کلید 🔑
79 subscribers
6.32K photos
1.83K videos
7 files
2.21K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
رفتم، ولی نگو که کم آورد و جا زده
هجرت فرار نیست، فقط دور بودن است

شیرینِ من! نگاه تو شورِ مرا گرفت
تنها گناهِ چشمِ شما شور بودن است!

با تو، جهنمِ دلِ من می‌شود بهشت
حتی بهشت، وعده‌ی با حور بودن است

آخر غرور هر دوی ما را شکست داد
تنهاشدن عقوبتِ مغرور بودن است

جورِ تو را چجور به دوشم کشیده‌ام؟
این هم تقاصِ وصله‌ی ناجور بودن است

گفتی میانِ من و خودت انتخاب کن
این انتخاب نیست، که مجبور بودن است!

بر دار می،کشند مرا؛ فرش می‌شوم
این دارِ شعر، حاصلِ منصور بودن است

عیبِ تو را ندیده گرفتم، که عاشقم
رازِ بقای عشق فقط کور بودن است...

#حسین_اظهری_ساجد
ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی

گر بکشی بنده‌ایم ور بنوازی رواست
ما به تو مُستأنسیم تو به چه مُستَوحِشی

گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز
چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کِشی

دیده فرودوختیم تا نَه به دوزخ بَرَد
باز نگه می‌کنم، سخت بهشتی وَشی

غایت خوبی که هست، قبضه و شمشیر و دست
خَلق حسد می‌برند، چون تو مرا می‌کُشی

موجب فریاد ما، خَصم نداند که چیست
چاره مجروحِ عشق، نیست به جز خامُشی


چند توان ای سلیم، آب بر آتش زدن
کآب دیانت بَرَد، رنگِ رخِ آتشی

آدمیِ هوشمند، عیش ندارد ز فکر
ساقی مجلس بیار، آن قدح بی‌ هُشی

مست مِی عشق را عیب مکن سعدیا
مست بیفتی تو نیز، گر هم از این می‌چشی

#سعدی
مرا به سنگ ببند و به آبها بسپار
هواییم کن و دست حبابها بسپار

مرا به درد زمین خوردن آفریده خدا
ببر مرا به بزرگ شهابها بسپار

کلاغها پی تسخیر آشیان منند
مرا به قلعه امن عقابها بسپار

کسی بپرسد اگر حصر قصر یعنی چه
بگیر عکس مرا و به قابها بسپار

من آن کبوتر صلحم مرا ز سر وا کن
مرا به دست تلخ ترین انتخابها بسپار

#محمد_سلمانی
می حرام محتسب بادا که بی‌ما می‌خورد!
دارد آب زندگی چون خضر و تنها می‌خورد

گر نسیمی بر بساط عشرت ما بگذرد
شیشه‌ها بر یکدگر چون موج دریا می‌خورد

می‌شوم مست از در میخانه هرگه بگذرم
همچو شاخ گل، دلم آب از کف پا می‌خورد

از پریشانی نباشد اضطراب عاشقان
شعله گر لرزد، نپنداری که سرما می‌خورد!

حرف با حرف آشنا گر شد، جدل در کار نیست
دست‌بوسی کن به یاران، پا چو بر پا می‌خورد

دیده بودی هرگز ای زاهد می گلگون به خواب؟
هرکه با ما می‌شود همراه، این‌ها می‌خورد

بس که افتاده‌ست در کار جهان کاهل سلیم
می‌کند امروز می در جام و فردا می‌خورد



#سلیم_تهرانی
خیابان‌ها تو را دیگر کنار من نمی‌خواهند
کنار سایه‌ام همسایه‌ای حکماً نمی‌خواهند

دوباره نور کم تابیده در پس‌کوچه‌ها اما
قدم‌هایم هوای تیره و روشن نمی‌خواهند

چه مشکوکم به میدان "جهاد" و خط "آرژانتین"
چرا دیگر پیاده تا "شفق" رفتن، نمی‌خواهند؟

"لمیز" و "ساد" و حتی قهوه‌های "کافه تیفانی"
نه تنها تو، مرا هم قدر یک ارزن نمی‌خواهند

من اینجا راحتم تنها کنار میز و گلدانم
خیابان‌های خالی از تو را.... نه! من نمی‌خواهم

#منیره_افضلی
مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشد
نه این که شانه‌هایش، تکیه‌گاه دشمنم باشد

لباسم را تنش کردم، کلاهم را به او دادم
که شاید قدردان زحمت گاوآهنم باشد

گمان حتا نکردم شاید آن اهریمن بدخو
به من نزدیک‌تر از دکمه‌ی پیراهنم باشد

خودم کردم که بر دوشش کلاغی دیدم و رفتم
که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد

ندانستم که بار این گناه آسان‌تر است از آن
که عمری لکه‌ی این ننگ، نقشِ دامنم باشد

مترسک ساختم در دردسر افتاده‌ام امّا
گمانم چاره‌اش دست اجاق روشنم باشد!

#حسین_جنتی
ردِّ پایی در این بیابان نیست
اثری از عبور انسان نیست
شکم دین به سنگ بسته شده‌ است
که تهِ سفره، تکه‌ای نان نیست

تا که از باغ سر درآوردند
از شقایق، پدر درآوردند

بید تا آمد اعتراض کند
بی‌تأمّل تبر درآوردند

دل ما با گذشته‌ها خوش بود
عاشق آرش و سیاوش بود
کدخدازاده‌ی دهِ بالا
وارث اقتدار کورش بود

چیزی از اقتدار باقی نیست
خونی از این تبار باقی نیست
قهرمانان قصه‌ها ُمردند
که یکی از هزار باقی نیست

پست و بالای‌مان شبیهِ هم است
دین و دنیای‌مان شبیهِ هم است
بس که پا جای هم گذاشته‌ایم
جای پاهای‌مان شبیهِ هم است

#مریم_جعفری_آذرمانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حرکات محیرالعقول که از عهده آدم عادی خارجه





😱
.

صبح است باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد ؛
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن ...

سهراب_سپهری




سلاااام و نور☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سرشار از سرزندگی و شادابی 🌹❤️



🌞
دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش

قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گِرد در امید تو چند به سر دوانمش

ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش

آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش

هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش

عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش

لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش

نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش

پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من
وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش


#سعدی
چرا آن را که می‌خواهی دلش پیشِ کسی گیر است؟
چرا هرکس که عاشق بوده از جانِ خودش سیرست؟


تو او را، من تو را، او دیگری را، دیگری من را
همه سر در گمیم و علتش بازیِ تقدیر است

رسیدن، جز خیالِ خام و رویای محالی نیست
همیشه هر کجای قصه هم باشی کمی دیر است

کسی شور جنون و حسِ دل دادن ندارد، چون
به لطفِ آدمِ قبلی، به بندِ درد زنجیر است

شروع یک نفر بودن، شده رویای دور از ذهن
همه قبل از تو عاشق بوده‌اند و قلبشان پیر است

دلیلِ با تو بودن، دیگری را بردن از یاد است
تنش پیش تو است اما دلش جایی زمین‌گیر است

پر از زخمِ جدایی، قلب‌های نصفه و نیمه
به هر کس می‌رسی احساس او در دستِ تعمیر است

در این‌گونه لجنزاری، همان بهتر که تنها ماند
خوشا قلبی که با تنهایی‌اش هر روز درگیر است

#حمیدرضا_گلشن
گلهای حسرت می‌دمد از گلشنِ دلتنگی‌ام
بوی شقايق می‌دهد پيراهنِ دلتنگی‌ام

اشكم روان از چشمِ تَر، از سينه‌ام خون جگر
دريا به دريا می‌رسد در دامنِ دلتنگی‌ام

ابری‌ْست آفاق دلم، كو تيغِ رعد‌آسایِ عشق؟
تیغی كه آسان بگذرد از جوشنِ دلتنگی‌ام

يک آسمان خونابه‌ی فرياد می‌بارد به خاک
هر خوشه‌ گر خالی شود از خرمن دلتنگی‌ام

کی می‌شود اين آسمان اين آسمان بی‌ستون
ويران شود از تيشه‌ی بنيان‌كَنِ دلتنگی‌ام؟

ای عشق ای آتشْ‌‌نَفَس! من تشنه‌ی آزادی‌ام
نقبی ‌بزن بر قلعه‌ی بی‌روزنِ دلتنگی‌ام

گر رویِ وحشت،كم شود زانویِ ظلمت، خم شود
خورشيدِ آتشدم شود آتشزنِ دلتنگی‌ام

«شبدیز» را میخواره کن، دلواپسی را چاره کن
ای دشمنِ دلواپسی، ای دشمنِ دلتنگی‌ام

#حسن_اسدی
شبی که در فراقت هم، لباست را بغل کردم
معطر شد تنم گویی ،که یاست را بغل کردم

غزل بانو اگر در شام گیسویت نخوابیدم
سحر گیلاس لب های مماست را بغل کردم

شدم عاشق به حوایی که بوی سیب میداد و
همین شیطان ترین آدم شناست را بغل کردم

پلنگ زخمی ام اما دوباره ماه می چینم
خیال ماه چیدن را در احساست بغل کردم

تحصن میکنم ، مشروطه خواهی پیش دامانت
که من شیـخ الشیوخ التماست را بغل کردم

تو نرد عشق می بازی و من در کوه می مانم
چه شیرین میبری دل را که تاست را بغل کردم

و در بازی پایانی چه حکمی کرد احساست
که من تا انتها تک خال آست را بغل کردم


#رضامحمدصالحی
گر به هر گوشه گذارند پی صید تو بندی
همه در بند بیاری و نیفتی به کمندی

به چه از دست تو نالم به چه پا از تو گریزم
که تو دست همه بربستی و از پای فکندی

تو گشاده رخ و چشم همه سوی تو، خدا را
گو بیارند و بر آتش بگذارند سپندی

نظر یار به غیر است، دریغا ز کمانی
منظر دوست بلند است، دریغا ز کمندی

تلخ کامان همه در آرزوی چاشنی تو
چند ای میوه ی شیرین تو برین نخل بلندی

به کدامین طرف ای سیل روانی تو که دیگر
خانه ای نیست که بنیاد وی از بیخ نکندی


#مجمراصفهانی
آخر ای مه هلاک شد دل من

در غمت چاک – چاک شد دل من .

بی تو ای نو شکفته غنچۀ گل ،

خسته و دردناک شد دل من .



گربه حالم نظر کنی ، چه شود ،

بر سرم یک گذر کنی ، چه شود ؟

رحمی ، ای نونهال گلشن جان،

گر به این چشم تر کنی ، چه شود ؟



به من خسته یک نظاره بکن،

دردم از یک نظاره چاره بکن .

تو زمن جان بخواه تا بدهم ،

ورنگوئی سخن ، اشاره بکن .



شعله بر خانمان من زده ئی ،

دشنه بر استخوان من زده ئی .

از چه منعم کنی زسوز و گداز ؟

تو خود آتش به جان من زده ئی .



اینکه زلفت کمند راه منست ،

شرحی از طالع سیاه منست .

چه گنه کرده ام که میکشییم ،

مگر عاشق شدن گناه منست ؟



آه از آن چشم مست پر فن تو

و آن نهفته نگاه کردن تو !

دست من گر به دامنت نرسد ،

ای صنم ، خون من به گردن تو !





#ابوالقاسم_لاهوتی
در دام صدها ترس جوراجور می افتد

خفاش کوری که به دام نور می افتد



تا میرسی خون می چکد از پنجه ام، شوری

در سیمهای زخمی تنبور می افتد



می رقصی و جانم میان موج گیسویت

مثل نهنگ مرده ای در گور می افتد



تو مثل ما از پشت کوه ابر می خندی

وقتی که چون دریا دل من شور می افتد



با من مدارا کن که قهرت خشم چنگیز است

وقتی به جان ِ اهل ِ نیشابور می افتد



این اشکها خون نیست، رکن آباد شیراز است

که زیر پای لشگر تیمور می افتد



تقدیر بد مثل شغال هرزه ای هر بار

در دامن این باغ بی انگور می افتد



بی تو دلم حس می کند تکرار زندان است

چون کاغذی که در تنش هاشور می افتد



بی احتمال ِ بودنت، این روح سرگردان

مثل لباسی کهنه از من دور می افتد



اما برو … می فهمم اندوه تو را، سخت است!

دسته گلی باشی که روی گور می افتد…



#حامد_ابراهیم_پور
چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند

آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند



از سرخی لبان تو ای خون آتشین

نار آفریده اند انار آفریده اند



یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند

در عطردان ذوق و بهار آفریده اند



زندانی است روی تو در بند موی تو

ماهی اسیر در شب تار آفریده اند



مانند تو که پاک ترینی فقط یکی

مانند ما هزار هزار آفریده اند



دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست

از بس حصار پشت حصار آفریده اند



این است نسبت تو و این روزگار یأس :

آیینه ای میان غبار آفریده اند





#سعیدبیابانکی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچ چیز کمر خرد کن تر از
جشن اشتباهی برای آدم اشتباهی نیست.
.


مبارک بامدادی کان جمال اندر نظر باشد
خجسته طالعی کان ماه را بر ما گذر باشد

گرت بیند کسی کز زندگی دل خبر دارد
عجب نبود، اگر تا زنده باشد بی خبر باشد

نظر از دور در جانان بدان ماند که کافر را
بهشت از دور بنماید، کان سوز دگر باشد


امیرخسرو_دهلوی.



سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر شادابی و تازگی🌹❤️



🌞
او قول داده بود که لیلا نمیرود
مال من است ، بی من ازاینجا نمیرود

او قول داده بود آدم وحواش می شویم
سوگند خورده بودکه فرداش می شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست
که عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست

ایوب را بخاطر ما آفریده است
کشتی نوح را طرف ما کشیده است

ترسی نداشتیم که از بت پرستها
مردی تبر بدست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی
علم منی منطق منی شعور منی

آخر خداست هر چه بخواهدچه خوب، بد
بی اذن او كه رود به دریا ؟ نمیرود

اما عجیب رفت و به دریا رسید ورفت
بر صورت زمخت زمین خط کشید ورفت

فردا رسیده است تورفته ایی بدون من
حالا تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید ، آدم و حوا تمام شد
«لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد

دیگر تمام شدگل نازم تمام شد»
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

موسی عصاش را سرما ها شکست ورفت
باهردو دست زد سرمان راشکست ورفت

وقتي كه ديد كار من و تو نمي شود
از روي عرشه ، نوح خودش را به خواب زد

ایوب برخلاف همیشه عجول شد
آتش زد برمن وباران نزول شد

قوم یهود بود سراسرشلوغ بود
عیسی زبان گشود که مریم دروغ بود

مرد تبر بدست مرا ترک میکند
تنها بت بزرگ ، مرا درک میکند

موسی عصای معجزه اش راغلاف کرد
دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

ديگر خودم به جاي خدا خالق توام
از این به بعد مثل خدا عاشق توام

اقرأ بنام هرچه نمیدانی از غزل
لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقرأ بنام لیلی و مجنون که قرنهاست
تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی
چشم حسودکور، تو ناموس عالمی

از ابرها بخواه كه باران بياورند
حالا بلند شو همه ايمان بياورند

ازسرزمین ابرهه تا فیل میوزد
از روشنای چشم توانجیل میوزد

حالا حجاز دامنه ي روسری توست
این سرزمین بچگی ومادری توست

با پیروان واقعیت خالصانه باش
تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بيت المقدس تو همين چشمهاي توست
عشق ، آفريدگار تو هست و خداي توست

دور خودت بگرد وخودت را طواف کن
دور آن لبان صورتیت اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من وخودت
لبیک لا شریک لبت جز من وخودت


#حسین_منزوی
🌻🌱
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌
پنجره واژه ایست زندانی،
بین دیوارها اسیر شده
آنقدر مانده سینه ی دیوار،
تا که غمگین و گوشه گیر شده

پنجره پوستش ترک خورده،
شیشه هایش کثیف و لک خورده
ابر! باران نبار، بی انصاف …
تا نبیند چه قدر پیر شده

پنجره گفته بود می خواهد
رابط ما و آسمان باشد
سالها بسته مانده از آنروز،
بسته و خسته و حقیر شده

پنجره گفته بود از دیوار
خواسته بگذرد همین یکبار
گفته با خنده در جوابش که:
او برای همین اجیر شده

پنجره از اصالتش دور است
اشکهای ستاره ها شور است
پشت قاب همیشه بسته ی او
آسمان طرحی از کویر شده

دیشب از پنجره شنیدم او
قصد دارد که خودکشی بکند!
دیگر از این همیشه در تکرار ،
دیگر از زندگیش سیر شده

پنجره قصد خودکشی … اما ،
خود او خوب خوب می داند
سر به دیوار و سنگ هم بزند ،
دیگر از او گذشته دیر شده

پنجره سالهاست زندانیست،
سالیانست رو به ویرانیست
دیگر از او گذشته … دیر شده،
پنجره … پنجره اسیر شده

#پوریاسوری