کلید 🔑
79 subscribers
6.31K photos
1.83K videos
7 files
2.2K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
ردِّ پایی در این بیابان نیست
اثری از عبور انسان نیست
شکم دین به سنگ بسته شده‌ است
که تهِ سفره، تکه‌ای نان نیست

تا که از باغ سر درآوردند
از شقایق، پدر درآوردند

بید تا آمد اعتراض کند
بی‌تأمّل تبر درآوردند

دل ما با گذشته‌ها خوش بود
عاشق آرش و سیاوش بود
کدخدازاده‌ی دهِ بالا
وارث اقتدار کورش بود

چیزی از اقتدار باقی نیست
خونی از این تبار باقی نیست
قهرمانان قصه‌ها ُمردند
که یکی از هزار باقی نیست

پست و بالای‌مان شبیهِ هم است
دین و دنیای‌مان شبیهِ هم است
بس که پا جای هم گذاشته‌ایم
جای پاهای‌مان شبیهِ هم است

#مریم_جعفری_آذرمانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حرکات محیرالعقول که از عهده آدم عادی خارجه





😱
.

صبح است باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد ؛
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن ...

سهراب_سپهری




سلاااام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سرشار از سرزندگی و شادابی 🌹❤️



🌞
دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش

قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گِرد در امید تو چند به سر دوانمش

ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش

آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش

هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش

عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش

لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش

نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش

پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من
وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش


#سعدی
چرا آن را که می‌خواهی دلش پیشِ کسی گیر است؟
چرا هرکس که عاشق بوده از جانِ خودش سیرست؟


تو او را، من تو را، او دیگری را، دیگری من را
همه سر در گمیم و علتش بازیِ تقدیر است

رسیدن، جز خیالِ خام و رویای محالی نیست
همیشه هر کجای قصه هم باشی کمی دیر است

کسی شور جنون و حسِ دل دادن ندارد، چون
به لطفِ آدمِ قبلی، به بندِ درد زنجیر است

شروع یک نفر بودن، شده رویای دور از ذهن
همه قبل از تو عاشق بوده‌اند و قلبشان پیر است

دلیلِ با تو بودن، دیگری را بردن از یاد است
تنش پیش تو است اما دلش جایی زمین‌گیر است

پر از زخمِ جدایی، قلب‌های نصفه و نیمه
به هر کس می‌رسی احساس او در دستِ تعمیر است

در این‌گونه لجنزاری، همان بهتر که تنها ماند
خوشا قلبی که با تنهایی‌اش هر روز درگیر است

#حمیدرضا_گلشن
گلهای حسرت می‌دمد از گلشنِ دلتنگی‌ام
بوی شقايق می‌دهد پيراهنِ دلتنگی‌ام

اشكم روان از چشمِ تَر، از سينه‌ام خون جگر
دريا به دريا می‌رسد در دامنِ دلتنگی‌ام

ابری‌ْست آفاق دلم، كو تيغِ رعد‌آسایِ عشق؟
تیغی كه آسان بگذرد از جوشنِ دلتنگی‌ام

يک آسمان خونابه‌ی فرياد می‌بارد به خاک
هر خوشه‌ گر خالی شود از خرمن دلتنگی‌ام

کی می‌شود اين آسمان اين آسمان بی‌ستون
ويران شود از تيشه‌ی بنيان‌كَنِ دلتنگی‌ام؟

ای عشق ای آتشْ‌‌نَفَس! من تشنه‌ی آزادی‌ام
نقبی ‌بزن بر قلعه‌ی بی‌روزنِ دلتنگی‌ام

گر رویِ وحشت،كم شود زانویِ ظلمت، خم شود
خورشيدِ آتشدم شود آتشزنِ دلتنگی‌ام

«شبدیز» را میخواره کن، دلواپسی را چاره کن
ای دشمنِ دلواپسی، ای دشمنِ دلتنگی‌ام

#حسن_اسدی
شبی که در فراقت هم، لباست را بغل کردم
معطر شد تنم گویی ،که یاست را بغل کردم

غزل بانو اگر در شام گیسویت نخوابیدم
سحر گیلاس لب های مماست را بغل کردم

شدم عاشق به حوایی که بوی سیب میداد و
همین شیطان ترین آدم شناست را بغل کردم

پلنگ زخمی ام اما دوباره ماه می چینم
خیال ماه چیدن را در احساست بغل کردم

تحصن میکنم ، مشروطه خواهی پیش دامانت
که من شیـخ الشیوخ التماست را بغل کردم

تو نرد عشق می بازی و من در کوه می مانم
چه شیرین میبری دل را که تاست را بغل کردم

و در بازی پایانی چه حکمی کرد احساست
که من تا انتها تک خال آست را بغل کردم


#رضامحمدصالحی
گر به هر گوشه گذارند پی صید تو بندی
همه در بند بیاری و نیفتی به کمندی

به چه از دست تو نالم به چه پا از تو گریزم
که تو دست همه بربستی و از پای فکندی

تو گشاده رخ و چشم همه سوی تو، خدا را
گو بیارند و بر آتش بگذارند سپندی

نظر یار به غیر است، دریغا ز کمانی
منظر دوست بلند است، دریغا ز کمندی

تلخ کامان همه در آرزوی چاشنی تو
چند ای میوه ی شیرین تو برین نخل بلندی

به کدامین طرف ای سیل روانی تو که دیگر
خانه ای نیست که بنیاد وی از بیخ نکندی


#مجمراصفهانی
آخر ای مه هلاک شد دل من

در غمت چاک – چاک شد دل من .

بی تو ای نو شکفته غنچۀ گل ،

خسته و دردناک شد دل من .



گربه حالم نظر کنی ، چه شود ،

بر سرم یک گذر کنی ، چه شود ؟

رحمی ، ای نونهال گلشن جان،

گر به این چشم تر کنی ، چه شود ؟



به من خسته یک نظاره بکن،

دردم از یک نظاره چاره بکن .

تو زمن جان بخواه تا بدهم ،

ورنگوئی سخن ، اشاره بکن .



شعله بر خانمان من زده ئی ،

دشنه بر استخوان من زده ئی .

از چه منعم کنی زسوز و گداز ؟

تو خود آتش به جان من زده ئی .



اینکه زلفت کمند راه منست ،

شرحی از طالع سیاه منست .

چه گنه کرده ام که میکشییم ،

مگر عاشق شدن گناه منست ؟



آه از آن چشم مست پر فن تو

و آن نهفته نگاه کردن تو !

دست من گر به دامنت نرسد ،

ای صنم ، خون من به گردن تو !





#ابوالقاسم_لاهوتی
در دام صدها ترس جوراجور می افتد

خفاش کوری که به دام نور می افتد



تا میرسی خون می چکد از پنجه ام، شوری

در سیمهای زخمی تنبور می افتد



می رقصی و جانم میان موج گیسویت

مثل نهنگ مرده ای در گور می افتد



تو مثل ما از پشت کوه ابر می خندی

وقتی که چون دریا دل من شور می افتد



با من مدارا کن که قهرت خشم چنگیز است

وقتی به جان ِ اهل ِ نیشابور می افتد



این اشکها خون نیست، رکن آباد شیراز است

که زیر پای لشگر تیمور می افتد



تقدیر بد مثل شغال هرزه ای هر بار

در دامن این باغ بی انگور می افتد



بی تو دلم حس می کند تکرار زندان است

چون کاغذی که در تنش هاشور می افتد



بی احتمال ِ بودنت، این روح سرگردان

مثل لباسی کهنه از من دور می افتد



اما برو … می فهمم اندوه تو را، سخت است!

دسته گلی باشی که روی گور می افتد…



#حامد_ابراهیم_پور
چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند

آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند



از سرخی لبان تو ای خون آتشین

نار آفریده اند انار آفریده اند



یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند

در عطردان ذوق و بهار آفریده اند



زندانی است روی تو در بند موی تو

ماهی اسیر در شب تار آفریده اند



مانند تو که پاک ترینی فقط یکی

مانند ما هزار هزار آفریده اند



دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست

از بس حصار پشت حصار آفریده اند



این است نسبت تو و این روزگار یأس :

آیینه ای میان غبار آفریده اند





#سعیدبیابانکی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچ چیز کمر خرد کن تر از
جشن اشتباهی برای آدم اشتباهی نیست.
.


مبارک بامدادی کان جمال اندر نظر باشد
خجسته طالعی کان ماه را بر ما گذر باشد

گرت بیند کسی کز زندگی دل خبر دارد
عجب نبود، اگر تا زنده باشد بی خبر باشد

نظر از دور در جانان بدان ماند که کافر را
بهشت از دور بنماید، کان سوز دگر باشد


امیرخسرو_دهلوی.



سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر شادابی و تازگی🌹❤️



🌞
او قول داده بود که لیلا نمیرود
مال من است ، بی من ازاینجا نمیرود

او قول داده بود آدم وحواش می شویم
سوگند خورده بودکه فرداش می شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست
که عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست

ایوب را بخاطر ما آفریده است
کشتی نوح را طرف ما کشیده است

ترسی نداشتیم که از بت پرستها
مردی تبر بدست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی
علم منی منطق منی شعور منی

آخر خداست هر چه بخواهدچه خوب، بد
بی اذن او كه رود به دریا ؟ نمیرود

اما عجیب رفت و به دریا رسید ورفت
بر صورت زمخت زمین خط کشید ورفت

فردا رسیده است تورفته ایی بدون من
حالا تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید ، آدم و حوا تمام شد
«لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد

دیگر تمام شدگل نازم تمام شد»
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

موسی عصاش را سرما ها شکست ورفت
باهردو دست زد سرمان راشکست ورفت

وقتي كه ديد كار من و تو نمي شود
از روي عرشه ، نوح خودش را به خواب زد

ایوب برخلاف همیشه عجول شد
آتش زد برمن وباران نزول شد

قوم یهود بود سراسرشلوغ بود
عیسی زبان گشود که مریم دروغ بود

مرد تبر بدست مرا ترک میکند
تنها بت بزرگ ، مرا درک میکند

موسی عصای معجزه اش راغلاف کرد
دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

ديگر خودم به جاي خدا خالق توام
از این به بعد مثل خدا عاشق توام

اقرأ بنام هرچه نمیدانی از غزل
لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقرأ بنام لیلی و مجنون که قرنهاست
تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی
چشم حسودکور، تو ناموس عالمی

از ابرها بخواه كه باران بياورند
حالا بلند شو همه ايمان بياورند

ازسرزمین ابرهه تا فیل میوزد
از روشنای چشم توانجیل میوزد

حالا حجاز دامنه ي روسری توست
این سرزمین بچگی ومادری توست

با پیروان واقعیت خالصانه باش
تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بيت المقدس تو همين چشمهاي توست
عشق ، آفريدگار تو هست و خداي توست

دور خودت بگرد وخودت را طواف کن
دور آن لبان صورتیت اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من وخودت
لبیک لا شریک لبت جز من وخودت


#حسین_منزوی
🌻🌱
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌
پنجره واژه ایست زندانی،
بین دیوارها اسیر شده
آنقدر مانده سینه ی دیوار،
تا که غمگین و گوشه گیر شده

پنجره پوستش ترک خورده،
شیشه هایش کثیف و لک خورده
ابر! باران نبار، بی انصاف …
تا نبیند چه قدر پیر شده

پنجره گفته بود می خواهد
رابط ما و آسمان باشد
سالها بسته مانده از آنروز،
بسته و خسته و حقیر شده

پنجره گفته بود از دیوار
خواسته بگذرد همین یکبار
گفته با خنده در جوابش که:
او برای همین اجیر شده

پنجره از اصالتش دور است
اشکهای ستاره ها شور است
پشت قاب همیشه بسته ی او
آسمان طرحی از کویر شده

دیشب از پنجره شنیدم او
قصد دارد که خودکشی بکند!
دیگر از این همیشه در تکرار ،
دیگر از زندگیش سیر شده

پنجره قصد خودکشی … اما ،
خود او خوب خوب می داند
سر به دیوار و سنگ هم بزند ،
دیگر از او گذشته دیر شده

پنجره سالهاست زندانیست،
سالیانست رو به ویرانیست
دیگر از او گذشته … دیر شده،
پنجره … پنجره اسیر شده

#پوریاسوری
بارها شُسته ای، نخواهد رفت!

ردّ خون من است روی تنت

نعش یک ببر منقرض شده ام

وسط بیشه زار پیرهنت…



عشق، دور است…بی سرانجام است

قطره ای آب، قبل از اعدام است

گریه ات دام، خنده ات دام است

منطقی نیست دوست داشتنت!



با سرانگشت های خسته ی من

مهربان شو کتاب ممنوعه

سهم چشمان بی قرار من است

سطرهای نخوانده ی بدنت!



خاطرات تو را قطار کنم؟

ناسزا بشنوم، فرار کنم؟

تو بگو عشق من! چه کار کنم

با تو و عاشقان بد دهنت!



صلح کردیم و زنده دفن شدیم

جنگ پیدایمان نخواهد کرد

گرچه از زیر خاک بیرون است

دست سربازهای بی کفنت…





#حامد_ابراهیم_پور
یک روز آید آسمان شهر من باز
پر می شود از رقص پرواز کبوتر
روزی سرود صلح بر لب ها نشیند
گل میدهد باغ از زمین تا سقف باور

یک روز می آید که درب خانه ها هم
باز است آغوشش به دنیای رفاقت
بر قلب های مهربان قفلی دگر نیست
در هر نگاهی هست امید و نجابت

هر حرف معنایش فقط عشق و محبت
با دوستی ها خون رگهامان عجین است
همنوع هر انسان شود مثل برادر
این یکدلی خاصیت این سرزمین است

باروت و جنگ و دشمنی ها حذف گردد
جایش نشیند خرمنی شعر و ترانه
قانون اجباری شود در کل دنیا؛
خندیدن و رقصیدن و دف بی بهانه

پیر و جوان و کودکان از هم فراری؛
دیگر نباشند آشیان ها گرم باشد
پرخاش ها کمرنگ تر اعصاب ها رام
رفتارمان با خانواده نرم باشد

رود و کویر و"پونه"ها همسایهٔ هم
از چشمه ها عشق و صمیمت بجوشد
از دست دادن ها نیندازت زمینت
کل زمین را رنگ آرامش بپوشد


#افسانه_احمدی_پونه
لب لعل تو همان تلخ زبان است که بود
در نگین تو همان زهر نهان است که بود


حسن اهلیت خط هیچ اثر در تو نکرد
آتش خوی تو جانسوز چنان است که بود


دل سنگین ترا ناله ما نرم نکرد
حلقه زلف همان سخت کمان است که بود


شب زلفت ز خط سبز، سیه دل تر شد
این سیه کار همان دشمن جان است که بود


گرچه شد کشور حسن تو ز خط زیر و زبر
همچنان دیده به رویت نگران است که بود


خط بیرحم به انصاف نیاورد ترا
خشم و ناز و ستم و جور همان است که بود


خط ز رخسار تو هرچند قیامت انگیخت
چشم مستت به همان خواب گران است که بود


دل ما با تو چنان است که خود می دانی
گوشه چشم تو با ما نه چنان است که بود


نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد
ما همانیم اگر یار همان است که بود


گرچه نگذاشت اثر عشق تو از نام و نشان
دل ز داغت به همان مهر و نشان است که بود


گرچه شد باده حسن تو ز خط پا به رکاب
صائب از جمله خونابه کشان است که بود


#صائب_تبریزی
قلب تو کبوتر است

بال هایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب ِ من شبیه …

بگذریم !



دور قلب من کشیده اند

یک ردیف ِ سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا ، برو کنار



توی این جهان ِ گُنده ، هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره ی دلی که جوجه تیغی است ،

چیست ؟!



مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی ِ دلم

نیش می زند به روح ِ نازکم

تیغ های تیز ِ مشکلم



راستی تو جوجه تیغی ِ دل ِ مرا

توی قلب خود راه می دهی ؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی ؟



باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام می شود …





#عرفان_نظرآهاری
بوی لعنت شده‌ات روی تنم جا مانده
یا نه بر بوی تنت این بدنم جا مانده

غربتی داده به من محنت دوری که مپرس
کنج آغوش تو گویی وطنم جا مانده

هی نگو بعد تو آن آدم سابق بشوم
مزه سیب لبت در دهنم جا مانده

ما شدن حادثه‌ای نیست که از یاد رود
تو ندیدی که چه چیزی ز منم جا مانده

دود و خاکستر در باد و دم گرم شما
یادگاری که از آتش زدنم جا مانده!

#عرفان_پاکزاد
ای لعبت صافی صفات ای خوشتر از آب حیات
هستی درین آخر زمان این منکران را معجزات

هم دیده داری هم قدم هم نور داری هم ظلم
در هزلِ وجد ای محتشم هم کعبه گردی هم منات

حسن ترا بینم فزون خلق ترا بینم زبون
چون آمد از جنت برون چون تو نگاری بی برات

در نارم از گلزار تو بیزارم از آزار تو
یک دیدن از دیدار تو خوشتر ز کل کاینات

هر گه که بگشایی دهن گردد جهان پر نسترن
بر تو ثنا گوید چو من ریگ و مطر سنگ و نبات

عالی چو کعبه کوی تو نه خاکپای روی تو
بر دو لب خوشبوی تو جان را به دل دارد حیات

برهان آن نوشین لبت چون روز گرداند شبت
وان خالها بر غبغبت تابان چو از گردون بنات

بر ما لبت دعوت کنی بر ما سخن حجت کنی
وقتی که جان غارت کنی چون صوفیان در ده صلات

باز ار بکشتی عاجزی بنمای از لب معجزی
چون از عُزی نبود عزی لا را بزن بر روی لات

غمهات بر ما جمله شد بغداد همچون حله شد
یک دیده اینجا دجله شد یک دیده آنجا شد فرات

جان سنایی مر ترا از وی حذر کردن چرا
از تو گذر نبود ورا هم در حیات و هم ممات

ای چون ملک گه سامری وی چون فلک گه ساحری
تا بر تو خوانم یک سری «الباقیات الصالحات»


#سنایی_غزنوی