🌿
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوش تر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است
گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
#فیض_کاشانی
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوش تر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است
گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
#فیض_کاشانی
خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی
ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی
گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد
سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود
به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی
هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب
بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی
چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی
دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی
اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم
در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی
زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی
جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی
دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم
بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی
#رحیم_معینی_کرمانشاهی
ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی
گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد
سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود
به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی
هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب
بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی
چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی
دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی
اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم
در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی
زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی
جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی
دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم
بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی
#رحیم_معینی_کرمانشاهی
چون درختی در صمیم ِ سرد و بی ابر زمستانی
هرچه برگم بود و بارم بود،
هرچه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،
هر چه یاد و یادگارم بود،
ریختهست.
چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمههای هیچ پیرایش،
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم این سوی و آن سو خُست؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم.
ریخته دیریست
هر چه بودم یاد و بودم برگ.
یاد ِ با نرمک نسیمی چون نماز شعلهی بیمار لرزیدن،
برگ چونان صخره ی کّری نلرزیدن.
یاد رنج از دستهای منتظر بردن،
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.
ای بهارِ همچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر.
سایهی نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.
بیم دارم کز نسیم ساحر ِ ابریشمین تو،
تکمهی سبزی بروید باز، بر پیراهنِ خشک و کبود من.
همچنان بگذار
تا درود دردناک ِ اندُهان ماند سرود من.
#مهدی_اخوان_ثالث
https://t.me/kellidd
هرچه برگم بود و بارم بود،
هرچه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،
هر چه یاد و یادگارم بود،
ریختهست.
چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمههای هیچ پیرایش،
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم این سوی و آن سو خُست؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم.
ریخته دیریست
هر چه بودم یاد و بودم برگ.
یاد ِ با نرمک نسیمی چون نماز شعلهی بیمار لرزیدن،
برگ چونان صخره ی کّری نلرزیدن.
یاد رنج از دستهای منتظر بردن،
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.
ای بهارِ همچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر.
سایهی نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.
بیم دارم کز نسیم ساحر ِ ابریشمین تو،
تکمهی سبزی بروید باز، بر پیراهنِ خشک و کبود من.
همچنان بگذار
تا درود دردناک ِ اندُهان ماند سرود من.
#مهدی_اخوان_ثالث
https://t.me/kellidd
عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای ” از تو پریدن ” گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!
گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟؟
حالا برو! برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.
#مهدی_فرجی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای ” از تو پریدن ” گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!
گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟؟
حالا برو! برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.
#مهدی_فرجی
گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم، جانِ گلستان منم
حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان ؟
دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی
نای منی هین مکن از دم هر کس فغان
پیش چو من کیقباد چشم بَدَم دور باد!
شرم ندارد کسی یاد کند از کهان ؟
جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند
زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان
چنگ به من درزدی چنگ منی در کنار
تار که در زخمهام سست شود بگسلان
پشت جهان دیدهای روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ای قمرِ زیر میغ ! خویش ندیدی، دریغ !
چند چو سایه دوی در پی این دیگران ؟
بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد
تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان
در پی دزدی بُدَم دزد دگر بانگ کرد
هِشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن ؟
گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد آن دغلِ کژنشان
#مولانا
آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم، جانِ گلستان منم
حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان ؟
دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی
نای منی هین مکن از دم هر کس فغان
پیش چو من کیقباد چشم بَدَم دور باد!
شرم ندارد کسی یاد کند از کهان ؟
جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند
زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان
چنگ به من درزدی چنگ منی در کنار
تار که در زخمهام سست شود بگسلان
پشت جهان دیدهای روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ای قمرِ زیر میغ ! خویش ندیدی، دریغ !
چند چو سایه دوی در پی این دیگران ؟
بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد
تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان
در پی دزدی بُدَم دزد دگر بانگ کرد
هِشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن ؟
گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد آن دغلِ کژنشان
#مولانا
حتی حباب های کوچک چایی هم
بی هوده نیستند
بی هوده نیست که سیگار می کشی
و لبخند هایت تلخ می شود
نمی شود برگشت
و رد پاییز را
از نیمکت های خیس
برداشت
نمی بینمت
نه توی حلقه های خاکستری دود
نه انتهای قهوه ای فنجان
نه توی دایره ای که
قسمت ام نبود!
چهارشنبه بود
من نام تمام نیمکت ها را
چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی
چای سرد شد چهار شنبه بود
تلخ تر شدم چهارشنبه بود
حتی چهارشنبه بود که ما
از کنار هم گذشتیم
و من از خانه دورتر شدم
از چار خانه ی پیراهنت
هنوز فکر می کنم
می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم
انگشتم را توی حلقه های دود فرو ببرم
با چهار شنبه و تو
عکس های یادگاری خوشحال بگیرم
هنوز فکر می کنم
توی چار خانه ی پیراهنت
خوشبخت می شدم.
#ناهیدعرجونی
بی هوده نیستند
بی هوده نیست که سیگار می کشی
و لبخند هایت تلخ می شود
نمی شود برگشت
و رد پاییز را
از نیمکت های خیس
برداشت
نمی بینمت
نه توی حلقه های خاکستری دود
نه انتهای قهوه ای فنجان
نه توی دایره ای که
قسمت ام نبود!
چهارشنبه بود
من نام تمام نیمکت ها را
چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی
چای سرد شد چهار شنبه بود
تلخ تر شدم چهارشنبه بود
حتی چهارشنبه بود که ما
از کنار هم گذشتیم
و من از خانه دورتر شدم
از چار خانه ی پیراهنت
هنوز فکر می کنم
می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم
انگشتم را توی حلقه های دود فرو ببرم
با چهار شنبه و تو
عکس های یادگاری خوشحال بگیرم
هنوز فکر می کنم
توی چار خانه ی پیراهنت
خوشبخت می شدم.
#ناهیدعرجونی
خندهتُ اَزَم نگیر ، تا شبُ طاقت بیارم !
من که جُز خندهی تو هیچّی تو دُنیا ندارم !
خندتُ اَزَم نگیر ، نذار به گریه خو کنم !
تو که باشی میتونم خورشیدُ آرزو کنم !
شب سیاهتَر از همیشهس ، خندهتُ اَزَم نگیر !
نذار آلوده بِشم ، به سایههای شبِ پیر !
خندههات مثلِ طلسمِ واسه رویینه شُدن !
خندههات یه خنجره تو دستای خالیِ من !
خندهتُ اَزَم نگیر وقتی میرَم به جنگِ شب،
بذار از تو تازه شَم ! بذار وطن شه این وطن !
از صدای گریه وُ ضجّه وُ ناله خستهاَم !
از دیاری که تو اون خنده محاله خستهاَم !
خستهاَم از این همه مرثیهخونِ نااُمید !
از کلاغی که تو هیچ قصّهیی خونهش نرسید !
منُ سِحرِ خندههات کن ! شبُ گُم کن تو چشات !
بذار آروم بگیرم ، تو نقرهریزِ خندههات !
خندههات مثلِ طلسمِ واسه رویینه شُدن !
خندههات یه خنجره تو دستای خالیِ من !
خندهتُ اَزَم نگیر وقتی میرَم به جنگِ شب،
بذار از تو تازه شَم ! بذار وطن شه این وطن !
#یغماگلرویی
من که جُز خندهی تو هیچّی تو دُنیا ندارم !
خندتُ اَزَم نگیر ، نذار به گریه خو کنم !
تو که باشی میتونم خورشیدُ آرزو کنم !
شب سیاهتَر از همیشهس ، خندهتُ اَزَم نگیر !
نذار آلوده بِشم ، به سایههای شبِ پیر !
خندههات مثلِ طلسمِ واسه رویینه شُدن !
خندههات یه خنجره تو دستای خالیِ من !
خندهتُ اَزَم نگیر وقتی میرَم به جنگِ شب،
بذار از تو تازه شَم ! بذار وطن شه این وطن !
از صدای گریه وُ ضجّه وُ ناله خستهاَم !
از دیاری که تو اون خنده محاله خستهاَم !
خستهاَم از این همه مرثیهخونِ نااُمید !
از کلاغی که تو هیچ قصّهیی خونهش نرسید !
منُ سِحرِ خندههات کن ! شبُ گُم کن تو چشات !
بذار آروم بگیرم ، تو نقرهریزِ خندههات !
خندههات مثلِ طلسمِ واسه رویینه شُدن !
خندههات یه خنجره تو دستای خالیِ من !
خندهتُ اَزَم نگیر وقتی میرَم به جنگِ شب،
بذار از تو تازه شَم ! بذار وطن شه این وطن !
#یغماگلرویی
🕊1
راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرار
سر درآوردم از آن کوچه از آن بن بستِ تار
گفته بودم رد نخواهم شد از آن دیوار و بام
باز کردم چشم خود را دیدم افتادم به دام
خواستم برگردم اما دل دوباره گریه کرد
التماسش را به قنداق قسم ها آیه کرد
دست دل را بی صدا آویختم در دست خود
توبه را درجا شکستم رنگ و رویش باز شد
باز کردم از دو پایم بندهای کفش دل
باز رفتم در عمیق عاطفه با نقش دل
باز دیدم خاطراتی زنده را در پیش رو
پروریدم عشق را در زیر چتر آرزو
رنگ کردم نرده های ساده ی ایوانمان
آب دادم خاک خشک سینهٔ گلدانمان
شعر می خواندم برایت گوش میدادی مگر!
نیست اصلا از تو اینجا قدر یک سایه اثر
پاک کردم از رخ آیینه با اشکم غبار
شانه کردم موی دل را بردمش تا پای دار
باز هم جای تو خالی و من آشوبم عزیز
کنج این ویرانگی ها بی تو مغلوبم عزیز
سایه ات از من نهان و پا به پایم می دَود
هر کجا پا می گذارم قبل از من میرسد
دست هایم را نمی گیرد هوای خاطره
می دهد دائم به قلبم ، انتظارت دلهره
راستش اصلا نمی دانم ، کجا گم گشته ام
شاید از ذهنت پس از این تا قیامت رفته ام
وصله کن آلامِ این قلبِ ضعیف و پاره را
جمع کن از خاطراتت این منِ آواره را
پای ماندن نیست اینجا بی تو سنگین است شب
می رود تا ریشه های استخوان و سینه تب
حسرتت دارم شبی را تا سحر خلوت کنیم
از شروع آشنایی های خود غیبت کنیم
گل بگویی ، گل ببویم ، بشنویم از گل سخن
شعرهای نو بخوانی ، سبک معیار و کهن
روزهای اول دیدارمان را یاد هست؟
لحظه های دور از آزارمان را یاد هست؟
من هنوزم دارم آن چت های شیرین آن صدا
هر چه بود از ابتدا ، اما ندارد انتها
می شود آیا دوباره بازگردیم آن زمان!
بشنویم آواز زیبای الهه از بنان !
خسته ام آنقدر که باید ببینم روی تو
جان بگیرم از هوای آشنای بوی تو
از صمیم قلب آرامم کن آرامش بگیر
باز هم مرغ دلم را کن به چنگ خود اسیر
نیمه شب گاهی بیا تا فرصتی از عمر هست
تا بیندازیم کوه غصه ها را روی دست
شیشهٔ دل را بشوییم از فراق و انتظار
"پونه"ها را سایبان باشیم تا فصل بهار
#افسانه_احمدی_پونه
سر درآوردم از آن کوچه از آن بن بستِ تار
گفته بودم رد نخواهم شد از آن دیوار و بام
باز کردم چشم خود را دیدم افتادم به دام
خواستم برگردم اما دل دوباره گریه کرد
التماسش را به قنداق قسم ها آیه کرد
دست دل را بی صدا آویختم در دست خود
توبه را درجا شکستم رنگ و رویش باز شد
باز کردم از دو پایم بندهای کفش دل
باز رفتم در عمیق عاطفه با نقش دل
باز دیدم خاطراتی زنده را در پیش رو
پروریدم عشق را در زیر چتر آرزو
رنگ کردم نرده های ساده ی ایوانمان
آب دادم خاک خشک سینهٔ گلدانمان
شعر می خواندم برایت گوش میدادی مگر!
نیست اصلا از تو اینجا قدر یک سایه اثر
پاک کردم از رخ آیینه با اشکم غبار
شانه کردم موی دل را بردمش تا پای دار
باز هم جای تو خالی و من آشوبم عزیز
کنج این ویرانگی ها بی تو مغلوبم عزیز
سایه ات از من نهان و پا به پایم می دَود
هر کجا پا می گذارم قبل از من میرسد
دست هایم را نمی گیرد هوای خاطره
می دهد دائم به قلبم ، انتظارت دلهره
راستش اصلا نمی دانم ، کجا گم گشته ام
شاید از ذهنت پس از این تا قیامت رفته ام
وصله کن آلامِ این قلبِ ضعیف و پاره را
جمع کن از خاطراتت این منِ آواره را
پای ماندن نیست اینجا بی تو سنگین است شب
می رود تا ریشه های استخوان و سینه تب
حسرتت دارم شبی را تا سحر خلوت کنیم
از شروع آشنایی های خود غیبت کنیم
گل بگویی ، گل ببویم ، بشنویم از گل سخن
شعرهای نو بخوانی ، سبک معیار و کهن
روزهای اول دیدارمان را یاد هست؟
لحظه های دور از آزارمان را یاد هست؟
من هنوزم دارم آن چت های شیرین آن صدا
هر چه بود از ابتدا ، اما ندارد انتها
می شود آیا دوباره بازگردیم آن زمان!
بشنویم آواز زیبای الهه از بنان !
خسته ام آنقدر که باید ببینم روی تو
جان بگیرم از هوای آشنای بوی تو
از صمیم قلب آرامم کن آرامش بگیر
باز هم مرغ دلم را کن به چنگ خود اسیر
نیمه شب گاهی بیا تا فرصتی از عمر هست
تا بیندازیم کوه غصه ها را روی دست
شیشهٔ دل را بشوییم از فراق و انتظار
"پونه"ها را سایبان باشیم تا فصل بهار
#افسانه_احمدی_پونه
چه می دانم
شاید سرزمین های خوف
دیدنی باشد
تا من از ستایش شکوفه های گیلاس و
آب های روان
رها شوم
در خیال
درد ها و مصیبت های
آن زنان را با گیسوان سیاهی
برای همیشه فراموش کنم
آیا عشق را بادهای مسموم مستمندی
نابود کرده است؟
به کجا باید پناه می بردم
من فقط
وارث مرگ شده ام
و در محاصره ی شاخه های شکسته ای
که دیگر عقیم شده اند
مانده ام
دشوارست نگاه کردن
به واقعیت های اوهام پلید
و هجوم بادهای مسموم
و من
مبدل شده ام
به یک تکه کاغذ کهنه ی کاهی
در باد
شاید پیش از آمدن من
به این خانه
در این کوچه
کسانی
زیر درخت های خشک
آتش روشن کرده بودند
و شاید
برای یک لحظه
فقط یک لحظه
در عشق توقف کرده بودند
و باران لباس هاشان را
خیس کرده بود
اما من
در این خانه
در این کوچه
فقط
سرفه زده ام از سرما
و نام های عشق را از یاد برده ام از سرما
قبل از آمدنم
به این خانه
در این کوچه
به من گفته بودند
شرط ماندن
در این خانه
در این کوچه
انکار شهامت است
پناه بردن به حرمان است
و به تشنگی های بی پایان
در تابستان و
تب
در زمستان و
زمهریر
من در خاموشی مفرط این خانه مانده ام
از پنجره به کوچه نگاه می کنم
زنان و مردان را می بینم
در انجماد برف ایستاده اند
در چهار فصل
در این کوچه
برف
برف
می بارد
#احمدرضااحمدی
شاید سرزمین های خوف
دیدنی باشد
تا من از ستایش شکوفه های گیلاس و
آب های روان
رها شوم
در خیال
درد ها و مصیبت های
آن زنان را با گیسوان سیاهی
برای همیشه فراموش کنم
آیا عشق را بادهای مسموم مستمندی
نابود کرده است؟
به کجا باید پناه می بردم
من فقط
وارث مرگ شده ام
و در محاصره ی شاخه های شکسته ای
که دیگر عقیم شده اند
مانده ام
دشوارست نگاه کردن
به واقعیت های اوهام پلید
و هجوم بادهای مسموم
و من
مبدل شده ام
به یک تکه کاغذ کهنه ی کاهی
در باد
شاید پیش از آمدن من
به این خانه
در این کوچه
کسانی
زیر درخت های خشک
آتش روشن کرده بودند
و شاید
برای یک لحظه
فقط یک لحظه
در عشق توقف کرده بودند
و باران لباس هاشان را
خیس کرده بود
اما من
در این خانه
در این کوچه
فقط
سرفه زده ام از سرما
و نام های عشق را از یاد برده ام از سرما
قبل از آمدنم
به این خانه
در این کوچه
به من گفته بودند
شرط ماندن
در این خانه
در این کوچه
انکار شهامت است
پناه بردن به حرمان است
و به تشنگی های بی پایان
در تابستان و
تب
در زمستان و
زمهریر
من در خاموشی مفرط این خانه مانده ام
از پنجره به کوچه نگاه می کنم
زنان و مردان را می بینم
در انجماد برف ایستاده اند
در چهار فصل
در این کوچه
برف
برف
می بارد
#احمدرضااحمدی
چون جان تو می ستانی ، چون شکّر است مُردن
بـا تــو زجـان شـیـریـن شـیـریـن تـر اسـت مـُـردن
بــردار ایــن طـبـق را زیــرا خـلـیـل حـق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مـُـردن
ایـن سـر نـشـان ِ مـُـردن وان سـر نـشـان ِ زادن
زان سر کسی نمیرد ، نی زین سر است مردن
بگذار جسم و جان شو ، رقصان بدان جهان شو
مـگـریـز ، اگـرچه حالی شور و شر اسـت مـُـردن
والله به ذات پاکش نـُـه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همـچون حلوا گــر است مـُـردن
از جان چرا گریزیم ، جان است جان سپردن
وز کـان چـرا گریـزیم ، کــان ِ زر است مـُـردن
چون زیـن قـفس بـرستی در گـلشن است مسکـن
چون این صدف شکستی ، چون گوهر است مردن
چـون حق تـو را بـخواند ، سوی خـودت کـشاند
چون جنت است رفتن ، چون کوثر است مردن
مرگ آیینه است و حسنت در آیینه در آمد
آیـینه بـر بـگوید خوش مـنـظر است مـُـردن
گر مومنی و شیرین ، هم مومن است مرگت
گــر کـافـری و تـلخی هـم کـافر اسـت مـُـردن
گـر یـوسفی و خـوبی ، آیینـه ات چنـان است
ور نی در آن نمایش ، هم مضطر است مردن
خامش که خوش زبانی ، چون خضر ، جاودانی
کــز آب زنــدگـانی کــور و کــر اسـت مــُـردن
#مولانا
بـا تــو زجـان شـیـریـن شـیـریـن تـر اسـت مـُـردن
بــردار ایــن طـبـق را زیــرا خـلـیـل حـق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مـُـردن
ایـن سـر نـشـان ِ مـُـردن وان سـر نـشـان ِ زادن
زان سر کسی نمیرد ، نی زین سر است مردن
بگذار جسم و جان شو ، رقصان بدان جهان شو
مـگـریـز ، اگـرچه حالی شور و شر اسـت مـُـردن
والله به ذات پاکش نـُـه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همـچون حلوا گــر است مـُـردن
از جان چرا گریزیم ، جان است جان سپردن
وز کـان چـرا گریـزیم ، کــان ِ زر است مـُـردن
چون زیـن قـفس بـرستی در گـلشن است مسکـن
چون این صدف شکستی ، چون گوهر است مردن
چـون حق تـو را بـخواند ، سوی خـودت کـشاند
چون جنت است رفتن ، چون کوثر است مردن
مرگ آیینه است و حسنت در آیینه در آمد
آیـینه بـر بـگوید خوش مـنـظر است مـُـردن
گر مومنی و شیرین ، هم مومن است مرگت
گــر کـافـری و تـلخی هـم کـافر اسـت مـُـردن
گـر یـوسفی و خـوبی ، آیینـه ات چنـان است
ور نی در آن نمایش ، هم مضطر است مردن
خامش که خوش زبانی ، چون خضر ، جاودانی
کــز آب زنــدگـانی کــور و کــر اسـت مــُـردن
#مولانا
چو نی نالدم استخوان از جدایی
فغان از جدایی فغان از جدایی
قفس به بود بلبلی را که نالد
شب و روز در آشیان از جدایی
دهد یاد از نیک بینی به گلشن
بهار از وصال و خزان از جدایی
چسان من ننالم ز هجران که نالد
زمین از فراق، آسمان از جدایی
به هر شاخ این باغ مرغی سراید
به لحنی دگر داستان از جدایی
چو شمعم به جان آتش افتد به بزمی
که آید سخن در میان از جدایی
کشد آنچه خاشاک از برق سوزان
کشیده است هاتف همان از جدایی
#هاتف_اصفهانی
فغان از جدایی فغان از جدایی
قفس به بود بلبلی را که نالد
شب و روز در آشیان از جدایی
دهد یاد از نیک بینی به گلشن
بهار از وصال و خزان از جدایی
چسان من ننالم ز هجران که نالد
زمین از فراق، آسمان از جدایی
به هر شاخ این باغ مرغی سراید
به لحنی دگر داستان از جدایی
چو شمعم به جان آتش افتد به بزمی
که آید سخن در میان از جدایی
کشد آنچه خاشاک از برق سوزان
کشیده است هاتف همان از جدایی
#هاتف_اصفهانی
شب/گریه کردم/قرص خوردم/شب/نخوابیدم
در دست های سرد تو از تب نخوابیدم
دیدم برای داستانم قهرمانی نیست
دیدی برای قهرمانت داستانی نیست
آجر به آجر ساختی دیوارهایت را
خاموش کردی با تنم سیگارهایت را
سلول هایی انفرادی چشم هایت بود
یک سنگفرش خونی از من زیر پایت بود
میخواستی از من بگیری نقش خوبت را
زیبایی ِ هر چند غمگین غروبت را
از لای باز ِپنجره، ماه آفتابی شد
ژیلت کشید و عطر زد، آدم حسابی شد
من/گریه کردم/قرص خوردم/ شب نخوابیدم
در دستهای گرم تو از تب نخوابیدم
دنبال تو رفتند پاهایم قدم هایم
مانند چسب زخم چسبیدم به غم هایم
احساس کردم می شود دنیای دیگر داشت
دستی از آن بالا تو را از خاطرم برداشت!!!
خالی شدم از هر چه در قلبم قدم می زد
مثل گذشته عشق، حالم را به هم می زد
شب ریختم در استکانت آفتابم را
گم کردم از خالی تو جام شرابم را
حافظ به دستم داد دست دختر رَز را
چسباندمت با تف به دیواری ِکاغذها
سعدیه ای بودی، دلت شیراز کم آورد
در مینیاتورها زنی که ناز کم آورد
مثل کتابی نسخه خطی بود اندامت
زیبای نستعلیق در دیوانه ی نامت
در باد _ گندمزار بودی_راه افتادی
از لای باز ِپنجره در ماه افتادی
من گریه کردم/قرص خوردم/شب نخوابیدم
در دست های داغ تو از تب نخوابیدم
بگذار خود را جای من دنیایی از گریه
بگذار سر بر شانه ی تنهایی از گریه
دیوار باش و قفل تا روح جهان باشی
برگرد تا یک پای اندوه جهان باشی
بگذار لای زخم هایم استخوانت را
در داستانی که ندارم قهرمانت را
لطفا تنم را لمس کن در خواب و بیداری
آرام روشن کن برایم باز سیگاری
#وحیدنجفی
در دست های سرد تو از تب نخوابیدم
دیدم برای داستانم قهرمانی نیست
دیدی برای قهرمانت داستانی نیست
آجر به آجر ساختی دیوارهایت را
خاموش کردی با تنم سیگارهایت را
سلول هایی انفرادی چشم هایت بود
یک سنگفرش خونی از من زیر پایت بود
میخواستی از من بگیری نقش خوبت را
زیبایی ِ هر چند غمگین غروبت را
از لای باز ِپنجره، ماه آفتابی شد
ژیلت کشید و عطر زد، آدم حسابی شد
من/گریه کردم/قرص خوردم/ شب نخوابیدم
در دستهای گرم تو از تب نخوابیدم
دنبال تو رفتند پاهایم قدم هایم
مانند چسب زخم چسبیدم به غم هایم
احساس کردم می شود دنیای دیگر داشت
دستی از آن بالا تو را از خاطرم برداشت!!!
خالی شدم از هر چه در قلبم قدم می زد
مثل گذشته عشق، حالم را به هم می زد
شب ریختم در استکانت آفتابم را
گم کردم از خالی تو جام شرابم را
حافظ به دستم داد دست دختر رَز را
چسباندمت با تف به دیواری ِکاغذها
سعدیه ای بودی، دلت شیراز کم آورد
در مینیاتورها زنی که ناز کم آورد
مثل کتابی نسخه خطی بود اندامت
زیبای نستعلیق در دیوانه ی نامت
در باد _ گندمزار بودی_راه افتادی
از لای باز ِپنجره در ماه افتادی
من گریه کردم/قرص خوردم/شب نخوابیدم
در دست های داغ تو از تب نخوابیدم
بگذار خود را جای من دنیایی از گریه
بگذار سر بر شانه ی تنهایی از گریه
دیوار باش و قفل تا روح جهان باشی
برگرد تا یک پای اندوه جهان باشی
بگذار لای زخم هایم استخوانت را
در داستانی که ندارم قهرمانت را
لطفا تنم را لمس کن در خواب و بیداری
آرام روشن کن برایم باز سیگاری
#وحیدنجفی
من کویرم گرچه زیبا ، پیکرم آباد نیست
صورتم هر چند خندان است، قلبم شاد نیست
خسته و تبدارم از سرپنجه ی دژخیم باد
سوختم از تابش خورشید و نای داد نیست
خاک من تفریحگاه مقدم گردشگران
در شب تنهایی ام یک تن مرا در یاد نیست
من غبار آلوده ام اما دلم صاف است و پاک
گرچه سهم من از این دنیا بجز غمباد نیست
گردبادی می وزد هنگامه ی دلشوره ها
پا منه بر قلب من که جز خراب آباد نیست
آن چونان بیگانه ام از خویشتن کز بخت بد
درد بسیار است و در من قدرت فریاد نیست
کاش سیلی برکند بنیاد نا آرام ما
آه زان صیدی که او را چاره جز صیاد نیست
مثل باران بوسه ای زن بر لب خشکم ولی
آنچه می ماند بجا جز گرمی مرداد نیست
#مژگان_تولایی
صورتم هر چند خندان است، قلبم شاد نیست
خسته و تبدارم از سرپنجه ی دژخیم باد
سوختم از تابش خورشید و نای داد نیست
خاک من تفریحگاه مقدم گردشگران
در شب تنهایی ام یک تن مرا در یاد نیست
من غبار آلوده ام اما دلم صاف است و پاک
گرچه سهم من از این دنیا بجز غمباد نیست
گردبادی می وزد هنگامه ی دلشوره ها
پا منه بر قلب من که جز خراب آباد نیست
آن چونان بیگانه ام از خویشتن کز بخت بد
درد بسیار است و در من قدرت فریاد نیست
کاش سیلی برکند بنیاد نا آرام ما
آه زان صیدی که او را چاره جز صیاد نیست
مثل باران بوسه ای زن بر لب خشکم ولی
آنچه می ماند بجا جز گرمی مرداد نیست
#مژگان_تولایی
گاهی به یاد من بمان گاهی بیا در خواب من
گاهی نگاهی کن بر این چشمان پر از آب من
گاهی خودت را هم کمی جای من تنها گذار
گاهی بیا همراه شو با این دل بی تاب من
در انتظار یک پیام از سوی من گاهی بمان
من راضیم، حتی بیا در جنگ با اعصاب من
دریای شور و شوقی و لبریز موج مثبتی
موج امیدی هم بزن بر رخوت تالاب من
حالم دگرگون می شود همپای من باشی اگر
چون سایه ای کمرنگ در شب های بی مهتاب من
حسرت نصیبت می شود از من اگر غافل شوی
با بغص خیره می شوی بی من به نقش قاب من
#تقی_شیرین_زاده
گاهی نگاهی کن بر این چشمان پر از آب من
گاهی خودت را هم کمی جای من تنها گذار
گاهی بیا همراه شو با این دل بی تاب من
در انتظار یک پیام از سوی من گاهی بمان
من راضیم، حتی بیا در جنگ با اعصاب من
دریای شور و شوقی و لبریز موج مثبتی
موج امیدی هم بزن بر رخوت تالاب من
حالم دگرگون می شود همپای من باشی اگر
چون سایه ای کمرنگ در شب های بی مهتاب من
حسرت نصیبت می شود از من اگر غافل شوی
با بغص خیره می شوی بی من به نقش قاب من
#تقی_شیرین_زاده
ای مسلمانان مرا در عشق آن بت غیرتست
عشقبازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرتست
عشق، دریای محیط و آب دریا آتشست
موجها آید که گویی کوههای ظلمتست
در میان لجهاش سیصد نهنگ داوری
بر کران ساحلش صد اژدهای هیبتست
کشتیش از اندهان و لنگرش از صابری
بادبانش رو نهاده سوی باد آفتست
مر مرا بیمن در آن دریای ژرف انداخته
بر مثال رادمردی کَش لباس خلتست
مرده بودم، غرقه گشتم، ای عجب زنده شدم
گوهری آمد به دستم کَش دو گیتی قیمتست
#سنایی_غزنوی
عشقبازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرتست
عشق، دریای محیط و آب دریا آتشست
موجها آید که گویی کوههای ظلمتست
در میان لجهاش سیصد نهنگ داوری
بر کران ساحلش صد اژدهای هیبتست
کشتیش از اندهان و لنگرش از صابری
بادبانش رو نهاده سوی باد آفتست
مر مرا بیمن در آن دریای ژرف انداخته
بر مثال رادمردی کَش لباس خلتست
مرده بودم، غرقه گشتم، ای عجب زنده شدم
گوهری آمد به دستم کَش دو گیتی قیمتست
#سنایی_غزنوی
ای چای دمت گرم که دم آمدہای
ای صبح چه خوش به جامِجم آمدہای
ای دختر آفتاب ناز قدمت♡♡
شادم که بجای هرچه غم آمدہای
#شهرادمیدری
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتون به خیر🍃🌼
روزگارتون سراسر نور و لبخند 🌹❤️
🌞
.
هان ای بهار خسته که از راه های دور
موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار ! که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت
گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره ها سایه گستر است
گل های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است
برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش
آنجا برو که لرزش هر شاخه ، گاهِ رقص
از خنده سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته های پرستو سحرگهان
آهنگهای شادی خود ساز می کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی
#محمد_شفیعی_کدکنی
موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار ! که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت
گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره ها سایه گستر است
گل های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است
برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش
آنجا برو که لرزش هر شاخه ، گاهِ رقص
از خنده سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته های پرستو سحرگهان
آهنگهای شادی خود ساز می کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی
#محمد_شفیعی_کدکنی
شب است و باز چراغ اتاق می سوزد
دلم در آتش آن اتفاق می سوزد
در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی ام کاملن عوض شده است
صدای کوچه و بازار را نمی شنوم
و مدتی است که اخبار را نمی شنوم
اتاق پر شده از بوی لاله عباسی
من و دو مرتبه تصمیم های احساسی
اتاق ، محفظه ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره ــ بیمار ــ صبح آدینه
کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد ، همزمان لرزید
چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلف تقدیر زیر و رویم کرد
نگاه های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته اید که عاشق شدن ارادی نیست
تو حس مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه ی من
من و دو راهی و بیراه ها و زوزه ی باد
و مانده ام که جواب تو را چه باید داد
شب است و باز چراغ اتاق می سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می دوزد
هوای ابری و اندوه باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می آید
چقدر خسته ام از فکر های دیرینه
به خواب می روم اینجا کنار شومینه
چراغ خانه ی ما نیمه روشن است انگار
و خواب های تو درباره ی من است انگار
چراغ خانه ، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این اتفاق روشن نیست
#نجمه_زارع
دلم در آتش آن اتفاق می سوزد
در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی ام کاملن عوض شده است
صدای کوچه و بازار را نمی شنوم
و مدتی است که اخبار را نمی شنوم
اتاق پر شده از بوی لاله عباسی
من و دو مرتبه تصمیم های احساسی
اتاق ، محفظه ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره ــ بیمار ــ صبح آدینه
کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد ، همزمان لرزید
چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلف تقدیر زیر و رویم کرد
نگاه های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته اید که عاشق شدن ارادی نیست
تو حس مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه ی من
من و دو راهی و بیراه ها و زوزه ی باد
و مانده ام که جواب تو را چه باید داد
شب است و باز چراغ اتاق می سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می دوزد
هوای ابری و اندوه باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می آید
چقدر خسته ام از فکر های دیرینه
به خواب می روم اینجا کنار شومینه
چراغ خانه ی ما نیمه روشن است انگار
و خواب های تو درباره ی من است انگار
چراغ خانه ، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این اتفاق روشن نیست
#نجمه_زارع
آبجی ! قدِ یه نخود چشماتُ بنداز به دِلم !
بیتو من عینهو مثلِ یه سِجِلدِ باطلم !
به چراغِ گُذرِ مستای نصفه شب قسم،
که کتک خوردهی این زمونهی هلاهلم !
بازو رُ نیگا نکن ما لِهِتیم ! آبجی خانوم !
کفترام فقط به عشقِ تو میشینن روی بوم !
بومتون لَب به لَبِ با بومِ ما ، خودت بگو،
آخه چی میشه تو هَم بیای بشینی رو به روم ؟
سَنَدِ منگولهدارِ دلمون وَقفِ شُما !
کفترای جَلدمون ارزونیِ سقفِ شُما !
ما زمینْخوردهی اون چشمای عاشقکشتیم !
نمیبینی ما رُ امّا عُمریه دِلخوشتیم !
آبجی جون ! دوس ندارم که آبجی جون صدات کنم !
یه اشاره کن تا حتّا جونمُ فدات کنم !
آخه قربونت بِرَم ! وقتی تو کوچه راه میری،
یه کم آسّهتر برو ! اَمون بده نگات کنم !
ما که جزغاله شُدیم بَسکه آتیش سوزوندی تو !
کفترِ جَلدتُ از رو پُشتِبوم پَروندی تو !
به خیالت دِلِ کفتربازا کاروونسَراس ؟
نه عزیز ! اینجوری نیس که تو دِلِ ما موندی تو !
سَنَدِ منگولهدارِ دلمون وَقفِ شُما !
کفترای جَلدمون ارزونیِ سقفِ شُما !
ما زمینْخوردهی اون چشمای عاشقکشتیم !
نمیبینی ما رُ امّا عُمریه دِلخوشتیم !
#یغماگلرویی
بیتو من عینهو مثلِ یه سِجِلدِ باطلم !
به چراغِ گُذرِ مستای نصفه شب قسم،
که کتک خوردهی این زمونهی هلاهلم !
بازو رُ نیگا نکن ما لِهِتیم ! آبجی خانوم !
کفترام فقط به عشقِ تو میشینن روی بوم !
بومتون لَب به لَبِ با بومِ ما ، خودت بگو،
آخه چی میشه تو هَم بیای بشینی رو به روم ؟
سَنَدِ منگولهدارِ دلمون وَقفِ شُما !
کفترای جَلدمون ارزونیِ سقفِ شُما !
ما زمینْخوردهی اون چشمای عاشقکشتیم !
نمیبینی ما رُ امّا عُمریه دِلخوشتیم !
آبجی جون ! دوس ندارم که آبجی جون صدات کنم !
یه اشاره کن تا حتّا جونمُ فدات کنم !
آخه قربونت بِرَم ! وقتی تو کوچه راه میری،
یه کم آسّهتر برو ! اَمون بده نگات کنم !
ما که جزغاله شُدیم بَسکه آتیش سوزوندی تو !
کفترِ جَلدتُ از رو پُشتِبوم پَروندی تو !
به خیالت دِلِ کفتربازا کاروونسَراس ؟
نه عزیز ! اینجوری نیس که تو دِلِ ما موندی تو !
سَنَدِ منگولهدارِ دلمون وَقفِ شُما !
کفترای جَلدمون ارزونیِ سقفِ شُما !
ما زمینْخوردهی اون چشمای عاشقکشتیم !
نمیبینی ما رُ امّا عُمریه دِلخوشتیم !
#یغماگلرویی
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
آرام باش عزیز من، آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود.
#شمس_لنگرودی
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
آرام باش عزیز من، آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود.
#شمس_لنگرودی