درین شبها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد،
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را،
در این آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریا وار
توئی تنها که می خوانی
درین شب ها،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.
درین شب ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریا وار
توئی تنها که می خوانی.
توئی تنها که می خوانی
رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را
توئی تنها که می فهمی
زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.
بر آن شاخ بلند،
ای نغمه ساز باغ ِ بی برگی!
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ
در خوابند
بمان تا دشت های روشن آیینه ها،
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز ِ آواز تو دریابند.
تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.
تو، بارانی ترین ابری
که می گرید،
به باغ مزدک و زرتشت.
تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،
ز جام و ساغر خیام.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد،
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را،
در این آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریا وار
توئی تنها که می خوانی
درین شب ها،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.
درین شب ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریا وار
توئی تنها که می خوانی.
توئی تنها که می خوانی
رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را
توئی تنها که می فهمی
زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.
بر آن شاخ بلند،
ای نغمه ساز باغ ِ بی برگی!
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ
در خوابند
بمان تا دشت های روشن آیینه ها،
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز ِ آواز تو دریابند.
تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.
تو، بارانی ترین ابری
که می گرید،
به باغ مزدک و زرتشت.
تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،
ز جام و ساغر خیام.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
میخکوبم کرده قاب چشم غوغا رنگ تو
خنده های محشر و رفتار شوخ و شنگ تو
احتیاجی نیست به لشکرکشی گیسوان
میپذیرم من شکست خویش را در جنگ تو
هرچه میآید صدا، دنیا سکوتی بیش نیست
بس که پیچیده به گوش من صدای زنگ تو
باز میلرزد دلم دستم تمام هستیام
بس که میریزد به جانم شور ضربآهنگ تو
نقش در نقشش فراتر از بهار آرزوست
برگ برگ دفتر پاییزی ارژنگ تو
در خیالم هستی و بیوقفه میبینم تو را
میشوم هر لحظه اما باز هم دلتنگ تو
با هزار و یک ستاره محو ماهت میشوم
بشکند حتا اگر آیینه ام را سنگ تو
دوستم داری ولی عشق تو هرگز نیستم
"عشق" تنها واژه ای که نیست در فرهنگ تو
گفتمت شعر مرا کی میدهی پاسخ؟ به ناز
گفتی آن شب که بیافتم تا سحر در چنگ تو
#شهراد_میدری
خنده های محشر و رفتار شوخ و شنگ تو
احتیاجی نیست به لشکرکشی گیسوان
میپذیرم من شکست خویش را در جنگ تو
هرچه میآید صدا، دنیا سکوتی بیش نیست
بس که پیچیده به گوش من صدای زنگ تو
باز میلرزد دلم دستم تمام هستیام
بس که میریزد به جانم شور ضربآهنگ تو
نقش در نقشش فراتر از بهار آرزوست
برگ برگ دفتر پاییزی ارژنگ تو
در خیالم هستی و بیوقفه میبینم تو را
میشوم هر لحظه اما باز هم دلتنگ تو
با هزار و یک ستاره محو ماهت میشوم
بشکند حتا اگر آیینه ام را سنگ تو
دوستم داری ولی عشق تو هرگز نیستم
"عشق" تنها واژه ای که نیست در فرهنگ تو
گفتمت شعر مرا کی میدهی پاسخ؟ به ناز
گفتی آن شب که بیافتم تا سحر در چنگ تو
#شهراد_میدری
دانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟
پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند
ناموسِ عشق و رونقِ عُشّاق میبَرند
عیبِ جوان و سرزنشِ پیر میکنند
جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اِکسیر میکنند
گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تَقریر میکنند
ما از برونِ در شده مغرورِ صد فریب
تا خود درونِ پرده چه تدبیر میکنند
تشویشِ وقتِ پیرِ مغان میدهند باز
این سالِکان نگر که چه با پیر میکنند
صد مُلکِ دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر میکنند
قومی به جِدّ و جهد نهادند وصلِ دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
فِیالجُمله اعتماد مکُن بر ثباتِ دهر
کـاین کارخانهایست که تغییر میکنند
مِی خور که شیخ و #حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند
ناموسِ عشق و رونقِ عُشّاق میبَرند
عیبِ جوان و سرزنشِ پیر میکنند
جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اِکسیر میکنند
گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تَقریر میکنند
ما از برونِ در شده مغرورِ صد فریب
تا خود درونِ پرده چه تدبیر میکنند
تشویشِ وقتِ پیرِ مغان میدهند باز
این سالِکان نگر که چه با پیر میکنند
صد مُلکِ دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر میکنند
قومی به جِدّ و جهد نهادند وصلِ دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
فِیالجُمله اعتماد مکُن بر ثباتِ دهر
کـاین کارخانهایست که تغییر میکنند
مِی خور که شیخ و #حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
دلـم تنگ است ، حیرانـم ، چـــرایش را نمی دانــــم
پریشـــــانم ، پریشـــــانم ،چــــرایش را نمی دانـــــــم
نه در خوابــــــم که بیـــــدارم ، ولی کابوس می بینم
هراس افتــــاده بر جانــــم ، چــــرایش را نمی دانــــم
کســــی انگـــار قلبـــم را درون مشــــت می گیــــــرد
به خــود دلتنــگ می مانـــم ،چــــــــرایش را نمی دانـم
کســــی انگــــار می خواهــــــد ببیند اشکهایــم را
ببینــــد سخــت گریانــــم ،چــــــــرایش را نمی دانــم
پسندش نیست این چشمان راز آلود خــــــــاموشم
من این را خـوب می دانم ، چــــــرایش را نمی دانم
دلــــــش را ، این سیاه ســـــــرد سنـــــگی را
نمی خــــــــواهم برنجانم ،چرایش را نمی دانم
ولی با این همه این عشق ، این دیـر آشنـــا را من
همیشه سخت خواهـــــانم ، چـرایش را نمی دانم .
#امیرثابت_قدم
پریشـــــانم ، پریشـــــانم ،چــــرایش را نمی دانـــــــم
نه در خوابــــــم که بیـــــدارم ، ولی کابوس می بینم
هراس افتــــاده بر جانــــم ، چــــرایش را نمی دانــــم
کســــی انگـــار قلبـــم را درون مشــــت می گیــــــرد
به خــود دلتنــگ می مانـــم ،چــــــــرایش را نمی دانـم
کســــی انگــــار می خواهــــــد ببیند اشکهایــم را
ببینــــد سخــت گریانــــم ،چــــــــرایش را نمی دانــم
پسندش نیست این چشمان راز آلود خــــــــاموشم
من این را خـوب می دانم ، چــــــرایش را نمی دانم
دلــــــش را ، این سیاه ســـــــرد سنـــــگی را
نمی خــــــــواهم برنجانم ،چرایش را نمی دانم
ولی با این همه این عشق ، این دیـر آشنـــا را من
همیشه سخت خواهـــــانم ، چـرایش را نمی دانم .
#امیرثابت_قدم
گر نباشد حیا و درک و شعور
آدمی طعنه میزند به ستور
جانِ انسان که تربیت نشود
آدمی گاو می شود به مرور
حَیَوانی پلشت و نکبت بار
که فقط می توان از او شد دور
می چرد هرچه را که می بیند
وانگهی گند می زند در سور
تن، تنومند و طبع ایشان پست
چشم بینا و ذوق ایشان کور
گر که خدمت کند به قصد ریاست
ور عبادت کند ، به نیّتِ حور
گر دهان وا کند به دُر سُفتن
متنفر شویّ و او منفور
فی المثل گر رود به گورستان
دم به دم رم کنند اهل قبور
بارها دیده ام من ایشان را
از قضا آدمی ست بس مشهور
#مرتضی_لطفی
آدمی طعنه میزند به ستور
جانِ انسان که تربیت نشود
آدمی گاو می شود به مرور
حَیَوانی پلشت و نکبت بار
که فقط می توان از او شد دور
می چرد هرچه را که می بیند
وانگهی گند می زند در سور
تن، تنومند و طبع ایشان پست
چشم بینا و ذوق ایشان کور
گر که خدمت کند به قصد ریاست
ور عبادت کند ، به نیّتِ حور
گر دهان وا کند به دُر سُفتن
متنفر شویّ و او منفور
فی المثل گر رود به گورستان
دم به دم رم کنند اهل قبور
بارها دیده ام من ایشان را
از قضا آدمی ست بس مشهور
#مرتضی_لطفی
کج دار و مریض یا کج دار و مريز؟
اصطلاح «کج دار و مریض» از جمله اصطلاحاتی است که توسط برخی از مردم به اشتباه به کار می رود.
مردم آن را با مریضی مرتبط می دانند.
این اصطلاح در اصل "کج دار و مریز" است. به معنای این که ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد و نسبتی با مریضی ندارد.
شاعری در این باره می گوید:
رفتم بـه سر تـربت شمس تبـریز
دیدم دو هزار زنگیـان خونـریـز
هر یک به زبان حال با من می گفت
جامی که به دست توست کج دار و مریز
یا حضرت مولانا میفرمایند :
ماییم و توی و خانه خالی برخیز
هنگام ستیز نیست ای جان مستیز
چون آب و شراب با حریفان آمیز
چندانکه رَسَم به جای، کژ دار و مریز
اصطلاح «کج دار و مریض» از جمله اصطلاحاتی است که توسط برخی از مردم به اشتباه به کار می رود.
مردم آن را با مریضی مرتبط می دانند.
این اصطلاح در اصل "کج دار و مریز" است. به معنای این که ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد و نسبتی با مریضی ندارد.
شاعری در این باره می گوید:
رفتم بـه سر تـربت شمس تبـریز
دیدم دو هزار زنگیـان خونـریـز
هر یک به زبان حال با من می گفت
جامی که به دست توست کج دار و مریز
یا حضرت مولانا میفرمایند :
ماییم و توی و خانه خالی برخیز
هنگام ستیز نیست ای جان مستیز
چون آب و شراب با حریفان آمیز
چندانکه رَسَم به جای، کژ دار و مریز
.
عجب عطـرِ دلانگیزی دارد
این شهـریور که هـر دم
مـرا یادِ تــو میاندازد♡♡
#حمیدرضاعبداللهی
سلاااام و نور☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون مملو از عشق و آرامش🌹❤️
🌞
.
.
عکس رخ او به قهوه دیدم گفتم
خورشید برون آمده است از ظلمات...
#شاطرعباسصبوحی
سلاااام و نور☀️🌻
صبحتوون بخیر🌼🍃
روزگارتون سراسر شور و شعور 🌹
آدینه مباااارک ❤️
🌞
عکس رخ او به قهوه دیدم گفتم
خورشید برون آمده است از ظلمات...
#شاطرعباسصبوحی
سلاااام و نور☀️🌻
صبحتوون بخیر🌼🍃
روزگارتون سراسر شور و شعور 🌹
آدینه مباااارک ❤️
🌞
فال من را بگیر و جانم را
من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن
روشنم کن چگونه می میرم
حافظ از جام عشق خون می خورد
من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد
من جهان را به دوش می بردم
مست و لایعقل از جهان بیزار
جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد
من امیر القشون مستانم
حالِ خوبی نبود آدم ها
زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد
همه را توی خواب می دیدم
من فقط خواب عشق را دیدم
حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت
هر پدر مُرده ابن سیرین شد
من به تعبیر خواب مشکوکم
هر کسی خواب عشق را دیده است
صبح فردای غرق در کابوس
رو به دستان قبله خوابیده است
مردم از رو به رو ،دَهن دیدند
مردم از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود
هی نشستند و رشته ریسیدند
نانجیبیِ عشق در این است
مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است
دامنِ دست خورده می خواهد
من به رفتار عشق مشکوکم
در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز است
پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست
من به رفتار عشق مشکوکم
مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاهِ تاتاری
پشتِ پلکش هزار سرباز است
مردِ از خود گذشته ای هستم
پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم آنچه می خواهی
هم نمی دانم آنچه می خواهم
ناگزیر از بلندِ کوهستان
ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما
گیجِ دنیای اهلِ آیایم
سهروردی منم که در چشمت
شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت
سر به راه تو سر تراشیدم
خانِ والای خانه آبادم
زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی
می کُشی خوش نویسِ تهران را
مرگِ شعبانِ جعفری هستم
امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست
من امیر القشون مستانم
قلبم اندازه ی جهانم شد
شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده
قطره قطره جای خونم بود
شهرِ افسرده ای درونم بود
خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن
شهرِ تنهای واقعا خالی
توی تنهاییِ خودم بودم
یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از مردم
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر داشت زیر خاکستر
آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر مثل من پُر از خود شد
یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت
رفت و اندوهِ برنگشتن شد
کار و بارِ غزل که راکد بود
کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست
آسمون تو ترانه بارونی ست
دست و پاتو بکِش،برو گمشو
این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز
این خر از کُره گی نمی فهمه
من کنار تو ریز می مانم
تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد
نانجیبانه مشت خواهی شد
اقتضای طبیعتت این است
به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی
دوزخی پشتِ پیرهن باشی
به وجود آمدم که داغت را
پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن
هرچه بود و نبود را بردند
شعرِ آتش به جان نفهمیدی
ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم
بدتر از این همه تبر/زن بود
قبله ی تاک های مسمومم
ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند
من امیر القشون مستانم
چشم و هم چشمِ من خیابانی ست
که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند
که تو را مثل کوه می سازد
مثل کوهی درشت و محکم باش
مثل فاتح نگاه خواهم کرد
آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد
دامنت را سیاه خواهم کرد
روی دستان خویش می مانی
پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم
این آرزو را به گور خواهی برد
سر بچرخان و باز جادو کن
مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز
مردِ این جنگِ تن به تن هستم
چشم و لب های نیمه بازت را
ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را
از همین راه دور می بوسم
پشتمان طرحِ نقشه هایی است
پشتِ هر طرح،دست در کار است
تا دهان مفت و گوش ها مفتند
پشتمان حرفِ مفت بسیاراست
#علیرضاآذر
من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن
روشنم کن چگونه می میرم
حافظ از جام عشق خون می خورد
من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد
من جهان را به دوش می بردم
مست و لایعقل از جهان بیزار
جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد
من امیر القشون مستانم
حالِ خوبی نبود آدم ها
زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد
همه را توی خواب می دیدم
من فقط خواب عشق را دیدم
حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت
هر پدر مُرده ابن سیرین شد
من به تعبیر خواب مشکوکم
هر کسی خواب عشق را دیده است
صبح فردای غرق در کابوس
رو به دستان قبله خوابیده است
مردم از رو به رو ،دَهن دیدند
مردم از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود
هی نشستند و رشته ریسیدند
نانجیبیِ عشق در این است
مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است
دامنِ دست خورده می خواهد
من به رفتار عشق مشکوکم
در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز است
پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست
من به رفتار عشق مشکوکم
مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاهِ تاتاری
پشتِ پلکش هزار سرباز است
مردِ از خود گذشته ای هستم
پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم آنچه می خواهی
هم نمی دانم آنچه می خواهم
ناگزیر از بلندِ کوهستان
ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما
گیجِ دنیای اهلِ آیایم
سهروردی منم که در چشمت
شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت
سر به راه تو سر تراشیدم
خانِ والای خانه آبادم
زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی
می کُشی خوش نویسِ تهران را
مرگِ شعبانِ جعفری هستم
امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست
من امیر القشون مستانم
قلبم اندازه ی جهانم شد
شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده
قطره قطره جای خونم بود
شهرِ افسرده ای درونم بود
خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن
شهرِ تنهای واقعا خالی
توی تنهاییِ خودم بودم
یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از مردم
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر داشت زیر خاکستر
آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر مثل من پُر از خود شد
یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت
رفت و اندوهِ برنگشتن شد
کار و بارِ غزل که راکد بود
کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست
آسمون تو ترانه بارونی ست
دست و پاتو بکِش،برو گمشو
این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز
این خر از کُره گی نمی فهمه
من کنار تو ریز می مانم
تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد
نانجیبانه مشت خواهی شد
اقتضای طبیعتت این است
به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی
دوزخی پشتِ پیرهن باشی
به وجود آمدم که داغت را
پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن
هرچه بود و نبود را بردند
شعرِ آتش به جان نفهمیدی
ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم
بدتر از این همه تبر/زن بود
قبله ی تاک های مسمومم
ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند
من امیر القشون مستانم
چشم و هم چشمِ من خیابانی ست
که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند
که تو را مثل کوه می سازد
مثل کوهی درشت و محکم باش
مثل فاتح نگاه خواهم کرد
آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد
دامنت را سیاه خواهم کرد
روی دستان خویش می مانی
پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم
این آرزو را به گور خواهی برد
سر بچرخان و باز جادو کن
مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز
مردِ این جنگِ تن به تن هستم
چشم و لب های نیمه بازت را
ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را
از همین راه دور می بوسم
پشتمان طرحِ نقشه هایی است
پشتِ هر طرح،دست در کار است
تا دهان مفت و گوش ها مفتند
پشتمان حرفِ مفت بسیاراست
#علیرضاآذر
🌿
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوش تر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است
گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
#فیض_کاشانی
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوش تر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است
گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
#فیض_کاشانی
خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی
ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی
گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد
سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود
به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی
هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب
بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی
چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی
دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی
اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم
در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی
زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی
جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی
دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم
بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی
#رحیم_معینی_کرمانشاهی
ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی
گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد
سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود
به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی
هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب
بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی
چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی
دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی
اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم
در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی
زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی
جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی
دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم
بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی
#رحیم_معینی_کرمانشاهی
چون درختی در صمیم ِ سرد و بی ابر زمستانی
هرچه برگم بود و بارم بود،
هرچه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،
هر چه یاد و یادگارم بود،
ریختهست.
چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمههای هیچ پیرایش،
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم این سوی و آن سو خُست؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم.
ریخته دیریست
هر چه بودم یاد و بودم برگ.
یاد ِ با نرمک نسیمی چون نماز شعلهی بیمار لرزیدن،
برگ چونان صخره ی کّری نلرزیدن.
یاد رنج از دستهای منتظر بردن،
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.
ای بهارِ همچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر.
سایهی نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.
بیم دارم کز نسیم ساحر ِ ابریشمین تو،
تکمهی سبزی بروید باز، بر پیراهنِ خشک و کبود من.
همچنان بگذار
تا درود دردناک ِ اندُهان ماند سرود من.
#مهدی_اخوان_ثالث
https://t.me/kellidd
هرچه برگم بود و بارم بود،
هرچه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،
هر چه یاد و یادگارم بود،
ریختهست.
چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمههای هیچ پیرایش،
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم این سوی و آن سو خُست؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم.
ریخته دیریست
هر چه بودم یاد و بودم برگ.
یاد ِ با نرمک نسیمی چون نماز شعلهی بیمار لرزیدن،
برگ چونان صخره ی کّری نلرزیدن.
یاد رنج از دستهای منتظر بردن،
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.
ای بهارِ همچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر.
سایهی نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.
بیم دارم کز نسیم ساحر ِ ابریشمین تو،
تکمهی سبزی بروید باز، بر پیراهنِ خشک و کبود من.
همچنان بگذار
تا درود دردناک ِ اندُهان ماند سرود من.
#مهدی_اخوان_ثالث
https://t.me/kellidd
عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای ” از تو پریدن ” گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!
گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟؟
حالا برو! برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.
#مهدی_فرجی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای ” از تو پریدن ” گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!
گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟؟
حالا برو! برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.
#مهدی_فرجی
گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم، جانِ گلستان منم
حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان ؟
دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی
نای منی هین مکن از دم هر کس فغان
پیش چو من کیقباد چشم بَدَم دور باد!
شرم ندارد کسی یاد کند از کهان ؟
جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند
زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان
چنگ به من درزدی چنگ منی در کنار
تار که در زخمهام سست شود بگسلان
پشت جهان دیدهای روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ای قمرِ زیر میغ ! خویش ندیدی، دریغ !
چند چو سایه دوی در پی این دیگران ؟
بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد
تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان
در پی دزدی بُدَم دزد دگر بانگ کرد
هِشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن ؟
گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد آن دغلِ کژنشان
#مولانا
آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم، جانِ گلستان منم
حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان ؟
دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی
نای منی هین مکن از دم هر کس فغان
پیش چو من کیقباد چشم بَدَم دور باد!
شرم ندارد کسی یاد کند از کهان ؟
جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند
زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان
چنگ به من درزدی چنگ منی در کنار
تار که در زخمهام سست شود بگسلان
پشت جهان دیدهای روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ای قمرِ زیر میغ ! خویش ندیدی، دریغ !
چند چو سایه دوی در پی این دیگران ؟
بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد
تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان
در پی دزدی بُدَم دزد دگر بانگ کرد
هِشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن ؟
گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد آن دغلِ کژنشان
#مولانا
حتی حباب های کوچک چایی هم
بی هوده نیستند
بی هوده نیست که سیگار می کشی
و لبخند هایت تلخ می شود
نمی شود برگشت
و رد پاییز را
از نیمکت های خیس
برداشت
نمی بینمت
نه توی حلقه های خاکستری دود
نه انتهای قهوه ای فنجان
نه توی دایره ای که
قسمت ام نبود!
چهارشنبه بود
من نام تمام نیمکت ها را
چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی
چای سرد شد چهار شنبه بود
تلخ تر شدم چهارشنبه بود
حتی چهارشنبه بود که ما
از کنار هم گذشتیم
و من از خانه دورتر شدم
از چار خانه ی پیراهنت
هنوز فکر می کنم
می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم
انگشتم را توی حلقه های دود فرو ببرم
با چهار شنبه و تو
عکس های یادگاری خوشحال بگیرم
هنوز فکر می کنم
توی چار خانه ی پیراهنت
خوشبخت می شدم.
#ناهیدعرجونی
بی هوده نیستند
بی هوده نیست که سیگار می کشی
و لبخند هایت تلخ می شود
نمی شود برگشت
و رد پاییز را
از نیمکت های خیس
برداشت
نمی بینمت
نه توی حلقه های خاکستری دود
نه انتهای قهوه ای فنجان
نه توی دایره ای که
قسمت ام نبود!
چهارشنبه بود
من نام تمام نیمکت ها را
چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی
چای سرد شد چهار شنبه بود
تلخ تر شدم چهارشنبه بود
حتی چهارشنبه بود که ما
از کنار هم گذشتیم
و من از خانه دورتر شدم
از چار خانه ی پیراهنت
هنوز فکر می کنم
می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم
انگشتم را توی حلقه های دود فرو ببرم
با چهار شنبه و تو
عکس های یادگاری خوشحال بگیرم
هنوز فکر می کنم
توی چار خانه ی پیراهنت
خوشبخت می شدم.
#ناهیدعرجونی
خندهتُ اَزَم نگیر ، تا شبُ طاقت بیارم !
من که جُز خندهی تو هیچّی تو دُنیا ندارم !
خندتُ اَزَم نگیر ، نذار به گریه خو کنم !
تو که باشی میتونم خورشیدُ آرزو کنم !
شب سیاهتَر از همیشهس ، خندهتُ اَزَم نگیر !
نذار آلوده بِشم ، به سایههای شبِ پیر !
خندههات مثلِ طلسمِ واسه رویینه شُدن !
خندههات یه خنجره تو دستای خالیِ من !
خندهتُ اَزَم نگیر وقتی میرَم به جنگِ شب،
بذار از تو تازه شَم ! بذار وطن شه این وطن !
از صدای گریه وُ ضجّه وُ ناله خستهاَم !
از دیاری که تو اون خنده محاله خستهاَم !
خستهاَم از این همه مرثیهخونِ نااُمید !
از کلاغی که تو هیچ قصّهیی خونهش نرسید !
منُ سِحرِ خندههات کن ! شبُ گُم کن تو چشات !
بذار آروم بگیرم ، تو نقرهریزِ خندههات !
خندههات مثلِ طلسمِ واسه رویینه شُدن !
خندههات یه خنجره تو دستای خالیِ من !
خندهتُ اَزَم نگیر وقتی میرَم به جنگِ شب،
بذار از تو تازه شَم ! بذار وطن شه این وطن !
#یغماگلرویی
من که جُز خندهی تو هیچّی تو دُنیا ندارم !
خندتُ اَزَم نگیر ، نذار به گریه خو کنم !
تو که باشی میتونم خورشیدُ آرزو کنم !
شب سیاهتَر از همیشهس ، خندهتُ اَزَم نگیر !
نذار آلوده بِشم ، به سایههای شبِ پیر !
خندههات مثلِ طلسمِ واسه رویینه شُدن !
خندههات یه خنجره تو دستای خالیِ من !
خندهتُ اَزَم نگیر وقتی میرَم به جنگِ شب،
بذار از تو تازه شَم ! بذار وطن شه این وطن !
از صدای گریه وُ ضجّه وُ ناله خستهاَم !
از دیاری که تو اون خنده محاله خستهاَم !
خستهاَم از این همه مرثیهخونِ نااُمید !
از کلاغی که تو هیچ قصّهیی خونهش نرسید !
منُ سِحرِ خندههات کن ! شبُ گُم کن تو چشات !
بذار آروم بگیرم ، تو نقرهریزِ خندههات !
خندههات مثلِ طلسمِ واسه رویینه شُدن !
خندههات یه خنجره تو دستای خالیِ من !
خندهتُ اَزَم نگیر وقتی میرَم به جنگِ شب،
بذار از تو تازه شَم ! بذار وطن شه این وطن !
#یغماگلرویی
🕊1
راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرار
سر درآوردم از آن کوچه از آن بن بستِ تار
گفته بودم رد نخواهم شد از آن دیوار و بام
باز کردم چشم خود را دیدم افتادم به دام
خواستم برگردم اما دل دوباره گریه کرد
التماسش را به قنداق قسم ها آیه کرد
دست دل را بی صدا آویختم در دست خود
توبه را درجا شکستم رنگ و رویش باز شد
باز کردم از دو پایم بندهای کفش دل
باز رفتم در عمیق عاطفه با نقش دل
باز دیدم خاطراتی زنده را در پیش رو
پروریدم عشق را در زیر چتر آرزو
رنگ کردم نرده های ساده ی ایوانمان
آب دادم خاک خشک سینهٔ گلدانمان
شعر می خواندم برایت گوش میدادی مگر!
نیست اصلا از تو اینجا قدر یک سایه اثر
پاک کردم از رخ آیینه با اشکم غبار
شانه کردم موی دل را بردمش تا پای دار
باز هم جای تو خالی و من آشوبم عزیز
کنج این ویرانگی ها بی تو مغلوبم عزیز
سایه ات از من نهان و پا به پایم می دَود
هر کجا پا می گذارم قبل از من میرسد
دست هایم را نمی گیرد هوای خاطره
می دهد دائم به قلبم ، انتظارت دلهره
راستش اصلا نمی دانم ، کجا گم گشته ام
شاید از ذهنت پس از این تا قیامت رفته ام
وصله کن آلامِ این قلبِ ضعیف و پاره را
جمع کن از خاطراتت این منِ آواره را
پای ماندن نیست اینجا بی تو سنگین است شب
می رود تا ریشه های استخوان و سینه تب
حسرتت دارم شبی را تا سحر خلوت کنیم
از شروع آشنایی های خود غیبت کنیم
گل بگویی ، گل ببویم ، بشنویم از گل سخن
شعرهای نو بخوانی ، سبک معیار و کهن
روزهای اول دیدارمان را یاد هست؟
لحظه های دور از آزارمان را یاد هست؟
من هنوزم دارم آن چت های شیرین آن صدا
هر چه بود از ابتدا ، اما ندارد انتها
می شود آیا دوباره بازگردیم آن زمان!
بشنویم آواز زیبای الهه از بنان !
خسته ام آنقدر که باید ببینم روی تو
جان بگیرم از هوای آشنای بوی تو
از صمیم قلب آرامم کن آرامش بگیر
باز هم مرغ دلم را کن به چنگ خود اسیر
نیمه شب گاهی بیا تا فرصتی از عمر هست
تا بیندازیم کوه غصه ها را روی دست
شیشهٔ دل را بشوییم از فراق و انتظار
"پونه"ها را سایبان باشیم تا فصل بهار
#افسانه_احمدی_پونه
سر درآوردم از آن کوچه از آن بن بستِ تار
گفته بودم رد نخواهم شد از آن دیوار و بام
باز کردم چشم خود را دیدم افتادم به دام
خواستم برگردم اما دل دوباره گریه کرد
التماسش را به قنداق قسم ها آیه کرد
دست دل را بی صدا آویختم در دست خود
توبه را درجا شکستم رنگ و رویش باز شد
باز کردم از دو پایم بندهای کفش دل
باز رفتم در عمیق عاطفه با نقش دل
باز دیدم خاطراتی زنده را در پیش رو
پروریدم عشق را در زیر چتر آرزو
رنگ کردم نرده های ساده ی ایوانمان
آب دادم خاک خشک سینهٔ گلدانمان
شعر می خواندم برایت گوش میدادی مگر!
نیست اصلا از تو اینجا قدر یک سایه اثر
پاک کردم از رخ آیینه با اشکم غبار
شانه کردم موی دل را بردمش تا پای دار
باز هم جای تو خالی و من آشوبم عزیز
کنج این ویرانگی ها بی تو مغلوبم عزیز
سایه ات از من نهان و پا به پایم می دَود
هر کجا پا می گذارم قبل از من میرسد
دست هایم را نمی گیرد هوای خاطره
می دهد دائم به قلبم ، انتظارت دلهره
راستش اصلا نمی دانم ، کجا گم گشته ام
شاید از ذهنت پس از این تا قیامت رفته ام
وصله کن آلامِ این قلبِ ضعیف و پاره را
جمع کن از خاطراتت این منِ آواره را
پای ماندن نیست اینجا بی تو سنگین است شب
می رود تا ریشه های استخوان و سینه تب
حسرتت دارم شبی را تا سحر خلوت کنیم
از شروع آشنایی های خود غیبت کنیم
گل بگویی ، گل ببویم ، بشنویم از گل سخن
شعرهای نو بخوانی ، سبک معیار و کهن
روزهای اول دیدارمان را یاد هست؟
لحظه های دور از آزارمان را یاد هست؟
من هنوزم دارم آن چت های شیرین آن صدا
هر چه بود از ابتدا ، اما ندارد انتها
می شود آیا دوباره بازگردیم آن زمان!
بشنویم آواز زیبای الهه از بنان !
خسته ام آنقدر که باید ببینم روی تو
جان بگیرم از هوای آشنای بوی تو
از صمیم قلب آرامم کن آرامش بگیر
باز هم مرغ دلم را کن به چنگ خود اسیر
نیمه شب گاهی بیا تا فرصتی از عمر هست
تا بیندازیم کوه غصه ها را روی دست
شیشهٔ دل را بشوییم از فراق و انتظار
"پونه"ها را سایبان باشیم تا فصل بهار
#افسانه_احمدی_پونه
چه می دانم
شاید سرزمین های خوف
دیدنی باشد
تا من از ستایش شکوفه های گیلاس و
آب های روان
رها شوم
در خیال
درد ها و مصیبت های
آن زنان را با گیسوان سیاهی
برای همیشه فراموش کنم
آیا عشق را بادهای مسموم مستمندی
نابود کرده است؟
به کجا باید پناه می بردم
من فقط
وارث مرگ شده ام
و در محاصره ی شاخه های شکسته ای
که دیگر عقیم شده اند
مانده ام
دشوارست نگاه کردن
به واقعیت های اوهام پلید
و هجوم بادهای مسموم
و من
مبدل شده ام
به یک تکه کاغذ کهنه ی کاهی
در باد
شاید پیش از آمدن من
به این خانه
در این کوچه
کسانی
زیر درخت های خشک
آتش روشن کرده بودند
و شاید
برای یک لحظه
فقط یک لحظه
در عشق توقف کرده بودند
و باران لباس هاشان را
خیس کرده بود
اما من
در این خانه
در این کوچه
فقط
سرفه زده ام از سرما
و نام های عشق را از یاد برده ام از سرما
قبل از آمدنم
به این خانه
در این کوچه
به من گفته بودند
شرط ماندن
در این خانه
در این کوچه
انکار شهامت است
پناه بردن به حرمان است
و به تشنگی های بی پایان
در تابستان و
تب
در زمستان و
زمهریر
من در خاموشی مفرط این خانه مانده ام
از پنجره به کوچه نگاه می کنم
زنان و مردان را می بینم
در انجماد برف ایستاده اند
در چهار فصل
در این کوچه
برف
برف
می بارد
#احمدرضااحمدی
شاید سرزمین های خوف
دیدنی باشد
تا من از ستایش شکوفه های گیلاس و
آب های روان
رها شوم
در خیال
درد ها و مصیبت های
آن زنان را با گیسوان سیاهی
برای همیشه فراموش کنم
آیا عشق را بادهای مسموم مستمندی
نابود کرده است؟
به کجا باید پناه می بردم
من فقط
وارث مرگ شده ام
و در محاصره ی شاخه های شکسته ای
که دیگر عقیم شده اند
مانده ام
دشوارست نگاه کردن
به واقعیت های اوهام پلید
و هجوم بادهای مسموم
و من
مبدل شده ام
به یک تکه کاغذ کهنه ی کاهی
در باد
شاید پیش از آمدن من
به این خانه
در این کوچه
کسانی
زیر درخت های خشک
آتش روشن کرده بودند
و شاید
برای یک لحظه
فقط یک لحظه
در عشق توقف کرده بودند
و باران لباس هاشان را
خیس کرده بود
اما من
در این خانه
در این کوچه
فقط
سرفه زده ام از سرما
و نام های عشق را از یاد برده ام از سرما
قبل از آمدنم
به این خانه
در این کوچه
به من گفته بودند
شرط ماندن
در این خانه
در این کوچه
انکار شهامت است
پناه بردن به حرمان است
و به تشنگی های بی پایان
در تابستان و
تب
در زمستان و
زمهریر
من در خاموشی مفرط این خانه مانده ام
از پنجره به کوچه نگاه می کنم
زنان و مردان را می بینم
در انجماد برف ایستاده اند
در چهار فصل
در این کوچه
برف
برف
می بارد
#احمدرضااحمدی
چون جان تو می ستانی ، چون شکّر است مُردن
بـا تــو زجـان شـیـریـن شـیـریـن تـر اسـت مـُـردن
بــردار ایــن طـبـق را زیــرا خـلـیـل حـق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مـُـردن
ایـن سـر نـشـان ِ مـُـردن وان سـر نـشـان ِ زادن
زان سر کسی نمیرد ، نی زین سر است مردن
بگذار جسم و جان شو ، رقصان بدان جهان شو
مـگـریـز ، اگـرچه حالی شور و شر اسـت مـُـردن
والله به ذات پاکش نـُـه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همـچون حلوا گــر است مـُـردن
از جان چرا گریزیم ، جان است جان سپردن
وز کـان چـرا گریـزیم ، کــان ِ زر است مـُـردن
چون زیـن قـفس بـرستی در گـلشن است مسکـن
چون این صدف شکستی ، چون گوهر است مردن
چـون حق تـو را بـخواند ، سوی خـودت کـشاند
چون جنت است رفتن ، چون کوثر است مردن
مرگ آیینه است و حسنت در آیینه در آمد
آیـینه بـر بـگوید خوش مـنـظر است مـُـردن
گر مومنی و شیرین ، هم مومن است مرگت
گــر کـافـری و تـلخی هـم کـافر اسـت مـُـردن
گـر یـوسفی و خـوبی ، آیینـه ات چنـان است
ور نی در آن نمایش ، هم مضطر است مردن
خامش که خوش زبانی ، چون خضر ، جاودانی
کــز آب زنــدگـانی کــور و کــر اسـت مــُـردن
#مولانا
بـا تــو زجـان شـیـریـن شـیـریـن تـر اسـت مـُـردن
بــردار ایــن طـبـق را زیــرا خـلـیـل حـق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مـُـردن
ایـن سـر نـشـان ِ مـُـردن وان سـر نـشـان ِ زادن
زان سر کسی نمیرد ، نی زین سر است مردن
بگذار جسم و جان شو ، رقصان بدان جهان شو
مـگـریـز ، اگـرچه حالی شور و شر اسـت مـُـردن
والله به ذات پاکش نـُـه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همـچون حلوا گــر است مـُـردن
از جان چرا گریزیم ، جان است جان سپردن
وز کـان چـرا گریـزیم ، کــان ِ زر است مـُـردن
چون زیـن قـفس بـرستی در گـلشن است مسکـن
چون این صدف شکستی ، چون گوهر است مردن
چـون حق تـو را بـخواند ، سوی خـودت کـشاند
چون جنت است رفتن ، چون کوثر است مردن
مرگ آیینه است و حسنت در آیینه در آمد
آیـینه بـر بـگوید خوش مـنـظر است مـُـردن
گر مومنی و شیرین ، هم مومن است مرگت
گــر کـافـری و تـلخی هـم کـافر اسـت مـُـردن
گـر یـوسفی و خـوبی ، آیینـه ات چنـان است
ور نی در آن نمایش ، هم مضطر است مردن
خامش که خوش زبانی ، چون خضر ، جاودانی
کــز آب زنــدگـانی کــور و کــر اسـت مــُـردن
#مولانا
چو نی نالدم استخوان از جدایی
فغان از جدایی فغان از جدایی
قفس به بود بلبلی را که نالد
شب و روز در آشیان از جدایی
دهد یاد از نیک بینی به گلشن
بهار از وصال و خزان از جدایی
چسان من ننالم ز هجران که نالد
زمین از فراق، آسمان از جدایی
به هر شاخ این باغ مرغی سراید
به لحنی دگر داستان از جدایی
چو شمعم به جان آتش افتد به بزمی
که آید سخن در میان از جدایی
کشد آنچه خاشاک از برق سوزان
کشیده است هاتف همان از جدایی
#هاتف_اصفهانی
فغان از جدایی فغان از جدایی
قفس به بود بلبلی را که نالد
شب و روز در آشیان از جدایی
دهد یاد از نیک بینی به گلشن
بهار از وصال و خزان از جدایی
چسان من ننالم ز هجران که نالد
زمین از فراق، آسمان از جدایی
به هر شاخ این باغ مرغی سراید
به لحنی دگر داستان از جدایی
چو شمعم به جان آتش افتد به بزمی
که آید سخن در میان از جدایی
کشد آنچه خاشاک از برق سوزان
کشیده است هاتف همان از جدایی
#هاتف_اصفهانی