چشم، زیتون سبز در کاسه،
سینهها، سیب سرخ در سینی
لب میان سفیدی صورت،
چون تمشکی نهاده بر چینی
سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟
ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟
تو خودت جای من اگر باشی،
ابتدا از کدام میچینی؟
با نگاهی، تبسمی، حرفی،
دربیاور مرا از این تردید
ای نگاهت محصل شیطان!
اخمهایت معلم دینی!
هر لبت یک کبوتر سرخ است،
روی سیمی سفید، با این وصف:
خنده یعنی صعود بالایی،
همزمان با سقوط پایینی
میشوی یک پری دریایی،
از دل آب اگر که برخیزی
میشوی یک صدف پر از گوهر،
روی شنها اگر که بنشینی
هرچه هستی بمان که من بی تو،
هستی بیهویتی هستم
مثل ماهی بدون زیبایی،
مثل سنگی بدون سنگینی
#غلامرضاطریقی
سینهها، سیب سرخ در سینی
لب میان سفیدی صورت،
چون تمشکی نهاده بر چینی
سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟
ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟
تو خودت جای من اگر باشی،
ابتدا از کدام میچینی؟
با نگاهی، تبسمی، حرفی،
دربیاور مرا از این تردید
ای نگاهت محصل شیطان!
اخمهایت معلم دینی!
هر لبت یک کبوتر سرخ است،
روی سیمی سفید، با این وصف:
خنده یعنی صعود بالایی،
همزمان با سقوط پایینی
میشوی یک پری دریایی،
از دل آب اگر که برخیزی
میشوی یک صدف پر از گوهر،
روی شنها اگر که بنشینی
هرچه هستی بمان که من بی تو،
هستی بیهویتی هستم
مثل ماهی بدون زیبایی،
مثل سنگی بدون سنگینی
#غلامرضاطریقی
ای کسانی که پیش ما امروز
از خطرهای جنگ میگویید
جنگ ، بی رحم و خانمانسوز است
واقعا هم قشنگ میگویید
جنگ ، ویرانی و ضرر دارد !
ما ولی، کم مگر زیان دادیم؟
جنگ ، ضد کیانِ این خاک است
ما ولی، کم مگر کیان دادیم؟
از چه باید بترسد آن قومی،
که گذر کرده از دل دوزخ
ملتی که گذاشته روی
جسم بیجان کودکانش یخ
از چه باید بترسد آن مادر
که جگر گوشهاش نرفته به جنگ
ولی از جبهه ی برادرها
شده پیشانیش نشانِ تفنگ
از که وحشت کند پدر دیگر
او که بالای دار دیده پسر
او که با جرم داغداریهم
رفته زندان که پسدهد کیفر
در دیاری که حملهی واعظ
شده بیش از تجاوزِ دشمن
از همه جنگهای این عالَم
بیشترکُشته داده ، زنبودن
در دیاری که فقر حاکم شد
جنگ در چشم خلق، پیروزیست
احتمال شهادت آدم ،
کمتر از احتمال خودسوزیست
مانده ام از چه می هراسانید
مردمی را ، که دردشان نانست
مردمی را که روز و شب اینجا
روحشان زیر بمبباران است
مردمی را که جای لقمهی نان
فقط از زندگیِ خود سیرند
جای ترس از صدای بمب افکن
روی بامند و فیلم میگیرند
مردمی را که بارها خوردند
چوبِ تصمیمِ اشتباهی را
مردمی را که دیدهاند اینجا
رنگِ بالاتر از سیاهی را
از چه ترسانیدهاید ما را که
زیر خمپارههای اندوهیم
زیر بهمن اگر چه مدفونیم
همچنان زندهایم، ما کوهیم
#شعر #مه_زاد_رازی
از خطرهای جنگ میگویید
جنگ ، بی رحم و خانمانسوز است
واقعا هم قشنگ میگویید
جنگ ، ویرانی و ضرر دارد !
ما ولی، کم مگر زیان دادیم؟
جنگ ، ضد کیانِ این خاک است
ما ولی، کم مگر کیان دادیم؟
از چه باید بترسد آن قومی،
که گذر کرده از دل دوزخ
ملتی که گذاشته روی
جسم بیجان کودکانش یخ
از چه باید بترسد آن مادر
که جگر گوشهاش نرفته به جنگ
ولی از جبهه ی برادرها
شده پیشانیش نشانِ تفنگ
از که وحشت کند پدر دیگر
او که بالای دار دیده پسر
او که با جرم داغداریهم
رفته زندان که پسدهد کیفر
در دیاری که حملهی واعظ
شده بیش از تجاوزِ دشمن
از همه جنگهای این عالَم
بیشترکُشته داده ، زنبودن
در دیاری که فقر حاکم شد
جنگ در چشم خلق، پیروزیست
احتمال شهادت آدم ،
کمتر از احتمال خودسوزیست
مانده ام از چه می هراسانید
مردمی را ، که دردشان نانست
مردمی را که روز و شب اینجا
روحشان زیر بمبباران است
مردمی را که جای لقمهی نان
فقط از زندگیِ خود سیرند
جای ترس از صدای بمب افکن
روی بامند و فیلم میگیرند
مردمی را که بارها خوردند
چوبِ تصمیمِ اشتباهی را
مردمی را که دیدهاند اینجا
رنگِ بالاتر از سیاهی را
از چه ترسانیدهاید ما را که
زیر خمپارههای اندوهیم
زیر بهمن اگر چه مدفونیم
همچنان زندهایم، ما کوهیم
#شعر #مه_زاد_رازی
آسمان تار و غبار آلوده از دود و دم است
قامت سرو و صنوبرهای آبادی خم است
جای آب ازچشمهی خشکیده خونجاریشده
دشت گندمزار هم چشم انتظار یک نم است
در فراق لاله های سرخ باغ زندگی
هرچه از رنج سحرخیزان سخن گویم کم است
هر زمان گلپونه ها سیر از نم باران شوند
موسم رقص پرستوهای سرخ عالم است
با شمیم عشق و عطر نسترن ها در بهار
شاد باید کرد قلبی را که لبریز از غم است
در شگفتم در هوای ابری و آلوده دم
دفترم در انحصار واژه های مبهم است
گل که می روید غزل چشمک پرانی می کند
چون غزل بر زخم قلب دلنوازان مرهم است
✍#مهدی_سیدحسینی
قامت سرو و صنوبرهای آبادی خم است
جای آب ازچشمهی خشکیده خونجاریشده
دشت گندمزار هم چشم انتظار یک نم است
در فراق لاله های سرخ باغ زندگی
هرچه از رنج سحرخیزان سخن گویم کم است
هر زمان گلپونه ها سیر از نم باران شوند
موسم رقص پرستوهای سرخ عالم است
با شمیم عشق و عطر نسترن ها در بهار
شاد باید کرد قلبی را که لبریز از غم است
در شگفتم در هوای ابری و آلوده دم
دفترم در انحصار واژه های مبهم است
گل که می روید غزل چشمک پرانی می کند
چون غزل بر زخم قلب دلنوازان مرهم است
✍#مهدی_سیدحسینی
رفتم، ولی نگو که کم آورد و جا زده
هجرت فرار نیست، فقط دور بودن است
شیرینِ من! نگاه تو شورِ مرا گرفت
تنها گناهِ چشمِ شما شور بودن است!
با تو، جهنمِ دلِ من میشود بهشت
حتی بهشت، وعدهی با حور بودن است
آخر غرور هر دوی ما را شکست داد
تنهاشدن عقوبتِ مغرور بودن است
جورِ تو را چجور به دوشم کشیدهام؟
این هم تقاصِ وصلهی ناجور بودن است
گفتی میانِ من و خودت انتخاب کن
این انتخاب نیست، که مجبور بودن است!
بر دار می،کشند مرا؛ فرش میشوم
این دارِ شعر، حاصلِ منصور بودن است
عیبِ تو را ندیده گرفتم، که عاشقم
رازِ بقای عشق فقط کور بودن است...
#حسین_اظهری_ساجد
هجرت فرار نیست، فقط دور بودن است
شیرینِ من! نگاه تو شورِ مرا گرفت
تنها گناهِ چشمِ شما شور بودن است!
با تو، جهنمِ دلِ من میشود بهشت
حتی بهشت، وعدهی با حور بودن است
آخر غرور هر دوی ما را شکست داد
تنهاشدن عقوبتِ مغرور بودن است
جورِ تو را چجور به دوشم کشیدهام؟
این هم تقاصِ وصلهی ناجور بودن است
گفتی میانِ من و خودت انتخاب کن
این انتخاب نیست، که مجبور بودن است!
بر دار می،کشند مرا؛ فرش میشوم
این دارِ شعر، حاصلِ منصور بودن است
عیبِ تو را ندیده گرفتم، که عاشقم
رازِ بقای عشق فقط کور بودن است...
#حسین_اظهری_ساجد
ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
گر بکشی بندهایم ور بنوازی رواست
ما به تو مُستأنسیم تو به چه مُستَوحِشی
گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز
چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کِشی
دیده فرودوختیم تا نَه به دوزخ بَرَد
باز نگه میکنم، سخت بهشتی وَشی
غایت خوبی که هست، قبضه و شمشیر و دست
خَلق حسد میبرند، چون تو مرا میکُشی
موجب فریاد ما، خَصم نداند که چیست
چاره مجروحِ عشق، نیست به جز خامُشی
چند توان ای سلیم، آب بر آتش زدن
کآب دیانت بَرَد، رنگِ رخِ آتشی
آدمیِ هوشمند، عیش ندارد ز فکر
ساقی مجلس بیار، آن قدح بی هُشی
مست مِی عشق را عیب مکن سعدیا
مست بیفتی تو نیز، گر هم از این میچشی
#سعدی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
گر بکشی بندهایم ور بنوازی رواست
ما به تو مُستأنسیم تو به چه مُستَوحِشی
گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز
چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کِشی
دیده فرودوختیم تا نَه به دوزخ بَرَد
باز نگه میکنم، سخت بهشتی وَشی
غایت خوبی که هست، قبضه و شمشیر و دست
خَلق حسد میبرند، چون تو مرا میکُشی
موجب فریاد ما، خَصم نداند که چیست
چاره مجروحِ عشق، نیست به جز خامُشی
چند توان ای سلیم، آب بر آتش زدن
کآب دیانت بَرَد، رنگِ رخِ آتشی
آدمیِ هوشمند، عیش ندارد ز فکر
ساقی مجلس بیار، آن قدح بی هُشی
مست مِی عشق را عیب مکن سعدیا
مست بیفتی تو نیز، گر هم از این میچشی
#سعدی
مرا به سنگ ببند و به آبها بسپار
هواییم کن و دست حبابها بسپار
مرا به درد زمین خوردن آفریده خدا
ببر مرا به بزرگ شهابها بسپار
کلاغها پی تسخیر آشیان منند
مرا به قلعه امن عقابها بسپار
کسی بپرسد اگر حصر قصر یعنی چه
بگیر عکس مرا و به قابها بسپار
من آن کبوتر صلحم مرا ز سر وا کن
مرا به دست تلخ ترین انتخابها بسپار
#محمد_سلمانی
هواییم کن و دست حبابها بسپار
مرا به درد زمین خوردن آفریده خدا
ببر مرا به بزرگ شهابها بسپار
کلاغها پی تسخیر آشیان منند
مرا به قلعه امن عقابها بسپار
کسی بپرسد اگر حصر قصر یعنی چه
بگیر عکس مرا و به قابها بسپار
من آن کبوتر صلحم مرا ز سر وا کن
مرا به دست تلخ ترین انتخابها بسپار
#محمد_سلمانی
می حرام محتسب بادا که بیما میخورد!
دارد آب زندگی چون خضر و تنها میخورد
گر نسیمی بر بساط عشرت ما بگذرد
شیشهها بر یکدگر چون موج دریا میخورد
میشوم مست از در میخانه هرگه بگذرم
همچو شاخ گل، دلم آب از کف پا میخورد
از پریشانی نباشد اضطراب عاشقان
شعله گر لرزد، نپنداری که سرما میخورد!
حرف با حرف آشنا گر شد، جدل در کار نیست
دستبوسی کن به یاران، پا چو بر پا میخورد
دیده بودی هرگز ای زاهد می گلگون به خواب؟
هرکه با ما میشود همراه، اینها میخورد
بس که افتادهست در کار جهان کاهل سلیم
میکند امروز می در جام و فردا میخورد
#سلیم_تهرانی
دارد آب زندگی چون خضر و تنها میخورد
گر نسیمی بر بساط عشرت ما بگذرد
شیشهها بر یکدگر چون موج دریا میخورد
میشوم مست از در میخانه هرگه بگذرم
همچو شاخ گل، دلم آب از کف پا میخورد
از پریشانی نباشد اضطراب عاشقان
شعله گر لرزد، نپنداری که سرما میخورد!
حرف با حرف آشنا گر شد، جدل در کار نیست
دستبوسی کن به یاران، پا چو بر پا میخورد
دیده بودی هرگز ای زاهد می گلگون به خواب؟
هرکه با ما میشود همراه، اینها میخورد
بس که افتادهست در کار جهان کاهل سلیم
میکند امروز می در جام و فردا میخورد
#سلیم_تهرانی
خیابانها تو را دیگر کنار من نمیخواهند
کنار سایهام همسایهای حکماً نمیخواهند
دوباره نور کم تابیده در پسکوچهها اما
قدمهایم هوای تیره و روشن نمیخواهند
چه مشکوکم به میدان "جهاد" و خط "آرژانتین"
چرا دیگر پیاده تا "شفق" رفتن، نمیخواهند؟
"لمیز" و "ساد" و حتی قهوههای "کافه تیفانی"
نه تنها تو، مرا هم قدر یک ارزن نمیخواهند
من اینجا راحتم تنها کنار میز و گلدانم
خیابانهای خالی از تو را.... نه! من نمیخواهم
#منیره_افضلی
کنار سایهام همسایهای حکماً نمیخواهند
دوباره نور کم تابیده در پسکوچهها اما
قدمهایم هوای تیره و روشن نمیخواهند
چه مشکوکم به میدان "جهاد" و خط "آرژانتین"
چرا دیگر پیاده تا "شفق" رفتن، نمیخواهند؟
"لمیز" و "ساد" و حتی قهوههای "کافه تیفانی"
نه تنها تو، مرا هم قدر یک ارزن نمیخواهند
من اینجا راحتم تنها کنار میز و گلدانم
خیابانهای خالی از تو را.... نه! من نمیخواهم
#منیره_افضلی
مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشد
نه این که شانههایش، تکیهگاه دشمنم باشد
لباسم را تنش کردم، کلاهم را به او دادم
که شاید قدردان زحمت گاوآهنم باشد
گمان حتا نکردم شاید آن اهریمن بدخو
به من نزدیکتر از دکمهی پیراهنم باشد
خودم کردم که بر دوشش کلاغی دیدم و رفتم
که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد
ندانستم که بار این گناه آسانتر است از آن
که عمری لکهی این ننگ، نقشِ دامنم باشد
•
مترسک ساختم در دردسر افتادهام امّا
گمانم چارهاش دست اجاق روشنم باشد!
#حسین_جنتی
نه این که شانههایش، تکیهگاه دشمنم باشد
لباسم را تنش کردم، کلاهم را به او دادم
که شاید قدردان زحمت گاوآهنم باشد
گمان حتا نکردم شاید آن اهریمن بدخو
به من نزدیکتر از دکمهی پیراهنم باشد
خودم کردم که بر دوشش کلاغی دیدم و رفتم
که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد
ندانستم که بار این گناه آسانتر است از آن
که عمری لکهی این ننگ، نقشِ دامنم باشد
•
مترسک ساختم در دردسر افتادهام امّا
گمانم چارهاش دست اجاق روشنم باشد!
#حسین_جنتی
ردِّ پایی در این بیابان نیست
اثری از عبور انسان نیست
شکم دین به سنگ بسته شده است
که تهِ سفره، تکهای نان نیست
تا که از باغ سر درآوردند
از شقایق، پدر درآوردند
بید تا آمد اعتراض کند
بیتأمّل تبر درآوردند
دل ما با گذشتهها خوش بود
عاشق آرش و سیاوش بود
کدخدازادهی دهِ بالا
وارث اقتدار کورش بود
چیزی از اقتدار باقی نیست
خونی از این تبار باقی نیست
قهرمانان قصهها ُمردند
که یکی از هزار باقی نیست
پست و بالایمان شبیهِ هم است
دین و دنیایمان شبیهِ هم است
بس که پا جای هم گذاشتهایم
جای پاهایمان شبیهِ هم است
#مریم_جعفری_آذرمانی
اثری از عبور انسان نیست
شکم دین به سنگ بسته شده است
که تهِ سفره، تکهای نان نیست
تا که از باغ سر درآوردند
از شقایق، پدر درآوردند
بید تا آمد اعتراض کند
بیتأمّل تبر درآوردند
دل ما با گذشتهها خوش بود
عاشق آرش و سیاوش بود
کدخدازادهی دهِ بالا
وارث اقتدار کورش بود
چیزی از اقتدار باقی نیست
خونی از این تبار باقی نیست
قهرمانان قصهها ُمردند
که یکی از هزار باقی نیست
پست و بالایمان شبیهِ هم است
دین و دنیایمان شبیهِ هم است
بس که پا جای هم گذاشتهایم
جای پاهایمان شبیهِ هم است
#مریم_جعفری_آذرمانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حرکات محیرالعقول که از عهده آدم عادی خارجه
😱
😱
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گِرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش
#سعدی
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گِرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش
#سعدی
چرا آن را که میخواهی دلش پیشِ کسی گیر است؟
چرا هرکس که عاشق بوده از جانِ خودش سیرست؟
تو او را، من تو را، او دیگری را، دیگری من را
همه سر در گمیم و علتش بازیِ تقدیر است
رسیدن، جز خیالِ خام و رویای محالی نیست
همیشه هر کجای قصه هم باشی کمی دیر است
کسی شور جنون و حسِ دل دادن ندارد، چون
به لطفِ آدمِ قبلی، به بندِ درد زنجیر است
شروع یک نفر بودن، شده رویای دور از ذهن
همه قبل از تو عاشق بودهاند و قلبشان پیر است
دلیلِ با تو بودن، دیگری را بردن از یاد است
تنش پیش تو است اما دلش جایی زمینگیر است
پر از زخمِ جدایی، قلبهای نصفه و نیمه
به هر کس میرسی احساس او در دستِ تعمیر است
در اینگونه لجنزاری، همان بهتر که تنها ماند
خوشا قلبی که با تنهاییاش هر روز درگیر است
#حمیدرضا_گلشن
چرا هرکس که عاشق بوده از جانِ خودش سیرست؟
تو او را، من تو را، او دیگری را، دیگری من را
همه سر در گمیم و علتش بازیِ تقدیر است
رسیدن، جز خیالِ خام و رویای محالی نیست
همیشه هر کجای قصه هم باشی کمی دیر است
کسی شور جنون و حسِ دل دادن ندارد، چون
به لطفِ آدمِ قبلی، به بندِ درد زنجیر است
شروع یک نفر بودن، شده رویای دور از ذهن
همه قبل از تو عاشق بودهاند و قلبشان پیر است
دلیلِ با تو بودن، دیگری را بردن از یاد است
تنش پیش تو است اما دلش جایی زمینگیر است
پر از زخمِ جدایی، قلبهای نصفه و نیمه
به هر کس میرسی احساس او در دستِ تعمیر است
در اینگونه لجنزاری، همان بهتر که تنها ماند
خوشا قلبی که با تنهاییاش هر روز درگیر است
#حمیدرضا_گلشن
گلهای حسرت میدمد از گلشنِ دلتنگیام
بوی شقايق میدهد پيراهنِ دلتنگیام
اشكم روان از چشمِ تَر، از سينهام خون جگر
دريا به دريا میرسد در دامنِ دلتنگیام
ابریْست آفاق دلم، كو تيغِ رعدآسایِ عشق؟
تیغی كه آسان بگذرد از جوشنِ دلتنگیام
يک آسمان خونابهی فرياد میبارد به خاک
هر خوشه گر خالی شود از خرمن دلتنگیام
کی میشود اين آسمان اين آسمان بیستون
ويران شود از تيشهی بنيانكَنِ دلتنگیام؟
ای عشق ای آتشْنَفَس! من تشنهی آزادیام
نقبی بزن بر قلعهی بیروزنِ دلتنگیام
گر رویِ وحشت،كم شود زانویِ ظلمت، خم شود
خورشيدِ آتشدم شود آتشزنِ دلتنگیام
«شبدیز» را میخواره کن، دلواپسی را چاره کن
ای دشمنِ دلواپسی، ای دشمنِ دلتنگیام
#حسن_اسدی
بوی شقايق میدهد پيراهنِ دلتنگیام
اشكم روان از چشمِ تَر، از سينهام خون جگر
دريا به دريا میرسد در دامنِ دلتنگیام
ابریْست آفاق دلم، كو تيغِ رعدآسایِ عشق؟
تیغی كه آسان بگذرد از جوشنِ دلتنگیام
يک آسمان خونابهی فرياد میبارد به خاک
هر خوشه گر خالی شود از خرمن دلتنگیام
کی میشود اين آسمان اين آسمان بیستون
ويران شود از تيشهی بنيانكَنِ دلتنگیام؟
ای عشق ای آتشْنَفَس! من تشنهی آزادیام
نقبی بزن بر قلعهی بیروزنِ دلتنگیام
گر رویِ وحشت،كم شود زانویِ ظلمت، خم شود
خورشيدِ آتشدم شود آتشزنِ دلتنگیام
«شبدیز» را میخواره کن، دلواپسی را چاره کن
ای دشمنِ دلواپسی، ای دشمنِ دلتنگیام
#حسن_اسدی
شبی که در فراقت هم، لباست را بغل کردم
معطر شد تنم گویی ،که یاست را بغل کردم
غزل بانو اگر در شام گیسویت نخوابیدم
سحر گیلاس لب های مماست را بغل کردم
شدم عاشق به حوایی که بوی سیب میداد و
همین شیطان ترین آدم شناست را بغل کردم
پلنگ زخمی ام اما دوباره ماه می چینم
خیال ماه چیدن را در احساست بغل کردم
تحصن میکنم ، مشروطه خواهی پیش دامانت
که من شیـخ الشیوخ التماست را بغل کردم
تو نرد عشق می بازی و من در کوه می مانم
چه شیرین میبری دل را که تاست را بغل کردم
و در بازی پایانی چه حکمی کرد احساست
که من تا انتها تک خال آست را بغل کردم
#رضامحمدصالحی
معطر شد تنم گویی ،که یاست را بغل کردم
غزل بانو اگر در شام گیسویت نخوابیدم
سحر گیلاس لب های مماست را بغل کردم
شدم عاشق به حوایی که بوی سیب میداد و
همین شیطان ترین آدم شناست را بغل کردم
پلنگ زخمی ام اما دوباره ماه می چینم
خیال ماه چیدن را در احساست بغل کردم
تحصن میکنم ، مشروطه خواهی پیش دامانت
که من شیـخ الشیوخ التماست را بغل کردم
تو نرد عشق می بازی و من در کوه می مانم
چه شیرین میبری دل را که تاست را بغل کردم
و در بازی پایانی چه حکمی کرد احساست
که من تا انتها تک خال آست را بغل کردم
#رضامحمدصالحی
گر به هر گوشه گذارند پی صید تو بندی
همه در بند بیاری و نیفتی به کمندی
به چه از دست تو نالم به چه پا از تو گریزم
که تو دست همه بربستی و از پای فکندی
تو گشاده رخ و چشم همه سوی تو، خدا را
گو بیارند و بر آتش بگذارند سپندی
نظر یار به غیر است، دریغا ز کمانی
منظر دوست بلند است، دریغا ز کمندی
تلخ کامان همه در آرزوی چاشنی تو
چند ای میوه ی شیرین تو برین نخل بلندی
به کدامین طرف ای سیل روانی تو که دیگر
خانه ای نیست که بنیاد وی از بیخ نکندی
#مجمراصفهانی
همه در بند بیاری و نیفتی به کمندی
به چه از دست تو نالم به چه پا از تو گریزم
که تو دست همه بربستی و از پای فکندی
تو گشاده رخ و چشم همه سوی تو، خدا را
گو بیارند و بر آتش بگذارند سپندی
نظر یار به غیر است، دریغا ز کمانی
منظر دوست بلند است، دریغا ز کمندی
تلخ کامان همه در آرزوی چاشنی تو
چند ای میوه ی شیرین تو برین نخل بلندی
به کدامین طرف ای سیل روانی تو که دیگر
خانه ای نیست که بنیاد وی از بیخ نکندی
#مجمراصفهانی
آخر ای مه هلاک شد دل من
در غمت چاک – چاک شد دل من .
بی تو ای نو شکفته غنچۀ گل ،
خسته و دردناک شد دل من .
گربه حالم نظر کنی ، چه شود ،
بر سرم یک گذر کنی ، چه شود ؟
رحمی ، ای نونهال گلشن جان،
گر به این چشم تر کنی ، چه شود ؟
به من خسته یک نظاره بکن،
دردم از یک نظاره چاره بکن .
تو زمن جان بخواه تا بدهم ،
ورنگوئی سخن ، اشاره بکن .
شعله بر خانمان من زده ئی ،
دشنه بر استخوان من زده ئی .
از چه منعم کنی زسوز و گداز ؟
تو خود آتش به جان من زده ئی .
اینکه زلفت کمند راه منست ،
شرحی از طالع سیاه منست .
چه گنه کرده ام که میکشییم ،
مگر عاشق شدن گناه منست ؟
آه از آن چشم مست پر فن تو
و آن نهفته نگاه کردن تو !
دست من گر به دامنت نرسد ،
ای صنم ، خون من به گردن تو !
#ابوالقاسم_لاهوتی
در غمت چاک – چاک شد دل من .
بی تو ای نو شکفته غنچۀ گل ،
خسته و دردناک شد دل من .
گربه حالم نظر کنی ، چه شود ،
بر سرم یک گذر کنی ، چه شود ؟
رحمی ، ای نونهال گلشن جان،
گر به این چشم تر کنی ، چه شود ؟
به من خسته یک نظاره بکن،
دردم از یک نظاره چاره بکن .
تو زمن جان بخواه تا بدهم ،
ورنگوئی سخن ، اشاره بکن .
شعله بر خانمان من زده ئی ،
دشنه بر استخوان من زده ئی .
از چه منعم کنی زسوز و گداز ؟
تو خود آتش به جان من زده ئی .
اینکه زلفت کمند راه منست ،
شرحی از طالع سیاه منست .
چه گنه کرده ام که میکشییم ،
مگر عاشق شدن گناه منست ؟
آه از آن چشم مست پر فن تو
و آن نهفته نگاه کردن تو !
دست من گر به دامنت نرسد ،
ای صنم ، خون من به گردن تو !
#ابوالقاسم_لاهوتی
در دام صدها ترس جوراجور می افتد
خفاش کوری که به دام نور می افتد
تا میرسی خون می چکد از پنجه ام، شوری
در سیمهای زخمی تنبور می افتد
می رقصی و جانم میان موج گیسویت
مثل نهنگ مرده ای در گور می افتد
تو مثل ما از پشت کوه ابر می خندی
وقتی که چون دریا دل من شور می افتد
با من مدارا کن که قهرت خشم چنگیز است
وقتی به جان ِ اهل ِ نیشابور می افتد
این اشکها خون نیست، رکن آباد شیراز است
که زیر پای لشگر تیمور می افتد
تقدیر بد مثل شغال هرزه ای هر بار
در دامن این باغ بی انگور می افتد
بی تو دلم حس می کند تکرار زندان است
چون کاغذی که در تنش هاشور می افتد
بی احتمال ِ بودنت، این روح سرگردان
مثل لباسی کهنه از من دور می افتد
اما برو … می فهمم اندوه تو را، سخت است!
دسته گلی باشی که روی گور می افتد…
#حامد_ابراهیم_پور
خفاش کوری که به دام نور می افتد
تا میرسی خون می چکد از پنجه ام، شوری
در سیمهای زخمی تنبور می افتد
می رقصی و جانم میان موج گیسویت
مثل نهنگ مرده ای در گور می افتد
تو مثل ما از پشت کوه ابر می خندی
وقتی که چون دریا دل من شور می افتد
با من مدارا کن که قهرت خشم چنگیز است
وقتی به جان ِ اهل ِ نیشابور می افتد
این اشکها خون نیست، رکن آباد شیراز است
که زیر پای لشگر تیمور می افتد
تقدیر بد مثل شغال هرزه ای هر بار
در دامن این باغ بی انگور می افتد
بی تو دلم حس می کند تکرار زندان است
چون کاغذی که در تنش هاشور می افتد
بی احتمال ِ بودنت، این روح سرگردان
مثل لباسی کهنه از من دور می افتد
اما برو … می فهمم اندوه تو را، سخت است!
دسته گلی باشی که روی گور می افتد…
#حامد_ابراهیم_پور