ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد
#حزین_لاهیحی
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد
#حزین_لاهیحی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
#مولانا
#باران_نیکراه
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
#مولانا
#باران_نیکراه
در بندها بس بندیان ، انسان به انسان دیده ام
از حکم بر تا حکمران، حیوان به حیوان دیده ام
در مکر او در فکر این ، در شکر او در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان ، شیطان به شیطان دیده ام
دیدی اگر بیخانمان، از هر تباری صد جوان
من پیرهای ناتوان ، دربان به دربان دیده ام
ای روزگار دل شکن ، هر دم مرا سنگی مزن
من سنگها در لقمه نان، دندان به دندان دیده ام
آن کس که شد خصم ستم، نوبت بر او چون زد رقم
تیغ زبانش خون چکان، فرمان به فرمان دیده ام
از خود رجز خوانی مکن ، تصویر گردانی مکن
من گردن گردنکشان، رسمان به رسمان دیده ام
در مروه گر جویی صفا ، از کاروان ها شو جدا
من مستی این اشتران، کوهان به کوهان دیده ام
چون از تو برگردد زمان ، وای از نگاه دوستان
من صیقل این ناصحان، سوهان به سوهان دیده ام
شرح ستم بس خواندهام ، آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان ، دامن به دامان دیده ام
از این کله تا آن کله ، فرقی ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان ، ایران به ایران دیده ام
ماتم چه گویم زین وطن ، کز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران، دیوان به دیوان دیده ام
چکّش به فرق من مزن ، ای صبر پولادین من
من ضربت پتک زمان ، سندان به سندان دیده ام
تکفیر کن ، تکبیر گو ، تزویر کن ، تزویر جو
من امر و نهی این و آن بهتان به بهتان دیده ام
#معینی_کرمانشاهی
از حکم بر تا حکمران، حیوان به حیوان دیده ام
در مکر او در فکر این ، در شکر او در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان ، شیطان به شیطان دیده ام
دیدی اگر بیخانمان، از هر تباری صد جوان
من پیرهای ناتوان ، دربان به دربان دیده ام
ای روزگار دل شکن ، هر دم مرا سنگی مزن
من سنگها در لقمه نان، دندان به دندان دیده ام
آن کس که شد خصم ستم، نوبت بر او چون زد رقم
تیغ زبانش خون چکان، فرمان به فرمان دیده ام
از خود رجز خوانی مکن ، تصویر گردانی مکن
من گردن گردنکشان، رسمان به رسمان دیده ام
در مروه گر جویی صفا ، از کاروان ها شو جدا
من مستی این اشتران، کوهان به کوهان دیده ام
چون از تو برگردد زمان ، وای از نگاه دوستان
من صیقل این ناصحان، سوهان به سوهان دیده ام
شرح ستم بس خواندهام ، آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان ، دامن به دامان دیده ام
از این کله تا آن کله ، فرقی ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان ، ایران به ایران دیده ام
ماتم چه گویم زین وطن ، کز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران، دیوان به دیوان دیده ام
چکّش به فرق من مزن ، ای صبر پولادین من
من ضربت پتک زمان ، سندان به سندان دیده ام
تکفیر کن ، تکبیر گو ، تزویر کن ، تزویر جو
من امر و نهی این و آن بهتان به بهتان دیده ام
#معینی_کرمانشاهی
جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بییار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست
در عشق نمیدانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست
هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست
گویی که طلبکار دگر یاری رو رو
آری صنما محنت عشق تو بسم نیست
#سنایی
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بییار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست
در عشق نمیدانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست
هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست
گویی که طلبکار دگر یاری رو رو
آری صنما محنت عشق تو بسم نیست
#سنایی
♡🪴♡
روزی خواهد آمد
از من نامی خواهد ماند
و از آرزوهایم یادی.
آنروز سراغ مرا باید
از قطره های زلالِ باران
ازچَشمانِ عاشقِ مهتاب،
از گیسوانِ پریشانِ شب
از دلِ شوریده ی ماه
از دستانِ سردِ سرنوشت بگیری
از کتاب #برگی از دفتر کاهی
که هر برگش هزار شعر عاشقانهی
نانوشته ایی بود
برای چشمانِ خمارت
واژه هایش سرشار بود
از جادوی نگاهت
نامت آغشته به عطر بهشت بود
و هر بار از تو نوشتم
نسیمی گونه های ترم را
نوازش میکرد.
#مینو_پناهپور
روزی خواهد آمد
از من نامی خواهد ماند
و از آرزوهایم یادی.
آنروز سراغ مرا باید
از قطره های زلالِ باران
ازچَشمانِ عاشقِ مهتاب،
از گیسوانِ پریشانِ شب
از دلِ شوریده ی ماه
از دستانِ سردِ سرنوشت بگیری
از کتاب #برگی از دفتر کاهی
که هر برگش هزار شعر عاشقانهی
نانوشته ایی بود
برای چشمانِ خمارت
واژه هایش سرشار بود
از جادوی نگاهت
نامت آغشته به عطر بهشت بود
و هر بار از تو نوشتم
نسیمی گونه های ترم را
نوازش میکرد.
#مینو_پناهپور
شاعر نسل خون و عصیانم
آنچه ناگفتنیست میدانم
رمزم و شوق آخرین عددم
شاعر رنجهای تا ابدم
شاعر عاشقان سرخورده
ظاهرا زنده، واقعا مرده!
شاعر نسل خستگی از امید
حل شدن ذرهذره توی اسید
شاعر سکس و اعتراض و جنون
راوی خون، بهشکل وحشیِ خون!
شرح اعصاب خطخطی هستم
مرد جذاب لعنتی هستم!
حاصلِجمعِ خون و خاکم من
مثل یک خواب ترسناکم من!
دوستم مثل شوق با باران
نسبت گریه با عزاداران
دوستم مثل پشت با خنجر
اعتماد درختها به تبر!
بغضم و از امید خواهم گفت
از جهانی جدید خواهم گفت
گرچه دیوانهوار غمگینم
آنچه نادیدنیست میبینم
وسط اشک و گونهی خیسم
باید از روز خوب بنویسم
دستهایم اگرچه مصلوب است
خوبم و خوببودنم خوب است!
خبرِ روزهای خوبترم
ظاهرا آخرین پیامبرم!
خبر روزهای خوبترم
واقعا آخرین پیامبرم!
روزهایی که در وطن بودم
شاعر نسل قبل، من بودم
با شما ذرهذره آب شدم
خانهای بودم و خراب شدم
باز باید که قهرمان باشم
راوی بچههایتان باشم
نسل شوق و شکایت و خنده
معنیِ روزِ خوبِ آینده
قبل طوفان، صدای رعد منم!
شاعر نسلهای بعد، منم...
#مهدی_موسوی
آنچه ناگفتنیست میدانم
رمزم و شوق آخرین عددم
شاعر رنجهای تا ابدم
شاعر عاشقان سرخورده
ظاهرا زنده، واقعا مرده!
شاعر نسل خستگی از امید
حل شدن ذرهذره توی اسید
شاعر سکس و اعتراض و جنون
راوی خون، بهشکل وحشیِ خون!
شرح اعصاب خطخطی هستم
مرد جذاب لعنتی هستم!
حاصلِجمعِ خون و خاکم من
مثل یک خواب ترسناکم من!
دوستم مثل شوق با باران
نسبت گریه با عزاداران
دوستم مثل پشت با خنجر
اعتماد درختها به تبر!
بغضم و از امید خواهم گفت
از جهانی جدید خواهم گفت
گرچه دیوانهوار غمگینم
آنچه نادیدنیست میبینم
وسط اشک و گونهی خیسم
باید از روز خوب بنویسم
دستهایم اگرچه مصلوب است
خوبم و خوببودنم خوب است!
خبرِ روزهای خوبترم
ظاهرا آخرین پیامبرم!
خبر روزهای خوبترم
واقعا آخرین پیامبرم!
روزهایی که در وطن بودم
شاعر نسل قبل، من بودم
با شما ذرهذره آب شدم
خانهای بودم و خراب شدم
باز باید که قهرمان باشم
راوی بچههایتان باشم
نسل شوق و شکایت و خنده
معنیِ روزِ خوبِ آینده
قبل طوفان، صدای رعد منم!
شاعر نسلهای بعد، منم...
#مهدی_موسوی
با تو در جنگل و یک کلبه یِ پنهان، چه شود
نورِ مهتاب و غزل های فراوان ، چه شود
رو به رو شعله یِ شومینه یِ تب دار به پا
پشتِ سر پنجره ای رو به گلستان، چه شود
قهوه یِ تلخ و کمی قندِ لبانت ، به به
من و هی بوسه یِ از گونه یِ خندان، چه شود
چه کسی گفته که بیداری یِ شب بیهوده ست
من بخواهم ببرم زیره به کرمان، چه شود
مستِ انگور شدن ، کارِ هوس بازان ست
من و انگورِ گلویی شده عریان، چه شود
آن قَدَر مست که انگار زمین میرقصد
دستِ من دورِ کمر ، حالِ پریشان، چه شود
چشم در چشمُ ، نفس حبسُ ، لبانی در هم
رقص و آوازِ دو تا قُمری یِ شیطان، چه شود
کلبه ای غرقِ سکوتَست و فقط ما هستیم
لمسِ آغوش تو بی ترسِ نگهبان، چه شود
وای اگر صبح بفهمد که تو همراهِ منی
میرسد زودتر از جنّ ِ سلیمان، چه شود
در خیالاتِ خودم ، خوابِ خوشی میبینم
خوابِ خوبم نرسد باز به پایان، چه شود
#آرش_مهدی_پور
https://t.me/kellidd
نورِ مهتاب و غزل های فراوان ، چه شود
رو به رو شعله یِ شومینه یِ تب دار به پا
پشتِ سر پنجره ای رو به گلستان، چه شود
قهوه یِ تلخ و کمی قندِ لبانت ، به به
من و هی بوسه یِ از گونه یِ خندان، چه شود
چه کسی گفته که بیداری یِ شب بیهوده ست
من بخواهم ببرم زیره به کرمان، چه شود
مستِ انگور شدن ، کارِ هوس بازان ست
من و انگورِ گلویی شده عریان، چه شود
آن قَدَر مست که انگار زمین میرقصد
دستِ من دورِ کمر ، حالِ پریشان، چه شود
چشم در چشمُ ، نفس حبسُ ، لبانی در هم
رقص و آوازِ دو تا قُمری یِ شیطان، چه شود
کلبه ای غرقِ سکوتَست و فقط ما هستیم
لمسِ آغوش تو بی ترسِ نگهبان، چه شود
وای اگر صبح بفهمد که تو همراهِ منی
میرسد زودتر از جنّ ِ سلیمان، چه شود
در خیالاتِ خودم ، خوابِ خوشی میبینم
خوابِ خوبم نرسد باز به پایان، چه شود
#آرش_مهدی_پور
https://t.me/kellidd
🔥1
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج
گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج
می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را
هر سبک مغزی که بر سر می نهد دستار کج
زلف کج بر چهره خوبان قیامت می کند
در مقام خود بود از راست به، بسیار کج
راستی در سرو و خم در شاخ گل زیبنده است
قد خوبان راست باید، زلف عنبر بار کج
نیست جز بیرونِ در جای اقامت حلقه را
راه در دلها نیابد چون بود گفتار کج
فقر سازد نفس را عاجز، که چون شد تنگ راه
راست سازد خویش را هر چند باشد مار کج
قامت خم بر نیاورد از خسیسی نفس را
بیش آویزد به دامن ها چو گردد خار کج
هست چون بر نقطه ی فرمان مدار کاینات
عیب نتوان کرد اگر باشد خط پرگار کج
در نیام کج ،نسازد تیغ قد خویش راست
زیر گردون هر که باشد، می شود ناچار کج
می تراود از سراپای دل آزاران کجی
باشد از مرغ شکاری ناخن و منقار کج
از تواضع کم نگردد رتبه گردنکشان
نیست عیبی گر بود شمشیر جوهردار کج
وسعت مشرب، عنان عقل می پیچد ز راه
موج را بر صفحه دریا بود رفتار کج
گریه مستانه خواهد سرخ رویش ساختن
از درختان تاک را باشد اگر رفتار کج
راست شو صائب نخواهی کج اگر آثار خویش
سایه افتد بر زمین کج، چون بود دیوار کج
#صائب_تبریزی
گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج
می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را
هر سبک مغزی که بر سر می نهد دستار کج
زلف کج بر چهره خوبان قیامت می کند
در مقام خود بود از راست به، بسیار کج
راستی در سرو و خم در شاخ گل زیبنده است
قد خوبان راست باید، زلف عنبر بار کج
نیست جز بیرونِ در جای اقامت حلقه را
راه در دلها نیابد چون بود گفتار کج
فقر سازد نفس را عاجز، که چون شد تنگ راه
راست سازد خویش را هر چند باشد مار کج
قامت خم بر نیاورد از خسیسی نفس را
بیش آویزد به دامن ها چو گردد خار کج
هست چون بر نقطه ی فرمان مدار کاینات
عیب نتوان کرد اگر باشد خط پرگار کج
در نیام کج ،نسازد تیغ قد خویش راست
زیر گردون هر که باشد، می شود ناچار کج
می تراود از سراپای دل آزاران کجی
باشد از مرغ شکاری ناخن و منقار کج
از تواضع کم نگردد رتبه گردنکشان
نیست عیبی گر بود شمشیر جوهردار کج
وسعت مشرب، عنان عقل می پیچد ز راه
موج را بر صفحه دریا بود رفتار کج
گریه مستانه خواهد سرخ رویش ساختن
از درختان تاک را باشد اگر رفتار کج
راست شو صائب نخواهی کج اگر آثار خویش
سایه افتد بر زمین کج، چون بود دیوار کج
#صائب_تبریزی
👌1
به بوسهای ز دهان تو آرزومندم
فغان که با همه حسرت به هیچ خرسندم
تو از قبیله خوبان سست پیمانی
من از جماعت عشاق سخت پیوندم
برید از همه جا دست روزگار مرا
بدین گناه که در گردنت نیفکندم
شرار شوق تو بر میجهد ز هر عضوم
نوای عشق تو سر میزند ز هر بندم
اگر تو داغ گذاری چگونه نپذیرم
و گر تو درد فرستی چگونه نپسندم
پدر علاقه به فرزند خویشتن دارد
من از تعلق روی تو خصم فرزندم
زمانه تا نکند خیمهات نمیدانی
که من چگونه از آن کوی خیمه برکندم
به راه وعده خلافی نشستهام چندی
که زیر تیغ تغافل نشانده یک چندم
معاشران همه در بزم پسته میشکنند
شکسته دل من از آن پستهٔ شکرخندم
به گریه گفتم از آن پسته یک دو بوسم بخش
به خنده گفت مگس کی نشسته بر قندم
ز باده دوش مرا توبه داد مفتی شهر
بتان ساده اگر نشکنند سوگندم
نجات داد ملک هر کجا اسیری بود
من از سلاسل زلفش هنوز در بندم
ستوده ناصردین شه که از شرف گوید
به هیچ دوره ندید آفتاب مانندم
کسی سزای ملامت به جز فروغی نیست
که دایم از می و معشوق میدهد پندم
#فروغی_بسطامی
فغان که با همه حسرت به هیچ خرسندم
تو از قبیله خوبان سست پیمانی
من از جماعت عشاق سخت پیوندم
برید از همه جا دست روزگار مرا
بدین گناه که در گردنت نیفکندم
شرار شوق تو بر میجهد ز هر عضوم
نوای عشق تو سر میزند ز هر بندم
اگر تو داغ گذاری چگونه نپذیرم
و گر تو درد فرستی چگونه نپسندم
پدر علاقه به فرزند خویشتن دارد
من از تعلق روی تو خصم فرزندم
زمانه تا نکند خیمهات نمیدانی
که من چگونه از آن کوی خیمه برکندم
به راه وعده خلافی نشستهام چندی
که زیر تیغ تغافل نشانده یک چندم
معاشران همه در بزم پسته میشکنند
شکسته دل من از آن پستهٔ شکرخندم
به گریه گفتم از آن پسته یک دو بوسم بخش
به خنده گفت مگس کی نشسته بر قندم
ز باده دوش مرا توبه داد مفتی شهر
بتان ساده اگر نشکنند سوگندم
نجات داد ملک هر کجا اسیری بود
من از سلاسل زلفش هنوز در بندم
ستوده ناصردین شه که از شرف گوید
به هیچ دوره ندید آفتاب مانندم
کسی سزای ملامت به جز فروغی نیست
که دایم از می و معشوق میدهد پندم
#فروغی_بسطامی
قاصدک گریه مکن ، بر دل دیوانه ی ما ...
مصلحت نیست چنین حال ، به ویرانه ما ،
ساقی ما نه چنانست که می پنداری ..
جرعه ای عشق کًفاف است به پیمانه ی ما ،
قاصدک گو به سفر کرده که از دوری او ..
جام تلخست مرا ، محرم میخانه ی ما ،
روزگاریست که از دوری او میسوزیم ...
چکنم نامه بری نیست به پروانه ی ما ،
قاصدک گو قدمی رنجه نمااید به ثواب ..
تا منّور شود افاقِ .. سیه خانه ی ما ،
دردلم نیست به جز عشق تو .وُ خاطر تو ،
چه ثمر است به جز عشق ، به کاشانه ی ما ،
قاصدک گو که خیالت همه شب همره ماست ،
از غم توست .. همه ، نعره ی مستانه ی ما ،
همه سودای تو است و به تو می اندیشیم ،
جز رخت نیست در این خانه ی ویرانه ی ما ،
قاصدک گو چکنم ؟ نیست مرا همدم غیر ..
غم هجران تواست ...وُ ، دل دیوانه ی ما ،
#راحم__تبریزی
مصلحت نیست چنین حال ، به ویرانه ما ،
ساقی ما نه چنانست که می پنداری ..
جرعه ای عشق کًفاف است به پیمانه ی ما ،
قاصدک گو به سفر کرده که از دوری او ..
جام تلخست مرا ، محرم میخانه ی ما ،
روزگاریست که از دوری او میسوزیم ...
چکنم نامه بری نیست به پروانه ی ما ،
قاصدک گو قدمی رنجه نمااید به ثواب ..
تا منّور شود افاقِ .. سیه خانه ی ما ،
دردلم نیست به جز عشق تو .وُ خاطر تو ،
چه ثمر است به جز عشق ، به کاشانه ی ما ،
قاصدک گو که خیالت همه شب همره ماست ،
از غم توست .. همه ، نعره ی مستانه ی ما ،
همه سودای تو است و به تو می اندیشیم ،
جز رخت نیست در این خانه ی ویرانه ی ما ،
قاصدک گو چکنم ؟ نیست مرا همدم غیر ..
غم هجران تواست ...وُ ، دل دیوانه ی ما ،
#راحم__تبریزی
سكوت را بشكن ، بر سرم هوار بزن
مرا ببر سر اين چهارراه جار بزن
من آبروي توام - رفتني و ريختني-
مرا به كافه ببر ، بر سرم قمار بزن
مرا به هيأت يك قلب بر درخت بكش!
براي خاطره تيري به يادگار بزن
و باد شو ! سر مويي مرا پريشان كن
به غمزه روسري ات را كمي كنار بزن
براي من پدري كن! به وقت شيطنتم
مرا به خون كش و با تركه ي انار بزن
و با تمام وجود از صميم قلب مرا
نه كه به جبر كه از روي اختيار بزن
نبايد اينهمه من بي گناه باشم نه!
بزن! مرا به گناه نكرده دار بزن
سپس بيا و سر نعش كشته مرده ي خود
شبيه هرچه زن داغديده زار بزن
به خوابها بزن اي من! من ِگريستني!
به آبها بزن اي چشم! بي گدار بزن…
#مرتضی_آخرتی
مرا ببر سر اين چهارراه جار بزن
من آبروي توام - رفتني و ريختني-
مرا به كافه ببر ، بر سرم قمار بزن
مرا به هيأت يك قلب بر درخت بكش!
براي خاطره تيري به يادگار بزن
و باد شو ! سر مويي مرا پريشان كن
به غمزه روسري ات را كمي كنار بزن
براي من پدري كن! به وقت شيطنتم
مرا به خون كش و با تركه ي انار بزن
و با تمام وجود از صميم قلب مرا
نه كه به جبر كه از روي اختيار بزن
نبايد اينهمه من بي گناه باشم نه!
بزن! مرا به گناه نكرده دار بزن
سپس بيا و سر نعش كشته مرده ي خود
شبيه هرچه زن داغديده زار بزن
به خوابها بزن اي من! من ِگريستني!
به آبها بزن اي چشم! بي گدار بزن…
#مرتضی_آخرتی
🌱🌻
دلبر صنمی شیرین، شیرین صنمی دلبر
آذر به دلم برزد، برزد به دلم آذر
بستد دل و دین از من، از من دل و دین بستد
کافرنکند چندین، چندین نکند کافر
دو رخ چو قمر دارد، دارد چو قمر دو رخ
عنبر ز قمر رسته، رسته ز قمر عنبر
چوگان سر زلفش، زلفش ز سر چوگان
چنبر همه در جوشن، جوشن همه در چنبر
هرگز به صفت چون او، چون او به صفت هرگز
آزر نکند نقشی، نقشی نکند آزر
چشمش ببرد دلها، دلها ببرد چشمش
باور نکند خلق آن، خلق آن نکند باور
حیران شده و عاجز، عاجز شده و حیران
بتگر ز رخش چون بت، چون بت ز رخش بتگر
عاشق شدهام بر وی، بر وی شدهام عاشق
یکسر دل من او برد، برد او دل من یکسر
نالم ز رخش دایم، دایم ز رخش نالم
داور ندهد دادم، دادم ندهد داور
گریان من و او خندان، خندان من و او گریان
لاغرمن و او فربه، فربه من و او لاغر
مسته صنما چندین، چندین صنما مسته
می خور به طرب با من، با من به طرب می خور
منت به سرم بر نه، بر نه به سرم منت
ساغربه کفم بر نه، بر نه به کفم ساغر
ازرق شده بین گردون، گردن شده ازرق بین
اخضر شده بین هامون، هامون شده بین اخضر
بُستان به فلک ماند، ماند به فلک بستان
عبهر چو قمر بر وی، بر وی چو قمر عبهر
گلبن به سرش دارد، دارد به سرش گلبن
بر سر زوشی معجر، معجر زوشی بر سر
سوسن به طرب برزد، برزد به طرب سوسن
زیور ز خط گل گل، گل گل ز خط زیور
ژاله همه شب بارد، بارد همه شب ژاله
بی مر به جهان لولو، لولو به جهان بی مر
بلبل به فغان آمد، آمد به فغان بلبل
از بر شده بین نالهاش، نالهاش شده بین از بر
رفته به سفر یارم، یارم به سفر رفته
ای دل چه کنم تنها؟ تنها چه کنم ای دل؟
#نظامی_گنجوی
🌻🌱
دلبر صنمی شیرین، شیرین صنمی دلبر
آذر به دلم برزد، برزد به دلم آذر
بستد دل و دین از من، از من دل و دین بستد
کافرنکند چندین، چندین نکند کافر
دو رخ چو قمر دارد، دارد چو قمر دو رخ
عنبر ز قمر رسته، رسته ز قمر عنبر
چوگان سر زلفش، زلفش ز سر چوگان
چنبر همه در جوشن، جوشن همه در چنبر
هرگز به صفت چون او، چون او به صفت هرگز
آزر نکند نقشی، نقشی نکند آزر
چشمش ببرد دلها، دلها ببرد چشمش
باور نکند خلق آن، خلق آن نکند باور
حیران شده و عاجز، عاجز شده و حیران
بتگر ز رخش چون بت، چون بت ز رخش بتگر
عاشق شدهام بر وی، بر وی شدهام عاشق
یکسر دل من او برد، برد او دل من یکسر
نالم ز رخش دایم، دایم ز رخش نالم
داور ندهد دادم، دادم ندهد داور
گریان من و او خندان، خندان من و او گریان
لاغرمن و او فربه، فربه من و او لاغر
مسته صنما چندین، چندین صنما مسته
می خور به طرب با من، با من به طرب می خور
منت به سرم بر نه، بر نه به سرم منت
ساغربه کفم بر نه، بر نه به کفم ساغر
ازرق شده بین گردون، گردن شده ازرق بین
اخضر شده بین هامون، هامون شده بین اخضر
بُستان به فلک ماند، ماند به فلک بستان
عبهر چو قمر بر وی، بر وی چو قمر عبهر
گلبن به سرش دارد، دارد به سرش گلبن
بر سر زوشی معجر، معجر زوشی بر سر
سوسن به طرب برزد، برزد به طرب سوسن
زیور ز خط گل گل، گل گل ز خط زیور
ژاله همه شب بارد، بارد همه شب ژاله
بی مر به جهان لولو، لولو به جهان بی مر
بلبل به فغان آمد، آمد به فغان بلبل
از بر شده بین نالهاش، نالهاش شده بین از بر
رفته به سفر یارم، یارم به سفر رفته
ای دل چه کنم تنها؟ تنها چه کنم ای دل؟
#نظامی_گنجوی
🌻🌱
پشت این شیشه برف میبارد
برف بارید و شعر یادم داد
در زمستان چقدر میچسبد
شعر گرم فروغ فرخزاد
شعر تمرین عشق فرضی نیست
شعر، جغرافی و ریاضی نیست
شعر معجون اشک و الهام است
شعر گفتن که بچهبازی نیست
روز آخر که خوب یادت هست؟
بیامان برف و برف میآمد
همچنانی که برف میآمد
حرف هم پشت حرف میآمد
صحبت صادقانهام این بود:
عاشقم، دوست دارمت خیلی
پاسخ شاعرانهات آن بود:
(دست مجنون و دامن لیلی)
خب طبیعیست بیتو در شعرم
میشود اشتباه قافیه
تازه آن هم برای من که فقط
میزنم پرسه در صفائیه
چشمهای تو قهوهی ترک است
خندههایت نجابت تاجیک
قندپهلوی شاه عباسی
مینیاتوری کمر باریک
من به دنبال چشم قهوهایات
توی هر قهوهخانهای رفتم
با تو هرجا که رفته بودم حال
بیتو با هر بهانهای رفتم
حالِ من تازه بدتر است عزیز
گاهگاهی که در کنار توام
حال و روزم عجیب نیست که من
با تو و بیتو بیقرار توام؟
تار و سنتور و نی بزن در من
حس شعرم توئی، تو ایهامی
حرفهای مرا که میفهمد؟
غیر گلپونههای بسطامی
بعد این قصه یکبهیک موهام
هی غزل در غزل سپید شدند
سبک رفتار تو عراقی بود
شعرهایم همه شهید شدند...
#سیدحمیدرضا_برقعی
برف بارید و شعر یادم داد
در زمستان چقدر میچسبد
شعر گرم فروغ فرخزاد
شعر تمرین عشق فرضی نیست
شعر، جغرافی و ریاضی نیست
شعر معجون اشک و الهام است
شعر گفتن که بچهبازی نیست
روز آخر که خوب یادت هست؟
بیامان برف و برف میآمد
همچنانی که برف میآمد
حرف هم پشت حرف میآمد
صحبت صادقانهام این بود:
عاشقم، دوست دارمت خیلی
پاسخ شاعرانهات آن بود:
(دست مجنون و دامن لیلی)
خب طبیعیست بیتو در شعرم
میشود اشتباه قافیه
تازه آن هم برای من که فقط
میزنم پرسه در صفائیه
چشمهای تو قهوهی ترک است
خندههایت نجابت تاجیک
قندپهلوی شاه عباسی
مینیاتوری کمر باریک
من به دنبال چشم قهوهایات
توی هر قهوهخانهای رفتم
با تو هرجا که رفته بودم حال
بیتو با هر بهانهای رفتم
حالِ من تازه بدتر است عزیز
گاهگاهی که در کنار توام
حال و روزم عجیب نیست که من
با تو و بیتو بیقرار توام؟
تار و سنتور و نی بزن در من
حس شعرم توئی، تو ایهامی
حرفهای مرا که میفهمد؟
غیر گلپونههای بسطامی
بعد این قصه یکبهیک موهام
هی غزل در غزل سپید شدند
سبک رفتار تو عراقی بود
شعرهایم همه شهید شدند...
#سیدحمیدرضا_برقعی
هر زمانی به دلت بود و دلت خواست بیا
چون حساب تو از این حیث، مجزاست بیا
گرچه بد رفتی و هر بار رهایم کردی
راهِ برگشت تو باز است، مهیاست بیا
نکند فکر کنی شرط و شروطی دارم
عشقِ من بی اگر و شاید و اماست بیا
رفته ای و همه ی زندگی ام یک عکس است
خودمانیم چه تصویر تو گیراست بیا
بعدِ تو جای تو را خاطره های تو گرفت
عاشقت، بعد تو دیوانه و تنهاست بیا
دوری و فاصله ها، سنگِ محک در عشق اند
تا مشخص بشود کیست که برجاست؟ بیا
من هنوزم که هنوز است تو را می خواهم
عهد دیوانگی ام با تو چه زیباست بیا
واژه هایم همه در حسرت برگشت تواند
این غزل های عزادار که گویاست بیا
عشق آن است که "تا کی؟" نشود دغدغه ات
عشقِ من تا ابد و دائم و بی تاست بیا
آخر قصه ی خود را خودمان بنویسیم
آخرین فصلِ جنون منتظر ماست بیا
آمدی، رفتی و برگشتی و رفتی صد بار
رفت و برگشت تو یادآور دریاست بیا
گرچه چون موجِ خروشنده بلاتکلیفی
ساحلِ عشق، نجیبانه پذیراست بیا
#حمیدرضا_گلشن
چون حساب تو از این حیث، مجزاست بیا
گرچه بد رفتی و هر بار رهایم کردی
راهِ برگشت تو باز است، مهیاست بیا
نکند فکر کنی شرط و شروطی دارم
عشقِ من بی اگر و شاید و اماست بیا
رفته ای و همه ی زندگی ام یک عکس است
خودمانیم چه تصویر تو گیراست بیا
بعدِ تو جای تو را خاطره های تو گرفت
عاشقت، بعد تو دیوانه و تنهاست بیا
دوری و فاصله ها، سنگِ محک در عشق اند
تا مشخص بشود کیست که برجاست؟ بیا
من هنوزم که هنوز است تو را می خواهم
عهد دیوانگی ام با تو چه زیباست بیا
واژه هایم همه در حسرت برگشت تواند
این غزل های عزادار که گویاست بیا
عشق آن است که "تا کی؟" نشود دغدغه ات
عشقِ من تا ابد و دائم و بی تاست بیا
آخر قصه ی خود را خودمان بنویسیم
آخرین فصلِ جنون منتظر ماست بیا
آمدی، رفتی و برگشتی و رفتی صد بار
رفت و برگشت تو یادآور دریاست بیا
گرچه چون موجِ خروشنده بلاتکلیفی
ساحلِ عشق، نجیبانه پذیراست بیا
#حمیدرضا_گلشن
یارِ من، وه! که مرا یار نداند هرگز
قدرِ یارانِ وفادار نداند هرگز
خوش طبیبیست مسیحا دَم و جانبخشْ ولی
چارهی عاشق و بیمار نداند هرگز
دردمندی، که چو من تلخیِ هجران نچشید
لذتِ شربتِ دیدار نداند هرگز
ما کجا قدرِ تو دانیم؟ که یک موی تو را
هیچکس قیمت و مقدار نداند هرگز
دردِ خود با تو چه گویم؟ که دلِ نازک تو
حالِ دلهای گرفتار نداند هرگز
از هلالی مطلب هوش، که آن مستِ خراب
شیوه ی مردمِ هُشیار نداند هرگز
#هلالی_جغتایی
قدرِ یارانِ وفادار نداند هرگز
خوش طبیبیست مسیحا دَم و جانبخشْ ولی
چارهی عاشق و بیمار نداند هرگز
دردمندی، که چو من تلخیِ هجران نچشید
لذتِ شربتِ دیدار نداند هرگز
ما کجا قدرِ تو دانیم؟ که یک موی تو را
هیچکس قیمت و مقدار نداند هرگز
دردِ خود با تو چه گویم؟ که دلِ نازک تو
حالِ دلهای گرفتار نداند هرگز
از هلالی مطلب هوش، که آن مستِ خراب
شیوه ی مردمِ هُشیار نداند هرگز
#هلالی_جغتایی
بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
چو مؤمن آینهیْ مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم؟
کریمان جان فدایِ دوست کردند
سگی بگذار، ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟
غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم؟
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مردهپرست و خصمِ جانیم؟
چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مُردم، آشتی کن
که در تسلیم، ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم
خمش کن مردهوار ای دل، ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
#مولانا
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
چو مؤمن آینهیْ مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم؟
کریمان جان فدایِ دوست کردند
سگی بگذار، ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟
غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم؟
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مردهپرست و خصمِ جانیم؟
چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مُردم، آشتی کن
که در تسلیم، ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم
خمش کن مردهوار ای دل، ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
#مولانا
چشم، زیتون سبز در کاسه،
سینهها، سیب سرخ در سینی
لب میان سفیدی صورت،
چون تمشکی نهاده بر چینی
سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟
ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟
تو خودت جای من اگر باشی،
ابتدا از کدام میچینی؟
با نگاهی، تبسمی، حرفی،
دربیاور مرا از این تردید
ای نگاهت محصل شیطان!
اخمهایت معلم دینی!
هر لبت یک کبوتر سرخ است،
روی سیمی سفید، با این وصف:
خنده یعنی صعود بالایی،
همزمان با سقوط پایینی
میشوی یک پری دریایی،
از دل آب اگر که برخیزی
میشوی یک صدف پر از گوهر،
روی شنها اگر که بنشینی
هرچه هستی بمان که من بی تو،
هستی بیهویتی هستم
مثل ماهی بدون زیبایی،
مثل سنگی بدون سنگینی
#غلامرضاطریقی
سینهها، سیب سرخ در سینی
لب میان سفیدی صورت،
چون تمشکی نهاده بر چینی
سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟
ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟
تو خودت جای من اگر باشی،
ابتدا از کدام میچینی؟
با نگاهی، تبسمی، حرفی،
دربیاور مرا از این تردید
ای نگاهت محصل شیطان!
اخمهایت معلم دینی!
هر لبت یک کبوتر سرخ است،
روی سیمی سفید، با این وصف:
خنده یعنی صعود بالایی،
همزمان با سقوط پایینی
میشوی یک پری دریایی،
از دل آب اگر که برخیزی
میشوی یک صدف پر از گوهر،
روی شنها اگر که بنشینی
هرچه هستی بمان که من بی تو،
هستی بیهویتی هستم
مثل ماهی بدون زیبایی،
مثل سنگی بدون سنگینی
#غلامرضاطریقی