خیال انگیز و جان پرور، چو بوی گل سراپایی
نداری غیر ازین عیبی، که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه، دانستم
که بر دیدارِ طاقت سوزِ خود، عاشق تر از مایی
به شمع و ماه، حاجت نیست بزمِ عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی، تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن، که می خندی چو می گریم
تویی مِهر و منم اختر، که می میرم چو می آیی
مراد ما نجویی، ور نه رندان هوس جو را
بهارِ شادی انگیزی، حریفِ باده پیمایی
مه روشن، میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل، مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی، تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها، به ترک جان توانایی
#رهی_معیری
نداری غیر ازین عیبی، که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه، دانستم
که بر دیدارِ طاقت سوزِ خود، عاشق تر از مایی
به شمع و ماه، حاجت نیست بزمِ عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی، تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن، که می خندی چو می گریم
تویی مِهر و منم اختر، که می میرم چو می آیی
مراد ما نجویی، ور نه رندان هوس جو را
بهارِ شادی انگیزی، حریفِ باده پیمایی
مه روشن، میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل، مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی، تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها، به ترک جان توانایی
#رهی_معیری
ای پسر هر کس که دارد چار چیز
چارِ دیگر هم شود موجود نیز
عاقبت رسوایی آید از لجاج
خشم را نکند پشیمانی علاج
بیگمان از کبر خیزد دشمنی
حاصل آید خواری از کاهلتنی
چون لجوجی در میان پیدا شود
بنده از شومی او رسوا شود
خشم خود را چونکه راند جاهلی
جز پشیمانیش نبود حاصلی
هرکه کرد از کبر بالا گردنش
دوستان گردند آخر دشمنش
کاهلی را هرکه سازد پیشهای
آید از خواری به پایش تیشهای
خشم خود را گر فرو نخورد کسی
عاقبت بیند پشیمانی بسی
هرکه او از تنبلی باشد بلید
بر قفایش شاید ار سیلی رسید
هرکه او افتادهای تنپرورست
نیست انسان کمتر از گاو و خرست
#عطار
چارِ دیگر هم شود موجود نیز
عاقبت رسوایی آید از لجاج
خشم را نکند پشیمانی علاج
بیگمان از کبر خیزد دشمنی
حاصل آید خواری از کاهلتنی
چون لجوجی در میان پیدا شود
بنده از شومی او رسوا شود
خشم خود را چونکه راند جاهلی
جز پشیمانیش نبود حاصلی
هرکه کرد از کبر بالا گردنش
دوستان گردند آخر دشمنش
کاهلی را هرکه سازد پیشهای
آید از خواری به پایش تیشهای
خشم خود را گر فرو نخورد کسی
عاقبت بیند پشیمانی بسی
هرکه او از تنبلی باشد بلید
بر قفایش شاید ار سیلی رسید
هرکه او افتادهای تنپرورست
نیست انسان کمتر از گاو و خرست
#عطار
ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست
خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست
فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست
ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست
برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست
بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست
#عماد_خراسانی
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست
خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست
فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست
ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست
برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست
بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست
#عماد_خراسانی
باز در میکده سر حلقهٔ رندان شدهام
باز در کوی مغان بی سر و سامان شدهام
نه به مسجد بودم راه و نه در میکده جای
من سرگشته در این واقعه حیران شدهام
بر من خستهٔ بیچاره ببخشید که من
مبتلای دل شوریدهٔ نالان شدهام
رغبتم سوی بتانست ولیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند مسلمان شدهام
بارها از سر جهلی که مرا بود به سهو
کردهام توبه و در حال پشیمان شدهام
زاهدان از می و معشوق مرا منع کنند
بهتر آنست که من منکر ایشان شدهام
گفت رهبان که عبید از پی سالوس مرو
زین سخن معتقد مذهب رهبان شدهام
#عبیدزاکانی
باز در کوی مغان بی سر و سامان شدهام
نه به مسجد بودم راه و نه در میکده جای
من سرگشته در این واقعه حیران شدهام
بر من خستهٔ بیچاره ببخشید که من
مبتلای دل شوریدهٔ نالان شدهام
رغبتم سوی بتانست ولیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند مسلمان شدهام
بارها از سر جهلی که مرا بود به سهو
کردهام توبه و در حال پشیمان شدهام
زاهدان از می و معشوق مرا منع کنند
بهتر آنست که من منکر ایشان شدهام
گفت رهبان که عبید از پی سالوس مرو
زین سخن معتقد مذهب رهبان شدهام
#عبیدزاکانی
خداوندا در این سینه دلم معمار میخواهد
هزاران قطره از ابرت؛ یجا رگبار میخواهد
شمیم آرزوهایم ؛ شبستانی پر از غم شد
ایا یارب ز تو منع و ؛ دلم اِصرار میخواهد
به سویت آمدم اما ولی مقصد نمی جویم
دلِ گمگشته در عالم ؛ ره هموار میخواهد
شدم صحرای بی باران؛نمی بینم درختی را
درون باورم هر شب ؛ دلم گلزار میخواهد
سپاه رزم و عصیانم ؛برای فتح رویایت
بسان سردار و سالارِسپه مختار میخواهد
به هجر سوز فرهادم خدایا بی خبر تا کی
بپشت پنجره امشب نگه دیدار میخواهد
بصبر و صابری جانا صبوری کرده جانانم
قسم میدم بجانانت شبم اقرار میخواهد
نمیخوابم پریشان خاطرم را پر کند یادش
دلم از روز میعادش کمی اخبار میخواهد
خدایا خواهشم بشنو مرا با او اجابت کن
خمیده قامتم در خود تنم تیمارمیخواهد
#ثریا_شجاعی_اصل
هزاران قطره از ابرت؛ یجا رگبار میخواهد
شمیم آرزوهایم ؛ شبستانی پر از غم شد
ایا یارب ز تو منع و ؛ دلم اِصرار میخواهد
به سویت آمدم اما ولی مقصد نمی جویم
دلِ گمگشته در عالم ؛ ره هموار میخواهد
شدم صحرای بی باران؛نمی بینم درختی را
درون باورم هر شب ؛ دلم گلزار میخواهد
سپاه رزم و عصیانم ؛برای فتح رویایت
بسان سردار و سالارِسپه مختار میخواهد
به هجر سوز فرهادم خدایا بی خبر تا کی
بپشت پنجره امشب نگه دیدار میخواهد
بصبر و صابری جانا صبوری کرده جانانم
قسم میدم بجانانت شبم اقرار میخواهد
نمیخوابم پریشان خاطرم را پر کند یادش
دلم از روز میعادش کمی اخبار میخواهد
خدایا خواهشم بشنو مرا با او اجابت کن
خمیده قامتم در خود تنم تیمارمیخواهد
#ثریا_شجاعی_اصل
مهری کهن به پهنه کیهانم ارزوست
میهن شود چو باغ و گلستانم ارزوست
دستت گذار به دستان من به مهر
ابادی تمامی ایرانم ارزوست
رستم کجاست تا فکند دشمنان به گرز
شهدخت پاکزاد چو پورانم ارزوست
اخگر شود ترانه شود شور شاعری
برنایی چکامه ی پیرانم ارزوست
«ترانه های کوچک غربت» نرفته است از یاد
«دیر است گالیا» و چو «عصیانم» ارزوست
کرد و لر و بلوچ و عرب پاره ی تنیم
همبستگی میان رفیقانم ارزوست
چون «زنده باد» کهن گون ماد ها
می گو «بژی» که گویش کردانم ارزوست
من نام تازیان نبرم در ترانه ام
نامی نکو ز نام نیاکانم ارزوست
پرویز و اشک و خشایار و داریوش
چون نام اریایی «پیمانم»ارزوست
از باختر گرفته تا به نشابور پایدار
ازادی سرای دلیرانم ارزوست
#پیمان_کامروا
میهن شود چو باغ و گلستانم ارزوست
دستت گذار به دستان من به مهر
ابادی تمامی ایرانم ارزوست
رستم کجاست تا فکند دشمنان به گرز
شهدخت پاکزاد چو پورانم ارزوست
اخگر شود ترانه شود شور شاعری
برنایی چکامه ی پیرانم ارزوست
«ترانه های کوچک غربت» نرفته است از یاد
«دیر است گالیا» و چو «عصیانم» ارزوست
کرد و لر و بلوچ و عرب پاره ی تنیم
همبستگی میان رفیقانم ارزوست
چون «زنده باد» کهن گون ماد ها
می گو «بژی» که گویش کردانم ارزوست
من نام تازیان نبرم در ترانه ام
نامی نکو ز نام نیاکانم ارزوست
پرویز و اشک و خشایار و داریوش
چون نام اریایی «پیمانم»ارزوست
از باختر گرفته تا به نشابور پایدار
ازادی سرای دلیرانم ارزوست
#پیمان_کامروا
من با خیالت لحظه هامو دوره کردم
فرقی نداره اینکه باشی یا نباشی
می بینمت با اینکه دنیامون یکی نیس
می بوسمت حتی اگه اینجا نباشی
دنیای من رویای لمس خنده هاته
دنیای من این خونه و تنهاییاشه
حتی اگه احساستو از من بگیری
لج کردم این دنیا فقط مال تو باشه
می ترسی از آینده و با بغض میگی
فردای ما جایی برای ما نداره
چشمامو میدوزم بهت با خنده میگم :
دنیا که با دیوونه ها دعوا نداره
تو سهم دستای کسی جز من نمیشی
حتی اگه آیندتون آماده باشه
می جنگمو می گیرمت از دست تقدیر
دنیا اگه دنبال تو افتاده باشه
#هاني_ملك_پورزاده
فرقی نداره اینکه باشی یا نباشی
می بینمت با اینکه دنیامون یکی نیس
می بوسمت حتی اگه اینجا نباشی
دنیای من رویای لمس خنده هاته
دنیای من این خونه و تنهاییاشه
حتی اگه احساستو از من بگیری
لج کردم این دنیا فقط مال تو باشه
می ترسی از آینده و با بغض میگی
فردای ما جایی برای ما نداره
چشمامو میدوزم بهت با خنده میگم :
دنیا که با دیوونه ها دعوا نداره
تو سهم دستای کسی جز من نمیشی
حتی اگه آیندتون آماده باشه
می جنگمو می گیرمت از دست تقدیر
دنیا اگه دنبال تو افتاده باشه
#هاني_ملك_پورزاده
چپ دست ها را هوش بسیاری به سر باشد
در ذهنشان از پیش گویی ها خبر باشد
خاصند و استثنا به هر کاری که پیچیده است
نادیده ها را دیده با چشم بصر باشد
دریایی از عشق و جسارت در چپش دارد
آگاهی اش رنگین کمانی مستمر باشد
اصلا خدا یک جور دیگر آفرید او را
هر جا گذارد پای را ، بر او نظر باشد
تحسینی از یک قدمت خاص اهورایی است
بر دولت بیدار خود دُر و گُهر باشد
دانایی اش را با سیاست می کند تنظیم
مافوق انسان است او، فوق بشر باشد
چپ می نشیند راست می گوید همه وقتش؛
راهی که پیشِ روی دارد پرخطر باشد
چپ دست ها یک تکیه گاه امن و آرامند
هنگام پروازت ، برایت بال و پر باشد
قلبش بزرگ است عاشقی را خوب می داند
دیوانه است اما فقط با یک نفر باشد
از ناخودآگاهِ ضمیرش شعر می گوید
با جویبار و"پونه"در سیر و سفر باشد
#افسانه_احمدی_پونه
─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─
روز جهانی چپ دست ها🤚
بر همه چپ دست هایی
که دنیا رو زیباتر می بینند و با هنرشون
رنگ آرامش را ابدی می سازند مبارک
🌈 🍀🌻🍀🌻🍀🌈
در ذهنشان از پیش گویی ها خبر باشد
خاصند و استثنا به هر کاری که پیچیده است
نادیده ها را دیده با چشم بصر باشد
دریایی از عشق و جسارت در چپش دارد
آگاهی اش رنگین کمانی مستمر باشد
اصلا خدا یک جور دیگر آفرید او را
هر جا گذارد پای را ، بر او نظر باشد
تحسینی از یک قدمت خاص اهورایی است
بر دولت بیدار خود دُر و گُهر باشد
دانایی اش را با سیاست می کند تنظیم
مافوق انسان است او، فوق بشر باشد
چپ می نشیند راست می گوید همه وقتش؛
راهی که پیشِ روی دارد پرخطر باشد
چپ دست ها یک تکیه گاه امن و آرامند
هنگام پروازت ، برایت بال و پر باشد
قلبش بزرگ است عاشقی را خوب می داند
دیوانه است اما فقط با یک نفر باشد
از ناخودآگاهِ ضمیرش شعر می گوید
با جویبار و"پونه"در سیر و سفر باشد
#افسانه_احمدی_پونه
─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─
روز جهانی چپ دست ها🤚
بر همه چپ دست هایی
که دنیا رو زیباتر می بینند و با هنرشون
رنگ آرامش را ابدی می سازند مبارک
🌈 🍀🌻🍀🌻🍀🌈
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد
#حزین_لاهیحی
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد
#حزین_لاهیحی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
#مولانا
#باران_نیکراه
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
#مولانا
#باران_نیکراه
در بندها بس بندیان ، انسان به انسان دیده ام
از حکم بر تا حکمران، حیوان به حیوان دیده ام
در مکر او در فکر این ، در شکر او در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان ، شیطان به شیطان دیده ام
دیدی اگر بیخانمان، از هر تباری صد جوان
من پیرهای ناتوان ، دربان به دربان دیده ام
ای روزگار دل شکن ، هر دم مرا سنگی مزن
من سنگها در لقمه نان، دندان به دندان دیده ام
آن کس که شد خصم ستم، نوبت بر او چون زد رقم
تیغ زبانش خون چکان، فرمان به فرمان دیده ام
از خود رجز خوانی مکن ، تصویر گردانی مکن
من گردن گردنکشان، رسمان به رسمان دیده ام
در مروه گر جویی صفا ، از کاروان ها شو جدا
من مستی این اشتران، کوهان به کوهان دیده ام
چون از تو برگردد زمان ، وای از نگاه دوستان
من صیقل این ناصحان، سوهان به سوهان دیده ام
شرح ستم بس خواندهام ، آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان ، دامن به دامان دیده ام
از این کله تا آن کله ، فرقی ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان ، ایران به ایران دیده ام
ماتم چه گویم زین وطن ، کز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران، دیوان به دیوان دیده ام
چکّش به فرق من مزن ، ای صبر پولادین من
من ضربت پتک زمان ، سندان به سندان دیده ام
تکفیر کن ، تکبیر گو ، تزویر کن ، تزویر جو
من امر و نهی این و آن بهتان به بهتان دیده ام
#معینی_کرمانشاهی
از حکم بر تا حکمران، حیوان به حیوان دیده ام
در مکر او در فکر این ، در شکر او در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان ، شیطان به شیطان دیده ام
دیدی اگر بیخانمان، از هر تباری صد جوان
من پیرهای ناتوان ، دربان به دربان دیده ام
ای روزگار دل شکن ، هر دم مرا سنگی مزن
من سنگها در لقمه نان، دندان به دندان دیده ام
آن کس که شد خصم ستم، نوبت بر او چون زد رقم
تیغ زبانش خون چکان، فرمان به فرمان دیده ام
از خود رجز خوانی مکن ، تصویر گردانی مکن
من گردن گردنکشان، رسمان به رسمان دیده ام
در مروه گر جویی صفا ، از کاروان ها شو جدا
من مستی این اشتران، کوهان به کوهان دیده ام
چون از تو برگردد زمان ، وای از نگاه دوستان
من صیقل این ناصحان، سوهان به سوهان دیده ام
شرح ستم بس خواندهام ، آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان ، دامن به دامان دیده ام
از این کله تا آن کله ، فرقی ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان ، ایران به ایران دیده ام
ماتم چه گویم زین وطن ، کز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران، دیوان به دیوان دیده ام
چکّش به فرق من مزن ، ای صبر پولادین من
من ضربت پتک زمان ، سندان به سندان دیده ام
تکفیر کن ، تکبیر گو ، تزویر کن ، تزویر جو
من امر و نهی این و آن بهتان به بهتان دیده ام
#معینی_کرمانشاهی
جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بییار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست
در عشق نمیدانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست
هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست
گویی که طلبکار دگر یاری رو رو
آری صنما محنت عشق تو بسم نیست
#سنایی
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بییار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست
در عشق نمیدانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست
هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست
گویی که طلبکار دگر یاری رو رو
آری صنما محنت عشق تو بسم نیست
#سنایی
♡🪴♡
روزی خواهد آمد
از من نامی خواهد ماند
و از آرزوهایم یادی.
آنروز سراغ مرا باید
از قطره های زلالِ باران
ازچَشمانِ عاشقِ مهتاب،
از گیسوانِ پریشانِ شب
از دلِ شوریده ی ماه
از دستانِ سردِ سرنوشت بگیری
از کتاب #برگی از دفتر کاهی
که هر برگش هزار شعر عاشقانهی
نانوشته ایی بود
برای چشمانِ خمارت
واژه هایش سرشار بود
از جادوی نگاهت
نامت آغشته به عطر بهشت بود
و هر بار از تو نوشتم
نسیمی گونه های ترم را
نوازش میکرد.
#مینو_پناهپور
روزی خواهد آمد
از من نامی خواهد ماند
و از آرزوهایم یادی.
آنروز سراغ مرا باید
از قطره های زلالِ باران
ازچَشمانِ عاشقِ مهتاب،
از گیسوانِ پریشانِ شب
از دلِ شوریده ی ماه
از دستانِ سردِ سرنوشت بگیری
از کتاب #برگی از دفتر کاهی
که هر برگش هزار شعر عاشقانهی
نانوشته ایی بود
برای چشمانِ خمارت
واژه هایش سرشار بود
از جادوی نگاهت
نامت آغشته به عطر بهشت بود
و هر بار از تو نوشتم
نسیمی گونه های ترم را
نوازش میکرد.
#مینو_پناهپور
شاعر نسل خون و عصیانم
آنچه ناگفتنیست میدانم
رمزم و شوق آخرین عددم
شاعر رنجهای تا ابدم
شاعر عاشقان سرخورده
ظاهرا زنده، واقعا مرده!
شاعر نسل خستگی از امید
حل شدن ذرهذره توی اسید
شاعر سکس و اعتراض و جنون
راوی خون، بهشکل وحشیِ خون!
شرح اعصاب خطخطی هستم
مرد جذاب لعنتی هستم!
حاصلِجمعِ خون و خاکم من
مثل یک خواب ترسناکم من!
دوستم مثل شوق با باران
نسبت گریه با عزاداران
دوستم مثل پشت با خنجر
اعتماد درختها به تبر!
بغضم و از امید خواهم گفت
از جهانی جدید خواهم گفت
گرچه دیوانهوار غمگینم
آنچه نادیدنیست میبینم
وسط اشک و گونهی خیسم
باید از روز خوب بنویسم
دستهایم اگرچه مصلوب است
خوبم و خوببودنم خوب است!
خبرِ روزهای خوبترم
ظاهرا آخرین پیامبرم!
خبر روزهای خوبترم
واقعا آخرین پیامبرم!
روزهایی که در وطن بودم
شاعر نسل قبل، من بودم
با شما ذرهذره آب شدم
خانهای بودم و خراب شدم
باز باید که قهرمان باشم
راوی بچههایتان باشم
نسل شوق و شکایت و خنده
معنیِ روزِ خوبِ آینده
قبل طوفان، صدای رعد منم!
شاعر نسلهای بعد، منم...
#مهدی_موسوی
آنچه ناگفتنیست میدانم
رمزم و شوق آخرین عددم
شاعر رنجهای تا ابدم
شاعر عاشقان سرخورده
ظاهرا زنده، واقعا مرده!
شاعر نسل خستگی از امید
حل شدن ذرهذره توی اسید
شاعر سکس و اعتراض و جنون
راوی خون، بهشکل وحشیِ خون!
شرح اعصاب خطخطی هستم
مرد جذاب لعنتی هستم!
حاصلِجمعِ خون و خاکم من
مثل یک خواب ترسناکم من!
دوستم مثل شوق با باران
نسبت گریه با عزاداران
دوستم مثل پشت با خنجر
اعتماد درختها به تبر!
بغضم و از امید خواهم گفت
از جهانی جدید خواهم گفت
گرچه دیوانهوار غمگینم
آنچه نادیدنیست میبینم
وسط اشک و گونهی خیسم
باید از روز خوب بنویسم
دستهایم اگرچه مصلوب است
خوبم و خوببودنم خوب است!
خبرِ روزهای خوبترم
ظاهرا آخرین پیامبرم!
خبر روزهای خوبترم
واقعا آخرین پیامبرم!
روزهایی که در وطن بودم
شاعر نسل قبل، من بودم
با شما ذرهذره آب شدم
خانهای بودم و خراب شدم
باز باید که قهرمان باشم
راوی بچههایتان باشم
نسل شوق و شکایت و خنده
معنیِ روزِ خوبِ آینده
قبل طوفان، صدای رعد منم!
شاعر نسلهای بعد، منم...
#مهدی_موسوی
با تو در جنگل و یک کلبه یِ پنهان، چه شود
نورِ مهتاب و غزل های فراوان ، چه شود
رو به رو شعله یِ شومینه یِ تب دار به پا
پشتِ سر پنجره ای رو به گلستان، چه شود
قهوه یِ تلخ و کمی قندِ لبانت ، به به
من و هی بوسه یِ از گونه یِ خندان، چه شود
چه کسی گفته که بیداری یِ شب بیهوده ست
من بخواهم ببرم زیره به کرمان، چه شود
مستِ انگور شدن ، کارِ هوس بازان ست
من و انگورِ گلویی شده عریان، چه شود
آن قَدَر مست که انگار زمین میرقصد
دستِ من دورِ کمر ، حالِ پریشان، چه شود
چشم در چشمُ ، نفس حبسُ ، لبانی در هم
رقص و آوازِ دو تا قُمری یِ شیطان، چه شود
کلبه ای غرقِ سکوتَست و فقط ما هستیم
لمسِ آغوش تو بی ترسِ نگهبان، چه شود
وای اگر صبح بفهمد که تو همراهِ منی
میرسد زودتر از جنّ ِ سلیمان، چه شود
در خیالاتِ خودم ، خوابِ خوشی میبینم
خوابِ خوبم نرسد باز به پایان، چه شود
#آرش_مهدی_پور
https://t.me/kellidd
نورِ مهتاب و غزل های فراوان ، چه شود
رو به رو شعله یِ شومینه یِ تب دار به پا
پشتِ سر پنجره ای رو به گلستان، چه شود
قهوه یِ تلخ و کمی قندِ لبانت ، به به
من و هی بوسه یِ از گونه یِ خندان، چه شود
چه کسی گفته که بیداری یِ شب بیهوده ست
من بخواهم ببرم زیره به کرمان، چه شود
مستِ انگور شدن ، کارِ هوس بازان ست
من و انگورِ گلویی شده عریان، چه شود
آن قَدَر مست که انگار زمین میرقصد
دستِ من دورِ کمر ، حالِ پریشان، چه شود
چشم در چشمُ ، نفس حبسُ ، لبانی در هم
رقص و آوازِ دو تا قُمری یِ شیطان، چه شود
کلبه ای غرقِ سکوتَست و فقط ما هستیم
لمسِ آغوش تو بی ترسِ نگهبان، چه شود
وای اگر صبح بفهمد که تو همراهِ منی
میرسد زودتر از جنّ ِ سلیمان، چه شود
در خیالاتِ خودم ، خوابِ خوشی میبینم
خوابِ خوبم نرسد باز به پایان، چه شود
#آرش_مهدی_پور
https://t.me/kellidd
🔥1
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج
گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج
می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را
هر سبک مغزی که بر سر می نهد دستار کج
زلف کج بر چهره خوبان قیامت می کند
در مقام خود بود از راست به، بسیار کج
راستی در سرو و خم در شاخ گل زیبنده است
قد خوبان راست باید، زلف عنبر بار کج
نیست جز بیرونِ در جای اقامت حلقه را
راه در دلها نیابد چون بود گفتار کج
فقر سازد نفس را عاجز، که چون شد تنگ راه
راست سازد خویش را هر چند باشد مار کج
قامت خم بر نیاورد از خسیسی نفس را
بیش آویزد به دامن ها چو گردد خار کج
هست چون بر نقطه ی فرمان مدار کاینات
عیب نتوان کرد اگر باشد خط پرگار کج
در نیام کج ،نسازد تیغ قد خویش راست
زیر گردون هر که باشد، می شود ناچار کج
می تراود از سراپای دل آزاران کجی
باشد از مرغ شکاری ناخن و منقار کج
از تواضع کم نگردد رتبه گردنکشان
نیست عیبی گر بود شمشیر جوهردار کج
وسعت مشرب، عنان عقل می پیچد ز راه
موج را بر صفحه دریا بود رفتار کج
گریه مستانه خواهد سرخ رویش ساختن
از درختان تاک را باشد اگر رفتار کج
راست شو صائب نخواهی کج اگر آثار خویش
سایه افتد بر زمین کج، چون بود دیوار کج
#صائب_تبریزی
گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج
می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را
هر سبک مغزی که بر سر می نهد دستار کج
زلف کج بر چهره خوبان قیامت می کند
در مقام خود بود از راست به، بسیار کج
راستی در سرو و خم در شاخ گل زیبنده است
قد خوبان راست باید، زلف عنبر بار کج
نیست جز بیرونِ در جای اقامت حلقه را
راه در دلها نیابد چون بود گفتار کج
فقر سازد نفس را عاجز، که چون شد تنگ راه
راست سازد خویش را هر چند باشد مار کج
قامت خم بر نیاورد از خسیسی نفس را
بیش آویزد به دامن ها چو گردد خار کج
هست چون بر نقطه ی فرمان مدار کاینات
عیب نتوان کرد اگر باشد خط پرگار کج
در نیام کج ،نسازد تیغ قد خویش راست
زیر گردون هر که باشد، می شود ناچار کج
می تراود از سراپای دل آزاران کجی
باشد از مرغ شکاری ناخن و منقار کج
از تواضع کم نگردد رتبه گردنکشان
نیست عیبی گر بود شمشیر جوهردار کج
وسعت مشرب، عنان عقل می پیچد ز راه
موج را بر صفحه دریا بود رفتار کج
گریه مستانه خواهد سرخ رویش ساختن
از درختان تاک را باشد اگر رفتار کج
راست شو صائب نخواهی کج اگر آثار خویش
سایه افتد بر زمین کج، چون بود دیوار کج
#صائب_تبریزی
👌1
به بوسهای ز دهان تو آرزومندم
فغان که با همه حسرت به هیچ خرسندم
تو از قبیله خوبان سست پیمانی
من از جماعت عشاق سخت پیوندم
برید از همه جا دست روزگار مرا
بدین گناه که در گردنت نیفکندم
شرار شوق تو بر میجهد ز هر عضوم
نوای عشق تو سر میزند ز هر بندم
اگر تو داغ گذاری چگونه نپذیرم
و گر تو درد فرستی چگونه نپسندم
پدر علاقه به فرزند خویشتن دارد
من از تعلق روی تو خصم فرزندم
زمانه تا نکند خیمهات نمیدانی
که من چگونه از آن کوی خیمه برکندم
به راه وعده خلافی نشستهام چندی
که زیر تیغ تغافل نشانده یک چندم
معاشران همه در بزم پسته میشکنند
شکسته دل من از آن پستهٔ شکرخندم
به گریه گفتم از آن پسته یک دو بوسم بخش
به خنده گفت مگس کی نشسته بر قندم
ز باده دوش مرا توبه داد مفتی شهر
بتان ساده اگر نشکنند سوگندم
نجات داد ملک هر کجا اسیری بود
من از سلاسل زلفش هنوز در بندم
ستوده ناصردین شه که از شرف گوید
به هیچ دوره ندید آفتاب مانندم
کسی سزای ملامت به جز فروغی نیست
که دایم از می و معشوق میدهد پندم
#فروغی_بسطامی
فغان که با همه حسرت به هیچ خرسندم
تو از قبیله خوبان سست پیمانی
من از جماعت عشاق سخت پیوندم
برید از همه جا دست روزگار مرا
بدین گناه که در گردنت نیفکندم
شرار شوق تو بر میجهد ز هر عضوم
نوای عشق تو سر میزند ز هر بندم
اگر تو داغ گذاری چگونه نپذیرم
و گر تو درد فرستی چگونه نپسندم
پدر علاقه به فرزند خویشتن دارد
من از تعلق روی تو خصم فرزندم
زمانه تا نکند خیمهات نمیدانی
که من چگونه از آن کوی خیمه برکندم
به راه وعده خلافی نشستهام چندی
که زیر تیغ تغافل نشانده یک چندم
معاشران همه در بزم پسته میشکنند
شکسته دل من از آن پستهٔ شکرخندم
به گریه گفتم از آن پسته یک دو بوسم بخش
به خنده گفت مگس کی نشسته بر قندم
ز باده دوش مرا توبه داد مفتی شهر
بتان ساده اگر نشکنند سوگندم
نجات داد ملک هر کجا اسیری بود
من از سلاسل زلفش هنوز در بندم
ستوده ناصردین شه که از شرف گوید
به هیچ دوره ندید آفتاب مانندم
کسی سزای ملامت به جز فروغی نیست
که دایم از می و معشوق میدهد پندم
#فروغی_بسطامی