اي رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
اي رفته ز دل، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهاي باز به سویم؟
گر آمده اي از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ي اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سوداي تو را اي بت بی مهر! به سر داشت
من او نیم این دیده ي من گنگ و خموش است
در دیده ي او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ي شامگهان بود
من او نیم آري، لب من این لب بی رنگ
دیري ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردي کافور نهادم
او مرده و در سینه ي من، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
«سیمین بهبهانی»
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
اي رفته ز دل، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهاي باز به سویم؟
گر آمده اي از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ي اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سوداي تو را اي بت بی مهر! به سر داشت
من او نیم این دیده ي من گنگ و خموش است
در دیده ي او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ي شامگهان بود
من او نیم آري، لب من این لب بی رنگ
دیري ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردي کافور نهادم
او مرده و در سینه ي من، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
«سیمین بهبهانی»
عاشق شده ام بر تو تدبیر چه فرمائی ؟
از راه صلاح آیم یا از در رسوائی
تا جان و دلم باشد چون جان و دلت جویم
یا من به کنار آیم یا تو به کنار آئی
در دوستیت شهری گشتند مرا دشمن
بر من که کند رحمت ؟ گر هم تو نبخشائی
هر جا که تو را بینم ، دست من و زلف تو
دانی که قلم نبوَد ، بر عاشق رسوائی
زینسان که منم بی تو دور از تو مبادا کس
نه دسترسی بر تو ، بی تو نه شکیبائی
#نظامی_گنجوی
از راه صلاح آیم یا از در رسوائی
تا جان و دلم باشد چون جان و دلت جویم
یا من به کنار آیم یا تو به کنار آئی
در دوستیت شهری گشتند مرا دشمن
بر من که کند رحمت ؟ گر هم تو نبخشائی
هر جا که تو را بینم ، دست من و زلف تو
دانی که قلم نبوَد ، بر عاشق رسوائی
زینسان که منم بی تو دور از تو مبادا کس
نه دسترسی بر تو ، بی تو نه شکیبائی
#نظامی_گنجوی
هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش
که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش!
چون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند
هرکه بار غم یاری نکشیده ست به دوش
سنگدل، گویدم از سیم تنان روی بتاب
بی هنر، گویدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر
مخروش این همه ای طالب راحت! مخروش
آتش عشق بهشت است، میندیش و بیا
زهر غم راحت جان است، مپرهیز و بنوش
بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز
غم جاوید اگر خواهی، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا، خنده خورشید ببین
پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش!
#فریدون_مشیری
که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش!
چون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند
هرکه بار غم یاری نکشیده ست به دوش
سنگدل، گویدم از سیم تنان روی بتاب
بی هنر، گویدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر
مخروش این همه ای طالب راحت! مخروش
آتش عشق بهشت است، میندیش و بیا
زهر غم راحت جان است، مپرهیز و بنوش
بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز
غم جاوید اگر خواهی، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا، خنده خورشید ببین
پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش!
#فریدون_مشیری
Sar Be Hava [JibMusic.Com]
Hayedeh
هایده
کلید قلبم رو دادم بهت
گم نکنی ای سر به هوای من...
کلید قلبم رو دادم بهت
گم نکنی ای سر به هوای من...
پروانه نماد چیست؟
در یک جمله:
پروانه نماد دگرگونی، رشد درونی، رهایی و زیبایی در مسیر تحول است.
🦋🌷🕊
پروانه نشانگر توانایی انسان در عبور از بحرانها و تبدیل شدن به نسخهای زیباتر و کامل تر از خود است. این نماد اغلب در کنار مفاهیمی چون تغییر، خودشناسی، بیداری معنوی و رهایی از محدودیتهای ذهنی دیده میشود. افرادی که به پروانه علاقه دارند یا آن را نماد خود میدانند، معمولاً در مسیر رشد شخصی، تحول فکری یا رهایی از گذشته هستند.
✌️🦋🌷🕊
در یک جمله:
پروانه نماد دگرگونی، رشد درونی، رهایی و زیبایی در مسیر تحول است.
🦋🌷🕊
پروانه نشانگر توانایی انسان در عبور از بحرانها و تبدیل شدن به نسخهای زیباتر و کامل تر از خود است. این نماد اغلب در کنار مفاهیمی چون تغییر، خودشناسی، بیداری معنوی و رهایی از محدودیتهای ذهنی دیده میشود. افرادی که به پروانه علاقه دارند یا آن را نماد خود میدانند، معمولاً در مسیر رشد شخصی، تحول فکری یا رهایی از گذشته هستند.
✌️🦋🌷🕊
روی بِنْما و مرا گو که ز جان دل برگیر
پیشِ شمع آتشِ پروانه به جان گو درگیر
در لبِ تشنهٔ ما بین و مدار آب دریغ
بر سَرِ کُشتهٔ خویش آی و ز خاکَش برگیر
تَرکِ درویش مگیر ار نَبُوَد سیم و زَرَش
در غَمَت سیمْ شُمار اشک و رُخَش را زر گیر
چنگ بِنْواز و بساز ار نَبُوَد عود چه باک؟
آتشم عشق و دلم عود و تَنَم مِجمَر گیر
در سَماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقهٔ ما در سر گیر
صوف بَرکَش ز سر و بادهٔ صافی دَرکَش
سیم در باز و به زر سیمبَری در بر گیر
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مَکُن، رویِ زمین لشکر گیر
میل رفتن مَکُن ای دوست دَمی با ما باش
بر لبِ جوی، طرب جوی و به کف ساغر گیر
رفته گیر از بَرَم و زآتش و آبِ دل و چشم
گونهام زرد و لبم خشک و کنارم تَر گیر
#حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و تَرکِ سَرِ منبر گیر
پیشِ شمع آتشِ پروانه به جان گو درگیر
در لبِ تشنهٔ ما بین و مدار آب دریغ
بر سَرِ کُشتهٔ خویش آی و ز خاکَش برگیر
تَرکِ درویش مگیر ار نَبُوَد سیم و زَرَش
در غَمَت سیمْ شُمار اشک و رُخَش را زر گیر
چنگ بِنْواز و بساز ار نَبُوَد عود چه باک؟
آتشم عشق و دلم عود و تَنَم مِجمَر گیر
در سَماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقهٔ ما در سر گیر
صوف بَرکَش ز سر و بادهٔ صافی دَرکَش
سیم در باز و به زر سیمبَری در بر گیر
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مَکُن، رویِ زمین لشکر گیر
میل رفتن مَکُن ای دوست دَمی با ما باش
بر لبِ جوی، طرب جوی و به کف ساغر گیر
رفته گیر از بَرَم و زآتش و آبِ دل و چشم
گونهام زرد و لبم خشک و کنارم تَر گیر
#حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و تَرکِ سَرِ منبر گیر
بگذار سر به سینهی من در سکوت، دوست!
گاهی همین قشنگترین شکل گفتگوست
بگذار دستهای تو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آنچه موبهموست
دلواپس قضاوت مردم نباش، عشق
چیزی که دیر میبرد از آدم آبروست
از تو جفا و قهر اگر، از من وفا و مهر
از دوستان هر آنچه بهم میرسد نکوست
من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابرم که آفتاب دمی در کنار اوست
آغوش وا کن، ابرِ مرا در بغل بگیر
بارانیام، شبیه بهاری که پیش روست
#مژگان_عباسلو
گاهی همین قشنگترین شکل گفتگوست
بگذار دستهای تو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آنچه موبهموست
دلواپس قضاوت مردم نباش، عشق
چیزی که دیر میبرد از آدم آبروست
از تو جفا و قهر اگر، از من وفا و مهر
از دوستان هر آنچه بهم میرسد نکوست
من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابرم که آفتاب دمی در کنار اوست
آغوش وا کن، ابرِ مرا در بغل بگیر
بارانیام، شبیه بهاری که پیش روست
#مژگان_عباسلو
نگذار باران هم برایم آرزو باشد
دل دادنِ ساحل به دریا مو به مو باشد !
شق القمر منظور من اصلا نبوده نه ...
هرگز نمی خواهم کلاغی مثل قو باشد !
از من چه می خواهی بگو حرفی بزن آرام
خوب است خونخواهی که اهل گفتگو باشد !
هرگز نمی خندم به تو دنیای بی سامان
حتی اگر گاهی لباست پشت و رو باشد !
بیش از توانم بار بودی، خود قضاوت کن
طوری که وجدانت دقیقاً روبرو باشد !
خاموش هست آتشفشانی در وجودم سخت
این رازها لابد فقط باید مگو باشد
آزاد کن گاهی اسیران را از این زندان
بغضی نباید بیش از اینها در گلو باشد
گم شد کسی انگار در شبهای بی پایان
خورشید کو، تا کی غزل در جستجو باشد ؟
#مریم_یوسفی_نصیری_نژاد
دل دادنِ ساحل به دریا مو به مو باشد !
شق القمر منظور من اصلا نبوده نه ...
هرگز نمی خواهم کلاغی مثل قو باشد !
از من چه می خواهی بگو حرفی بزن آرام
خوب است خونخواهی که اهل گفتگو باشد !
هرگز نمی خندم به تو دنیای بی سامان
حتی اگر گاهی لباست پشت و رو باشد !
بیش از توانم بار بودی، خود قضاوت کن
طوری که وجدانت دقیقاً روبرو باشد !
خاموش هست آتشفشانی در وجودم سخت
این رازها لابد فقط باید مگو باشد
آزاد کن گاهی اسیران را از این زندان
بغضی نباید بیش از اینها در گلو باشد
گم شد کسی انگار در شبهای بی پایان
خورشید کو، تا کی غزل در جستجو باشد ؟
#مریم_یوسفی_نصیری_نژاد
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمیدهد به کس باغ تفرجست و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش
هر که فدا نمیکند دنیی و دین و مال و سر
گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش
جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش
#سعدی
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمیدهد به کس باغ تفرجست و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش
هر که فدا نمیکند دنیی و دین و مال و سر
گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش
جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش
#سعدی
بازرگانی را زنی خوش صورت بود كه زهره نام داشت. عزم سفر كرد. از بهر او جامهای سفید بساخت و كاسهای نیل به خادم داد كه هرگاه از این زن حركتی ناشایست پدید آید، یك انگشت رنگ بر جامه او بزن تا چون بازآیم، مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه به خادم نوشت كه:
چیزی نكند زهره كه ننگی باشد
بر جامه او ز نیل رنگی باشد
خادم باز نوشت كه:
گر آمدن خواجه درنگی باشد
چون بازآید، زهره پلنگی باشد
#عبیدزاکانی
چیزی نكند زهره كه ننگی باشد
بر جامه او ز نیل رنگی باشد
خادم باز نوشت كه:
گر آمدن خواجه درنگی باشد
چون بازآید، زهره پلنگی باشد
#عبیدزاکانی
.
روشنگر آيينه دلها دم صبح است
اين روح نهان در نفس مريم صبح است
خورشيد جهانتاب کز او لعل شود سنگ
از پرتو روشن گهري خاتم صبح است
#صائبتبریزی
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون دلفریب ودلنشین🌹❤️
🌞
.
روشنگر آيينه دلها دم صبح است
اين روح نهان در نفس مريم صبح است
خورشيد جهانتاب کز او لعل شود سنگ
از پرتو روشن گهري خاتم صبح است
#صائبتبریزی
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون دلفریب ودلنشین🌹❤️
🌞
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو به اندازهی چند کلاس جامعهشناسی ارزشمند و مفید است
این فیلم ضبط شده از یک رخداد واقعی را نگاه کنید.
دقت کنید
▫️چگونه کسانی شروع کردند،
▫️چگونه کسانی پیوستند
▫️و چگونه یک موقعیت پیچیده، به سامان رسید.
آینده جامعه را کسانی می سازند که
▫️امیدوارند
▫️کنشگرند (در دایره امکان دست به اقدام می زنند)
▫️خود تعمیم یافته دارند (وجودشان را در خود محدود نکرده اند)
▫️مسئولیت پذیرند (در قبال جامعه احساس مسئولیت می کنند).
این فیلم ضبط شده از یک رخداد واقعی را نگاه کنید.
دقت کنید
▫️چگونه کسانی شروع کردند،
▫️چگونه کسانی پیوستند
▫️و چگونه یک موقعیت پیچیده، به سامان رسید.
آینده جامعه را کسانی می سازند که
▫️امیدوارند
▫️کنشگرند (در دایره امکان دست به اقدام می زنند)
▫️خود تعمیم یافته دارند (وجودشان را در خود محدود نکرده اند)
▫️مسئولیت پذیرند (در قبال جامعه احساس مسئولیت می کنند).
فتاده تخته سنگ آنسوي تر، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي، كجا؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي
مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود،
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: باید رفت
و ما با خستگي گفتيم: لعنت بيش بادا
گوشمان را چشممان را نيز، باید رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را
مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا، يك … دو … سه …. ديگر بار
هلا، يك، دو، سه، ديگر بار
عرقريزان، عزا، دشنام، گاهي گريه هم كرديم
هلا، يك، دو، سه، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد
ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري، ما خروشيديم
بخوان! او همچنان خاموش
براي ما بخوان! خيره به ما ساكت نگاه مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي، هان؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
#مهدی_اخوان_ثالث
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي، كجا؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي
مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود،
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: باید رفت
و ما با خستگي گفتيم: لعنت بيش بادا
گوشمان را چشممان را نيز، باید رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را
مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا، يك … دو … سه …. ديگر بار
هلا، يك، دو، سه، ديگر بار
عرقريزان، عزا، دشنام، گاهي گريه هم كرديم
هلا، يك، دو، سه، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد
ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري، ما خروشيديم
بخوان! او همچنان خاموش
براي ما بخوان! خيره به ما ساكت نگاه مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي، هان؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
#مهدی_اخوان_ثالث
❤1
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بترویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان #سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟
https://t.me/kellidd
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بترویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان #سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟
https://t.me/kellidd
زندگی این روزها خواهی نخواهی مشکل است
دورماندن از سیاهیّ و تباهی مشکل است
پُرشده دنیای ما از ادعا ، حرفِ دروغ
پس دفاع ما ز جرمِ بی گناهی مشکل است
عقل ودل گاهی تبانی میکنند و گاه جنگ
انتخابِ مطمئن در این دوراهی مشکل است
حال دل را از سکوتِ مبهمِ عاشق بپرس
از درون چاله، افتادن به چاهی ! مشکل است
می روم،شاید خودم را بعد از این پیدا کنم
دل بریدن از خیال ِ پوچ و واهی مشکل است
شانه های استوارت را به فریادم رسان
تکیه بر دیوارِ سست ِ بی پناهی مشکل است
عکس ماه افتاده در مرداب موّاجِ خیال
کشفِ رازِ گردش چشمانِ ماهی مشکل است
کاش می خواندی مرا در پیچ و تابِ این غزل
رازِ دل گفتن،چه کتبی چه شفاهی مشکل است
می کند صبحِ سپید از شامِ تنهایی طلوع
فاصله بین ذغال و روسیاهی مشکل است
#بهار_راد
دورماندن از سیاهیّ و تباهی مشکل است
پُرشده دنیای ما از ادعا ، حرفِ دروغ
پس دفاع ما ز جرمِ بی گناهی مشکل است
عقل ودل گاهی تبانی میکنند و گاه جنگ
انتخابِ مطمئن در این دوراهی مشکل است
حال دل را از سکوتِ مبهمِ عاشق بپرس
از درون چاله، افتادن به چاهی ! مشکل است
می روم،شاید خودم را بعد از این پیدا کنم
دل بریدن از خیال ِ پوچ و واهی مشکل است
شانه های استوارت را به فریادم رسان
تکیه بر دیوارِ سست ِ بی پناهی مشکل است
عکس ماه افتاده در مرداب موّاجِ خیال
کشفِ رازِ گردش چشمانِ ماهی مشکل است
کاش می خواندی مرا در پیچ و تابِ این غزل
رازِ دل گفتن،چه کتبی چه شفاهی مشکل است
می کند صبحِ سپید از شامِ تنهایی طلوع
فاصله بین ذغال و روسیاهی مشکل است
#بهار_راد
تو اَهلِ جَنگ و دردسر بودی
با اینکه می دیدی پُر از دردم
وقتی که رفتی کُل تهرانو
پای پیاده زیر و روو کردم
تجریش و دربند و فرحزاد و
قدم زدم امّا به تنهایی
توو شهر دنبال تو میگردم
مثلِ یه قطره توی دریایی
تو بی تفاوت رد شدی وقتی
دنیاتو با عشق آشنا کردم
مَردُم همه دیدن چجوری توو
دریاچهٔ چیتگر شنا کردم
با خاطراتِ تلخ و شیرینت
پرسه زدم، اطرافِ سعد آباد
توو بامِ تهران گریه میکردم
با رقص های بی نظیرِ باد
اطرافِ مترو، سمتِ آزادی
دنبالِ رَدِ پات می گردم
از پشتِ بومِ برجِ میلادم
اِسمتو توو تهران صدا کردم
مجیدیه، جمشیدیه، ساعی
پارکا همه بدونِ تو سَردَن
دیشب یکی فریاد می زد که
خفاشا تهرانو قُرُق کردن
“مجتبی جوادنیا”
با اینکه می دیدی پُر از دردم
وقتی که رفتی کُل تهرانو
پای پیاده زیر و روو کردم
تجریش و دربند و فرحزاد و
قدم زدم امّا به تنهایی
توو شهر دنبال تو میگردم
مثلِ یه قطره توی دریایی
تو بی تفاوت رد شدی وقتی
دنیاتو با عشق آشنا کردم
مَردُم همه دیدن چجوری توو
دریاچهٔ چیتگر شنا کردم
با خاطراتِ تلخ و شیرینت
پرسه زدم، اطرافِ سعد آباد
توو بامِ تهران گریه میکردم
با رقص های بی نظیرِ باد
اطرافِ مترو، سمتِ آزادی
دنبالِ رَدِ پات می گردم
از پشتِ بومِ برجِ میلادم
اِسمتو توو تهران صدا کردم
مجیدیه، جمشیدیه، ساعی
پارکا همه بدونِ تو سَردَن
دیشب یکی فریاد می زد که
خفاشا تهرانو قُرُق کردن
“مجتبی جوادنیا”
دل میرود از دست عیان، جای تو خالی
ای بیخبر از درد نهان، جای تو خالی
آفت زده دل همّت فریاد ندارد
سردار سکوت است زبان، جای تو خالی
بر مسند آشوب کمین کرده خیالی
ای آتش آشوبگران، جای تو خالی
با کفر کمانش به گمان، کافرِ افکار
ایمان مرا کرده نشان، جای تو خالی
زان پیر شرابی که فشاندی به لبم دوش
امروز دلم گشته جوان، جای تو خالی
من ماندم و پر سوخته پروانه و بلبل
در حلقه دل سوختگان، جای تو خالی
از شوق سفر نیست که آذر شده در راه
کس نیست بگوید که بمان، جای تو خالی
ای بیخبر از درد نهان، جای تو خالی
آفت زده دل همّت فریاد ندارد
سردار سکوت است زبان، جای تو خالی
بر مسند آشوب کمین کرده خیالی
ای آتش آشوبگران، جای تو خالی
با کفر کمانش به گمان، کافرِ افکار
ایمان مرا کرده نشان، جای تو خالی
زان پیر شرابی که فشاندی به لبم دوش
امروز دلم گشته جوان، جای تو خالی
من ماندم و پر سوخته پروانه و بلبل
در حلقه دل سوختگان، جای تو خالی
از شوق سفر نیست که آذر شده در راه
کس نیست بگوید که بمان، جای تو خالی
#حمیـد_رضـا_آذرنگ
.
در نهفت پرده شب
دختر خورشید
نرم میبافد
دامن رقاصه صبح طلایی را
#هوشنگ_ابتهاج
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از عشق و لبخند 🌹❤️
🌞
در نهفت پرده شب
دختر خورشید
نرم میبافد
دامن رقاصه صبح طلایی را
#هوشنگ_ابتهاج
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از عشق و لبخند 🌹❤️
🌞
دست هایت تا مرا از یاد برد
برگ های خشک من را باد برد
شب وزید و جنگل بادام را
دستهای خونی جلّاد برد
ماه من با ابرهایت خو بگیر
ماهی ات را تور یک صیّاد برد
گردبادی می گذشت از کوچه ها
با خودش هر آنچه را آزاد ... برد
ای مترسک زحمتت کم شد، ببین؛
کشتزار شادی ام را باد برد
سرزمین پادشاه عشق را
لشکری در جنگ استبداد برد
توی شهر قصه پیچیده است این:
یک عروس مرده را داماد برد
#پروا_ربیع_زاده
برگ های خشک من را باد برد
شب وزید و جنگل بادام را
دستهای خونی جلّاد برد
ماه من با ابرهایت خو بگیر
ماهی ات را تور یک صیّاد برد
گردبادی می گذشت از کوچه ها
با خودش هر آنچه را آزاد ... برد
ای مترسک زحمتت کم شد، ببین؛
کشتزار شادی ام را باد برد
سرزمین پادشاه عشق را
لشکری در جنگ استبداد برد
توی شهر قصه پیچیده است این:
یک عروس مرده را داماد برد
#پروا_ربیع_زاده
روزی اندوه به روستای ما آمد
گفتیم رهگذر است اما ماند
گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و می رود باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم: مهمان بد قدمیست دو سه روز دیگر می رود و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان
اکنون اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد. تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد.
پیران ده هنوز به یاد دارند :
روزی که اندوه آمد
"جهل" نگهبان دروازه روستا بود
گفتیم رهگذر است اما ماند
گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و می رود باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم: مهمان بد قدمیست دو سه روز دیگر می رود و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان
اکنون اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد. تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد.
پیران ده هنوز به یاد دارند :
روزی که اندوه آمد
"جهل" نگهبان دروازه روستا بود