آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمیدهد به کس باغ تفرجست و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش
هر که فدا نمیکند دنیی و دین و مال و سر
گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش
جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش
#سعدی
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمیدهد به کس باغ تفرجست و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش
هر که فدا نمیکند دنیی و دین و مال و سر
گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش
جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش
#سعدی
بازرگانی را زنی خوش صورت بود كه زهره نام داشت. عزم سفر كرد. از بهر او جامهای سفید بساخت و كاسهای نیل به خادم داد كه هرگاه از این زن حركتی ناشایست پدید آید، یك انگشت رنگ بر جامه او بزن تا چون بازآیم، مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه به خادم نوشت كه:
چیزی نكند زهره كه ننگی باشد
بر جامه او ز نیل رنگی باشد
خادم باز نوشت كه:
گر آمدن خواجه درنگی باشد
چون بازآید، زهره پلنگی باشد
#عبیدزاکانی
چیزی نكند زهره كه ننگی باشد
بر جامه او ز نیل رنگی باشد
خادم باز نوشت كه:
گر آمدن خواجه درنگی باشد
چون بازآید، زهره پلنگی باشد
#عبیدزاکانی
.
روشنگر آيينه دلها دم صبح است
اين روح نهان در نفس مريم صبح است
خورشيد جهانتاب کز او لعل شود سنگ
از پرتو روشن گهري خاتم صبح است
#صائبتبریزی
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون دلفریب ودلنشین🌹❤️
🌞
.
روشنگر آيينه دلها دم صبح است
اين روح نهان در نفس مريم صبح است
خورشيد جهانتاب کز او لعل شود سنگ
از پرتو روشن گهري خاتم صبح است
#صائبتبریزی
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون دلفریب ودلنشین🌹❤️
🌞
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو به اندازهی چند کلاس جامعهشناسی ارزشمند و مفید است
این فیلم ضبط شده از یک رخداد واقعی را نگاه کنید.
دقت کنید
▫️چگونه کسانی شروع کردند،
▫️چگونه کسانی پیوستند
▫️و چگونه یک موقعیت پیچیده، به سامان رسید.
آینده جامعه را کسانی می سازند که
▫️امیدوارند
▫️کنشگرند (در دایره امکان دست به اقدام می زنند)
▫️خود تعمیم یافته دارند (وجودشان را در خود محدود نکرده اند)
▫️مسئولیت پذیرند (در قبال جامعه احساس مسئولیت می کنند).
این فیلم ضبط شده از یک رخداد واقعی را نگاه کنید.
دقت کنید
▫️چگونه کسانی شروع کردند،
▫️چگونه کسانی پیوستند
▫️و چگونه یک موقعیت پیچیده، به سامان رسید.
آینده جامعه را کسانی می سازند که
▫️امیدوارند
▫️کنشگرند (در دایره امکان دست به اقدام می زنند)
▫️خود تعمیم یافته دارند (وجودشان را در خود محدود نکرده اند)
▫️مسئولیت پذیرند (در قبال جامعه احساس مسئولیت می کنند).
فتاده تخته سنگ آنسوي تر، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي، كجا؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي
مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود،
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: باید رفت
و ما با خستگي گفتيم: لعنت بيش بادا
گوشمان را چشممان را نيز، باید رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را
مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا، يك … دو … سه …. ديگر بار
هلا، يك، دو، سه، ديگر بار
عرقريزان، عزا، دشنام، گاهي گريه هم كرديم
هلا، يك، دو، سه، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد
ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري، ما خروشيديم
بخوان! او همچنان خاموش
براي ما بخوان! خيره به ما ساكت نگاه مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي، هان؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
#مهدی_اخوان_ثالث
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي، كجا؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي
مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود،
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: باید رفت
و ما با خستگي گفتيم: لعنت بيش بادا
گوشمان را چشممان را نيز، باید رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را
مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا، يك … دو … سه …. ديگر بار
هلا، يك، دو، سه، ديگر بار
عرقريزان، عزا، دشنام، گاهي گريه هم كرديم
هلا، يك، دو، سه، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد
ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري، ما خروشيديم
بخوان! او همچنان خاموش
براي ما بخوان! خيره به ما ساكت نگاه مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي، هان؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
#مهدی_اخوان_ثالث
❤1
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بترویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان #سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟
https://t.me/kellidd
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بترویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان #سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟
https://t.me/kellidd
زندگی این روزها خواهی نخواهی مشکل است
دورماندن از سیاهیّ و تباهی مشکل است
پُرشده دنیای ما از ادعا ، حرفِ دروغ
پس دفاع ما ز جرمِ بی گناهی مشکل است
عقل ودل گاهی تبانی میکنند و گاه جنگ
انتخابِ مطمئن در این دوراهی مشکل است
حال دل را از سکوتِ مبهمِ عاشق بپرس
از درون چاله، افتادن به چاهی ! مشکل است
می روم،شاید خودم را بعد از این پیدا کنم
دل بریدن از خیال ِ پوچ و واهی مشکل است
شانه های استوارت را به فریادم رسان
تکیه بر دیوارِ سست ِ بی پناهی مشکل است
عکس ماه افتاده در مرداب موّاجِ خیال
کشفِ رازِ گردش چشمانِ ماهی مشکل است
کاش می خواندی مرا در پیچ و تابِ این غزل
رازِ دل گفتن،چه کتبی چه شفاهی مشکل است
می کند صبحِ سپید از شامِ تنهایی طلوع
فاصله بین ذغال و روسیاهی مشکل است
#بهار_راد
دورماندن از سیاهیّ و تباهی مشکل است
پُرشده دنیای ما از ادعا ، حرفِ دروغ
پس دفاع ما ز جرمِ بی گناهی مشکل است
عقل ودل گاهی تبانی میکنند و گاه جنگ
انتخابِ مطمئن در این دوراهی مشکل است
حال دل را از سکوتِ مبهمِ عاشق بپرس
از درون چاله، افتادن به چاهی ! مشکل است
می روم،شاید خودم را بعد از این پیدا کنم
دل بریدن از خیال ِ پوچ و واهی مشکل است
شانه های استوارت را به فریادم رسان
تکیه بر دیوارِ سست ِ بی پناهی مشکل است
عکس ماه افتاده در مرداب موّاجِ خیال
کشفِ رازِ گردش چشمانِ ماهی مشکل است
کاش می خواندی مرا در پیچ و تابِ این غزل
رازِ دل گفتن،چه کتبی چه شفاهی مشکل است
می کند صبحِ سپید از شامِ تنهایی طلوع
فاصله بین ذغال و روسیاهی مشکل است
#بهار_راد
تو اَهلِ جَنگ و دردسر بودی
با اینکه می دیدی پُر از دردم
وقتی که رفتی کُل تهرانو
پای پیاده زیر و روو کردم
تجریش و دربند و فرحزاد و
قدم زدم امّا به تنهایی
توو شهر دنبال تو میگردم
مثلِ یه قطره توی دریایی
تو بی تفاوت رد شدی وقتی
دنیاتو با عشق آشنا کردم
مَردُم همه دیدن چجوری توو
دریاچهٔ چیتگر شنا کردم
با خاطراتِ تلخ و شیرینت
پرسه زدم، اطرافِ سعد آباد
توو بامِ تهران گریه میکردم
با رقص های بی نظیرِ باد
اطرافِ مترو، سمتِ آزادی
دنبالِ رَدِ پات می گردم
از پشتِ بومِ برجِ میلادم
اِسمتو توو تهران صدا کردم
مجیدیه، جمشیدیه، ساعی
پارکا همه بدونِ تو سَردَن
دیشب یکی فریاد می زد که
خفاشا تهرانو قُرُق کردن
“مجتبی جوادنیا”
با اینکه می دیدی پُر از دردم
وقتی که رفتی کُل تهرانو
پای پیاده زیر و روو کردم
تجریش و دربند و فرحزاد و
قدم زدم امّا به تنهایی
توو شهر دنبال تو میگردم
مثلِ یه قطره توی دریایی
تو بی تفاوت رد شدی وقتی
دنیاتو با عشق آشنا کردم
مَردُم همه دیدن چجوری توو
دریاچهٔ چیتگر شنا کردم
با خاطراتِ تلخ و شیرینت
پرسه زدم، اطرافِ سعد آباد
توو بامِ تهران گریه میکردم
با رقص های بی نظیرِ باد
اطرافِ مترو، سمتِ آزادی
دنبالِ رَدِ پات می گردم
از پشتِ بومِ برجِ میلادم
اِسمتو توو تهران صدا کردم
مجیدیه، جمشیدیه، ساعی
پارکا همه بدونِ تو سَردَن
دیشب یکی فریاد می زد که
خفاشا تهرانو قُرُق کردن
“مجتبی جوادنیا”
دل میرود از دست عیان، جای تو خالی
ای بیخبر از درد نهان، جای تو خالی
آفت زده دل همّت فریاد ندارد
سردار سکوت است زبان، جای تو خالی
بر مسند آشوب کمین کرده خیالی
ای آتش آشوبگران، جای تو خالی
با کفر کمانش به گمان، کافرِ افکار
ایمان مرا کرده نشان، جای تو خالی
زان پیر شرابی که فشاندی به لبم دوش
امروز دلم گشته جوان، جای تو خالی
من ماندم و پر سوخته پروانه و بلبل
در حلقه دل سوختگان، جای تو خالی
از شوق سفر نیست که آذر شده در راه
کس نیست بگوید که بمان، جای تو خالی
ای بیخبر از درد نهان، جای تو خالی
آفت زده دل همّت فریاد ندارد
سردار سکوت است زبان، جای تو خالی
بر مسند آشوب کمین کرده خیالی
ای آتش آشوبگران، جای تو خالی
با کفر کمانش به گمان، کافرِ افکار
ایمان مرا کرده نشان، جای تو خالی
زان پیر شرابی که فشاندی به لبم دوش
امروز دلم گشته جوان، جای تو خالی
من ماندم و پر سوخته پروانه و بلبل
در حلقه دل سوختگان، جای تو خالی
از شوق سفر نیست که آذر شده در راه
کس نیست بگوید که بمان، جای تو خالی
#حمیـد_رضـا_آذرنگ
.
در نهفت پرده شب
دختر خورشید
نرم میبافد
دامن رقاصه صبح طلایی را
#هوشنگ_ابتهاج
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از عشق و لبخند 🌹❤️
🌞
در نهفت پرده شب
دختر خورشید
نرم میبافد
دامن رقاصه صبح طلایی را
#هوشنگ_ابتهاج
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از عشق و لبخند 🌹❤️
🌞
دست هایت تا مرا از یاد برد
برگ های خشک من را باد برد
شب وزید و جنگل بادام را
دستهای خونی جلّاد برد
ماه من با ابرهایت خو بگیر
ماهی ات را تور یک صیّاد برد
گردبادی می گذشت از کوچه ها
با خودش هر آنچه را آزاد ... برد
ای مترسک زحمتت کم شد، ببین؛
کشتزار شادی ام را باد برد
سرزمین پادشاه عشق را
لشکری در جنگ استبداد برد
توی شهر قصه پیچیده است این:
یک عروس مرده را داماد برد
#پروا_ربیع_زاده
برگ های خشک من را باد برد
شب وزید و جنگل بادام را
دستهای خونی جلّاد برد
ماه من با ابرهایت خو بگیر
ماهی ات را تور یک صیّاد برد
گردبادی می گذشت از کوچه ها
با خودش هر آنچه را آزاد ... برد
ای مترسک زحمتت کم شد، ببین؛
کشتزار شادی ام را باد برد
سرزمین پادشاه عشق را
لشکری در جنگ استبداد برد
توی شهر قصه پیچیده است این:
یک عروس مرده را داماد برد
#پروا_ربیع_زاده
روزی اندوه به روستای ما آمد
گفتیم رهگذر است اما ماند
گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و می رود باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم: مهمان بد قدمیست دو سه روز دیگر می رود و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان
اکنون اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد. تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد.
پیران ده هنوز به یاد دارند :
روزی که اندوه آمد
"جهل" نگهبان دروازه روستا بود
گفتیم رهگذر است اما ماند
گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و می رود باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم: مهمان بد قدمیست دو سه روز دیگر می رود و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان
اکنون اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد. تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد.
پیران ده هنوز به یاد دارند :
روزی که اندوه آمد
"جهل" نگهبان دروازه روستا بود
.
جمعه یعنی پرواز
یعنی از پیله، رها
کوله ے دلخوشی ام را بدهید
قصد رفتن دارم
آدم از ماندنِ بی وقفه، دلش میگیرد
گاه باید بروے
نفسی تازه کنی، برگردے...!!
#نرگس_صرافیان
طعم لحظه هاتون شیرین❤️
☕️
جمعه یعنی پرواز
یعنی از پیله، رها
کوله ے دلخوشی ام را بدهید
قصد رفتن دارم
آدم از ماندنِ بی وقفه، دلش میگیرد
گاه باید بروے
نفسی تازه کنی، برگردے...!!
#نرگس_صرافیان
طعم لحظه هاتون شیرین❤️
☕️
تاریکی ام ! شبیه شبی که سحر نداشت
تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت
تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای
که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت
دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام
اخموی چشم هات که از من خبر نداشت
دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام
فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت
دلخسته از کثافت این شهر لعنتی
از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت
از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها
این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت
می خواست که فرار کند این درخت پیر
افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت
سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی
دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت …
□
در خواب می کنم غزل عاشقانه را
ته مانده های رفته ی دیوانه خانه را
می ترسم از سیاهی ِ از شب گذشته ام
از دیدن ِ دوباره ی دیو و فرشته ام
از سوسک های بی حرکت روی گرده ام
می ترسم از صدای نفس های مرده ام
زیبایی ازتو بود که طاووس پا گرفت
دنیای زشت بود که از من، تو را گرفت
بر روی فرش ، شیر به آهو رسیده است
کابوس چشم هام به چاقو رسیده است
روی طناب خیس ِ تو خون است و رخت ها
دنیای چرک مرده ی کرم ِ درخت ها
نقاشی است و سرخ ترین رنگ می شوم
داماد ِ بی عروس ِ دل ِ تنگ می شوم
فرقی ست بین دوست نامرد و آشنا
دارند می دهند تو را به غریبه ها
با یاد گریه هام به حمام می روم
با یاد تو به خانه ی اقوام می روم
شب ها که بره های تو به خواب می روند
این بیت ها به خانه ی قصاب می روند
مشروب می خورند و به شب سنگ می زنند
تا صبح مثل بچگی ات ونگ می زنند
از من درخت های زیادی بریده اند
از من بریده اند …زیادی بریده اند …
□□
از توی جیب
عکس ِ تو را در می آورم !!
تا قرص ها
تعادل دنیای من شوند
□□□
تهران گرفت از تو مرا ! کور و کر شدم !
غم سنگ زد به شیشه و من بیشتر شدم
شب هام بود و … غیرت ِ چاقو به دست هاش
شب هات بود و… بوی عرقگیر ِمست هاش
موزیک داغ و پارتی ِ قرص ِ اکس ها
تنهایی ِ کثیف شده بعد ِ سـِ–ـک*س ها
نوزاده های غیر مجاز و زباله دان
نفس ِ تفنگ بادی و مرگ پرندگان
خوشبختی ِ حلال و سر ِ چند همسری
با آب و رنگ و روغن ِ فحاش ، دلبری
سیمان و برج های به « سرو » تو خورده بود
و عشق بود و عشق … ولی عشق مرده بود !
دعوا و داد و دزدی و دود و دروغ بود
تهران شلوغ بود عزیزم ! شلوغ بود !
آن روزهای بی تو خودم را نداشتم
پول کرایه تاکسی حتا نداشتم
شب ها سر ِ گرسنه ی من بود و سنگ بود
خندیدنم به قصه ی ماه و پلنگ بود
تا صبح در کنار خیابان نشستنم
آواز جیرجیرک ِ غمگین ِ در تنم …
آن چیز ها که از تو به جا ماند غم شدند
سیگارهای خاطره های بدم شدند
تهران تمام شد به اتاقی که در نداشت
تنها شدم شبیه کلاغی که پر نداشت
در گوش من صدای دویدن شنیدنی ست
فریاد های تو ته کابوس هر زنی ست
این فرش ها مرا به تو بالا می آورند
از خون اول تو به دنیا می آورند …
#وحیدنجفی
تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت
تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای
که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت
دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام
اخموی چشم هات که از من خبر نداشت
دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام
فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت
دلخسته از کثافت این شهر لعنتی
از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت
از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها
این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت
می خواست که فرار کند این درخت پیر
افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت
سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی
دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت …
□
در خواب می کنم غزل عاشقانه را
ته مانده های رفته ی دیوانه خانه را
می ترسم از سیاهی ِ از شب گذشته ام
از دیدن ِ دوباره ی دیو و فرشته ام
از سوسک های بی حرکت روی گرده ام
می ترسم از صدای نفس های مرده ام
زیبایی ازتو بود که طاووس پا گرفت
دنیای زشت بود که از من، تو را گرفت
بر روی فرش ، شیر به آهو رسیده است
کابوس چشم هام به چاقو رسیده است
روی طناب خیس ِ تو خون است و رخت ها
دنیای چرک مرده ی کرم ِ درخت ها
نقاشی است و سرخ ترین رنگ می شوم
داماد ِ بی عروس ِ دل ِ تنگ می شوم
فرقی ست بین دوست نامرد و آشنا
دارند می دهند تو را به غریبه ها
با یاد گریه هام به حمام می روم
با یاد تو به خانه ی اقوام می روم
شب ها که بره های تو به خواب می روند
این بیت ها به خانه ی قصاب می روند
مشروب می خورند و به شب سنگ می زنند
تا صبح مثل بچگی ات ونگ می زنند
از من درخت های زیادی بریده اند
از من بریده اند …زیادی بریده اند …
□□
از توی جیب
عکس ِ تو را در می آورم !!
تا قرص ها
تعادل دنیای من شوند
□□□
تهران گرفت از تو مرا ! کور و کر شدم !
غم سنگ زد به شیشه و من بیشتر شدم
شب هام بود و … غیرت ِ چاقو به دست هاش
شب هات بود و… بوی عرقگیر ِمست هاش
موزیک داغ و پارتی ِ قرص ِ اکس ها
تنهایی ِ کثیف شده بعد ِ سـِ–ـک*س ها
نوزاده های غیر مجاز و زباله دان
نفس ِ تفنگ بادی و مرگ پرندگان
خوشبختی ِ حلال و سر ِ چند همسری
با آب و رنگ و روغن ِ فحاش ، دلبری
سیمان و برج های به « سرو » تو خورده بود
و عشق بود و عشق … ولی عشق مرده بود !
دعوا و داد و دزدی و دود و دروغ بود
تهران شلوغ بود عزیزم ! شلوغ بود !
آن روزهای بی تو خودم را نداشتم
پول کرایه تاکسی حتا نداشتم
شب ها سر ِ گرسنه ی من بود و سنگ بود
خندیدنم به قصه ی ماه و پلنگ بود
تا صبح در کنار خیابان نشستنم
آواز جیرجیرک ِ غمگین ِ در تنم …
آن چیز ها که از تو به جا ماند غم شدند
سیگارهای خاطره های بدم شدند
تهران تمام شد به اتاقی که در نداشت
تنها شدم شبیه کلاغی که پر نداشت
در گوش من صدای دویدن شنیدنی ست
فریاد های تو ته کابوس هر زنی ست
این فرش ها مرا به تو بالا می آورند
از خون اول تو به دنیا می آورند …
#وحیدنجفی
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت
گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد، خونریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
ای آفتابِ خوبان، میجوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ #حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد، خونریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
ای آفتابِ خوبان، میجوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ #حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
.
ز سرو و گل، چمن مینا و جام آورد مستان را
ز بلبل، مطربِ رنگین کلام آورد مستان را
مکرر بود وضع روز وشب، آن ساقی جان ها
ز زلف و عارض خود صبح و شام آورد مستان را
#صائب_تبریزی
سلااااام و نور ☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر مهر و لبخند🌹
آغاز هفتتون عااااالی ❤️
🌞
.
ز سرو و گل، چمن مینا و جام آورد مستان را
ز بلبل، مطربِ رنگین کلام آورد مستان را
مکرر بود وضع روز وشب، آن ساقی جان ها
ز زلف و عارض خود صبح و شام آورد مستان را
#صائب_تبریزی
سلااااام و نور ☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر مهر و لبخند🌹
آغاز هفتتون عااااالی ❤️
🌞
.
Farda To Miyaee
Houshmand Aghili
.
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده
من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
🔺 #هوشمندعقیلی ، خواننده و آهنگساز در سن ۸۸ سالگی درگذشت
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده
من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
🔺 #هوشمندعقیلی ، خواننده و آهنگساز در سن ۸۸ سالگی درگذشت
روحش شاد
آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست
باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست
پیشِ من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست
هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست
در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای ؟
خب کیفر صنوبر بی برگ و بار چیست ؟
روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن ، قرار چیست ؟
- مهدی فرجی -
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست
باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست
پیشِ من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست
هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست
در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای ؟
خب کیفر صنوبر بی برگ و بار چیست ؟
روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن ، قرار چیست ؟
- مهدی فرجی -
زیر مجموعه ی خودم هستم
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
- یاسر قنبرلو -
مثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی ست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی بیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی بیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده ها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
- یاسر قنبرلو -
نامدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان
سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان
درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی
ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...
#هوشنگ_ابتهاج
سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان
درچمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی
ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...
#هوشنگ_ابتهاج