_دهلوی



سلااااام و مهر☀️🌻

صبحتون بخیر🍃🌼

روزگارتون سرشار از حس خوب زندگی 🌹❤️

🌞

.
همه صیدها بکردی، هله، میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه‌ها بخوردی، همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم، که بمانْد کار دیگر

همه نقدها شمردی، به وکیل‌ در سپردی
بِشِنو از این مُحاسب، عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن‌بران را، به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا، بنگر کنار دیگر

خُنک آن قماربازی که بباخت آ‌ن چه بودش
بِنَماند هیچَش اِلّا هوس قمار دیگر

تو به مرگ و زندگانی هله، تا جز او ندانی
نه چو روسپی که هر شب، کِشد او به یار دیگر

نظرش به سوی هر کس، به مثال چشم نرگس
بُوَدش ز هر حریفی، طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد، چو برِ دو یار باشد
هله، تا تو رو نیاری، سویِ پشت‌دار دیگر

که اگر بتان چنین‌اند، ز شه تو خوشه‌چینند
نَبُده‌ست مرغ جان را، به جز او مطار دیگر

#مولانا
چیدن سیب‌های پیرهنت
بهترین اشتباه آدم بود...
مانتوی زرد، کفش پاشنه‌دار
چیزهایی که از تو یادم بود...

چیزهایی که از تو یادم هست
چادری که تو را بغل کرده
قرص اعصاب گوشه‌ی یخچال
که مرا در غم تو حل کرده...

بچگی کرده‌ام درست... ولی
گله‌ی بچه‌ها عوض دارد
بغض من بی دلیل می‌ترکد
بغض ، این روزها مرض دارد...

بغض یعنی غروب لشت نشا
شاعری گیج، خسته، منتظرت...
روی یک نیمکت اواسط پارک
چند ساعت نشسته منتظرت...

یک نفر مثل تو اوایل پارک
بغض‌های مرا بهم می‌زد
مانتوی زرد، کفش پاشنه‌دار
"لعتنی عین تو قدم می‌زد...."

باز بالا می‌آورم خود را
توی حالی که تو نمی‌پرسی...
مثل تسبیح مادر پیرم
پشت یک عمر آیت الکرسی...

وسط حرف‌های جدی من
خنده‌ات داشت دردسر میشد
ساعتت را نگاه می‌کردی
حرفهایت خلاصه‌تر میشد...

مکث کردم دوباره خندیدی
به تو و خنده‌ات تشر رفتم
گرچه دارم هنوز می‌سوزم
از همان کوره‌ای که در رفتم...

آه... مجنون و بیژن و فرهاد
همه از دم نخورده و مستند
بعد یک عمر تازه فهمیدم
که پسرها ظریف‌تر هستند...

در سرم فکرهای لعنتی و
لعنتی‌تر که در دلم غوغاست
بی‌قرارم ببوسمت اما...
فکر کن کم سعادتی از ماست...

و خدا هیچ ماجرایی را
مثل جریان ما دو تا نکند
وسط حرف من بخند، برو
کاش روزی تو هم ... خدا نکند...

گر چه کفر تو را در آوردم
در نیاورده‌ای سر از کارم
سگ دهیار ، خوب می‌داند
که چه اندازه دوستت دارم...

#مرتضى_عابدپور_لنگرودى

🌹🌹



روزی رسید که ترکم کرد
و مسیر زندگی‌مان از هم جدا شد!
بعد از مدتها که عکسش را دیدم
فهمیدم اصلا هم زیبا نیست!
رفتارش هم اصلا دلنشین نیست!
شوخی‌هایش اصلا خنده‌دار نیست!
و آدم‌هایی که کنارش هستند هیچ هم آدم‌های خوشبختی نیستند!
چرا باید از حضور یک آدم معمولی خوشحال باشند و بخواهند ساعتها بهش خیره شوند؟
فاصله‌ی او از یک آدم "خاص" تا یک آدم "معمولی" فقط دوست داشتن من بود!
او معمولی شده بود
چون من دیگر "دوستش نداشتم" ...



#زيور_شيبانى
تنم در وسعت دنياي پهناور نمي‌گنجد
روان سركشم در قالب پيكر نمي‌گنجد

مرا اسرار، از اين گفتگو بالاتر است امّا
به گوش مردم از اين حرف بالاتر نمي‌گنجد

مرا خواب آن زمان آيد كه در زير لحد باشم
سر پرشور اندر نرمي بستر نمي‌گنجد

توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي
كه در خشخاش، خورشيد بلند اختر نمي‌گنجد

نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را
شهاب طارم اسرار، در مقبر نمي‌گنجد



#حیدریغما ملقب به یغما خشتمال
گفته بودی، دوباره می گویم
با لب بسته و سکوتی سرد
باید از این به بعد یاد گرفت:
عشق را بی صدا تلفظ کرد

بی تو در راه بازگشتم و باز
گرد و خاک و هوا چه طوفانی ست
خسته ام از شلوغی همّت
اتوبان حکیم، طولانی ست

می رسم خانه طبق عادت قبل
ساعتم را دوباره می بینم
می نشینم کنار تنهایی
همدم و یار خوب دیرینم

انتظار، ای کُشنده تر از زهر
معنی عشق و صبر و طاقت چیست؟
ساعت از ده گذشته است و هنوز
خبری از تو، باز نیست که نیست

کمی آن ور تر از خیالاتم
آمدی خانه ام به مهمانی
باز سمت کتاب ها رفتی
«بامداد خمار» می خوانی

و خیالی که زود می گذرد
نیستی، خانه تنگ و محبوس است
انتظار تو، زندگی را کشت
واقعیت، چقدر ملموس است

مثل فرهادِ در پی شیرین
رفته ام رو به سوی نابودی
بخدا هیچ کس نمی دانست
پرسش بی جواب من، بودی

ساعت از ده گذشت و صبح رسید
گذر عمر را نفهمیدم
باز هم یک رکوردِ ثبت شده:
دیشب از فکر تو نخوابیدم!

#سارا_صابر
سرنوشتِ ملکِ ما گویی همین بوده‌وهست
ترس و تاریکی هماره در طنین بوده‌وهست

روزهایش مثلِ شب تاریک‌و‌تار و بی‌تپش
وقتِ‌شب، با دشنۀ‌دشمن قرین بوده‌وهست

جان و مالش، طعمه ی تزویر و تیمور و تتار
حسرت‌اَش همواره دنیایِ پسین بوده‌وهست

خرد قامت‌ها، بر اقلیم‌اَش، سیاست رانده‌اَند
خالی ازخونِ وطن خواهِ وزین، بوده‌وهست

گاهی از گرگی رها وُ، یک نفس راحت شده
بی خبر زانکه شغالی در کمین بوده‌وهست

نا توانی، قتل و غارت، ملکِ ویران و پریش
ای اسف، زیرا که با تفسیرِدین بوده‌وهست

هر که لایق تر به کاری بود و در جانش وفا
خونِ پاک اَش، جویبارِ باغِ فین بوده‌وهست

وصفِ ما هم در رکابِ غاصبانِ ملک و مال
بیش تر، هورا کشِ شمشیرِ کین بوده‌وهست

هرکه آمد آنچه بود از خوانِ یغما برد و رفت
نرخِ مردم، خونِ دل نانِ جُوین بوده‌وهست

رانده ایم از خود سیاست‌ورزِ عاشق درعوض
گوش، مستِ خطبه‌هایِ آتشین، بوده‌وهست

چون خرد در زیرِ خروارِ خموشی خفته است
دزد و غارت گر سفیرِ صالحین بوده‌وهست

تا نجوش‌ایم و نجنب‌ایم و نجوی‌ایم از خرد
مرگ و ماندن، با کرامَ الکاتبین بوده‌وهست

#امیرابراهیم_مقصودی‌فرد
ســـاده ترین کار جهان
این است که خودت باشی،

و دشوارترین کار جهان
این است که
کسی باشی که دیگران میخواهند.


#دیل_کارنگی
.


  امروز رها باش
  چون باران ِ بی هوا
   چون آوازِ پرنده ها ،
   چون خیال ِ آنکه دوستش داری...


سلااااام و نور☀️🌻
صبحتوووون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون‌ تون زیباااا و با طراوت🌺❤️


🌞

.
شعر ، پیر جوانی ام شده است

گریه ی ناگهانی ام شده است

گونه ی استخوانی ام شده است

آنکه من عاشق خودش هستم

عاشق شعرخوانی ام شده است



نه به من میل بیشتر دارد

نه از این حال من خبر دارد

نه به سر فکر دردسر دارد

به عیان عاشق من است ولی

به بیان حالتی دگر دارد



آنچه من دیده ام سبوست فقط

آنچه او دیده آبروست فقط

دوستم بوده است ، دوست فقط

هر چه دارم به هر کسی برسد

چشم هایم برای اوست فقط !



او که چشمش خدای باران است

بودنش ، رفتن ِ زمستان است

رفتنش ، مثل ِ رفتن ِ جان است

خنده هایش قطاب کرمان و

گریه هایش گلاب کاشان است



او که از دست من سبو نگرفت

او که تیرم به بال او نگرفت

حُقه هایم به هیچ رو نگرفت !

مُهر بودم ولی به سجده نرفت

آب بودم ولی وضو نگرفت !



او که تنهایی اش خرابم کرد

دل هر جایی اش خرابم کرد

زشت و زیبایی اش خرابم کرد

داشت می رفت از سرم امّا

«تو نمی آیی؟» اش خرابم کرد !



آه … این شعرهای روو چه به من

عشق های هزار توو چه به من

پیچش مو و موی او چه به من

من دیوانه را بگو چه به تو

توی دیوانه را بگو چه به من



شعر گفتم که شاعرش …… نشدم !

هرچه کردم مُعاصرش نشدم

هیچ چیزی به خاطرش نشدم !

باید این “اسم” را عوض بکنم

آخرش نیز یاسرش نشدم.





#یاسرقنبرلو
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد
بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد

عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد

آیی و بگذری به من و باز ننگری
ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد

هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا
محروم از عطای تو، این نیز بگذرد

ای دوست، تو مرا همه دشنام می‌دهی
من می‌کنم، دعای تو، این نیز بگذرد

آیم به درگهت، نگذاری که بگذرم
پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد

آمد دلم به کوی تو، نومید بازگشت
نشنید مرحبای تو، این نیز بگذرد

بگذشت آن‌که دوست همی‌داشتی مرا
دیگر شده است رای تو، این نیز بگذرد

تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟
بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد

#فخرالدین_عراقی

ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد
و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد

زین بیش نیک بود به من بنده رای تو
گر بد شده‌ست رای تو این نیز بگذرد

گر هست بی گناه دل زار مستمند
در محنت و بلای تو این نیز بگذرد

وصل تو کی بود نظر دلگشای تو
گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد

گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگر هوای تو این نیز بگذرد

بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو
اکنون نیم سزای تو این نیز بگذرد

گر سرد گشتی تو از من و خواهی که نگذرم
گرد در سرای تو این نیز بگذرد
 
#سنایی


ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد
زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد

فرهاد گو به تلخی غم صبر کن که زود
شیرینی تعیُّشِ پرویز بگذرد

دوران رادمردی و آزادگی گذشت
وین دورهٔ سیاه بلاخیز بگذرد

مردانه پای دار بر اَحداث روزگار
کاین روزگار زن‌صفت حیز بگذرد

ما و تو نیستیم و به خاک مزار ما
بسیار این نسیم فرح‌بیز بگذرد

این است پند من که ز خوب و بد جهان
نه غرّه شو، نه رنجه؛ که هر چیز بگذرد

صبح نشاط خندد و آید #بهار عیش
وین شام شوم و عصر غم‌انگیز بگذرد

#ملک_الشعرای_بهار
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته‌ام رقصان نماید

میا بی‌دف به گور من برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید

زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید

بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت درگشاید

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریده‌ست
همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه آید

به برج روح شمس الدین تبریز
بپرد روح من یک دم نپاید


#مولانا
دل بی دست و پای من بنشین
فتح این شهر در توان تو نیست
سهم تو از جهان همین خانه ست
گرچه این خانه هم از آن تو نیست

دل من نیمه ی پری داری
بدتر از نیم خالی لیوان
هرچه رنج است در جهانِ تو هست
هرچه شادی ست در جهان تو نیست

سینه به سینه سوختی اما
دیده بر دیده دوختی اما
هستی ات را فروختی اما
هیچ جز هیچ در دکان تو نیست

سال ها دست و پا زدی اما
از کجا تا کجا زدی اما
یک وجب از زمین از آن تو نیست
آسمان سهم کودکان تو نیست

ای در این روزهای قطعا بد
احتمال غم تو صد در صد
حیف این ماه های بی مقصد
فصل پایان داستان تو نیست

#غلامرضا_طریقی
شما زن‌ها را نمى‌شناسيد
زن‌ها از همه چيز مى‌ترسند
از تنهايى...
از دلتنگى...
از ديروز...
از فردا...
از زشت شدن...
از ديده نشدن...
از جايگزين شدن...
از تكرارى شدن...
از پير شدن...
از دوست داشته نشدن...
و شما براى رفع اين ترس‌ها
نه نياز به پول داريد
نه موقعيت و نه قدرت
نه زيبايى و نه زبان بازى
كافيست فقط حريم بازوانتان راست بگويد
كافيست دوست داشتن و ماندن را
بلد باشيد.


#سیمین_بهبهانی
آهو ز تو آموخت هنگام دویدن
رم کردن و ایستادن و واپس نگریدن

پروانه زمن، شمع ز من، گل زمن آموخت
افروختن و سوختن و جامه دریدن

گل ز رخت آموخته نازک بدنی را
بلبل ز تو آموخته شیرین سخنی را

هر کس که لب لعل تو را دید به خود گفت
حقا که چه خوش کنده عقیق یمنی را

خیاط ازل دوخته بر قامت زیبات
بر قد تو این جامه ی سبز چمنی را

#عبدالرحمن_جامی
باغ بی آینه با صاعقه پرپر شده است
نرخ پروانه و تمساح برابر شده است

ماهی قرمز بی جُفت رها مانده ی مست
نیمه جان مانده و در حوض شناور شده است

آن کمانی که بجز رویش غم هیچ نداشت
این زمان وارث و خون خواه کبوتر شده است

کودک کوچک و درمانده ی پس کوچه ی ما
خون ما خورده و یک افعی صد سر شده است

قوی پیری که بجز عشق سرودی نسرود
تیر را عاشق خود کرد و قلندر شده است

بوف کوری که بجز قامت شب قبله نداشت
صد قسم خورده که با نور برادر شده است

رازقی چون رز و نسرین و شقایق ، شب و روز
بخت بد ، آتش وافور و سماور شده است

هر چه در شعر و غزل داد زدم سود نداشت
یا صدا مرده و یا گوش جهان کر شده است

#علی_پارسا