چو نی نالدم استخوان از جدایی
فغان از جدایی فغان از جدایی
قفس به بود بلبلی را که نالد
شب و روز در آشیان از جدایی
دهد یاد از نیک بینی به گلشن
بهار از وصال و خزان از جدایی
چسان من ننالم ز هجران که نالد
زمین از فراق، آسمان از جدایی
به هر شاخ این باغ مرغی سراید
به لحنی دگر داستان از جدایی
چو شمعم به جان آتش افتد به بزمی
که آید سخن در میان از جدایی
کشد آنچه خاشاک از برق سوزان
کشیده است هاتف همان از جدایی
#هاتف_اصفهانی
فغان از جدایی فغان از جدایی
قفس به بود بلبلی را که نالد
شب و روز در آشیان از جدایی
دهد یاد از نیک بینی به گلشن
بهار از وصال و خزان از جدایی
چسان من ننالم ز هجران که نالد
زمین از فراق، آسمان از جدایی
به هر شاخ این باغ مرغی سراید
به لحنی دگر داستان از جدایی
چو شمعم به جان آتش افتد به بزمی
که آید سخن در میان از جدایی
کشد آنچه خاشاک از برق سوزان
کشیده است هاتف همان از جدایی
#هاتف_اصفهانی
شب/گریه کردم/قرص خوردم/شب/نخوابیدم
در دست های سرد تو از تب نخوابیدم
دیدم برای داستانم قهرمانی نیست
دیدی برای قهرمانت داستانی نیست
آجر به آجر ساختی دیوارهایت را
خاموش کردی با تنم سیگارهایت را
سلول هایی انفرادی چشم هایت بود
یک سنگفرش خونی از من زیر پایت بود
میخواستی از من بگیری نقش خوبت را
زیبایی ِ هر چند غمگین غروبت را
از لای باز ِپنجره، ماه آفتابی شد
ژیلت کشید و عطر زد، آدم حسابی شد
من/گریه کردم/قرص خوردم/ شب نخوابیدم
در دستهای گرم تو از تب نخوابیدم
دنبال تو رفتند پاهایم قدم هایم
مانند چسب زخم چسبیدم به غم هایم
احساس کردم می شود دنیای دیگر داشت
دستی از آن بالا تو را از خاطرم برداشت!!!
خالی شدم از هر چه در قلبم قدم می زد
مثل گذشته عشق، حالم را به هم می زد
شب ریختم در استکانت آفتابم را
گم کردم از خالی تو جام شرابم را
حافظ به دستم داد دست دختر رَز را
چسباندمت با تف به دیواری ِکاغذها
سعدیه ای بودی، دلت شیراز کم آورد
در مینیاتورها زنی که ناز کم آورد
مثل کتابی نسخه خطی بود اندامت
زیبای نستعلیق در دیوانه ی نامت
در باد _ گندمزار بودی_راه افتادی
از لای باز ِپنجره در ماه افتادی
من گریه کردم/قرص خوردم/شب نخوابیدم
در دست های داغ تو از تب نخوابیدم
بگذار خود را جای من دنیایی از گریه
بگذار سر بر شانه ی تنهایی از گریه
دیوار باش و قفل تا روح جهان باشی
برگرد تا یک پای اندوه جهان باشی
بگذار لای زخم هایم استخوانت را
در داستانی که ندارم قهرمانت را
لطفا تنم را لمس کن در خواب و بیداری
آرام روشن کن برایم باز سیگاری
#وحیدنجفی
در دست های سرد تو از تب نخوابیدم
دیدم برای داستانم قهرمانی نیست
دیدی برای قهرمانت داستانی نیست
آجر به آجر ساختی دیوارهایت را
خاموش کردی با تنم سیگارهایت را
سلول هایی انفرادی چشم هایت بود
یک سنگفرش خونی از من زیر پایت بود
میخواستی از من بگیری نقش خوبت را
زیبایی ِ هر چند غمگین غروبت را
از لای باز ِپنجره، ماه آفتابی شد
ژیلت کشید و عطر زد، آدم حسابی شد
من/گریه کردم/قرص خوردم/ شب نخوابیدم
در دستهای گرم تو از تب نخوابیدم
دنبال تو رفتند پاهایم قدم هایم
مانند چسب زخم چسبیدم به غم هایم
احساس کردم می شود دنیای دیگر داشت
دستی از آن بالا تو را از خاطرم برداشت!!!
خالی شدم از هر چه در قلبم قدم می زد
مثل گذشته عشق، حالم را به هم می زد
شب ریختم در استکانت آفتابم را
گم کردم از خالی تو جام شرابم را
حافظ به دستم داد دست دختر رَز را
چسباندمت با تف به دیواری ِکاغذها
سعدیه ای بودی، دلت شیراز کم آورد
در مینیاتورها زنی که ناز کم آورد
مثل کتابی نسخه خطی بود اندامت
زیبای نستعلیق در دیوانه ی نامت
در باد _ گندمزار بودی_راه افتادی
از لای باز ِپنجره در ماه افتادی
من گریه کردم/قرص خوردم/شب نخوابیدم
در دست های داغ تو از تب نخوابیدم
بگذار خود را جای من دنیایی از گریه
بگذار سر بر شانه ی تنهایی از گریه
دیوار باش و قفل تا روح جهان باشی
برگرد تا یک پای اندوه جهان باشی
بگذار لای زخم هایم استخوانت را
در داستانی که ندارم قهرمانت را
لطفا تنم را لمس کن در خواب و بیداری
آرام روشن کن برایم باز سیگاری
#وحیدنجفی
من کویرم گرچه زیبا ، پیکرم آباد نیست
صورتم هر چند خندان است، قلبم شاد نیست
خسته و تبدارم از سرپنجه ی دژخیم باد
سوختم از تابش خورشید و نای داد نیست
خاک من تفریحگاه مقدم گردشگران
در شب تنهایی ام یک تن مرا در یاد نیست
من غبار آلوده ام اما دلم صاف است و پاک
گرچه سهم من از این دنیا بجز غمباد نیست
گردبادی می وزد هنگامه ی دلشوره ها
پا منه بر قلب من که جز خراب آباد نیست
آن چونان بیگانه ام از خویشتن کز بخت بد
درد بسیار است و در من قدرت فریاد نیست
کاش سیلی برکند بنیاد نا آرام ما
آه زان صیدی که او را چاره جز صیاد نیست
مثل باران بوسه ای زن بر لب خشکم ولی
آنچه می ماند بجا جز گرمی مرداد نیست
#مژگان_تولایی
صورتم هر چند خندان است، قلبم شاد نیست
خسته و تبدارم از سرپنجه ی دژخیم باد
سوختم از تابش خورشید و نای داد نیست
خاک من تفریحگاه مقدم گردشگران
در شب تنهایی ام یک تن مرا در یاد نیست
من غبار آلوده ام اما دلم صاف است و پاک
گرچه سهم من از این دنیا بجز غمباد نیست
گردبادی می وزد هنگامه ی دلشوره ها
پا منه بر قلب من که جز خراب آباد نیست
آن چونان بیگانه ام از خویشتن کز بخت بد
درد بسیار است و در من قدرت فریاد نیست
کاش سیلی برکند بنیاد نا آرام ما
آه زان صیدی که او را چاره جز صیاد نیست
مثل باران بوسه ای زن بر لب خشکم ولی
آنچه می ماند بجا جز گرمی مرداد نیست
#مژگان_تولایی
گاهی به یاد من بمان گاهی بیا در خواب من
گاهی نگاهی کن بر این چشمان پر از آب من
گاهی خودت را هم کمی جای من تنها گذار
گاهی بیا همراه شو با این دل بی تاب من
در انتظار یک پیام از سوی من گاهی بمان
من راضیم، حتی بیا در جنگ با اعصاب من
دریای شور و شوقی و لبریز موج مثبتی
موج امیدی هم بزن بر رخوت تالاب من
حالم دگرگون می شود همپای من باشی اگر
چون سایه ای کمرنگ در شب های بی مهتاب من
حسرت نصیبت می شود از من اگر غافل شوی
با بغص خیره می شوی بی من به نقش قاب من
#تقی_شیرین_زاده
گاهی نگاهی کن بر این چشمان پر از آب من
گاهی خودت را هم کمی جای من تنها گذار
گاهی بیا همراه شو با این دل بی تاب من
در انتظار یک پیام از سوی من گاهی بمان
من راضیم، حتی بیا در جنگ با اعصاب من
دریای شور و شوقی و لبریز موج مثبتی
موج امیدی هم بزن بر رخوت تالاب من
حالم دگرگون می شود همپای من باشی اگر
چون سایه ای کمرنگ در شب های بی مهتاب من
حسرت نصیبت می شود از من اگر غافل شوی
با بغص خیره می شوی بی من به نقش قاب من
#تقی_شیرین_زاده
ای مسلمانان مرا در عشق آن بت غیرتست
عشقبازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرتست
عشق، دریای محیط و آب دریا آتشست
موجها آید که گویی کوههای ظلمتست
در میان لجهاش سیصد نهنگ داوری
بر کران ساحلش صد اژدهای هیبتست
کشتیش از اندهان و لنگرش از صابری
بادبانش رو نهاده سوی باد آفتست
مر مرا بیمن در آن دریای ژرف انداخته
بر مثال رادمردی کَش لباس خلتست
مرده بودم، غرقه گشتم، ای عجب زنده شدم
گوهری آمد به دستم کَش دو گیتی قیمتست
#سنایی_غزنوی
عشقبازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرتست
عشق، دریای محیط و آب دریا آتشست
موجها آید که گویی کوههای ظلمتست
در میان لجهاش سیصد نهنگ داوری
بر کران ساحلش صد اژدهای هیبتست
کشتیش از اندهان و لنگرش از صابری
بادبانش رو نهاده سوی باد آفتست
مر مرا بیمن در آن دریای ژرف انداخته
بر مثال رادمردی کَش لباس خلتست
مرده بودم، غرقه گشتم، ای عجب زنده شدم
گوهری آمد به دستم کَش دو گیتی قیمتست
#سنایی_غزنوی
ای چای دمت گرم که دم آمدہای
ای صبح چه خوش به جامِجم آمدہای
ای دختر آفتاب ناز قدمت♡♡
شادم که بجای هرچه غم آمدہای
#شهرادمیدری
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتون به خیر🍃🌼
روزگارتون سراسر نور و لبخند 🌹❤️
🌞
.
هان ای بهار خسته که از راه های دور
موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار ! که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت
گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره ها سایه گستر است
گل های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است
برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش
آنجا برو که لرزش هر شاخه ، گاهِ رقص
از خنده سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته های پرستو سحرگهان
آهنگهای شادی خود ساز می کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی
#محمد_شفیعی_کدکنی
موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار ! که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت
گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره ها سایه گستر است
گل های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است
برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش
آنجا برو که لرزش هر شاخه ، گاهِ رقص
از خنده سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته های پرستو سحرگهان
آهنگهای شادی خود ساز می کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی
#محمد_شفیعی_کدکنی
شب است و باز چراغ اتاق می سوزد
دلم در آتش آن اتفاق می سوزد
در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی ام کاملن عوض شده است
صدای کوچه و بازار را نمی شنوم
و مدتی است که اخبار را نمی شنوم
اتاق پر شده از بوی لاله عباسی
من و دو مرتبه تصمیم های احساسی
اتاق ، محفظه ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره ــ بیمار ــ صبح آدینه
کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد ، همزمان لرزید
چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلف تقدیر زیر و رویم کرد
نگاه های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته اید که عاشق شدن ارادی نیست
تو حس مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه ی من
من و دو راهی و بیراه ها و زوزه ی باد
و مانده ام که جواب تو را چه باید داد
شب است و باز چراغ اتاق می سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می دوزد
هوای ابری و اندوه باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می آید
چقدر خسته ام از فکر های دیرینه
به خواب می روم اینجا کنار شومینه
چراغ خانه ی ما نیمه روشن است انگار
و خواب های تو درباره ی من است انگار
چراغ خانه ، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این اتفاق روشن نیست
#نجمه_زارع
دلم در آتش آن اتفاق می سوزد
در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی ام کاملن عوض شده است
صدای کوچه و بازار را نمی شنوم
و مدتی است که اخبار را نمی شنوم
اتاق پر شده از بوی لاله عباسی
من و دو مرتبه تصمیم های احساسی
اتاق ، محفظه ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره ــ بیمار ــ صبح آدینه
کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد ، همزمان لرزید
چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلف تقدیر زیر و رویم کرد
نگاه های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته اید که عاشق شدن ارادی نیست
تو حس مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه ی من
من و دو راهی و بیراه ها و زوزه ی باد
و مانده ام که جواب تو را چه باید داد
شب است و باز چراغ اتاق می سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می دوزد
هوای ابری و اندوه باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می آید
چقدر خسته ام از فکر های دیرینه
به خواب می روم اینجا کنار شومینه
چراغ خانه ی ما نیمه روشن است انگار
و خواب های تو درباره ی من است انگار
چراغ خانه ، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این اتفاق روشن نیست
#نجمه_زارع
آبجی ! قدِ یه نخود چشماتُ بنداز به دِلم !
بیتو من عینهو مثلِ یه سِجِلدِ باطلم !
به چراغِ گُذرِ مستای نصفه شب قسم،
که کتک خوردهی این زمونهی هلاهلم !
بازو رُ نیگا نکن ما لِهِتیم ! آبجی خانوم !
کفترام فقط به عشقِ تو میشینن روی بوم !
بومتون لَب به لَبِ با بومِ ما ، خودت بگو،
آخه چی میشه تو هَم بیای بشینی رو به روم ؟
سَنَدِ منگولهدارِ دلمون وَقفِ شُما !
کفترای جَلدمون ارزونیِ سقفِ شُما !
ما زمینْخوردهی اون چشمای عاشقکشتیم !
نمیبینی ما رُ امّا عُمریه دِلخوشتیم !
آبجی جون ! دوس ندارم که آبجی جون صدات کنم !
یه اشاره کن تا حتّا جونمُ فدات کنم !
آخه قربونت بِرَم ! وقتی تو کوچه راه میری،
یه کم آسّهتر برو ! اَمون بده نگات کنم !
ما که جزغاله شُدیم بَسکه آتیش سوزوندی تو !
کفترِ جَلدتُ از رو پُشتِبوم پَروندی تو !
به خیالت دِلِ کفتربازا کاروونسَراس ؟
نه عزیز ! اینجوری نیس که تو دِلِ ما موندی تو !
سَنَدِ منگولهدارِ دلمون وَقفِ شُما !
کفترای جَلدمون ارزونیِ سقفِ شُما !
ما زمینْخوردهی اون چشمای عاشقکشتیم !
نمیبینی ما رُ امّا عُمریه دِلخوشتیم !
#یغماگلرویی
بیتو من عینهو مثلِ یه سِجِلدِ باطلم !
به چراغِ گُذرِ مستای نصفه شب قسم،
که کتک خوردهی این زمونهی هلاهلم !
بازو رُ نیگا نکن ما لِهِتیم ! آبجی خانوم !
کفترام فقط به عشقِ تو میشینن روی بوم !
بومتون لَب به لَبِ با بومِ ما ، خودت بگو،
آخه چی میشه تو هَم بیای بشینی رو به روم ؟
سَنَدِ منگولهدارِ دلمون وَقفِ شُما !
کفترای جَلدمون ارزونیِ سقفِ شُما !
ما زمینْخوردهی اون چشمای عاشقکشتیم !
نمیبینی ما رُ امّا عُمریه دِلخوشتیم !
آبجی جون ! دوس ندارم که آبجی جون صدات کنم !
یه اشاره کن تا حتّا جونمُ فدات کنم !
آخه قربونت بِرَم ! وقتی تو کوچه راه میری،
یه کم آسّهتر برو ! اَمون بده نگات کنم !
ما که جزغاله شُدیم بَسکه آتیش سوزوندی تو !
کفترِ جَلدتُ از رو پُشتِبوم پَروندی تو !
به خیالت دِلِ کفتربازا کاروونسَراس ؟
نه عزیز ! اینجوری نیس که تو دِلِ ما موندی تو !
سَنَدِ منگولهدارِ دلمون وَقفِ شُما !
کفترای جَلدمون ارزونیِ سقفِ شُما !
ما زمینْخوردهی اون چشمای عاشقکشتیم !
نمیبینی ما رُ امّا عُمریه دِلخوشتیم !
#یغماگلرویی
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
آرام باش عزیز من، آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود.
#شمس_لنگرودی
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
آرام باش عزیز من، آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود.
#شمس_لنگرودی
مرا نکاوید
مرا بکارید
من اکنون بذری درستکار گشتهام
مرا بر الوارهای نور ببندید
از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید
گوشهایم را بگذارید
تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری کنند
چشمانم را گلمیخ کنید
و بر هر دیواری
که در انتظار یادگاری کودکیست بیاویزید
در سینهام بذر مهر بپاشید
تا کودکان خسته از الفبا
در مرغزارهایم بازی کنند
مرا نکاوید
واژه بودم
زنجیر کلمات گشتم
سخنی نوشتم که دیگران
با آرامش بخوانند
من اکنون بذری درستکار گشتهام
مرا بکارید
در زمینی استوار جایم دهید
نه در جنگلی که زیر سایهی درختان معیوب باشم
جای من در کنار پنجرههاست
#احمدرضااحمدی
https://t.me/kellidd
مرا بکارید
من اکنون بذری درستکار گشتهام
مرا بر الوارهای نور ببندید
از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید
گوشهایم را بگذارید
تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری کنند
چشمانم را گلمیخ کنید
و بر هر دیواری
که در انتظار یادگاری کودکیست بیاویزید
در سینهام بذر مهر بپاشید
تا کودکان خسته از الفبا
در مرغزارهایم بازی کنند
مرا نکاوید
واژه بودم
زنجیر کلمات گشتم
سخنی نوشتم که دیگران
با آرامش بخوانند
من اکنون بذری درستکار گشتهام
مرا بکارید
در زمینی استوار جایم دهید
نه در جنگلی که زیر سایهی درختان معیوب باشم
جای من در کنار پنجرههاست
#احمدرضااحمدی
https://t.me/kellidd
دستخطی دارم از او بر دل خود یادگار
عشق کاری کرد با قلبم که چاقو با انار
رفتنش یک شب دمار از روزگار من کشید
می کشم روزی که برگردد دمار از روزگار
تا بیاید، چوب بُر از من تبرها ساخته
آن سپیدارم که از کوچ کلاغش سوگوار
حرف حق گفتم ولی خون مرا در شیشه کرد
بیشتر گل می کند انگور بر بالای دار
سفره ام را پیش هر کس وا کنم رسوا شوم
دوستان روزه خوار و دشمنان راز دار
رود تمثیل روانی نیست در تشبیه آن
گیسوان تابدار و بوسه های آبدار
سال مار دوستانم با عسل تحویل شد
سال من ای دوست _دور از جان او_ با زهر مار
«علیرضا بدیع»
عشق کاری کرد با قلبم که چاقو با انار
رفتنش یک شب دمار از روزگار من کشید
می کشم روزی که برگردد دمار از روزگار
تا بیاید، چوب بُر از من تبرها ساخته
آن سپیدارم که از کوچ کلاغش سوگوار
حرف حق گفتم ولی خون مرا در شیشه کرد
بیشتر گل می کند انگور بر بالای دار
سفره ام را پیش هر کس وا کنم رسوا شوم
دوستان روزه خوار و دشمنان راز دار
رود تمثیل روانی نیست در تشبیه آن
گیسوان تابدار و بوسه های آبدار
سال مار دوستانم با عسل تحویل شد
سال من ای دوست _دور از جان او_ با زهر مار
«علیرضا بدیع»
سیل خونآلود اشکم بیخبر گیرد تو را
خون مردم، آخر ای بیدادگر، گیرد تو را
ای شکرلب، آب چشمم نیک دریابد تو را
وی قصبپوش آتش دل زود درگیرد تو را
ور گریزی زین دو طوفان چون پری بر آسمان
بر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را
باخبر کردم تو را خون ضعیفان را مریز
زان که خون بیگناهان بیخبر گیرد تو را
نفرت مردم به مانند سگ درنده است
گر تو از پیشش گریزی زودتر گیرد تو را
کن حذر زان دم که دست عاشق دلمردهای
همچو قاتل در میان رهگذر گیرد تو را
ای خدنگ غمزهی جانان ز تنهایی منال
مرغ دل چون جوجه زیر بال و پر گیرد تو را
خاک ، زیر و رو ندارد پیش عزم عاشقان
هر کجا باشد بهار آخر به بر گیرد تو را
«ملک الشعرا بهار»
خون مردم، آخر ای بیدادگر، گیرد تو را
ای شکرلب، آب چشمم نیک دریابد تو را
وی قصبپوش آتش دل زود درگیرد تو را
ور گریزی زین دو طوفان چون پری بر آسمان
بر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را
باخبر کردم تو را خون ضعیفان را مریز
زان که خون بیگناهان بیخبر گیرد تو را
نفرت مردم به مانند سگ درنده است
گر تو از پیشش گریزی زودتر گیرد تو را
کن حذر زان دم که دست عاشق دلمردهای
همچو قاتل در میان رهگذر گیرد تو را
ای خدنگ غمزهی جانان ز تنهایی منال
مرغ دل چون جوجه زیر بال و پر گیرد تو را
خاک ، زیر و رو ندارد پیش عزم عاشقان
هر کجا باشد بهار آخر به بر گیرد تو را
«ملک الشعرا بهار»
این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیدهام؟ جان دقایقم بگو
آیینه در جواب من باز سکوت میکند
باز مرا چه میشود؟ ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشتهام طعنه ناشنیده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظهات شور غزلهای مرا
شاعر مردهام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظرههای عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
یا به زوال میروم یا به کمال میرسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو
«محمدعلی بهمنی»
من به کجا رسیدهام؟ جان دقایقم بگو
آیینه در جواب من باز سکوت میکند
باز مرا چه میشود؟ ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشتهام طعنه ناشنیده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظهات شور غزلهای مرا
شاعر مردهام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظرههای عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
یا به زوال میروم یا به کمال میرسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو
«محمدعلی بهمنی»
باز هم بی بته ای از ناکجا آمد پدید
سینهٔ شهنامه را با جهل و نادانی درید
دست هرزش را به شعر پارسی آویز کرد
از دهانش چرت و پرت بی نمک بیرون جهید
گرچه ارزان آبرویش بود خود را هم فروخت
نقشهٔ مفتی که در افکار پوچش می کشید
قدقد بیجا نمود و نیش خود را باز کرد
در مقابل حرف های لایقی را هم شنید
بی ثباتی مایه میخواهد مگر ای خیره سر
شوکتی بالاتر از شهنامه در دنیا که دید ؟
ناسزایی با زبان فارسی بر خالقش؟
گِل بگیر آن گاله یا قفلش کنم با یک کلید
کیسهٔ بی ارزشی هایت پُر است از یاوه ها
یک جهان پیشانی اش بر خاک فردوسی رسید
دیوبند و واژه های پارسی را یاد گیر !
از کجا دستور این توهین بر گوشت رسید
بار بعدی احتیاطت را بجا آور پلشت
خودشیرینی ها ندارد مشتری بر تو پلید
در حد و اندازهٔ شعری مگر ای بی خرد
تف به گور آنکه این گوساله ها را پرورید
خاک عالم بر سر نافهمی ات باشد ولی؛
زنده بادا آنکه از شهنامه بیتی ناب چید
حیفم آید آخِر این شعر از "گلپونه"ها؛
دسته ای زیبا نگردد هدیه بر فردوس شید
#افسانه_احمدی_پونه
سینهٔ شهنامه را با جهل و نادانی درید
دست هرزش را به شعر پارسی آویز کرد
از دهانش چرت و پرت بی نمک بیرون جهید
گرچه ارزان آبرویش بود خود را هم فروخت
نقشهٔ مفتی که در افکار پوچش می کشید
قدقد بیجا نمود و نیش خود را باز کرد
در مقابل حرف های لایقی را هم شنید
بی ثباتی مایه میخواهد مگر ای خیره سر
شوکتی بالاتر از شهنامه در دنیا که دید ؟
ناسزایی با زبان فارسی بر خالقش؟
گِل بگیر آن گاله یا قفلش کنم با یک کلید
کیسهٔ بی ارزشی هایت پُر است از یاوه ها
یک جهان پیشانی اش بر خاک فردوسی رسید
دیوبند و واژه های پارسی را یاد گیر !
از کجا دستور این توهین بر گوشت رسید
بار بعدی احتیاطت را بجا آور پلشت
خودشیرینی ها ندارد مشتری بر تو پلید
در حد و اندازهٔ شعری مگر ای بی خرد
تف به گور آنکه این گوساله ها را پرورید
خاک عالم بر سر نافهمی ات باشد ولی؛
زنده بادا آنکه از شهنامه بیتی ناب چید
حیفم آید آخِر این شعر از "گلپونه"ها؛
دسته ای زیبا نگردد هدیه بر فردوس شید
#افسانه_احمدی_پونه
.
جان میدهد نسیمِ خوشش اهل عشق را
دارد مگر نفس ز لبِ لعلِ یار صبح...
#صائب_تبریزی
سلاااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سرشار از سرزندگی و شادابی 🌹❤️
🌞
.
جان میدهد نسیمِ خوشش اهل عشق را
دارد مگر نفس ز لبِ لعلِ یار صبح...
#صائب_تبریزی
سلاااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سرشار از سرزندگی و شادابی 🌹❤️
🌞
.
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهٔ بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
*
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
*
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پُر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
*
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
*
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
*
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکیست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
*
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
*
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
*
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
*
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این، برود چون نرود
*
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
*
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
*
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ، ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
*
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
*
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
#وحشی_بافقی
#ترکیببند
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهٔ بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
*
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
*
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پُر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
*
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
*
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
*
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکیست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
*
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
*
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
*
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
*
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این، برود چون نرود
*
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
*
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
*
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ، ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
*
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
*
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
#وحشی_بافقی
#ترکیببند
اي رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
اي رفته ز دل، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهاي باز به سویم؟
گر آمده اي از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ي اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سوداي تو را اي بت بی مهر! به سر داشت
من او نیم این دیده ي من گنگ و خموش است
در دیده ي او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ي شامگهان بود
من او نیم آري، لب من این لب بی رنگ
دیري ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردي کافور نهادم
او مرده و در سینه ي من، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
«سیمین بهبهانی»
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
اي رفته ز دل، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهاي باز به سویم؟
گر آمده اي از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ي اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سوداي تو را اي بت بی مهر! به سر داشت
من او نیم این دیده ي من گنگ و خموش است
در دیده ي او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ي شامگهان بود
من او نیم آري، لب من این لب بی رنگ
دیري ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردي کافور نهادم
او مرده و در سینه ي من، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
«سیمین بهبهانی»
عاشق شده ام بر تو تدبیر چه فرمائی ؟
از راه صلاح آیم یا از در رسوائی
تا جان و دلم باشد چون جان و دلت جویم
یا من به کنار آیم یا تو به کنار آئی
در دوستیت شهری گشتند مرا دشمن
بر من که کند رحمت ؟ گر هم تو نبخشائی
هر جا که تو را بینم ، دست من و زلف تو
دانی که قلم نبوَد ، بر عاشق رسوائی
زینسان که منم بی تو دور از تو مبادا کس
نه دسترسی بر تو ، بی تو نه شکیبائی
#نظامی_گنجوی
از راه صلاح آیم یا از در رسوائی
تا جان و دلم باشد چون جان و دلت جویم
یا من به کنار آیم یا تو به کنار آئی
در دوستیت شهری گشتند مرا دشمن
بر من که کند رحمت ؟ گر هم تو نبخشائی
هر جا که تو را بینم ، دست من و زلف تو
دانی که قلم نبوَد ، بر عاشق رسوائی
زینسان که منم بی تو دور از تو مبادا کس
نه دسترسی بر تو ، بی تو نه شکیبائی
#نظامی_گنجوی
هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش
که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش!
چون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند
هرکه بار غم یاری نکشیده ست به دوش
سنگدل، گویدم از سیم تنان روی بتاب
بی هنر، گویدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر
مخروش این همه ای طالب راحت! مخروش
آتش عشق بهشت است، میندیش و بیا
زهر غم راحت جان است، مپرهیز و بنوش
بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز
غم جاوید اگر خواهی، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا، خنده خورشید ببین
پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش!
#فریدون_مشیری
که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش!
چون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند
هرکه بار غم یاری نکشیده ست به دوش
سنگدل، گویدم از سیم تنان روی بتاب
بی هنر، گویدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر
مخروش این همه ای طالب راحت! مخروش
آتش عشق بهشت است، میندیش و بیا
زهر غم راحت جان است، مپرهیز و بنوش
بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز
غم جاوید اگر خواهی، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا، خنده خورشید ببین
پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش!
#فریدون_مشیری
Sar Be Hava [JibMusic.Com]
Hayedeh
هایده
کلید قلبم رو دادم بهت
گم نکنی ای سر به هوای من...
کلید قلبم رو دادم بهت
گم نکنی ای سر به هوای من...