ای لعبت صافی صفات ای خوشتر از آب حیات
هستی درین آخر زمان این منکران را معجزات
هم دیده داری هم قدم هم نور داری هم ظلم
در هزلِ وجد ای محتشم هم کعبه گردی هم منات
حسن ترا بینم فزون خلق ترا بینم زبون
چون آمد از جنت برون چون تو نگاری بی برات
در نارم از گلزار تو بیزارم از آزار تو
یک دیدن از دیدار تو خوشتر ز کل کاینات
هر گه که بگشایی دهن گردد جهان پر نسترن
بر تو ثنا گوید چو من ریگ و مطر سنگ و نبات
عالی چو کعبه کوی تو نه خاکپای روی تو
بر دو لب خوشبوی تو جان را به دل دارد حیات
برهان آن نوشین لبت چون روز گرداند شبت
وان خالها بر غبغبت تابان چو از گردون بنات
بر ما لبت دعوت کنی بر ما سخن حجت کنی
وقتی که جان غارت کنی چون صوفیان در ده صلات
باز ار بکشتی عاجزی بنمای از لب معجزی
چون از عُزی نبود عزی لا را بزن بر روی لات
غمهات بر ما جمله شد بغداد همچون حله شد
یک دیده اینجا دجله شد یک دیده آنجا شد فرات
جان سنایی مر ترا از وی حذر کردن چرا
از تو گذر نبود ورا هم در حیات و هم ممات
ای چون ملک گه سامری وی چون فلک گه ساحری
تا بر تو خوانم یک سری «الباقیات الصالحات»
#سنایی_غزنوی
هستی درین آخر زمان این منکران را معجزات
هم دیده داری هم قدم هم نور داری هم ظلم
در هزلِ وجد ای محتشم هم کعبه گردی هم منات
حسن ترا بینم فزون خلق ترا بینم زبون
چون آمد از جنت برون چون تو نگاری بی برات
در نارم از گلزار تو بیزارم از آزار تو
یک دیدن از دیدار تو خوشتر ز کل کاینات
هر گه که بگشایی دهن گردد جهان پر نسترن
بر تو ثنا گوید چو من ریگ و مطر سنگ و نبات
عالی چو کعبه کوی تو نه خاکپای روی تو
بر دو لب خوشبوی تو جان را به دل دارد حیات
برهان آن نوشین لبت چون روز گرداند شبت
وان خالها بر غبغبت تابان چو از گردون بنات
بر ما لبت دعوت کنی بر ما سخن حجت کنی
وقتی که جان غارت کنی چون صوفیان در ده صلات
باز ار بکشتی عاجزی بنمای از لب معجزی
چون از عُزی نبود عزی لا را بزن بر روی لات
غمهات بر ما جمله شد بغداد همچون حله شد
یک دیده اینجا دجله شد یک دیده آنجا شد فرات
جان سنایی مر ترا از وی حذر کردن چرا
از تو گذر نبود ورا هم در حیات و هم ممات
ای چون ملک گه سامری وی چون فلک گه ساحری
تا بر تو خوانم یک سری «الباقیات الصالحات»
#سنایی_غزنوی
این شعر آمده که شما را
این شعر آمده که صدا را
این شعر آمده که هوا را
….
با فعل های بد بشروعد!
با خنده ی بدون اجازه
هر بیت، عشق و کوه گدازه!!
یک آدم نچسب و قراضه
یک عکس یادگاری تازه
خیلی دروغ داشت، در این حد!
زیر لباس ِ قلقلکی ها
در خوابهای ما الکی ها
بر روی گاری ِ نمکی ها
توی کشوی قایمکی ها
این شعر را اگرچه نباید …
خون در ملات ساختمانی
خون لای درزهای زمانی
خون در صدای تعزیه خوانی
خون توی مشت مرد روانی
بشمار! مرگ ۶۳ درصد!
بالای آسمان قفسی بود
پایین ترش هوای کسی بود
با من بخوان اگر نفسی بود
این شعر زیرپوش کسی بود
بالای دستهای تو شاید
بی حرف، زندگی نباتی
دنیای مضحک ِ قروقاطی
از قرص خوابهای خیاتی
تصویرهای پاره فاطی
چیزی نمانده است بفهمد
#فاطمه_اختصاری
این شعر آمده که صدا را
این شعر آمده که هوا را
….
با فعل های بد بشروعد!
با خنده ی بدون اجازه
هر بیت، عشق و کوه گدازه!!
یک آدم نچسب و قراضه
یک عکس یادگاری تازه
خیلی دروغ داشت، در این حد!
زیر لباس ِ قلقلکی ها
در خوابهای ما الکی ها
بر روی گاری ِ نمکی ها
توی کشوی قایمکی ها
این شعر را اگرچه نباید …
خون در ملات ساختمانی
خون لای درزهای زمانی
خون در صدای تعزیه خوانی
خون توی مشت مرد روانی
بشمار! مرگ ۶۳ درصد!
بالای آسمان قفسی بود
پایین ترش هوای کسی بود
با من بخوان اگر نفسی بود
این شعر زیرپوش کسی بود
بالای دستهای تو شاید
بی حرف، زندگی نباتی
دنیای مضحک ِ قروقاطی
از قرص خوابهای خیاتی
تصویرهای پاره فاطی
چیزی نمانده است بفهمد
#فاطمه_اختصاری
.
ابوسعید ابوالخیر در راه بود،
گفت:
«هر جا که نظر میکنم،
بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار همه زر آویخته.
کسی نمیبیند و کسی نمیچیند.»
گفتند: کو، کجاست؟
گفت:
«همهجاست،
هر جا که میتوان خدمتی کرد؛
یا هر جا که میتوان به راحتی دلی بهدست آورد.
آنجا که غمگینی هست
و آنجا که مسکینی هست؛
آنجا که یاری طالبِ محبت است
و آنجا که رفیقی محتاج مروت.»
سلاااام ونور☀️🌻
صبحتوووون بخیر
روزگارتون بعشق و مهربانی 🌹❤️
🌞
ابوسعید ابوالخیر در راه بود،
گفت:
«هر جا که نظر میکنم،
بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار همه زر آویخته.
کسی نمیبیند و کسی نمیچیند.»
گفتند: کو، کجاست؟
گفت:
«همهجاست،
هر جا که میتوان خدمتی کرد؛
یا هر جا که میتوان به راحتی دلی بهدست آورد.
آنجا که غمگینی هست
و آنجا که مسکینی هست؛
آنجا که یاری طالبِ محبت است
و آنجا که رفیقی محتاج مروت.»
میراثعرفانی_شفیعی_کدکنی
سلاااام ونور☀️🌻
صبحتوووون بخیر
روزگارتون بعشق و مهربانی 🌹❤️
🌞
شب که نسیم می وزد ، موی تو تاب می خورد
دست ردم دوباره بر سینه ی خواب می خورد
پیش دو چشم روشنت ماه به سجده می رود
آب سیاه می شود ، آینه تاب می خورد
داشتنت نه آنچنان ساده که فکر می کنم
روی شناسنامه ام مُهر عذاب میخورد
پرسه و اشک و آه و غم ، طعنه و زخم دم به دم
دیدن تو برای من اینهمه آب می خورد
در عجبم از اینکه تو تیر به هر که می زنی
بر دلِ زخمیِ منِ خانه خراب می خورد
باز نسیم می وزد موی تو تاب می خورد
دست ردم دوباره بر سینه ی خواب می خورد
#بهمن_محمدزاد
دست ردم دوباره بر سینه ی خواب می خورد
پیش دو چشم روشنت ماه به سجده می رود
آب سیاه می شود ، آینه تاب می خورد
داشتنت نه آنچنان ساده که فکر می کنم
روی شناسنامه ام مُهر عذاب میخورد
پرسه و اشک و آه و غم ، طعنه و زخم دم به دم
دیدن تو برای من اینهمه آب می خورد
در عجبم از اینکه تو تیر به هر که می زنی
بر دلِ زخمیِ منِ خانه خراب می خورد
باز نسیم می وزد موی تو تاب می خورد
دست ردم دوباره بر سینه ی خواب می خورد
#بهمن_محمدزاد
روی قولش نماند و زود گذشت
اُف به این زندگی که نامرد است!
بغلم کن که باز یخ نزنم
بی تو طهرانِ لعنتی سرد است…
سرنگون شد سزارِ کوچکِ تو!
هرزهی پاکدامنم بودی!
همه چاقو زدند و خندیدم
تو ولی وصلهی تنم بودی…
شعرهایم مرورِ غم بودند
گریه را خوب درک میکردند
پارههای تنم همیشه مرا
مثل سیگار ترک میکردند!
آسمان باش… بال خواهم زد
به عقابانِ پایبند قسم
عاشقم باش… زنده میمانم
به همانها که ماندهاند قسم!
تو برایم بسی… بمان و ببخش
گریهی توی خوابهایم را
عاشقم باش تا بسوزانم
فیلمها و کتابهایم را!
گیج و خوشبخت باورت کردم
شکّ افتاده در یقین بودی
ترسم از زخمهای دشمن نیست
مثل یک دوست در کمین بودی!
کاوهای توی داستانم نیست
لشکرِ بی درفش را چه کنم؟
زخمِ سبزم هنوز بسته نشد
زخمهای بنفش را چه کنم؟!
هرچه در زیرِ بار خم بودیم
خانِ والا سوارتر میشد
هرچه از درد گریه میکردیم
زندگی خندهدار تر میشد!
آسمان گریه را نمیشنود
وسط مردهها دعا نکنی
در خیابان گلوله میبارد
دستهای مرا رها نکنی…
آتشِ خسته خوب میداند
جنگلِ بی درخت میمیرد
جنگ کردیم و سوختیم… اما
این پدرخوانده سخت میمیرد!
بغلم کن… مرا بخوان و ببوس
تا بگویند نانجیبتریم!
وسطِ گریههام میخندم
ما غمانگیزها عجیبتریم!
توی میدانِ تیر با من باش
بی تو زندانِ شهر؛ تنگتر است
عشق ما را اگر به هم نرسانْد
مرگْ یک قصهی قشنگتر است…
□
قلعهی مردهای ماسهای اَت
زیر باران خراب خواهد شد
شبِ دیجور! با خودت خوش باش
عاقبت آفتاب خواهد شد…
#حامد_ابراهیم_پور
اُف به این زندگی که نامرد است!
بغلم کن که باز یخ نزنم
بی تو طهرانِ لعنتی سرد است…
سرنگون شد سزارِ کوچکِ تو!
هرزهی پاکدامنم بودی!
همه چاقو زدند و خندیدم
تو ولی وصلهی تنم بودی…
شعرهایم مرورِ غم بودند
گریه را خوب درک میکردند
پارههای تنم همیشه مرا
مثل سیگار ترک میکردند!
آسمان باش… بال خواهم زد
به عقابانِ پایبند قسم
عاشقم باش… زنده میمانم
به همانها که ماندهاند قسم!
تو برایم بسی… بمان و ببخش
گریهی توی خوابهایم را
عاشقم باش تا بسوزانم
فیلمها و کتابهایم را!
گیج و خوشبخت باورت کردم
شکّ افتاده در یقین بودی
ترسم از زخمهای دشمن نیست
مثل یک دوست در کمین بودی!
کاوهای توی داستانم نیست
لشکرِ بی درفش را چه کنم؟
زخمِ سبزم هنوز بسته نشد
زخمهای بنفش را چه کنم؟!
هرچه در زیرِ بار خم بودیم
خانِ والا سوارتر میشد
هرچه از درد گریه میکردیم
زندگی خندهدار تر میشد!
آسمان گریه را نمیشنود
وسط مردهها دعا نکنی
در خیابان گلوله میبارد
دستهای مرا رها نکنی…
آتشِ خسته خوب میداند
جنگلِ بی درخت میمیرد
جنگ کردیم و سوختیم… اما
این پدرخوانده سخت میمیرد!
بغلم کن… مرا بخوان و ببوس
تا بگویند نانجیبتریم!
وسطِ گریههام میخندم
ما غمانگیزها عجیبتریم!
توی میدانِ تیر با من باش
بی تو زندانِ شهر؛ تنگتر است
عشق ما را اگر به هم نرسانْد
مرگْ یک قصهی قشنگتر است…
□
قلعهی مردهای ماسهای اَت
زیر باران خراب خواهد شد
شبِ دیجور! با خودت خوش باش
عاقبت آفتاب خواهد شد…
#حامد_ابراهیم_پور
مرا به تو و تو را هم به من خدا داده
خدا چه هدیه خوبی به ما دو تا داده
شکافته شکم یک فرشته را ما را
گرفته ، شسته و پوشانده و غذا داده
دو دست داده به من تا تو را بغل بکنم
و تا گم ات نکنم هم به من دو پا داده
دو کفش داده که هر شب تو را قدم بزنم
ولی نگفته برای چه تا به تا داده
و گفته است به شرطی که مال هم باشیم
اجازه ی حتی خواب و بوسه را داده
مرا به تو و تو را هم به من . . . همین کافی است
ببین برای من و تو خدا چه ها داده
خدا چه چیز قشنگی است ، ما که ممنونیم
از آن کسی که خدا را به ما دو تا داده
#شهرام_میرزایی
خدا چه هدیه خوبی به ما دو تا داده
شکافته شکم یک فرشته را ما را
گرفته ، شسته و پوشانده و غذا داده
دو دست داده به من تا تو را بغل بکنم
و تا گم ات نکنم هم به من دو پا داده
دو کفش داده که هر شب تو را قدم بزنم
ولی نگفته برای چه تا به تا داده
و گفته است به شرطی که مال هم باشیم
اجازه ی حتی خواب و بوسه را داده
مرا به تو و تو را هم به من . . . همین کافی است
ببین برای من و تو خدا چه ها داده
خدا چه چیز قشنگی است ، ما که ممنونیم
از آن کسی که خدا را به ما دو تا داده
#شهرام_میرزایی
دیگر
نام تو را تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار نام تو را
به جوجه های کوچک خود
یاد خواهند داد
ای بی خیال مانده، ز من دوست!
دیگر تو را زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند...
#منوچهر_آتشی
نام تو را تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار نام تو را
به جوجه های کوچک خود
یاد خواهند داد
ای بی خیال مانده، ز من دوست!
دیگر تو را زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند...
#منوچهر_آتشی
موی ِ خرمای ِ تو نخلستان تر از این حرفهاست
بید ِ مجنونی که سرگردان تر از این حرفهاست
حضرت ِ لیلای ِ واویلا! قیامت کرده ای
محشر از زیبایی ات حیران تر از این حرفهاست
حق بده در تار ِ مویت خانه ای برپا کند
باد چون من بی سر و سامان تر از این حرفهاست
جنگل ِ لیمو بنان ِ مردمک هایت چه بکر
مخمل ِ سبزی که دشتستان تر از این حرفهاست
پشت ِ میله میله ی ِ مژگان ِ خود حبسم نکن
چشم اگر بستی جهان زندان تر از این حرفهاست
اخم و تخم ِ تو زیادی سخت میگیرد به من
مهر ورزیدن به هم آسان تر از این حرفهاست
فرش ِ کرمانت گره بر چشمهایم کور بست
گریه ام آغا محمدخان تر از این حرفهاست
این غزل تقدیم تو هر بیت آن روی ِ گسل
نه نرو "شهراد ِ " تو ویران تر از این حرفهاست
#شهراد_میدری
بید ِ مجنونی که سرگردان تر از این حرفهاست
حضرت ِ لیلای ِ واویلا! قیامت کرده ای
محشر از زیبایی ات حیران تر از این حرفهاست
حق بده در تار ِ مویت خانه ای برپا کند
باد چون من بی سر و سامان تر از این حرفهاست
جنگل ِ لیمو بنان ِ مردمک هایت چه بکر
مخمل ِ سبزی که دشتستان تر از این حرفهاست
پشت ِ میله میله ی ِ مژگان ِ خود حبسم نکن
چشم اگر بستی جهان زندان تر از این حرفهاست
اخم و تخم ِ تو زیادی سخت میگیرد به من
مهر ورزیدن به هم آسان تر از این حرفهاست
فرش ِ کرمانت گره بر چشمهایم کور بست
گریه ام آغا محمدخان تر از این حرفهاست
این غزل تقدیم تو هر بیت آن روی ِ گسل
نه نرو "شهراد ِ " تو ویران تر از این حرفهاست
#شهراد_میدری
فال من را بگیر و جانم را
من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن
روشنم کن چگونه می میرم
حافظ از جام عشق خون می خورد
من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد
من جهان را به دوش می بردم
مست و لایعقل از جهان بیزار
جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد
من امیر القشون مستانم
حالِ خوبی نبود آدم ها
زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد
همه را توی خواب می دیدم
من فقط خواب عشق را دیدم
حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت
هر پدر مُرده ابن سیرین شد
من به تعبیر خواب مشکوکم
هر کسی خواب عشق را دیده است
صبح فردای غرق در کابوس
رو به دستان قبله خوابیده است
مردم از رو به رو ،دَهن دیدند
مردم از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود
هی نشستند و رشته ریسیدند
نانجیبیِ عشق در این است
مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است
دامنِ دست خورده می خواهد
من به رفتار عشق مشکوکم
در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز است
پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست
من به رفتار عشق مشکوکم
مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاهِ تاتاری
پشتِ پلکش هزار سرباز است
مردِ از خود گذشته ای هستم
پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم آنچه می خواهی
هم نمی دانم آنچه می خواهم
ناگزیر از بلندِ کوهستان
ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما
گیجِ دنیای اهلِ آیایم
سهروردی منم که در چشمت
شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت
سر به راه تو سر تراشیدم
خانِ والای خانه آبادم
زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی
می کُشی خوش نویسِ تهران را
مرگِ شعبانِ جعفری هستم
امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست
من امیر القشون مستانم
قلبم اندازه ی جهانم شد
شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده
قطره قطره جای خونم بود
شهرِ افسرده ای درونم بود
خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن
شهرِ تنهای واقعا خالی
توی تنهاییِ خودم بودم
یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از مردم
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر داشت زیر خاکستر
آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر مثل من پُر از خود شد
یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت
رفت و اندوهِ برنگشتن شد
کار و بارِ غزل که راکد بود
کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست
آسمون تو ترانه بارونی ست
دست و پاتو بکِش،برو گمشو
این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز
این خر از کُره گی نمی فهمه
من کنار تو ریز می مانم
تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد
نانجیبانه مشت خواهی شد
اقتضای طبیعتت این است
به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی
دوزخی پشتِ پیرهن باشی
به وجود آمدم که داغت را
پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن
هرچه بود و نبود را بردند
شعرِ آتش به جان نفهمیدی
ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم
بدتر از این همه تبر/زن بود
قبله ی تاک های مسمومم
ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند
من امیر القشون مستانم
چشم و هم چشمِ من خیابانی ست
که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند
که تو را مثل کوه می سازد
مثل کوهی درشت و محکم باش
مثل فاتح نگاه خواهم کرد
آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد
دامنت را سیاه خواهم کرد
روی دستان خویش می مانی
پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم
این آرزو را به گور خواهی برد
سر بچرخان و باز جادو کن
مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز
مردِ این جنگِ تن به تن هستم
چشم و لب های نیمه بازت را
ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را
از همین راه دور می بوسم
پشتمان طرحِ نقشه هایی است
پشتِ هر طرح،دست در کار است
تا دهان مفت و گوش ها مفتند
پشتمان حرفِ مفت بسیاراست
#علیرضاآذر
من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن
روشنم کن چگونه می میرم
حافظ از جام عشق خون می خورد
من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد
من جهان را به دوش می بردم
مست و لایعقل از جهان بیزار
جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد
من امیر القشون مستانم
حالِ خوبی نبود آدم ها
زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد
همه را توی خواب می دیدم
من فقط خواب عشق را دیدم
حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت
هر پدر مُرده ابن سیرین شد
من به تعبیر خواب مشکوکم
هر کسی خواب عشق را دیده است
صبح فردای غرق در کابوس
رو به دستان قبله خوابیده است
مردم از رو به رو ،دَهن دیدند
مردم از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود
هی نشستند و رشته ریسیدند
نانجیبیِ عشق در این است
مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است
دامنِ دست خورده می خواهد
من به رفتار عشق مشکوکم
در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز است
پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست
من به رفتار عشق مشکوکم
مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاهِ تاتاری
پشتِ پلکش هزار سرباز است
مردِ از خود گذشته ای هستم
پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم آنچه می خواهی
هم نمی دانم آنچه می خواهم
ناگزیر از بلندِ کوهستان
ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما
گیجِ دنیای اهلِ آیایم
سهروردی منم که در چشمت
شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت
سر به راه تو سر تراشیدم
خانِ والای خانه آبادم
زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی
می کُشی خوش نویسِ تهران را
مرگِ شعبانِ جعفری هستم
امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست
من امیر القشون مستانم
قلبم اندازه ی جهانم شد
شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده
قطره قطره جای خونم بود
شهرِ افسرده ای درونم بود
خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن
شهرِ تنهای واقعا خالی
توی تنهاییِ خودم بودم
یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از مردم
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر داشت زیر خاکستر
آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن
یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر مثل من پُر از خود شد
یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت
رفت و اندوهِ برنگشتن شد
کار و بارِ غزل که راکد بود
کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست
آسمون تو ترانه بارونی ست
دست و پاتو بکِش،برو گمشو
این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز
این خر از کُره گی نمی فهمه
من کنار تو ریز می مانم
تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد
نانجیبانه مشت خواهی شد
اقتضای طبیعتت این است
به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی
دوزخی پشتِ پیرهن باشی
به وجود آمدم که داغت را
پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن
هرچه بود و نبود را بردند
شعرِ آتش به جان نفهمیدی
ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم
بدتر از این همه تبر/زن بود
قبله ی تاک های مسمومم
ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند
من امیر القشون مستانم
چشم و هم چشمِ من خیابانی ست
که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند
که تو را مثل کوه می سازد
مثل کوهی درشت و محکم باش
مثل فاتح نگاه خواهم کرد
آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد
دامنت را سیاه خواهم کرد
روی دستان خویش می مانی
پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم
این آرزو را به گور خواهی برد
سر بچرخان و باز جادو کن
مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز
مردِ این جنگِ تن به تن هستم
چشم و لب های نیمه بازت را
ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را
از همین راه دور می بوسم
پشتمان طرحِ نقشه هایی است
پشتِ هر طرح،دست در کار است
تا دهان مفت و گوش ها مفتند
پشتمان حرفِ مفت بسیاراست
#علیرضاآذر
👌1
دعا کردم برای بخت ِ روشن، گرچه می دانم
که خوشبختی نصیب شاعران ِ زودباور نیست
نمی دانم که از این خاک ِبی حاصل چه می خواهم
کجایی باد؟ گلدان خانه ی گل های پرپر نیست
برای روزهای خوب جنگیدیم و فهمیدیم
که غیر از مرگ، چیزی بین آدم ها برابر نیست!
تمام کوچه ها از دزدهای آشنا پر شد
چه آمد برسرت ای شهر ِزخمی؟پاسبانت کو؟
دوباره بیشه زیر پای روباهان ِ پیر افتاد
بگو ایران غریو شیرهای نوجوانت کو؟
مبادا بازهم تقدیرمانِ پایان بد باشد
کتاب ِ پاره پاره قهرمان داستانت کو؟
دوباره خاک سرخت خانه ی چنگیزخان ها شد
مبادا دامنت را…جنگ کن با چنگ و دندانت
مسلمان ها چه ها کردند در حقّ مسلمان ها؟
گلوها پاره شد با نیزه های زیر قرآنت
هزاران بچه شیرِ خشمگین در چادرت مردند
بگو ایران کجای قصه گم شد لطفعلی خانت
مراقب باش…”باید عشق را در خانه پنهان کرد”
مراقب باش! دیوار است وصدها موش وگوش این جاست
دروغ آری… کنارش خشکسالی هست، دشمن هست
دلیل ترسناکِ ترس های داریوش این جاست!
مبادا در لباست رنگ های دیگری باشد
خودت را پاک کن! عالیجناب ِ سرخ پوش این جاست!
به دنبال من آمد مرگ… پیدایم نکرد، آخر
شبیه پیچکی مسموم دور خواهرم پیچید
سیاهی بیشتر شد، خاطرات روشنم مردند
صدای قتل عامِ یک قبیله در سرم پیچید
خبر دارم مرا این بار هم انکار خواهی کرد
صلیبم را بیاور، بوی شام آخرم پیچید…
#حامد_ابراهیم_پور
که خوشبختی نصیب شاعران ِ زودباور نیست
نمی دانم که از این خاک ِبی حاصل چه می خواهم
کجایی باد؟ گلدان خانه ی گل های پرپر نیست
برای روزهای خوب جنگیدیم و فهمیدیم
که غیر از مرگ، چیزی بین آدم ها برابر نیست!
تمام کوچه ها از دزدهای آشنا پر شد
چه آمد برسرت ای شهر ِزخمی؟پاسبانت کو؟
دوباره بیشه زیر پای روباهان ِ پیر افتاد
بگو ایران غریو شیرهای نوجوانت کو؟
مبادا بازهم تقدیرمانِ پایان بد باشد
کتاب ِ پاره پاره قهرمان داستانت کو؟
دوباره خاک سرخت خانه ی چنگیزخان ها شد
مبادا دامنت را…جنگ کن با چنگ و دندانت
مسلمان ها چه ها کردند در حقّ مسلمان ها؟
گلوها پاره شد با نیزه های زیر قرآنت
هزاران بچه شیرِ خشمگین در چادرت مردند
بگو ایران کجای قصه گم شد لطفعلی خانت
مراقب باش…”باید عشق را در خانه پنهان کرد”
مراقب باش! دیوار است وصدها موش وگوش این جاست
دروغ آری… کنارش خشکسالی هست، دشمن هست
دلیل ترسناکِ ترس های داریوش این جاست!
مبادا در لباست رنگ های دیگری باشد
خودت را پاک کن! عالیجناب ِ سرخ پوش این جاست!
به دنبال من آمد مرگ… پیدایم نکرد، آخر
شبیه پیچکی مسموم دور خواهرم پیچید
سیاهی بیشتر شد، خاطرات روشنم مردند
صدای قتل عامِ یک قبیله در سرم پیچید
خبر دارم مرا این بار هم انکار خواهی کرد
صلیبم را بیاور، بوی شام آخرم پیچید…
#حامد_ابراهیم_پور
من ابر پربارانم اما وقت بارش نیست
بغضم! ولی ترجیح دادم درگلو باشم
ترسیده ام یک عمر از رویای بعد ازتو
باید ولی باترس هایم روبرو باشم
ازرفتنت ترسیدم و فصل زمستان شد
من از تمام روزهای گرم، دلسردم
ترسیدم و دل کندم ازاین عشق ، قبل از تو
تابوده من از ترس مردن خودکشی کردم
من گفته بودم کوهم اما کوه ها را هم
یک بغض گاهی می شود از هم بپاشاند
دنیا برای عشق جای کوچکی بوده
بارفتنت شاید به من این را بفهماند
من خسته ام ازاینکه دستان شفابخشت
تنها برایم دست های بسته ای بودند
حالا نه اما می رسد روزی که می فهمی
مرداب ها یک روز رودخسته ای بودند
بازخم هایت برتنم می میرم اما باز
ازتو کسی این ظلم را باور نخواهد کرد
درمن پس ازتو جا برای زخم خوردن نیست
حال مرا چیزی ازاین بدتر نخواهد کرد
صیادمن! دارد به آخر می رسد قصه
دیگر عقاب سرکش خود را نخواهی دید
غم هست باران هست یادت هست زخمت هست
دیگر تو این دیوانه را تنها نخواهی دید
آنقدر ماندن را برایش تلخ کردی که
رفتن شده حالا دلیل شادی اش امروز
یک روز دلتنگ قفس جان می دهد اما
هرکس که خوشحال است از آزادی اش امروز
#رویاباقری
بغضم! ولی ترجیح دادم درگلو باشم
ترسیده ام یک عمر از رویای بعد ازتو
باید ولی باترس هایم روبرو باشم
ازرفتنت ترسیدم و فصل زمستان شد
من از تمام روزهای گرم، دلسردم
ترسیدم و دل کندم ازاین عشق ، قبل از تو
تابوده من از ترس مردن خودکشی کردم
من گفته بودم کوهم اما کوه ها را هم
یک بغض گاهی می شود از هم بپاشاند
دنیا برای عشق جای کوچکی بوده
بارفتنت شاید به من این را بفهماند
من خسته ام ازاینکه دستان شفابخشت
تنها برایم دست های بسته ای بودند
حالا نه اما می رسد روزی که می فهمی
مرداب ها یک روز رودخسته ای بودند
بازخم هایت برتنم می میرم اما باز
ازتو کسی این ظلم را باور نخواهد کرد
درمن پس ازتو جا برای زخم خوردن نیست
حال مرا چیزی ازاین بدتر نخواهد کرد
صیادمن! دارد به آخر می رسد قصه
دیگر عقاب سرکش خود را نخواهی دید
غم هست باران هست یادت هست زخمت هست
دیگر تو این دیوانه را تنها نخواهی دید
آنقدر ماندن را برایش تلخ کردی که
رفتن شده حالا دلیل شادی اش امروز
یک روز دلتنگ قفس جان می دهد اما
هرکس که خوشحال است از آزادی اش امروز
#رویاباقری
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانهام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر بهجز عشق توام هست تمنای دگر
تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر
نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز
بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر
تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن
نگذاری به کسی چشم تماشای دگر
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر
می فروشان همه دانند “عمادا” که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر
#عمادخراسانی
باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانهام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر بهجز عشق توام هست تمنای دگر
تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر
نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز
بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر
تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن
نگذاری به کسی چشم تماشای دگر
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر
می فروشان همه دانند “عمادا” که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر
#عمادخراسانی
بودن چه حس تلخ غریبانهی بدیست
وقتی تو نیستی و جهان خانهی بدیست
روزی زمین به خون تو آغشته میشود
حتی خدا به دست خودش کشته میشود
آدم از احتمال خودش سیر میشود
انگشتهای یخزده تکثیر میشود
……………………..
آن روزها کسی دلِ آهن شدن نداشت
مریم نبود و حوصلهی زن شدن نداشت
آن روزها خدا به خودش اعتماد داشت
به سیبهای یخزده هم اعتقاد داشت
حالا خدا، خدا شدنش بند آمدهست
خون از کرانهی بدنش بند آمدهست
……………………..
ساعت گذشته از من و تأخیر میکند
نبضم میان ثانیهها گیر میکند
سهم من از بهانه سکوت است بیشما
این کوچه باغها، برهوت است بیشما
بی تو صعود ثانیهها سخت میشود
با بودنت خیال همه تخت میشود
#لیلا_صبوری_زاده
وقتی تو نیستی و جهان خانهی بدیست
روزی زمین به خون تو آغشته میشود
حتی خدا به دست خودش کشته میشود
آدم از احتمال خودش سیر میشود
انگشتهای یخزده تکثیر میشود
……………………..
آن روزها کسی دلِ آهن شدن نداشت
مریم نبود و حوصلهی زن شدن نداشت
آن روزها خدا به خودش اعتماد داشت
به سیبهای یخزده هم اعتقاد داشت
حالا خدا، خدا شدنش بند آمدهست
خون از کرانهی بدنش بند آمدهست
……………………..
ساعت گذشته از من و تأخیر میکند
نبضم میان ثانیهها گیر میکند
سهم من از بهانه سکوت است بیشما
این کوچه باغها، برهوت است بیشما
بی تو صعود ثانیهها سخت میشود
با بودنت خیال همه تخت میشود
#لیلا_صبوری_زاده
بی تو این خانه هم مرا نشناخت
دل ِویرانه هم مرا نشناخت....
گفتم : از غم ؛ یکی دو پیک زنم
- شُرب و ُ پیمانه هم مرا نشناخت
گفتی : عاقل شوم ، شدم ؛ امّا
- عقل ِ دیوانه هم مرا نشناخت !!!..
مثل ِ دردانههای تو - اینجا
- دُرد وُ دُردانه هم مرا نشناخت
همه تن مثل بید لرزیدم -
چه سرم ؟! - شانه هم مرا نشناخت
خواست رازم برون ز سینه کند
- دوست - بیگانه هم مرا نشناخت...
ساقی وُ ساغرم صلا دادند
راه ِ میخانه هم مرا نشناخت..
شعله فانوس شد دلم از عشق
- سوخت ؛ پروانه هم مرا نشناخت
.
خوابهایم تو را چه تعبیر است ؟!
پیر ِ فرزانه هم مرا نشناخت !!....
در بهار ِ تو زندگی کِشتم -
حاصلم ؟! دانه هم مرا نشناخت!
#گویا_فیروزکوهی
🌹🌹
دل ِویرانه هم مرا نشناخت....
گفتم : از غم ؛ یکی دو پیک زنم
- شُرب و ُ پیمانه هم مرا نشناخت
گفتی : عاقل شوم ، شدم ؛ امّا
- عقل ِ دیوانه هم مرا نشناخت !!!..
مثل ِ دردانههای تو - اینجا
- دُرد وُ دُردانه هم مرا نشناخت
همه تن مثل بید لرزیدم -
چه سرم ؟! - شانه هم مرا نشناخت
خواست رازم برون ز سینه کند
- دوست - بیگانه هم مرا نشناخت...
ساقی وُ ساغرم صلا دادند
راه ِ میخانه هم مرا نشناخت..
شعله فانوس شد دلم از عشق
- سوخت ؛ پروانه هم مرا نشناخت
.
خوابهایم تو را چه تعبیر است ؟!
پیر ِ فرزانه هم مرا نشناخت !!....
در بهار ِ تو زندگی کِشتم -
حاصلم ؟! دانه هم مرا نشناخت!
#گویا_فیروزکوهی
🌹🌹
یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخپِی کجاست؟
خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که «یاری داشت حقِّ دوستی»
حقشناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟
گویِ توفیق و کرامت، در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوقِ مستی، مِیگساران را چه شد؟
#حافظ اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموش
از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخپِی کجاست؟
خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که «یاری داشت حقِّ دوستی»
حقشناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟
گویِ توفیق و کرامت، در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوقِ مستی، مِیگساران را چه شد؟
#حافظ اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموش
از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟
شاید این خاک سیاهی که بهگلدان من است
قسمتی از تن اجداد و نیکان من است
وزش گرد لطیفی که بهروی من و توست
شاید از تربت جمشید بهچشمان من است
بستر خالیِ دریاچه که نفرین شدهاست
قسمتی از تن فرسودهٔ ایران من است
خاک هم اهل شعور است و بهمن میگوید
آنچه پنداشتهای در کف دامان من است
خفته در دامن من پیر و جوان، شاه و گدا
آرزوهای بهدل مانده بهاَنبان من است
تن من ساخته از خاکهٔ نسل ِ بشر است
عالمی رفته دراین سینهٔ پنهان من است
با چُنین عاقبتی در پی جنگ و جدلیم
جنگ، منحوسترین مشکل دوران من است
سلطه و جبر و عِداوت همه در کبر و غرور
داغ آسودن خلقی بهدل و جان من است
حسرتی از گِل من ریخته برچشم خزان
سایهای میرسد آن روح پریشان من است
برگِ زردم روزی از شاخه زمین میافتد
روز آغاز کسی لـحظهٔ پایان من است
#فرح_علی_بابایی
قسمتی از تن اجداد و نیکان من است
وزش گرد لطیفی که بهروی من و توست
شاید از تربت جمشید بهچشمان من است
بستر خالیِ دریاچه که نفرین شدهاست
قسمتی از تن فرسودهٔ ایران من است
خاک هم اهل شعور است و بهمن میگوید
آنچه پنداشتهای در کف دامان من است
خفته در دامن من پیر و جوان، شاه و گدا
آرزوهای بهدل مانده بهاَنبان من است
تن من ساخته از خاکهٔ نسل ِ بشر است
عالمی رفته دراین سینهٔ پنهان من است
با چُنین عاقبتی در پی جنگ و جدلیم
جنگ، منحوسترین مشکل دوران من است
سلطه و جبر و عِداوت همه در کبر و غرور
داغ آسودن خلقی بهدل و جان من است
حسرتی از گِل من ریخته برچشم خزان
سایهای میرسد آن روح پریشان من است
برگِ زردم روزی از شاخه زمین میافتد
روز آغاز کسی لـحظهٔ پایان من است
#فرح_علی_بابایی
خستهتر از صدای من گریۀ بیصدای تو
حیف که مانده پیش من خاطرهات بهجای تو
رفتی و آشنای تو بی تو غریب ماند و بس
قلب شکستهاش ولی پاک و نجیب ماند و بس
طعنه به ماجرا بزن اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره کن دل به ستارهها بزن
تکیه به شانهام بده دل به ترانهام بده
راوی آوارگیام راه به خانهام بده
یکسره فتح میشوم با تو اگر خطر کنم
سایۀ عشق میشوم با تو اگر سفر کنم
شب شکن صد آینه با شب من چه میکنی
این همه نور داری و صحبت سایه میکنی
وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن
با تو طلوع میکنم ولولهای دوباره کن
با تو چه فرق میکند زنده و مرده بودنم
کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم
#افشین_یداللهی
حیف که مانده پیش من خاطرهات بهجای تو
رفتی و آشنای تو بی تو غریب ماند و بس
قلب شکستهاش ولی پاک و نجیب ماند و بس
طعنه به ماجرا بزن اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره کن دل به ستارهها بزن
تکیه به شانهام بده دل به ترانهام بده
راوی آوارگیام راه به خانهام بده
یکسره فتح میشوم با تو اگر خطر کنم
سایۀ عشق میشوم با تو اگر سفر کنم
شب شکن صد آینه با شب من چه میکنی
این همه نور داری و صحبت سایه میکنی
وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن
با تو طلوع میکنم ولولهای دوباره کن
با تو چه فرق میکند زنده و مرده بودنم
کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم
#افشین_یداللهی
.
بگذار عطر آرامش و عشق ،
در دالانِ زندگی ات بپیچد ،
زمان را هدر نده !
دوست بدار آن ها را که
دوستت دارند.
و قدردانِ آنها باش که
قدرِ تو را می دانند ،
زندگی همینقدر ساده است !
کافیست قواعد را بپذیری ،
عشق بورزی و لذت ببری.
#نرگس_صرافیان
سلااااام و مهر🌞🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون زیبا و با طراوت 🌹❤️
🌞
.
بگذار عطر آرامش و عشق ،
در دالانِ زندگی ات بپیچد ،
زمان را هدر نده !
دوست بدار آن ها را که
دوستت دارند.
و قدردانِ آنها باش که
قدرِ تو را می دانند ،
زندگی همینقدر ساده است !
کافیست قواعد را بپذیری ،
عشق بورزی و لذت ببری.
#نرگس_صرافیان
سلااااام و مهر🌞🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون زیبا و با طراوت 🌹❤️
🌞
.
زهر ترین زاویـــه ی شوکران
مرگ ترین حقه ی جادوگران
داغ ترین شهوت آتش زدن
تهمت شاعر به سیاوش زدن
هر که تو را دید زمین گیر شد
سخت به جوش آمدو تبخیر شد
درد بزرگ سرطانی من
کهنه ترین زخم جوانی من
با تو ام ای شعر به من گوش کن
نقشه نکش حرف نزن گوش کن
شعر تو را با خفه خون ساختند
از تو هیولای جنون ساختند
ریشه به خونابه و خون میرسد
میوه که شد بمب جنون میرسد
محض خودت بمب منم ، دور تر !
می ترکم چند قدم دور تر !
از همه ی کودکی ام درد ماند
نیم وجب بچه ولگرد ماند
حال مرا از من بیمار پرس
از شب و خاکستر سیگار پرس
از سر شب تا به سحر سوختن
حادثه را از دو سه سر سوختن
خانه خرابی من از دست توست
آخر هر راه به بن بست توست
*
چک چک خون را به دلم ریختم
شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
گاه شقایق تر از انسان شدی
روح ترک خورده ی کاشان شدی
شعر تو بودی که پس از فصل سرد
هیچ کسی شک به زمستان نکرد
زلزله ها کار فروغ است و بس ؟
هر چه که بستند دروغ است و بس
تیغه ی زنجان بخزد بر تنت
خون دل منزویان گردنت
شاعر اگر رب غزل خوانی است
عاقبتش نصرت رحمانی است
حضرت تنهای به هم ریخته
خون و عطش را به هم آمیخته
کهنه قماری است غزل ساختن
یک شبه ده قافیه را باختن
دست خراب است چرا سر کنم ؟
آس نشانم بده باور کنم
دست کسی نیست زمین گیری ام
عاشق این آدم زنجیری ام
شعله بکش بر شب تکراری ام
مرده ی این گونه خود آزاری ام
من قلم از خوب و بدم خواستم
جرم کسی نیست ، خودم خواستم
شیشه ای ام سنگ ترت را بزن
تهمت پر رنگ ترت را بزن
سارق شبهای طلاکوب من
میشکنم میشکنم خوب من
*
منتظر یک شب طوفانی ام
در به در ساعت ویرانی ام
پای خودم داغ پشیمانی ام
مثل خودت درد خیابانی ام
“با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام”
مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟
تا که مرا دید به حالم گریست
ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟
مردن تدریجی اگر زندگی ست
“طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام”
من که منم جای کسی نیستم
میوه ی طوبای کسی نیستم
گیج تماشای کسی نیستم
مزه ی لبهای کسی نیستم
“دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام”
خسته از اندازه ی جنجال ها
از گذر سوق به گودال ها
از شب چسبیده به چنگال ها
با گذر تیر که از بال ها
“آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام”
شعر اگر خرده هیولا شدم
آخر ابَر آدم تنها شدم
گاه پریشان تر از این ها شدم
از همه جا رانده ی دنیا شدم
“ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام”
وای اگر پیچش من با خمت
درد شود تا که به دست آرمت
نوش خودم زهر سراپا غمت
بیشترش کن که کمم با کمت
“خوب ترین حادثه میدانمت
خوب ترین حادثه میدانی ام ؟”
غسل کن و نیت اعجاز کن
باز مرا با خودم آغاز کن
یک وجب از پنجره پرواز کن
گوش مرا معرکه ی راز کن
“حرف بزن ابر ِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام”
قحطی حرف است و سخن سالهاست
قفل زمان را بشکن سال هاست
پر شدم از درد شدن سال هاست
ظرفیت سینه ی من سال هاست
“حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام”
*
روز و شبم را به هم آمیختم
شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
یک قدم از تو همه ی جاده من
خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من
شعر تو را داغ به جانت زدند
مهر خیانت به دهانت زدند
هر که قلم داشت هنرمند نیست
ناسره را با سره پیوند نیست
لقلقه ها در دهن آویختند
خوب و بدی را به هم آمیختند
ملعبه ی قافیه بازی شدی
هرزه ی هر دست درازی شدی
کنج همین معرکه دارت زدند
دست به هر دار و ندارت زدند
سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟
لب بگشایید اگر دیده اید
تا که به هر وا ژه ستم میشود
دست ، طبیعی است قلم میشود
وا ژه ی در حنجره را تیغ کن
زیر قدم ها تله تبلیغ کن
شعر اگر زخم زبان تیز تر
شهر من از قونیه تبریز تر
زنده بمان قاتل دلخواه من
محو نشو ماه ترین ماه من
مُردی و انگار به هوش آمدند
هی ! چقدر دست برایت زدند !
#علیرضاآذر
مرگ ترین حقه ی جادوگران
داغ ترین شهوت آتش زدن
تهمت شاعر به سیاوش زدن
هر که تو را دید زمین گیر شد
سخت به جوش آمدو تبخیر شد
درد بزرگ سرطانی من
کهنه ترین زخم جوانی من
با تو ام ای شعر به من گوش کن
نقشه نکش حرف نزن گوش کن
شعر تو را با خفه خون ساختند
از تو هیولای جنون ساختند
ریشه به خونابه و خون میرسد
میوه که شد بمب جنون میرسد
محض خودت بمب منم ، دور تر !
می ترکم چند قدم دور تر !
از همه ی کودکی ام درد ماند
نیم وجب بچه ولگرد ماند
حال مرا از من بیمار پرس
از شب و خاکستر سیگار پرس
از سر شب تا به سحر سوختن
حادثه را از دو سه سر سوختن
خانه خرابی من از دست توست
آخر هر راه به بن بست توست
*
چک چک خون را به دلم ریختم
شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
گاه شقایق تر از انسان شدی
روح ترک خورده ی کاشان شدی
شعر تو بودی که پس از فصل سرد
هیچ کسی شک به زمستان نکرد
زلزله ها کار فروغ است و بس ؟
هر چه که بستند دروغ است و بس
تیغه ی زنجان بخزد بر تنت
خون دل منزویان گردنت
شاعر اگر رب غزل خوانی است
عاقبتش نصرت رحمانی است
حضرت تنهای به هم ریخته
خون و عطش را به هم آمیخته
کهنه قماری است غزل ساختن
یک شبه ده قافیه را باختن
دست خراب است چرا سر کنم ؟
آس نشانم بده باور کنم
دست کسی نیست زمین گیری ام
عاشق این آدم زنجیری ام
شعله بکش بر شب تکراری ام
مرده ی این گونه خود آزاری ام
من قلم از خوب و بدم خواستم
جرم کسی نیست ، خودم خواستم
شیشه ای ام سنگ ترت را بزن
تهمت پر رنگ ترت را بزن
سارق شبهای طلاکوب من
میشکنم میشکنم خوب من
*
منتظر یک شب طوفانی ام
در به در ساعت ویرانی ام
پای خودم داغ پشیمانی ام
مثل خودت درد خیابانی ام
“با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام”
مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟
تا که مرا دید به حالم گریست
ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟
مردن تدریجی اگر زندگی ست
“طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام”
من که منم جای کسی نیستم
میوه ی طوبای کسی نیستم
گیج تماشای کسی نیستم
مزه ی لبهای کسی نیستم
“دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام”
خسته از اندازه ی جنجال ها
از گذر سوق به گودال ها
از شب چسبیده به چنگال ها
با گذر تیر که از بال ها
“آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام”
شعر اگر خرده هیولا شدم
آخر ابَر آدم تنها شدم
گاه پریشان تر از این ها شدم
از همه جا رانده ی دنیا شدم
“ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام”
وای اگر پیچش من با خمت
درد شود تا که به دست آرمت
نوش خودم زهر سراپا غمت
بیشترش کن که کمم با کمت
“خوب ترین حادثه میدانمت
خوب ترین حادثه میدانی ام ؟”
غسل کن و نیت اعجاز کن
باز مرا با خودم آغاز کن
یک وجب از پنجره پرواز کن
گوش مرا معرکه ی راز کن
“حرف بزن ابر ِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام”
قحطی حرف است و سخن سالهاست
قفل زمان را بشکن سال هاست
پر شدم از درد شدن سال هاست
ظرفیت سینه ی من سال هاست
“حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام”
*
روز و شبم را به هم آمیختم
شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
یک قدم از تو همه ی جاده من
خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من
شعر تو را داغ به جانت زدند
مهر خیانت به دهانت زدند
هر که قلم داشت هنرمند نیست
ناسره را با سره پیوند نیست
لقلقه ها در دهن آویختند
خوب و بدی را به هم آمیختند
ملعبه ی قافیه بازی شدی
هرزه ی هر دست درازی شدی
کنج همین معرکه دارت زدند
دست به هر دار و ندارت زدند
سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟
لب بگشایید اگر دیده اید
تا که به هر وا ژه ستم میشود
دست ، طبیعی است قلم میشود
وا ژه ی در حنجره را تیغ کن
زیر قدم ها تله تبلیغ کن
شعر اگر زخم زبان تیز تر
شهر من از قونیه تبریز تر
زنده بمان قاتل دلخواه من
محو نشو ماه ترین ماه من
مُردی و انگار به هوش آمدند
هی ! چقدر دست برایت زدند !
#علیرضاآذر