کلید 🔑
79 subscribers
6.32K photos
1.84K videos
7 files
2.21K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج
گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج

می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را
هر سبک مغزی که بر سر می نهد دستار کج

زلف کج بر چهره خوبان قیامت می کند
در مقام خود بود از راست به، بسیار کج

راستی در سرو و خم در شاخ گل زیبنده است
قد خوبان راست باید، زلف عنبر بار کج

نیست جز بیرونِ در جای اقامت حلقه را
راه در دلها نیابد چون بود گفتار کج

فقر سازد نفس را عاجز، که چون شد تنگ راه
راست سازد خویش را هر چند باشد مار کج

قامت خم بر نیاورد از خسیسی نفس را
بیش آویزد به دامن ها چو گردد خار کج

هست چون بر نقطه ی فرمان مدار کاینات
عیب نتوان کرد اگر باشد خط پرگار کج

در نیام کج ،نسازد تیغ قد خویش راست
زیر گردون هر که باشد، می شود ناچار کج

می تراود از سراپای دل آزاران کجی
باشد از مرغ شکاری ناخن و منقار کج

از تواضع کم نگردد رتبه گردنکشان
نیست عیبی گر بود شمشیر جوهردار کج

وسعت مشرب، عنان عقل می پیچد ز راه
موج را بر صفحه دریا بود رفتار کج

گریه مستانه خواهد سرخ رویش ساختن
از درختان تاک را باشد اگر رفتار کج

راست شو صائب نخواهی کج اگر آثار خویش
سایه افتد بر زمین کج، چون بود دیوار کج

#صائب_تبریزی
👌1
به بوسه‌ای ز دهان تو آرزومندم
فغان که با همه حسرت به هیچ خرسندم

تو از قبیله خوبان سست پیمانی
من از جماعت عشاق سخت پیوندم

برید از همه جا دست روزگار مرا
بدین گناه که در گردنت نیفکندم

شرار شوق تو بر می‌جهد ز هر عضوم
نوای عشق تو سر می‌زند ز هر بندم

اگر تو داغ گذاری چگونه نپذیرم
و گر تو درد فرستی چگونه نپسندم

پدر علاقه به فرزند خویشتن دارد
من از تعلق روی تو خصم فرزندم

زمانه تا نکند خیمه‌ات نمی‌دانی
که من چگونه از آن کوی خیمه برکندم

به راه وعده خلافی نشسته‌ام چندی
که زیر تیغ تغافل نشانده یک چندم

معاشران همه در بزم پسته می‌شکنند
شکسته دل من از آن پستهٔ شکرخندم

به گریه گفتم از آن پسته یک دو بوسم بخش
به خنده گفت مگس کی نشسته بر قندم

ز باده دوش مرا توبه داد مفتی شهر
بتان ساده اگر نشکنند سوگندم

نجات داد ملک هر کجا اسیری بود
من از سلاسل زلفش هنوز در بندم

ستوده ناصردین شه که از شرف گوید
به هیچ دوره ندید آفتاب مانندم

کسی سزای ملامت به جز فروغی نیست
که دایم از می و معشوق می‌دهد پندم

#فروغی_بسطامی
قاصدک گریه مکن ،  بر دل دیوانه ی ما ...
مصلحت نیست چنین حال ، به ویرانه ما ،

ساقی ما نه چنانست که می پنداری ..
جرعه ای عشق کًفاف است به پیمانه ی ما ،

قاصدک گو به سفر کرده که از دوری او ..
جام تلخست مرا ، محرم میخانه ی ما ،

روزگاریست که از دوری او میسوزیم ...
چکنم نامه بری نیست به پروانه ی ما ،

قاصدک گو قدمی رنجه نمااید به ثواب ..
تا منّور شود افاقِ .. سیه خانه ی ما ،

دردلم نیست به جز عشق تو .وُ خاطر تو ،
چه ثمر است به جز عشق ، به کاشانه ی ما ،

قاصدک گو  که خیالت همه شب همره ماست ،
از غم توست .. همه ،  نعره ی مستانه ی ما ،

همه سودای تو است و به تو می اندیشیم ،
جز رخت نیست در این خانه  ی ویرانه ی ما ،

قاصدک گو چکنم ؟ نیست مرا همدم غیر ..
غم هجران تواست ...وُ  ، دل دیوانه ی ما ،

#راحم__تبریزی
سكوت را بشكن ، بر سرم هوار بزن
مرا ببر سر اين چهارراه جار بزن

من آبروي توام  - رفتني و ريختني-
مرا به كافه ببر ، بر سرم قمار بزن

مرا به هيأت يك قلب بر درخت بكش!
براي خاطره تيري به يادگار بزن

و باد شو ! سر مويي مرا پريشان كن
به غمزه روسري ات را كمي كنار بزن

براي من پدري كن! به وقت شيطنتم
مرا به خون كش و با تركه ي انار بزن

و با تمام وجود از صميم قلب مرا
نه كه به جبر كه از روي اختيار بزن

نبايد اينهمه من بي گناه باشم نه!
بزن! مرا به گناه نكرده دار بزن

سپس بيا و سر نعش كشته مرده ي خود
شبيه هرچه زن داغديده زار بزن


به خوابها بزن اي من! من ِگريستني!
به آبها بزن اي چشم! بي گدار بزن…

#مرتضی_آخرتی
.




کِشاکِش‌هاست در جانم، کِشنده کیست، می‌دانم
دَمی خواهم بیاسایم، ولیکن نیستم امکان

به هر روزم جنون آرد، دگر بازی برون آرد
که من بازیچه‌ی اویم، زِ بازی‌های او حِیران

مولانا



سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سرشار از روشنی و امید🌹❤️


🌞
🌱🌻

دلبر صنمی شیرین، شیرین صنمی دلبر
آذر به دلم برزد، برزد به دلم آذر

بستد دل و دین از من، از من دل و دین بستد
کافرنکند چندین، چندین نکند کافر

دو رخ چو قمر دارد، دارد چو قمر دو رخ
عنبر ز قمر رسته، رسته ز قمر عنبر

چوگان سر زلفش، زلفش ز سر چوگان
چنبر همه در جوشن، جوشن همه در چنبر

هرگز به صفت چون او، چون او به صفت هرگز
آزر نکند نقشی، نقشی نکند آزر

چشمش ببرد دلها، دلها ببرد چشمش
باور نکند خلق آن، خلق آن نکند باور

حیران شده و عاجز، عاجز شده و حیران
بتگر ز رخش چون بت، چون بت ز رخش بتگر

عاشق شده‌ام بر وی، بر وی شده‌ام عاشق
یکسر دل من او برد، برد او دل من یکسر

نالم ز رخش دایم، دایم ز رخش نالم
داور ندهد دادم، دادم ندهد داور

گریان من و او خندان، خندان من و او گریان
لاغرمن و او فربه، فربه من و او لاغر

مسته صنما چندین، چندین صنما مسته
می خور به طرب با من، با من به طرب می خور

منت به سرم بر نه، بر نه به سرم منت
ساغربه کفم بر نه، بر نه به کفم ساغر

ازرق شده بین گردون، گردن شده ازرق بین
اخضر شده بین هامون، هامون شده بین اخضر

بُستان به فلک ماند، ماند به فلک بستان
عبهر چو قمر بر وی، بر وی چو قمر عبهر

گلبن به سرش دارد، دارد به سرش گلبن
بر سر زوشی معجر، معجر زوشی بر سر

سوسن به طرب برزد، برزد به طرب سوسن
زیور ز خط گل گل، گل گل ز خط زیور

ژاله همه شب بارد، بارد همه شب ژاله
بی مر به جهان لولو، لولو به جهان بی مر

بلبل به فغان آمد، آمد به فغان بلبل
از بر شده بین ناله‌اش، ناله‌اش شده بین از بر

رفته به سفر یارم، یارم به سفر رفته
ای دل چه کنم تنها؟ تنها چه کنم ای دل؟



#نظامی_گنجوی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌻🌱
پشت این شیشه برف می‌بارد 
برف بارید و شعر یادم داد
در زمستان چقدر می‌چسبد
شعر گرم فروغ فرخزاد

شعر تمرین عشق فرضی نیست
شعر، جغرافی و ریاضی نیست
شعر معجون اشک و الهام است
شعر گفتن که بچه‌بازی نیست

روز آخر که خوب یادت هست؟
بی‌امان برف و برف می‌آمد
همچنانی که برف می‌آمد
حرف هم پشت حرف می‌آمد

صحبت صادقانه‌ام این بود:
عاشقم، دوست دارمت خیلی
پاسخ شاعرانه‌ات آن بود:
(دست مجنون و دامن لیلی)

خب طبیعی‌ست بی‌تو در شعرم
می‌شود اشتباه قافیه
تازه آن هم برای من که فقط
می‌زنم پرسه در صفائیه

چشم‌های تو قهوه‌ی ترک است
خنده‌هایت نجابت تاجیک
قندپهلوی شاه عباسی
مینیاتوری کمر باریک

من به دنبال چشم قهوه‌ای‌ات
توی هر قهوه‌خانه‌ای رفتم
با تو هرجا که رفته بودم حال
بی‌تو با هر بهانه‌ای رفتم

حالِ من تازه بدتر است عزیز
گاهگاهی که در کنار توام
حال و روزم عجیب نیست که من
با تو و بی‌تو بی‌قرار توام؟

تار و سنتور و نی بزن در من
حس شعرم توئی، تو ایهامی
حرف‌های مرا که می‌فهمد؟
غیر گلپونه‌های بسطامی

بعد این قصه یک‌به‌یک موهام
هی غزل در غزل سپید شدند
سبک رفتار تو عراقی بود
شعرهایم همه شهید شدند...

#سیدحمیدرضا_برقعی
هر زمانی به دلت بود و دلت خواست بیا
چون حساب تو از این حیث، مجزاست بیا

گرچه بد رفتی و هر بار رهایم کردی
راهِ برگشت تو باز است، مهیاست بیا

نکند فکر کنی شرط و شروطی دارم
عشقِ من بی اگر و شاید و اماست بیا

رفته ای و همه ی زندگی ام یک عکس است
خودمانیم چه تصویر تو گیراست بیا

بعدِ تو جای تو را خاطره های تو گرفت
عاشقت، بعد تو دیوانه و تنهاست بیا

دوری و فاصله ها، سنگِ محک در عشق اند
تا مشخص بشود کیست که برجاست؟ بیا

من هنوزم که هنوز است تو را می خواهم
عهد دیوانگی ام با تو چه زیباست بیا

واژه هایم همه در حسرت برگشت تواند
این غزل های عزادار که گویاست بیا

عشق آن است که "تا کی؟" نشود دغدغه ات
عشقِ من تا ابد و دائم و بی تاست بیا

آخر قصه ی خود را خودمان بنویسیم
آخرین فصلِ جنون منتظر ماست بیا

آمدی، رفتی و برگشتی و رفتی صد بار
رفت و برگشت تو یادآور دریاست بیا

گرچه چون موجِ خروشنده بلاتکلیفی
ساحلِ عشق، نجیبانه پذیراست بیا

#حمیدرضا_گلشن
یارِ من، وه! که مرا یار نداند هرگز
قدرِ یارانِ وفادار نداند هرگز

خوش طبیبی‌ست مسیحا دَم و جان‌بخشْ ولی
چاره‌ی عاشق و بیمار نداند هرگز

دردمندی، که چو من تلخیِ هجران نچشید
لذتِ شربتِ دیدار نداند هرگز

ما کجا قدرِ تو دانیم؟ که یک موی تو را
هیچ‌کس قیمت و مقدار نداند هرگز

دردِ خود با تو چه گویم؟ که دلِ نازک تو
حالِ دل‌های گرفتار نداند هرگز

از هلالی مطلب هوش، که آن مستِ خراب
شیوه ی مردمِ هُشیار نداند هرگز

#هلالی_‌جغتایی
بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مؤمن آینه‌یْ مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم؟

کریمان جان فدایِ دوست کردند
سگی بگذار، ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟

غرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم؟

گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده‌پرست و خصمِ جانیم؟

چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مُردم، آشتی کن
که در تسلیم، ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم

خمش کن مرده‌وار ای دل، ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم



#مولانا
کسی خواهد آمد!
به این بیندیش!
هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر.
کسی مانده است که خواهد آمد. باور کن! کسی که امکان آمدن را زنده نگه میدارد ...
.
👤نادر ابراهیمی
چشم، زیتون سبز در کاسه،
سینه‌ها، سیب سرخ در سینی

لب میان سفیدی صورت،
چون تمشکی نهاده بر چینی



سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟
ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟

تو خودت جای من اگر باشی،
ابتدا از کدام می‌چینی؟



با نگاهی، تبسمی، حرفی،
دربیاور مرا از این تردید

ای نگاهت محصل شیطان!
اخم‌هایت معلم دینی!



هر لبت یک کبوتر سرخ است،
روی سیمی سفید، با این وصف:

خنده یعنی صعود بالایی،
هم‌زمان با سقوط پایینی



می‌شوی یک پری دریایی،
از دل آب اگر که برخیزی

می‌شوی یک صدف پر از گوهر،
روی شن‌ها اگر که بنشینی



هرچه هستی بمان که من بی تو،
هستی بی‌هویتی هستم

مثل ماه‌ی بدون زیبایی،
مثل سنگی بدون سنگینی





#غلامرضاطریقی
ای کسانی که پیش ما امروز
از خطرهای جنگ می‌گویید
جنگ ، بی رحم و خانمانسوز است
واقعا هم قشنگ می‌گویید

جنگ ، ویرانی و ضرر دارد !
ما ولی، کم مگر زیان دادیم؟
جنگ ، ضد کیانِ این خاک است
ما ولی، کم مگر کیان دادیم؟

از چه باید بترسد آن قومی،
که گذر کرده از دل دوزخ
ملتی که گذاشته روی
جسم بی‌جان کودکانش یخ

از چه باید بترسد آن مادر
که جگر گوشه‌اش نرفته به جنگ
ولی از جبهه ی برادرها
شده پیشانیش نشانِ تفنگ

از که وحشت کند پدر دیگر
او که بالای دار دیده پسر
او که با جرم‌ داغداری‌هم
رفته زندان که پس‌دهد کیفر

در دیاری که حمله‌ی واعظ
شده بیش از تجاوزِ دشمن
از همه جنگهای این عالَم
بیشترکُشته‌ داده ، زن‌بودن

در دیاری که فقر حاکم شد
جنگ در چشم خلق، پیروزی‌ست
احتمال شهادت آدم ،
کمتر از احتمال خودسوزی‌ست

مانده ام‌  از چه می هراسانید
مردمی را ، که دردشان نان‌ست
مردمی را که روز و شب اینجا
روحشان زیر بمب‌باران است

مردمی را که جای لقمه‌ی نان
فقط از زندگیِ خود سیرند
جای ترس از صدای بمب افکن
روی بامند و فیلم می‌گیرند

مردمی را که بارها خوردند
چوبِ تصمیمِ اشتباهی را
مردمی را که دیده‌اند اینجا
رنگِ بالاتر از سیاهی را

از چه ترسانیده‌اید ما را که
زیر خمپاره‌های اندوهیم
زیر بهمن اگر چه مدفونیم
همچنان زنده‌ایم، ما کوه‌یم

#شعر #مه_زاد_رازی
.
بوی بهشت می‌گذرد یا نسیم‌دوست؟
یا کاروان صبح؟ که گیتی منوّر است

سعدی





سلاااام و مهر ☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از سرزندگی و شادابی 🌹❤️



🌞
آسمان تار و غبار آلوده از دود و دم است
قامت سرو و صنوبرهای آبادی خم است

جای آب از‌چشمه‌ی خشکیده خون‌جاری‌شده
دشت گندمزار هم چشم انتظار یک نم است

در فراق لاله های سرخ باغ زندگی
هرچه از رنج سحرخیزان سخن گویم کم است

هر زمان گلپونه ها سیر از نم باران شوند
موسم رقص پرستوهای سرخ عالم است

با شمیم عشق و عطر نسترن ها در بهار
شاد باید کرد قلبی را که لبریز از غم است

در شگفتم در هوای ابری و آلوده دم
دفترم در انحصار واژه های مبهم است

گل که می روید غزل چشمک پرانی می کند
چون غزل بر زخم‌ قلب دلنوازان مرهم است

#مهدی_سیدحسینی
رفتم، ولی نگو که کم آورد و جا زده
هجرت فرار نیست، فقط دور بودن است

شیرینِ من! نگاه تو شورِ مرا گرفت
تنها گناهِ چشمِ شما شور بودن است!

با تو، جهنمِ دلِ من می‌شود بهشت
حتی بهشت، وعده‌ی با حور بودن است

آخر غرور هر دوی ما را شکست داد
تنهاشدن عقوبتِ مغرور بودن است

جورِ تو را چجور به دوشم کشیده‌ام؟
این هم تقاصِ وصله‌ی ناجور بودن است

گفتی میانِ من و خودت انتخاب کن
این انتخاب نیست، که مجبور بودن است!

بر دار می،کشند مرا؛ فرش می‌شوم
این دارِ شعر، حاصلِ منصور بودن است

عیبِ تو را ندیده گرفتم، که عاشقم
رازِ بقای عشق فقط کور بودن است...

#حسین_اظهری_ساجد
ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی

گر بکشی بنده‌ایم ور بنوازی رواست
ما به تو مُستأنسیم تو به چه مُستَوحِشی

گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز
چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کِشی

دیده فرودوختیم تا نَه به دوزخ بَرَد
باز نگه می‌کنم، سخت بهشتی وَشی

غایت خوبی که هست، قبضه و شمشیر و دست
خَلق حسد می‌برند، چون تو مرا می‌کُشی

موجب فریاد ما، خَصم نداند که چیست
چاره مجروحِ عشق، نیست به جز خامُشی


چند توان ای سلیم، آب بر آتش زدن
کآب دیانت بَرَد، رنگِ رخِ آتشی

آدمیِ هوشمند، عیش ندارد ز فکر
ساقی مجلس بیار، آن قدح بی‌ هُشی

مست مِی عشق را عیب مکن سعدیا
مست بیفتی تو نیز، گر هم از این می‌چشی

#سعدی
مرا به سنگ ببند و به آبها بسپار
هواییم کن و دست حبابها بسپار

مرا به درد زمین خوردن آفریده خدا
ببر مرا به بزرگ شهابها بسپار

کلاغها پی تسخیر آشیان منند
مرا به قلعه امن عقابها بسپار

کسی بپرسد اگر حصر قصر یعنی چه
بگیر عکس مرا و به قابها بسپار

من آن کبوتر صلحم مرا ز سر وا کن
مرا به دست تلخ ترین انتخابها بسپار

#محمد_سلمانی
می حرام محتسب بادا که بی‌ما می‌خورد!
دارد آب زندگی چون خضر و تنها می‌خورد

گر نسیمی بر بساط عشرت ما بگذرد
شیشه‌ها بر یکدگر چون موج دریا می‌خورد

می‌شوم مست از در میخانه هرگه بگذرم
همچو شاخ گل، دلم آب از کف پا می‌خورد

از پریشانی نباشد اضطراب عاشقان
شعله گر لرزد، نپنداری که سرما می‌خورد!

حرف با حرف آشنا گر شد، جدل در کار نیست
دست‌بوسی کن به یاران، پا چو بر پا می‌خورد

دیده بودی هرگز ای زاهد می گلگون به خواب؟
هرکه با ما می‌شود همراه، این‌ها می‌خورد

بس که افتاده‌ست در کار جهان کاهل سلیم
می‌کند امروز می در جام و فردا می‌خورد



#سلیم_تهرانی
خیابان‌ها تو را دیگر کنار من نمی‌خواهند
کنار سایه‌ام همسایه‌ای حکماً نمی‌خواهند

دوباره نور کم تابیده در پس‌کوچه‌ها اما
قدم‌هایم هوای تیره و روشن نمی‌خواهند

چه مشکوکم به میدان "جهاد" و خط "آرژانتین"
چرا دیگر پیاده تا "شفق" رفتن، نمی‌خواهند؟

"لمیز" و "ساد" و حتی قهوه‌های "کافه تیفانی"
نه تنها تو، مرا هم قدر یک ارزن نمی‌خواهند

من اینجا راحتم تنها کنار میز و گلدانم
خیابان‌های خالی از تو را.... نه! من نمی‌خواهم

#منیره_افضلی
مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشد
نه این که شانه‌هایش، تکیه‌گاه دشمنم باشد

لباسم را تنش کردم، کلاهم را به او دادم
که شاید قدردان زحمت گاوآهنم باشد

گمان حتا نکردم شاید آن اهریمن بدخو
به من نزدیک‌تر از دکمه‌ی پیراهنم باشد

خودم کردم که بر دوشش کلاغی دیدم و رفتم
که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد

ندانستم که بار این گناه آسان‌تر است از آن
که عمری لکه‌ی این ننگ، نقشِ دامنم باشد

مترسک ساختم در دردسر افتاده‌ام امّا
گمانم چاره‌اش دست اجاق روشنم باشد!

#حسین_جنتی