تاریکی ام ! شبیه شبی که سحر نداشت
تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت
تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای
که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت
دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام
اخموی چشم هات که از من خبر نداشت
دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام
فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت
دلخسته از کثافت این شهر لعنتی
از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت
از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها
این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت
می خواست که فرار کند این درخت پیر
افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت
سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی
دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت …
□
در خواب می کنم غزل عاشقانه را
ته مانده های رفته ی دیوانه خانه را
می ترسم از سیاهی ِ از شب گذشته ام
از دیدن ِ دوباره ی دیو و فرشته ام
از سوسک های بی حرکت روی گرده ام
می ترسم از صدای نفس های مرده ام
زیبایی ازتو بود که طاووس پا گرفت
دنیای زشت بود که از من، تو را گرفت
بر روی فرش ، شیر به آهو رسیده است
کابوس چشم هام به چاقو رسیده است
روی طناب خیس ِ تو خون است و رخت ها
دنیای چرک مرده ی کرم ِ درخت ها
نقاشی است و سرخ ترین رنگ می شوم
داماد ِ بی عروس ِ دل ِ تنگ می شوم
فرقی ست بین دوست نامرد و آشنا
دارند می دهند تو را به غریبه ها
با یاد گریه هام به حمام می روم
با یاد تو به خانه ی اقوام می روم
شب ها که بره های تو به خواب می روند
این بیت ها به خانه ی قصاب می روند
مشروب می خورند و به شب سنگ می زنند
تا صبح مثل بچگی ات ونگ می زنند
از من درخت های زیادی بریده اند
از من بریده اند …زیادی بریده اند …
□□
از توی جیب
عکس ِ تو را در می آورم !!
تا قرص ها
تعادل دنیای من شوند
□□□
تهران گرفت از تو مرا ! کور و کر شدم !
غم سنگ زد به شیشه و من بیشتر شدم
شب هام بود و … غیرت ِ چاقو به دست هاش
شب هات بود و… بوی عرقگیر ِمست هاش
موزیک داغ و پارتی ِ قرص ِ اکس ها
تنهایی ِ کثیف شده بعد ِ سـِ–ـک*س ها
نوزاده های غیر مجاز و زباله دان
نفس ِ تفنگ بادی و مرگ پرندگان
خوشبختی ِ حلال و سر ِ چند همسری
با آب و رنگ و روغن ِ فحاش ، دلبری
سیمان و برج های به « سرو » تو خورده بود
و عشق بود و عشق … ولی عشق مرده بود !
دعوا و داد و دزدی و دود و دروغ بود
تهران شلوغ بود عزیزم ! شلوغ بود !
آن روزهای بی تو خودم را نداشتم
پول کرایه تاکسی حتا نداشتم
شب ها سر ِ گرسنه ی من بود و سنگ بود
خندیدنم به قصه ی ماه و پلنگ بود
تا صبح در کنار خیابان نشستنم
آواز جیرجیرک ِ غمگین ِ در تنم …
آن چیز ها که از تو به جا ماند غم شدند
سیگارهای خاطره های بدم شدند
تهران تمام شد به اتاقی که در نداشت
تنها شدم شبیه کلاغی که پر نداشت
در گوش من صدای دویدن شنیدنی ست
فریاد های تو ته کابوس هر زنی ست
این فرش ها مرا به تو بالا می آورند
از خون اول تو به دنیا می آورند …
#وحیدنجفی
تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت
تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای
که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت
دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام
اخموی چشم هات که از من خبر نداشت
دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام
فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت
دلخسته از کثافت این شهر لعنتی
از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت
از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها
این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت
می خواست که فرار کند این درخت پیر
افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت
سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی
دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت …
□
در خواب می کنم غزل عاشقانه را
ته مانده های رفته ی دیوانه خانه را
می ترسم از سیاهی ِ از شب گذشته ام
از دیدن ِ دوباره ی دیو و فرشته ام
از سوسک های بی حرکت روی گرده ام
می ترسم از صدای نفس های مرده ام
زیبایی ازتو بود که طاووس پا گرفت
دنیای زشت بود که از من، تو را گرفت
بر روی فرش ، شیر به آهو رسیده است
کابوس چشم هام به چاقو رسیده است
روی طناب خیس ِ تو خون است و رخت ها
دنیای چرک مرده ی کرم ِ درخت ها
نقاشی است و سرخ ترین رنگ می شوم
داماد ِ بی عروس ِ دل ِ تنگ می شوم
فرقی ست بین دوست نامرد و آشنا
دارند می دهند تو را به غریبه ها
با یاد گریه هام به حمام می روم
با یاد تو به خانه ی اقوام می روم
شب ها که بره های تو به خواب می روند
این بیت ها به خانه ی قصاب می روند
مشروب می خورند و به شب سنگ می زنند
تا صبح مثل بچگی ات ونگ می زنند
از من درخت های زیادی بریده اند
از من بریده اند …زیادی بریده اند …
□□
از توی جیب
عکس ِ تو را در می آورم !!
تا قرص ها
تعادل دنیای من شوند
□□□
تهران گرفت از تو مرا ! کور و کر شدم !
غم سنگ زد به شیشه و من بیشتر شدم
شب هام بود و … غیرت ِ چاقو به دست هاش
شب هات بود و… بوی عرقگیر ِمست هاش
موزیک داغ و پارتی ِ قرص ِ اکس ها
تنهایی ِ کثیف شده بعد ِ سـِ–ـک*س ها
نوزاده های غیر مجاز و زباله دان
نفس ِ تفنگ بادی و مرگ پرندگان
خوشبختی ِ حلال و سر ِ چند همسری
با آب و رنگ و روغن ِ فحاش ، دلبری
سیمان و برج های به « سرو » تو خورده بود
و عشق بود و عشق … ولی عشق مرده بود !
دعوا و داد و دزدی و دود و دروغ بود
تهران شلوغ بود عزیزم ! شلوغ بود !
آن روزهای بی تو خودم را نداشتم
پول کرایه تاکسی حتا نداشتم
شب ها سر ِ گرسنه ی من بود و سنگ بود
خندیدنم به قصه ی ماه و پلنگ بود
تا صبح در کنار خیابان نشستنم
آواز جیرجیرک ِ غمگین ِ در تنم …
آن چیز ها که از تو به جا ماند غم شدند
سیگارهای خاطره های بدم شدند
تهران تمام شد به اتاقی که در نداشت
تنها شدم شبیه کلاغی که پر نداشت
در گوش من صدای دویدن شنیدنی ست
فریاد های تو ته کابوس هر زنی ست
این فرش ها مرا به تو بالا می آورند
از خون اول تو به دنیا می آورند …
#وحیدنجفی
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت
گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد، خونریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
ای آفتابِ خوبان، میجوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ #حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد، خونریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
ای آفتابِ خوبان، میجوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ #حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
.
ز سرو و گل، چمن مینا و جام آورد مستان را
ز بلبل، مطربِ رنگین کلام آورد مستان را
مکرر بود وضع روز وشب، آن ساقی جان ها
ز زلف و عارض خود صبح و شام آورد مستان را
#صائب_تبریزی
سلااااام و نور ☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر مهر و لبخند🌹
آغاز هفتتون عااااالی ❤️
🌞
.
ز سرو و گل، چمن مینا و جام آورد مستان را
ز بلبل، مطربِ رنگین کلام آورد مستان را
مکرر بود وضع روز وشب، آن ساقی جان ها
ز زلف و عارض خود صبح و شام آورد مستان را
#صائب_تبریزی
سلااااام و نور ☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر مهر و لبخند🌹
آغاز هفتتون عااااالی ❤️
🌞
.
Farda To Miyaee
Houshmand Aghili
.
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده
من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
🔺 #هوشمندعقیلی ، خواننده و آهنگساز در سن ۸۸ سالگی درگذشت
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده
من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
🔺 #هوشمندعقیلی ، خواننده و آهنگساز در سن ۸۸ سالگی درگذشت
روحش شاد
آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست
باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست
پیشِ من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست
هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست
در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای ؟
خب کیفر صنوبر بی برگ و بار چیست ؟
روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن ، قرار چیست ؟
- مهدی فرجی -
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست
باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست
پیشِ من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست
هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست
در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای ؟
خب کیفر صنوبر بی برگ و بار چیست ؟
روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن ، قرار چیست ؟
- مهدی فرجی -
زیر مجموعه ی خودم هستم
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
- یاسر قنبرلو -
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
- یاسر قنبرلو -
نامدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان
سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان
درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی
ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...
#هوشنگ_ابتهاج
سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان
درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی
ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...
#هوشنگ_ابتهاج
منو یـاد تــو مینـدازه صــدای خنـده ای گاهی
نگاهـی ســاده و گیــرا وَ یـا هر صورت ماهی
بـه هــرجـا میــروم یـادت مثـال سایه می آید
نمیدانم چـه باید گفت تـو هم فکر منی شاید
منــو یـاد تــو میندازه غــم و دلتنگی و شادی
شبیه تــو یکــی رد شد دوبــاره یــادم افتادی
صدای خنـده های تـو هنوز میپیچه تو گوشم
فراموشم نخواهی شد وَ من بیهوده میکوشم
من و یــاد تــو میندازه صــدای بـوق ماشینها
کــه میگفتـی دل آزاره صــدای تـــو مـخ اینها
دلم تنگه واسه اخــم و واسه لجبازیات ای یار
که من ای کاش میدیدم تو رو حتی شده یکبار
منــو یــاد تـــو مینــدازه هـــوای ابـــری پاییــز
گل و پـروانه و شمع و خلاصه هر که و هرچیز
نمیشه مثــل تــو پیــدا کسی سنگ صبـــور من
اگر چـه رفته ای امـا نشستی خوش بجان وتن
#جوادالماسی(سنگ صبور)
نگاهـی ســاده و گیــرا وَ یـا هر صورت ماهی
بـه هــرجـا میــروم یـادت مثـال سایه می آید
نمیدانم چـه باید گفت تـو هم فکر منی شاید
منــو یـاد تــو میندازه غــم و دلتنگی و شادی
شبیه تــو یکــی رد شد دوبــاره یــادم افتادی
صدای خنـده های تـو هنوز میپیچه تو گوشم
فراموشم نخواهی شد وَ من بیهوده میکوشم
من و یــاد تــو میندازه صــدای بـوق ماشینها
کــه میگفتـی دل آزاره صــدای تـــو مـخ اینها
دلم تنگه واسه اخــم و واسه لجبازیات ای یار
که من ای کاش میدیدم تو رو حتی شده یکبار
منــو یــاد تـــو مینــدازه هـــوای ابـــری پاییــز
گل و پـروانه و شمع و خلاصه هر که و هرچیز
نمیشه مثــل تــو پیــدا کسی سنگ صبـــور من
اگر چـه رفته ای امـا نشستی خوش بجان وتن
#جوادالماسی(سنگ صبور)
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
اللَه اللَه تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سستعهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مُخَیَّر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنُک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسانِ چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تَحَیُّر بگزد عقل به دندان
چون تأمل کند این صورت انگشتنما را
آرزو میکندم شمعصفت پیش وجودت
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوتهنظران بر ورق صورت خوبان
خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت #سعدی بطلب مهرْگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قُل لِصاحٍ تَرَکَ النّاسَ مِن الوَجْدِ سُکاریٰ
اللَه اللَه تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سستعهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مُخَیَّر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنُک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسانِ چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تَحَیُّر بگزد عقل به دندان
چون تأمل کند این صورت انگشتنما را
آرزو میکندم شمعصفت پیش وجودت
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوتهنظران بر ورق صورت خوبان
خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت #سعدی بطلب مهرْگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قُل لِصاحٍ تَرَکَ النّاسَ مِن الوَجْدِ سُکاریٰ
ابری رسید و آسمانم از تو پر شد
بارانی آمد، آبدانم از تو پر شد
نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک
اول دلم، پس دیدگانم از تو پر شد
جانِ جوان بودی تو و چندان دمیدی
تا قلبت (!) ای بخت جوانم از تو پر شد
خون نیستی تا در تن میرنده گنجی
جانی تو و من جاودانم از تو پر شد
چون شیشه میگرداند عشق، از روز اوَل
تا روز آخر، استکانم از تو پر شد
در باغ خواهشهای تن روییدی اما
آنقدر بالیدی که جانم از تو پر شد
پیش گلِ سرخِ تو، برگ زرد من کیست؟
آه ای بهاری که خزانم از تو پر شد
با هرچه و هرکس تو را تکرار کردم
تا فصل فصل داستانم از تو پر شد
آیینهها در پیش خورشیدت نشاندم
وآنقدر ماندم تا جهانم از تو... پر شد...
- حسین منزوی -
بارانی آمد، آبدانم از تو پر شد
نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک
اول دلم، پس دیدگانم از تو پر شد
جانِ جوان بودی تو و چندان دمیدی
تا قلبت (!) ای بخت جوانم از تو پر شد
خون نیستی تا در تن میرنده گنجی
جانی تو و من جاودانم از تو پر شد
چون شیشه میگرداند عشق، از روز اوَل
تا روز آخر، استکانم از تو پر شد
در باغ خواهشهای تن روییدی اما
آنقدر بالیدی که جانم از تو پر شد
پیش گلِ سرخِ تو، برگ زرد من کیست؟
آه ای بهاری که خزانم از تو پر شد
با هرچه و هرکس تو را تکرار کردم
تا فصل فصل داستانم از تو پر شد
آیینهها در پیش خورشیدت نشاندم
وآنقدر ماندم تا جهانم از تو... پر شد...
- حسین منزوی -
روی #قبرم بنویسید به یک خط درشت
حسرت دیدن دلدار مرا آخر کشت
بنویسید کسی گریه برایم نکند
چون که خوردم ز همه خنجر آلوده ز پشت
بنویسید کسی گل نگذارد اینجا
جز گلم هیچ گلی بوی ندارد اینجا
شمع آرید که با سوختنش بر #قبرم
خود بسوزد وَ زِ دل اشک ببارد اینجا
بنویسید در این #قبر کسی رفته به خواب
که شده آرزوهایش همگی نقش بر آب
در پی یار روان بود لیکن افسوس
یار او بود خیالی فقط از جنس سراب
بنویسید توقف نکند هیچکسی
نشود هیچ کسی مدعی همنفسی
زنده بودم به خدا هر چه کشیدم فریاد
نه کسی بود در این شهر نه فریادرسی
#فریدون_فرخزاد
https://t.me/kellidd
حسرت دیدن دلدار مرا آخر کشت
بنویسید کسی گریه برایم نکند
چون که خوردم ز همه خنجر آلوده ز پشت
بنویسید کسی گل نگذارد اینجا
جز گلم هیچ گلی بوی ندارد اینجا
شمع آرید که با سوختنش بر #قبرم
خود بسوزد وَ زِ دل اشک ببارد اینجا
بنویسید در این #قبر کسی رفته به خواب
که شده آرزوهایش همگی نقش بر آب
در پی یار روان بود لیکن افسوس
یار او بود خیالی فقط از جنس سراب
بنویسید توقف نکند هیچکسی
نشود هیچ کسی مدعی همنفسی
زنده بودم به خدا هر چه کشیدم فریاد
نه کسی بود در این شهر نه فریادرسی
#فریدون_فرخزاد
https://t.me/kellidd
.
ای نسیم از کوی جانان میرسی آهسته باش
همرهت بوی بهاری هست و من دیوانهام
#بیدل_دهلوی
سلااااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از حس خوب زندگی 🌹❤️
🌞
.
ای نسیم از کوی جانان میرسی آهسته باش
همرهت بوی بهاری هست و من دیوانهام
#بیدل_دهلوی
سلااااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از حس خوب زندگی 🌹❤️
🌞
.
همه صیدها بکردی، هله، میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطهها بخوردی، همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم، که بمانْد کار دیگر
همه نقدها شمردی، به وکیل در سپردی
بِشِنو از این مُحاسب، عدد و شمار دیگر
تو بسی سمنبران را، به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا، بنگر کنار دیگر
خُنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بِنَماند هیچَش اِلّا هوس قمار دیگر
تو به مرگ و زندگانی هله، تا جز او ندانی
نه چو روسپی که هر شب، کِشد او به یار دیگر
نظرش به سوی هر کس، به مثال چشم نرگس
بُوَدش ز هر حریفی، طرب و خمار دیگر
همه عمر خوار باشد، چو برِ دو یار باشد
هله، تا تو رو نیاری، سویِ پشتدار دیگر
که اگر بتان چنیناند، ز شه تو خوشهچینند
نَبُدهست مرغ جان را، به جز او مطار دیگر
#مولانا
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطهها بخوردی، همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم، که بمانْد کار دیگر
همه نقدها شمردی، به وکیل در سپردی
بِشِنو از این مُحاسب، عدد و شمار دیگر
تو بسی سمنبران را، به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا، بنگر کنار دیگر
خُنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بِنَماند هیچَش اِلّا هوس قمار دیگر
تو به مرگ و زندگانی هله، تا جز او ندانی
نه چو روسپی که هر شب، کِشد او به یار دیگر
نظرش به سوی هر کس، به مثال چشم نرگس
بُوَدش ز هر حریفی، طرب و خمار دیگر
همه عمر خوار باشد، چو برِ دو یار باشد
هله، تا تو رو نیاری، سویِ پشتدار دیگر
که اگر بتان چنیناند، ز شه تو خوشهچینند
نَبُدهست مرغ جان را، به جز او مطار دیگر
#مولانا
چیدن سیبهای پیرهنت
بهترین اشتباه آدم بود...
مانتوی زرد، کفش پاشنهدار
چیزهایی که از تو یادم بود...
چیزهایی که از تو یادم هست
چادری که تو را بغل کرده
قرص اعصاب گوشهی یخچال
که مرا در غم تو حل کرده...
بچگی کردهام درست... ولی
گلهی بچهها عوض دارد
بغض من بی دلیل میترکد
بغض ، این روزها مرض دارد...
بغض یعنی غروب لشت نشا
شاعری گیج، خسته، منتظرت...
روی یک نیمکت اواسط پارک
چند ساعت نشسته منتظرت...
یک نفر مثل تو اوایل پارک
بغضهای مرا بهم میزد
مانتوی زرد، کفش پاشنهدار
"لعتنی عین تو قدم میزد...."
باز بالا میآورم خود را
توی حالی که تو نمیپرسی...
مثل تسبیح مادر پیرم
پشت یک عمر آیت الکرسی...
وسط حرفهای جدی من
خندهات داشت دردسر میشد
ساعتت را نگاه میکردی
حرفهایت خلاصهتر میشد...
مکث کردم دوباره خندیدی
به تو و خندهات تشر رفتم
گرچه دارم هنوز میسوزم
از همان کورهای که در رفتم...
آه... مجنون و بیژن و فرهاد
همه از دم نخورده و مستند
بعد یک عمر تازه فهمیدم
که پسرها ظریفتر هستند...
در سرم فکرهای لعنتی و
لعنتیتر که در دلم غوغاست
بیقرارم ببوسمت اما...
فکر کن کم سعادتی از ماست...
و خدا هیچ ماجرایی را
مثل جریان ما دو تا نکند
وسط حرف من بخند، برو
کاش روزی تو هم ... خدا نکند...
گر چه کفر تو را در آوردم
در نیاوردهای سر از کارم
سگ دهیار ، خوب میداند
که چه اندازه دوستت دارم...
#مرتضى_عابدپور_لنگرودى
🌹🌹
بهترین اشتباه آدم بود...
مانتوی زرد، کفش پاشنهدار
چیزهایی که از تو یادم بود...
چیزهایی که از تو یادم هست
چادری که تو را بغل کرده
قرص اعصاب گوشهی یخچال
که مرا در غم تو حل کرده...
بچگی کردهام درست... ولی
گلهی بچهها عوض دارد
بغض من بی دلیل میترکد
بغض ، این روزها مرض دارد...
بغض یعنی غروب لشت نشا
شاعری گیج، خسته، منتظرت...
روی یک نیمکت اواسط پارک
چند ساعت نشسته منتظرت...
یک نفر مثل تو اوایل پارک
بغضهای مرا بهم میزد
مانتوی زرد، کفش پاشنهدار
"لعتنی عین تو قدم میزد...."
باز بالا میآورم خود را
توی حالی که تو نمیپرسی...
مثل تسبیح مادر پیرم
پشت یک عمر آیت الکرسی...
وسط حرفهای جدی من
خندهات داشت دردسر میشد
ساعتت را نگاه میکردی
حرفهایت خلاصهتر میشد...
مکث کردم دوباره خندیدی
به تو و خندهات تشر رفتم
گرچه دارم هنوز میسوزم
از همان کورهای که در رفتم...
آه... مجنون و بیژن و فرهاد
همه از دم نخورده و مستند
بعد یک عمر تازه فهمیدم
که پسرها ظریفتر هستند...
در سرم فکرهای لعنتی و
لعنتیتر که در دلم غوغاست
بیقرارم ببوسمت اما...
فکر کن کم سعادتی از ماست...
و خدا هیچ ماجرایی را
مثل جریان ما دو تا نکند
وسط حرف من بخند، برو
کاش روزی تو هم ... خدا نکند...
گر چه کفر تو را در آوردم
در نیاوردهای سر از کارم
سگ دهیار ، خوب میداند
که چه اندازه دوستت دارم...
#مرتضى_عابدپور_لنگرودى
🌹🌹
روزی رسید که ترکم کرد
و مسیر زندگیمان از هم جدا شد!
بعد از مدتها که عکسش را دیدم
فهمیدم اصلا هم زیبا نیست!
رفتارش هم اصلا دلنشین نیست!
شوخیهایش اصلا خندهدار نیست!
و آدمهایی که کنارش هستند هیچ هم آدمهای خوشبختی نیستند!
چرا باید از حضور یک آدم معمولی خوشحال باشند و بخواهند ساعتها بهش خیره شوند؟
فاصلهی او از یک آدم "خاص" تا یک آدم "معمولی" فقط دوست داشتن من بود!
او معمولی شده بود
چون من دیگر "دوستش نداشتم" ...
#زيور_شيبانى
روزی رسید که ترکم کرد
و مسیر زندگیمان از هم جدا شد!
بعد از مدتها که عکسش را دیدم
فهمیدم اصلا هم زیبا نیست!
رفتارش هم اصلا دلنشین نیست!
شوخیهایش اصلا خندهدار نیست!
و آدمهایی که کنارش هستند هیچ هم آدمهای خوشبختی نیستند!
چرا باید از حضور یک آدم معمولی خوشحال باشند و بخواهند ساعتها بهش خیره شوند؟
فاصلهی او از یک آدم "خاص" تا یک آدم "معمولی" فقط دوست داشتن من بود!
او معمولی شده بود
چون من دیگر "دوستش نداشتم" ...
#زيور_شيبانى
تنم در وسعت دنياي پهناور نميگنجد
روان سركشم در قالب پيكر نميگنجد
مرا اسرار، از اين گفتگو بالاتر است امّا
به گوش مردم از اين حرف بالاتر نميگنجد
مرا خواب آن زمان آيد كه در زير لحد باشم
سر پرشور اندر نرمي بستر نميگنجد
توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي
كه در خشخاش، خورشيد بلند اختر نميگنجد
نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را
شهاب طارم اسرار، در مقبر نميگنجد
#حیدریغما ملقب به یغما خشتمال
روان سركشم در قالب پيكر نميگنجد
مرا اسرار، از اين گفتگو بالاتر است امّا
به گوش مردم از اين حرف بالاتر نميگنجد
مرا خواب آن زمان آيد كه در زير لحد باشم
سر پرشور اندر نرمي بستر نميگنجد
توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي
كه در خشخاش، خورشيد بلند اختر نميگنجد
نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را
شهاب طارم اسرار، در مقبر نميگنجد
#حیدریغما ملقب به یغما خشتمال
گفته بودی، دوباره می گویم
با لب بسته و سکوتی سرد
باید از این به بعد یاد گرفت:
عشق را بی صدا تلفظ کرد
بی تو در راه بازگشتم و باز
گرد و خاک و هوا چه طوفانی ست
خسته ام از شلوغی همّت
اتوبان حکیم، طولانی ست
می رسم خانه طبق عادت قبل
ساعتم را دوباره می بینم
می نشینم کنار تنهایی
همدم و یار خوب دیرینم
انتظار، ای کُشنده تر از زهر
معنی عشق و صبر و طاقت چیست؟
ساعت از ده گذشته است و هنوز
خبری از تو، باز نیست که نیست
کمی آن ور تر از خیالاتم
آمدی خانه ام به مهمانی
باز سمت کتاب ها رفتی
«بامداد خمار» می خوانی
و خیالی که زود می گذرد
نیستی، خانه تنگ و محبوس است
انتظار تو، زندگی را کشت
واقعیت، چقدر ملموس است
مثل فرهادِ در پی شیرین
رفته ام رو به سوی نابودی
بخدا هیچ کس نمی دانست
پرسش بی جواب من، بودی
ساعت از ده گذشت و صبح رسید
گذر عمر را نفهمیدم
باز هم یک رکوردِ ثبت شده:
دیشب از فکر تو نخوابیدم!
#سارا_صابر
با لب بسته و سکوتی سرد
باید از این به بعد یاد گرفت:
عشق را بی صدا تلفظ کرد
بی تو در راه بازگشتم و باز
گرد و خاک و هوا چه طوفانی ست
خسته ام از شلوغی همّت
اتوبان حکیم، طولانی ست
می رسم خانه طبق عادت قبل
ساعتم را دوباره می بینم
می نشینم کنار تنهایی
همدم و یار خوب دیرینم
انتظار، ای کُشنده تر از زهر
معنی عشق و صبر و طاقت چیست؟
ساعت از ده گذشته است و هنوز
خبری از تو، باز نیست که نیست
کمی آن ور تر از خیالاتم
آمدی خانه ام به مهمانی
باز سمت کتاب ها رفتی
«بامداد خمار» می خوانی
و خیالی که زود می گذرد
نیستی، خانه تنگ و محبوس است
انتظار تو، زندگی را کشت
واقعیت، چقدر ملموس است
مثل فرهادِ در پی شیرین
رفته ام رو به سوی نابودی
بخدا هیچ کس نمی دانست
پرسش بی جواب من، بودی
ساعت از ده گذشت و صبح رسید
گذر عمر را نفهمیدم
باز هم یک رکوردِ ثبت شده:
دیشب از فکر تو نخوابیدم!
#سارا_صابر
سرنوشتِ ملکِ ما گویی همین بودهوهست
ترس و تاریکی هماره در طنین بودهوهست
روزهایش مثلِ شب تاریکوتار و بیتپش
وقتِشب، با دشنۀدشمن قرین بودهوهست
جان و مالش، طعمه ی تزویر و تیمور و تتار
حسرتاَش همواره دنیایِ پسین بودهوهست
خرد قامتها، بر اقلیماَش، سیاست راندهاَند
خالی ازخونِ وطن خواهِ وزین، بودهوهست
گاهی از گرگی رها وُ، یک نفس راحت شده
بی خبر زانکه شغالی در کمین بودهوهست
نا توانی، قتل و غارت، ملکِ ویران و پریش
ای اسف، زیرا که با تفسیرِدین بودهوهست
هر که لایق تر به کاری بود و در جانش وفا
خونِ پاک اَش، جویبارِ باغِ فین بودهوهست
وصفِ ما هم در رکابِ غاصبانِ ملک و مال
بیش تر، هورا کشِ شمشیرِ کین بودهوهست
هرکه آمد آنچه بود از خوانِ یغما برد و رفت
نرخِ مردم، خونِ دل نانِ جُوین بودهوهست
رانده ایم از خود سیاستورزِ عاشق درعوض
گوش، مستِ خطبههایِ آتشین، بودهوهست
چون خرد در زیرِ خروارِ خموشی خفته است
دزد و غارت گر سفیرِ صالحین بودهوهست
تا نجوشایم و نجنبایم و نجویایم از خرد
مرگ و ماندن، با کرامَ الکاتبین بودهوهست
#امیرابراهیم_مقصودیفرد
ترس و تاریکی هماره در طنین بودهوهست
روزهایش مثلِ شب تاریکوتار و بیتپش
وقتِشب، با دشنۀدشمن قرین بودهوهست
جان و مالش، طعمه ی تزویر و تیمور و تتار
حسرتاَش همواره دنیایِ پسین بودهوهست
خرد قامتها، بر اقلیماَش، سیاست راندهاَند
خالی ازخونِ وطن خواهِ وزین، بودهوهست
گاهی از گرگی رها وُ، یک نفس راحت شده
بی خبر زانکه شغالی در کمین بودهوهست
نا توانی، قتل و غارت، ملکِ ویران و پریش
ای اسف، زیرا که با تفسیرِدین بودهوهست
هر که لایق تر به کاری بود و در جانش وفا
خونِ پاک اَش، جویبارِ باغِ فین بودهوهست
وصفِ ما هم در رکابِ غاصبانِ ملک و مال
بیش تر، هورا کشِ شمشیرِ کین بودهوهست
هرکه آمد آنچه بود از خوانِ یغما برد و رفت
نرخِ مردم، خونِ دل نانِ جُوین بودهوهست
رانده ایم از خود سیاستورزِ عاشق درعوض
گوش، مستِ خطبههایِ آتشین، بودهوهست
چون خرد در زیرِ خروارِ خموشی خفته است
دزد و غارت گر سفیرِ صالحین بودهوهست
تا نجوشایم و نجنبایم و نجویایم از خرد
مرگ و ماندن، با کرامَ الکاتبین بودهوهست
#امیرابراهیم_مقصودیفرد
ســـاده ترین کار جهان
این است که خودت باشی،
و دشوارترین کار جهان
این است که
کسی باشی که دیگران میخواهند.
✍ #دیل_کارنگی
این است که خودت باشی،
و دشوارترین کار جهان
این است که
کسی باشی که دیگران میخواهند.
✍ #دیل_کارنگی