کلید 🔑
79 subscribers
6.33K photos
1.84K videos
7 files
2.23K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
بی‌ تو به سامان نرسم ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو


من همه تو، تو همه من، او همه تو، ما همه تو
هر که و هر کس همه تو، ای همه تو، آن همه تو


من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو


ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز نیستان همه تو، راز نیستان همه تو


شور تو آواز تویی، بلخ تو، شیراز تویی
جاذبه‌ی شعر تو و جوهر عرفان همه تو


همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو، باران همه تو


تا به کجایم بری ای جذبه خون! ذوق جنون!
سلسله بر جان همه من، سلسله جنبان همه تو

#حسین_منزوی
از برون آمد صدای باغبان
گفت کو ارباب؟ کارش داشتم

از درون گفتم که اینجایم، بگو
گفت هر جا هر چه باید کاشتم

گفتم آخر بود در گلهای تو
ناز دلخواهی که گفتم داشتی؟

گفت در وا کن بیا بیرون ببین
هرگز این گل‌ها که کِشتم کاشتی؟

رفتم و دیدم که سِـحر باغبان
معنی ناسازگاری سوخته

آتشی از شمعدانی‌های سرخ
در حریر سبزه‌ ها افروخته

جعد شبنم دار سنبل خورده تاب
در هوا پاشیده مشک و زعفران

چشم مست نرگس بیدادگر
بازگشته تازه از خواب گران

و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود
غرق گل چسبیده در آغوش هم

تا جَهَد از محبس شمشاد ها
رفته بالا از سر و از دوش هم

زیر تار گیسوی افشان بید
سوسن و مینا و ناز افتاده است

هر زمان در سینه‌ی گلهای سرخ
برگ لرزان چناران برده دست

لحظه‌ای در هر گلی کردم نگاه
زیر لب گفتم که پس آن ناز کو؟

باغبان بر شاخه‌ای انگشت زد
یعنی این ناز است، چشم باز کو؟

گفتم این را دیده بودم پیش از این
این کجا ناز است؟ این ناز شماست

خشمگین شد گفت جز یک ناز نیست
یا اگر باشد به شیراز شماست

باغبان گر این سخن بی طعنه گفت
راستی را چشم جانش باز بود

کان گل نازی که دلخواه من است
یک گل ناز است و در شیراز بود



#حمیدی_شیرازی
شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،

من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای، باران،

باران،

پرِ مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشی هاست!

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشی هاست.

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید:

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار،

سحر نزدیک است

دلِ من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی،

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبحِ صادق

می گشاید پر و بال

تو گلِ سرخِ منی

تو گلِ یاسمنی

تو چنان شبنم پاکِ سحری

نه،

از آن پاک تری

تو بهاری

نه،

بهاران از توست

از تو می گیرد وام،

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو!

سبزی چشم تو

دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

سبزی چشم تو تخدیرم کرد

حاصل مزرعه سوخت برگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟

مرغ آبی اینجاست

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را!

تو اگر باز کنی پنجره را



#حمیدمصدق
قُل اعوذُ به رب ِگیسویت،
چشم های شبیه آهویت..
به جهانی که مست چشم تو هست،
خوش به حال نسیم در مویت..

قُل اعوذُ به رب ِ مژگانت،
من همانم که بوده حیرانت..
من پریشان چشم های توام،
من حسودم به هر که در کویت !

من کمان قد دلبری توام ،
عاشق روی چون پری توام ..
مست از عطر روسری توام،
ای که قدم ، کمان ابرویت..

قُل اعوذُ به رب ِلبخندت ،
به لبان عسل همانندت..
دل من را فدات خواهم کرد ،
موج دریا فدای گیسویت !

قل اعوذ به رب دستانت،
می نشینم به جمع مستانت ..
عمر من ، گیسوی پریشانت ،
غرق در لحظه های هوهویت ..

قُل اعوذُ به هر چه بی تو گذشت ،
توی دنیای زشت و پست و پلشت ..
من ِ آواره توی جنگل و دشت ،
گم شدم توی خال هندویت !

تا که هستم به یاد تو هستم ،
بعد مرگم به شعر خواهم گفت ..
آن چنان از تو عطر بنویسد
که جهان مست گردد از بویت !

#امیر_نقدی_لنگرودی

🌻🌱
من ریزه کاری های بارانم ...
در سرنوشتی خیس می مانم

دیگر درونم یخ نمی بندی ...
بهمن ترین ماهِ زمستانم

رفتی که من یخچالِ قطبی را ...
در آتش دوزخ برقصانم

رفتی که جای شال در سرما ...
چشم از گناهانت بپوشانم



اِی چشم های قهوه قاجاری ...
بیرون بزن از قعرِ فنجانم

از آستینم نفت می ریزد ...
کبریت روشن کن،بسوزانم

از کوچه های چرک می آیم ...
در باز کن،سردرگریبانم

در باز کن،شاید که بشناسی ...
نت های دولّا،چنگِ هذیانم



یک بی کجا درمانده از هر جا ...
سیلی خورِ ژن های خودکامه

صندوقِ پُستِ پَستِ بی نامه ...
یک واقعا در جهل علامه

یک واقعاتر شکلِ بی شکلی ...
دندانه های سینِ احسانم

دندانه ام در قفل جا مانده ...
هر جوری می خواهی بچرخانم

سنگم که در پای تو افتادم ...
هر جا که می خواهی بغلتانم

پشتِ سرت تابوتِ قایق هاست ...
سر برنگردان روحِ عریانم

خودکارِ جوهر مُرده ام یا نه ...
چون صندلی از چارپایانم

می خواهی آدم باش یا حوّا ...
کاری ندارم، من که حیوانم



یک مُژه در پلکم فرود آمد ...
یک میله از زندانِ من کم شد

تا کِش بیاید ساعتِ رفتن ...
پل زیر پای رفتنم خم شد

بعد از تو هر آینه ای دیدم ...
دیوار در ذهنم مجسم شد

از دودمانِ سِدر و کافوری ...
با خنده از من دست می شوری



من سهمی از دنیا نمی خواهم ...
می خواستم،حالا نمی خواهم

این لاله ی بدبخت را بردار ...
بر سنگِ قبرِ دیگری بگذار

تنهایی ام را شیر خواهم داد ...
اوضاع را تغییر خواهم داد

اندامی از اندوه می سازم ...
با قوزِ پشتم کوه می سازم



باید که جلّادِ خودم باشم ...
تفریقِ اعدادِ خودم باشم

آن روزها پیراهنم بودی ...
یک روزِ کامل بر تنم بودی

از کوچه ام هرگاه می رفتی ...
با سایه ی من راه می رفتی

اِی کاش در پایت نمی افتاد ...
این بغض های لختِ مادرزاد



اِی کاش باران سیر می بارید ...
از دامنت انجیر می بارید

در امتداد این شبِ نفتی ...
سقطِ جنونم کردی و رفتی

در واژه های زرد می میرم ...
در بعد از ظهری سرد می میرم

باید کماکان مُرد اما زیست ...
جز زندگی در مرگ راهی نیست



باید کماکان زیست اما مُرد ...
با نیشخندی بغضِ خود را خورد

انسان فقط فوّاره ای تنهاست ...
فوّاره ها تُف های سربالاست

من روزنی در جلدِ دیوارم ...
دیوارِ حتما رو به آوارم

آوار یعنی دوستت دارم



آوار کن بر من نبودت را ...
باروت نه،با فوت ویرانم

از لای آجرها نگاهم کن ...
پروانه ای در مشتِ طوفانم

طوفان درختان را نخواهد برد ...
از ابرِ باران زا نترسانم

بو می کِشم تنهاییِ خود را ...
در باجه ی زردِ خیابانم

هر عابری را کوزه می بینم ...
زیر لبم خیام می خوانم

این شهر بعد از تو چه خواهد کرد ...
با پرسه های دورِ میدانم

یک لحظه بنشین برفِ لاکردار...
دارم برایت شعر می خوانم

#احسان_افشاری
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌


https://t.me/kellidd
.
صبح دیدم طرِّهٔ شبنم به روی برگ گل
زان لب و دندان گوهر بار، یاد آمد مرا

چون به طَرف گلستان آمد سحر باد صبا
از نسیم روحبخش یار، یاد آمد مرا

شاطر_عباس_صبوحی


سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتون به خیر🍃🌼
روزگارتون سراسر نور و لبخند 🌹❤️


🌞

.
ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور ازو بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو در استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابِل چون خر فرو ماند بگل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار من هم کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

#سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
طاقت نمیارم جفا، کار از فغانم می رود
خیال انگیز و جان پرور، چو بوی گل سراپایی
نداری غیر ازین عیبی، که می دانی که زیبایی


من از دلبستگی های تو با آیینه، دانستم
که بر دیدارِ طاقت سوزِ خود، عاشق تر از مایی


به شمع و ماه، حاجت نیست بزمِ عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی، تو ماه مجلس آرایی


منم ابر و تویی گلبن، که می خندی چو می گریم
تویی مِهر و منم اختر، که می میرم چو می آیی


مراد ما نجویی، ور نه رندان هوس جو را
بهارِ شادی انگیزی، حریفِ باده پیمایی


مه روشن، میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل، مشو پنهان که پیدایی


کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی


مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟


من آزرده دل را، کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی


رهی، تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها، به ترک جان توانایی

#رهی_معیری
ای پسر هر کس که دارد چار چیز
چارِ دیگر هم شود موجود نیز

عاقبت رسوایی آید از لجاج
خشم را نکند پشیمانی علاج

بی‌گمان از کبر خیزد دشمنی
حاصل آید خواری از کاهل‌تنی

چون لجوجی در میان پیدا شود
بنده از شومی او رسوا شود

خشم خود را چونکه راند جاهلی
جز پشیمانیش نبود حاصلی

هرکه کرد از کبر بالا گردنش
دوستان گردند آخر دشمنش

کاهلی را هرکه سازد پیشه‌ای
آید از خواری به پایش تیشه‌ای

خشم خود را گر فرو نخورد کسی
عاقبت بیند پشیمانی بسی

هرکه او از تنبلی باشد بلید
بر قفایش شاید ار سیلی رسید

هرکه او افتاده‌ای تن‌پرورست
نیست انسان کمتر از گاو و خرست

#عطار
ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست

دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست

فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست

ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست

بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست

#عماد_خراسانی
باز در میکده سر حلقهٔ رندان شده‌ام
باز در کوی مغان بی سر و سامان شده‌ام

نه به مسجد بودم راه و نه در میکده جای
من سرگشته در این واقعه حیران شده‌ام

بر من خستهٔ بیچاره ببخشید که من
مبتلای دل شوریدهٔ نالان شده‌ام

رغبتم سوی بتانست ولیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند مسلمان شده‌ام

بارها از سر جهلی که مرا بود به سهو
کرده‌ام توبه و در حال پشیمان شده‌ام

زاهدان از می و معشوق مرا منع کنند
بهتر آنست که من منکر ایشان شده‌ام

گفت رهبان که عبید از پی سالوس مرو
زین سخن معتقد مذهب رهبان شده‌ام


#عبیدزاکانی
خداوندا در این سینه دلم معمار میخواهد
هزاران قطره از ابرت؛ یجا رگبار میخواهد

شمیم آرزوهایم  ؛ شبستانی پر از غم شد
ایا یارب ز تو منع و ؛ دلم اِصرار میخواهد

به سویت آمدم اما ولی مقصد نمی جویم
دلِ گمگشته در عالم ؛ ره هموار میخواهد

شدم صحرای بی باران؛نمی بینم درختی را
درون باورم هر شب ؛ دلم گلزار میخواهد

سپاه رزم و عصیانم   ؛برای فتح رویایت
بسان سردار و سالارِسپه مختار میخواهد

به هجر سوز فرهادم خدایا بی خبر تا کی
بپشت پنجره امشب نگه دیدار میخواهد

بصبر و صابری جانا صبوری کرده جانانم
قسم میدم بجانانت شبم اقرار میخواهد

نمیخوابم پریشان خاطرم را پر کند یادش
دلم از روز میعادش کمی اخبار میخواهد

خدایا خواهشم بشنو مرا با او اجابت کن
خمیده قامتم در خود تنم تیمارمیخواهد

#ثریا_شجاعی_اصل
مهری کهن به پهنه کیهانم ارزوست
میهن شود چو باغ و گلستانم ارزوست

دستت گذار به دستان من به مهر
ابادی تمامی ایرانم ارزوست

رستم کجاست تا فکند دشمنان به گرز
شهدخت پاکزاد چو پورانم ارزوست

اخگر شود ترانه شود شور شاعری
برنایی چکامه ی پیرانم ارزوست

«ترانه های کوچک غربت» نرفته است از یاد
«دیر است گالیا» و چو «عصیانم» ارزوست

کرد و لر و بلوچ و عرب پاره ی تنیم
همبستگی میان رفیقانم ارزوست

چون «زنده باد» کهن گون ماد ها
می گو «بژی» که گویش کردانم ارزوست

من نام تازیان نبرم در ترانه ام
نامی نکو ز نام نیاکانم ارزوست

پرویز و اشک و خشایار و داریوش
چون نام اریایی «پیمانم»ارزوست

از باختر گرفته تا به نشابور پایدار
ازادی سرای دلیرانم ارزوست



#پیمان_کامروا
من با خیالت لحظه هامو دوره کردم

فرقی نداره اینکه باشی یا نباشی

می بینمت با اینکه دنیامون یکی نیس

می بوسمت حتی اگه اینجا نباشی



دنیای من رویای لمس خنده هاته

دنیای من این خونه و تنهاییاشه

حتی اگه احساستو از من بگیری

لج کردم این دنیا فقط مال تو باشه



می ترسی از آینده و با بغض میگی

فردای ما جایی برای ما نداره

چشمامو میدوزم بهت با خنده میگم :

دنیا که با دیوونه ها دعوا نداره



تو سهم دستای کسی جز من نمیشی

حتی اگه آیندتون آماده باشه

می جنگمو می گیرمت از دست تقدیر

دنیا اگه دنبال تو افتاده باشه


#هاني_ملك_پورزاده
چپ دست ها را هوش بسیاری به سر باشد
در ذهنشان از پیش گویی ها خبر باشد

خاصند و استثنا به هر کاری که پیچیده است
نادیده ها را دیده با چشم بصر باشد

دریایی از عشق و جسارت در چپش دارد
آگاهی اش رنگین کمانی مستمر باشد

اصلا خدا یک جور دیگر آفرید او را
هر جا گذارد پای را ، بر او نظر باشد

تحسینی از یک قدمت خاص اهورایی است
بر دولت بیدار خود دُر و گُهر باشد

دانایی اش را با سیاست می کند تنظیم
مافوق انسان است او، فوق بشر باشد

چپ می نشیند راست می گوید همه وقتش؛
راهی که پیشِ روی دارد پرخطر باشد

چپ دست ها یک تکیه گاه امن و آرامند
هنگام پروازت ، برایت بال و پر باشد

قلبش بزرگ است عاشقی را خوب می داند
دیوانه است اما فقط با یک نفر باشد

از ناخودآگاهِ ضمیرش شعر می گوید
با جویبار و"پونه"در سیر و سفر باشد


#افسانه_احمدی_پونه

─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─

روز جهانی چپ دست ها🤚
بر همه چپ دست هایی
که دنیا رو زیباتر می بینند و با هنرشون
رنگ آرامش را ابدی می سازند مبارک
🌈 🍀🌻🍀🌻🍀🌈
.


آدمی هر صبح به امیدی چشم باز می‌کند
امیدی که شب قبل در خود نمی‌دیده
این خاصیت نور است...



سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون بعشق و شادی🌹
آدینه مباااارک ❤️



🌞
🌻


من...
صدای نفست را سلامی می‌دانم؛
که آفتاب
اولین بار
به دانه‌ی گندم داد...

رسول_ادهمی



سلاااام و مهر ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سراسر شور و شیدایی 🌹
آغاز هفتتون بهترین ❤️

🌞
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد


آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد


امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد


خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا

صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد


از آه دردناکی سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد


رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت

با صد امیدواری ناشاد رفته باشد


شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد


پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

#حزین_لاهیحی
در زندگی واقعی انسان خوبی باشید
نه در شبکه های اجتماعی !
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد


#مولانا

#باران_نیکراه
در بندها بس بندیان ، انسان به انسان دیده ام
از حکم بر تا حکمران، حیوان به حیوان دیده ام

در مکر او در فکر این ، در شکر او در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان ، شیطان به شیطان دیده ام

دیدی اگر بی‌خانمان، از هر تباری صد جوان
من پیرهای ناتوان ، دربان به دربان دیده ام

ای روزگار دل شکن ، هر دم مرا سنگی مزن
من سنگ‌ها در لقمه نان، دندان به دندان دیده ام

آن کس که شد خصم ستم، نوبت بر او چون زد رقم
تیغ زبانش خون چکان، فرمان به فرمان دیده ام

از خود رجز خوانی مکن ، تصویر گردانی مکن
من گردن گردن‌کشان، رسمان به رسمان دیده ام

در مروه گر جویی صفا ، از کاروان ها شو جدا
من مستی این اشتران، کوهان به کوهان دیده ام

چون از تو برگردد زمان ، وای از نگاه دوستان
من صیقل این ناصحان، سوهان به سوهان دیده ام

شرح ستم بس خوانده‌ام ، آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان ، دامن به دامان دیده ام

از این کله تا آن کله ، فرقی ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان ، ایران به ایران دیده ام

ماتم چه گویم زین وطن ، کز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران، دیوان به دیوان دیده ام

چکّش به فرق من مزن ، ای صبر پولادین من
من ضربت پتک زمان ، سندان به سندان دیده ام

تکفیر کن ، تکبیر گو ، تزویر کن ، تزویر جو
من امر و نهی این و آن بهتان به بهتان دیده ام


#معینی_کرمانشاهی