ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی
لب و دندان #سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی
لب و دندان #سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار
طاووس بهاری را دنبال بکَندند
پرّش ببریدند و به کنجی بفکندند
خسته به میان باغ به زاریش پسندند
با او ننشینند و نگویند و نخندند
وین پرّ نگارینش بدو باز نبندند
تا آذر مه بگذرد و آید آزار
نارنج چو دو کفه سیمین ترازو
هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو
آگنده به کافور و گلاب خوش و لولو
وانگاه یکی زر گرگ زیرک جادو
با زرّ بهم باز نهاده لب هر دو
رویش به سر سوزن برآژده هموار…
#منوچهری_دامغانی
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار
طاووس بهاری را دنبال بکَندند
پرّش ببریدند و به کنجی بفکندند
خسته به میان باغ به زاریش پسندند
با او ننشینند و نگویند و نخندند
وین پرّ نگارینش بدو باز نبندند
تا آذر مه بگذرد و آید آزار
نارنج چو دو کفه سیمین ترازو
هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو
آگنده به کافور و گلاب خوش و لولو
وانگاه یکی زر گرگ زیرک جادو
با زرّ بهم باز نهاده لب هر دو
رویش به سر سوزن برآژده هموار…
#منوچهری_دامغانی
حالا من باید برای چشمهات “وان یکاد“ بخوانم
و یقولون انه لمجنون
مجنون منم این روزها در میانِ میان وعده های جنون
و ما هو الا ذکر للعالمین
مجنونم!
مرا وعده ی دیداری بده
در یک صبح،
به بوسیدن دستهات
حالا من در خانه راه می روم و
هوایی که تو جا گذاشتی را نفس می کشم
آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم
پایتخت نشینی موهات تا ابد مرا مستاجر طرح لبخند هات تمدید می کند
چشمهات هوای خانه را هوایی می کند
یادته؛ چه ذوقی می کردم وقتی موهاتو می بافتم؟
دل گره زده بودم به انتهای بافته ی موهات
به سر برگرداندنت،
به بوسه ای کوتاه،
به عمق بی پایان شادی چشمهات،
الان دیگه حتی دلش رو ندارم بهش فکر کنم
غریبه که نیستی
علی عشقی تا قاتل شدن فاصله ای نداره
وقتی حرف تو میون باشه
برات نوشته بودم
کسانی که به تو فکر
حتی فکر
ببین
حتی فکر کرده بودند
را سلاخی می کنم
چقدر دلم می خواست زندگی کنیم؛
نشد
#سجادافشاریان
و یقولون انه لمجنون
مجنون منم این روزها در میانِ میان وعده های جنون
و ما هو الا ذکر للعالمین
مجنونم!
مرا وعده ی دیداری بده
در یک صبح،
به بوسیدن دستهات
حالا من در خانه راه می روم و
هوایی که تو جا گذاشتی را نفس می کشم
آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم
پایتخت نشینی موهات تا ابد مرا مستاجر طرح لبخند هات تمدید می کند
چشمهات هوای خانه را هوایی می کند
یادته؛ چه ذوقی می کردم وقتی موهاتو می بافتم؟
دل گره زده بودم به انتهای بافته ی موهات
به سر برگرداندنت،
به بوسه ای کوتاه،
به عمق بی پایان شادی چشمهات،
الان دیگه حتی دلش رو ندارم بهش فکر کنم
غریبه که نیستی
علی عشقی تا قاتل شدن فاصله ای نداره
وقتی حرف تو میون باشه
برات نوشته بودم
کسانی که به تو فکر
حتی فکر
ببین
حتی فکر کرده بودند
را سلاخی می کنم
چقدر دلم می خواست زندگی کنیم؛
نشد
#سجادافشاریان
دستهای تو انگار
پرچمهای صلحاند
بر خرابهی روزهای من
که جز نشانهای از گنجها در او باقی نیست
زورقها و نگهبانانی
که باروت کشفشده را به جزیرهی دور می برند.
دستهای تو انگار
سیمهای تارند
که ترانههای حرام را پنهانی
در آتش رودخانههایشان حفظ میکنند،
رودهایی روشن
که صورت سربازهای شکستخورده را
در آتش زخمها میشویند.
دستهای تو
صبحی روشناند
صبح جمعهی پاییز
که زیر ملافهی سردی به موسیقی دوری گوش میکنم.
ای سرمای صبح
که شمدهای سفید را بر اندامم رواج میدهی
به پاس همین دستهاست
که تو را
دوست دارم
#شمس_لنگرودی
پرچمهای صلحاند
بر خرابهی روزهای من
که جز نشانهای از گنجها در او باقی نیست
زورقها و نگهبانانی
که باروت کشفشده را به جزیرهی دور می برند.
دستهای تو انگار
سیمهای تارند
که ترانههای حرام را پنهانی
در آتش رودخانههایشان حفظ میکنند،
رودهایی روشن
که صورت سربازهای شکستخورده را
در آتش زخمها میشویند.
دستهای تو
صبحی روشناند
صبح جمعهی پاییز
که زیر ملافهی سردی به موسیقی دوری گوش میکنم.
ای سرمای صبح
که شمدهای سفید را بر اندامم رواج میدهی
به پاس همین دستهاست
که تو را
دوست دارم
#شمس_لنگرودی
دلم قربانِ شادیِ تو، قربانِ غمت حتی
زیاد است از سرِ ناچیزِ من ای جان! کمت حتی
اگرچه «دوستت دارم» شنیدن از تو شیرین است
تو را من دوست دارم با نگاهِ مبهمت حتی
تو زیبایی ولو با اشک، اما گریه را بس کن
تو گلبرگی و میگیرد دلم از شبنمت حتی
تو زیبایی ولو با اشک اما گریه را بس کن
که سیلی میشود در جانم اشکِ نمنمت حتی
خیابان بود و سرما بود و تنها بودم و شب بود
کنارِ خود تو را احساس کردم؛ دیدمت حتی...
#علی_چاوشی
زیاد است از سرِ ناچیزِ من ای جان! کمت حتی
اگرچه «دوستت دارم» شنیدن از تو شیرین است
تو را من دوست دارم با نگاهِ مبهمت حتی
تو زیبایی ولو با اشک، اما گریه را بس کن
تو گلبرگی و میگیرد دلم از شبنمت حتی
تو زیبایی ولو با اشک اما گریه را بس کن
که سیلی میشود در جانم اشکِ نمنمت حتی
خیابان بود و سرما بود و تنها بودم و شب بود
کنارِ خود تو را احساس کردم؛ دیدمت حتی...
#علی_چاوشی
چشم جادوی تو در دلجوئیِ اهلِ نیاز
هیچ کوتاهی ندارد، عمرِ مژگانش دراز!
رشتهی جان و رَگِ دل در خَمِ مژگانِ اوست
هیچکس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز؟
هرکسی سازی به ذوقِ خویشتن سر میکند
دل، میانِ مطربان، خوش کرده یارِ دلنواز
جامهی دیوانگی بر قدّ هرکس راست نیست
از دو صد دیوانه یک تن نیست عریانیتَراز
در قمارِ عشقبازی با تو نقشم خوش نشست
چون نباشد اینچنین؟ تو پاکبَر، من پاکباز
از نشانِ خونِ ناحق کشتگانِ او چه باک؟
بالِ گنجشک است فرشِ آشیانِ شاهباز
تا نبود این تاجِ زرّین بر سرش آسوده بود
شمع افتاد از هوای سرفرازی در گُداز
شعر اگر وحی است، محتاجِ سخنفَهمان بُوَد
چون مُمَیّز در میان نبوَد، چه سود از امتیاز
بیشتر ما را #کلیم، آفت رسد ز ابنایِ جنس
شیشه از سنگ است و از وی بیش دارد اِحتراز
#کلیم_کاشانی
هیچ کوتاهی ندارد، عمرِ مژگانش دراز!
رشتهی جان و رَگِ دل در خَمِ مژگانِ اوست
هیچکس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز؟
هرکسی سازی به ذوقِ خویشتن سر میکند
دل، میانِ مطربان، خوش کرده یارِ دلنواز
جامهی دیوانگی بر قدّ هرکس راست نیست
از دو صد دیوانه یک تن نیست عریانیتَراز
در قمارِ عشقبازی با تو نقشم خوش نشست
چون نباشد اینچنین؟ تو پاکبَر، من پاکباز
از نشانِ خونِ ناحق کشتگانِ او چه باک؟
بالِ گنجشک است فرشِ آشیانِ شاهباز
تا نبود این تاجِ زرّین بر سرش آسوده بود
شمع افتاد از هوای سرفرازی در گُداز
شعر اگر وحی است، محتاجِ سخنفَهمان بُوَد
چون مُمَیّز در میان نبوَد، چه سود از امتیاز
بیشتر ما را #کلیم، آفت رسد ز ابنایِ جنس
شیشه از سنگ است و از وی بیش دارد اِحتراز
#کلیم_کاشانی
من هزاران مثنوی دارم، نمیخواند مرا
پاره ای از جان او هستم، نمیخواهد مرا
در هوای چشم او پر پر زدم اما چه سود
چشم های دیگرم بیگانه می داند مرا
مانده ام در پـیله تنهایی ام هرگز کسـی
لحظه ای از عمق غم بیرون نمی آرد مرا
معنی وارستگی ها در قفس هم بردگیست
سایه ها یک دم نشد آسوده بگذارد مرا
تکیه کرده پیچکی بر روی دیوار دلم
در خیالش شانه ی مردانه پندارد مرا
من اسیر پنجه ی معمار تقدیرم ولی
خانه ای از پایه ویرانم نمی سازد مرا
چشم من رو به سپیدی رفت تا شاید شبی
در کنار سفره ای از عشق بنشاند مرا
برگ زردم زیر پایت بی قرارافتاده ام
کو نسیمی از سر راه تو بردارد مرا ؟
با همه عشق و صبوری عمر هم سرمی رسد
نیست در اینجا کسی بر خاک بسپارد مرا؟
#فرح_علی_بابایی
پاره ای از جان او هستم، نمیخواهد مرا
در هوای چشم او پر پر زدم اما چه سود
چشم های دیگرم بیگانه می داند مرا
مانده ام در پـیله تنهایی ام هرگز کسـی
لحظه ای از عمق غم بیرون نمی آرد مرا
معنی وارستگی ها در قفس هم بردگیست
سایه ها یک دم نشد آسوده بگذارد مرا
تکیه کرده پیچکی بر روی دیوار دلم
در خیالش شانه ی مردانه پندارد مرا
من اسیر پنجه ی معمار تقدیرم ولی
خانه ای از پایه ویرانم نمی سازد مرا
چشم من رو به سپیدی رفت تا شاید شبی
در کنار سفره ای از عشق بنشاند مرا
برگ زردم زیر پایت بی قرارافتاده ام
کو نسیمی از سر راه تو بردارد مرا ؟
با همه عشق و صبوری عمر هم سرمی رسد
نیست در اینجا کسی بر خاک بسپارد مرا؟
#فرح_علی_بابایی
بی تو به سامان نرسم ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو
من همه تو، تو همه من، او همه تو، ما همه تو
هر که و هر کس همه تو، ای همه تو، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز نیستان همه تو، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی، بلخ تو، شیراز تویی
جاذبهی شعر تو و جوهر عرفان همه تو
همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو، باران همه تو
تا به کجایم بری ای جذبه خون! ذوق جنون!
سلسله بر جان همه من، سلسله جنبان همه تو
#حسین_منزوی
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو
من همه تو، تو همه من، او همه تو، ما همه تو
هر که و هر کس همه تو، ای همه تو، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز نیستان همه تو، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی، بلخ تو، شیراز تویی
جاذبهی شعر تو و جوهر عرفان همه تو
همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو، باران همه تو
تا به کجایم بری ای جذبه خون! ذوق جنون!
سلسله بر جان همه من، سلسله جنبان همه تو
#حسین_منزوی
از برون آمد صدای باغبان
گفت کو ارباب؟ کارش داشتم
از درون گفتم که اینجایم، بگو
گفت هر جا هر چه باید کاشتم
گفتم آخر بود در گلهای تو
ناز دلخواهی که گفتم داشتی؟
گفت در وا کن بیا بیرون ببین
هرگز این گلها که کِشتم کاشتی؟
رفتم و دیدم که سِـحر باغبان
معنی ناسازگاری سوخته
آتشی از شمعدانیهای سرخ
در حریر سبزه ها افروخته
جعد شبنم دار سنبل خورده تاب
در هوا پاشیده مشک و زعفران
چشم مست نرگس بیدادگر
بازگشته تازه از خواب گران
و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود
غرق گل چسبیده در آغوش هم
تا جَهَد از محبس شمشاد ها
رفته بالا از سر و از دوش هم
زیر تار گیسوی افشان بید
سوسن و مینا و ناز افتاده است
هر زمان در سینهی گلهای سرخ
برگ لرزان چناران برده دست
لحظهای در هر گلی کردم نگاه
زیر لب گفتم که پس آن ناز کو؟
باغبان بر شاخهای انگشت زد
یعنی این ناز است، چشم باز کو؟
گفتم این را دیده بودم پیش از این
این کجا ناز است؟ این ناز شماست
خشمگین شد گفت جز یک ناز نیست
یا اگر باشد به شیراز شماست
باغبان گر این سخن بی طعنه گفت
راستی را چشم جانش باز بود
کان گل نازی که دلخواه من است
یک گل ناز است و در شیراز بود
#حمیدی_شیرازی
گفت کو ارباب؟ کارش داشتم
از درون گفتم که اینجایم، بگو
گفت هر جا هر چه باید کاشتم
گفتم آخر بود در گلهای تو
ناز دلخواهی که گفتم داشتی؟
گفت در وا کن بیا بیرون ببین
هرگز این گلها که کِشتم کاشتی؟
رفتم و دیدم که سِـحر باغبان
معنی ناسازگاری سوخته
آتشی از شمعدانیهای سرخ
در حریر سبزه ها افروخته
جعد شبنم دار سنبل خورده تاب
در هوا پاشیده مشک و زعفران
چشم مست نرگس بیدادگر
بازگشته تازه از خواب گران
و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود
غرق گل چسبیده در آغوش هم
تا جَهَد از محبس شمشاد ها
رفته بالا از سر و از دوش هم
زیر تار گیسوی افشان بید
سوسن و مینا و ناز افتاده است
هر زمان در سینهی گلهای سرخ
برگ لرزان چناران برده دست
لحظهای در هر گلی کردم نگاه
زیر لب گفتم که پس آن ناز کو؟
باغبان بر شاخهای انگشت زد
یعنی این ناز است، چشم باز کو؟
گفتم این را دیده بودم پیش از این
این کجا ناز است؟ این ناز شماست
خشمگین شد گفت جز یک ناز نیست
یا اگر باشد به شیراز شماست
باغبان گر این سخن بی طعنه گفت
راستی را چشم جانش باز بود
کان گل نازی که دلخواه من است
یک گل ناز است و در شیراز بود
#حمیدی_شیرازی
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران،
باران،
پرِ مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابیم
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دلِ من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبحِ صادق
می گشاید پر و بال
تو گلِ سرخِ منی
تو گلِ یاسمنی
تو چنان شبنم پاکِ سحری
نه،
از آن پاک تری
تو بهاری
نه،
بهاران از توست
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه سوخت برگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟
مرغ آبی اینجاست
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را
#حمیدمصدق
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران،
باران،
پرِ مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابیم
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دلِ من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبحِ صادق
می گشاید پر و بال
تو گلِ سرخِ منی
تو گلِ یاسمنی
تو چنان شبنم پاکِ سحری
نه،
از آن پاک تری
تو بهاری
نه،
بهاران از توست
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه سوخت برگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟
مرغ آبی اینجاست
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را
#حمیدمصدق
قُل اعوذُ به رب ِگیسویت،
چشم های شبیه آهویت..
به جهانی که مست چشم تو هست،
خوش به حال نسیم در مویت..
قُل اعوذُ به رب ِ مژگانت،
من همانم که بوده حیرانت..
من پریشان چشم های توام،
من حسودم به هر که در کویت !
من کمان قد دلبری توام ،
عاشق روی چون پری توام ..
مست از عطر روسری توام،
ای که قدم ، کمان ابرویت..
قُل اعوذُ به رب ِلبخندت ،
به لبان عسل همانندت..
دل من را فدات خواهم کرد ،
موج دریا فدای گیسویت !
قل اعوذ به رب دستانت،
می نشینم به جمع مستانت ..
عمر من ، گیسوی پریشانت ،
غرق در لحظه های هوهویت ..
قُل اعوذُ به هر چه بی تو گذشت ،
توی دنیای زشت و پست و پلشت ..
من ِ آواره توی جنگل و دشت ،
گم شدم توی خال هندویت !
تا که هستم به یاد تو هستم ،
بعد مرگم به شعر خواهم گفت ..
آن چنان از تو عطر بنویسد
که جهان مست گردد از بویت !
#امیر_نقدی_لنگرودی
🌻🌱
چشم های شبیه آهویت..
به جهانی که مست چشم تو هست،
خوش به حال نسیم در مویت..
قُل اعوذُ به رب ِ مژگانت،
من همانم که بوده حیرانت..
من پریشان چشم های توام،
من حسودم به هر که در کویت !
من کمان قد دلبری توام ،
عاشق روی چون پری توام ..
مست از عطر روسری توام،
ای که قدم ، کمان ابرویت..
قُل اعوذُ به رب ِلبخندت ،
به لبان عسل همانندت..
دل من را فدات خواهم کرد ،
موج دریا فدای گیسویت !
قل اعوذ به رب دستانت،
می نشینم به جمع مستانت ..
عمر من ، گیسوی پریشانت ،
غرق در لحظه های هوهویت ..
قُل اعوذُ به هر چه بی تو گذشت ،
توی دنیای زشت و پست و پلشت ..
من ِ آواره توی جنگل و دشت ،
گم شدم توی خال هندویت !
تا که هستم به یاد تو هستم ،
بعد مرگم به شعر خواهم گفت ..
آن چنان از تو عطر بنویسد
که جهان مست گردد از بویت !
#امیر_نقدی_لنگرودی
🌻🌱
من ریزه کاری های بارانم ...
در سرنوشتی خیس می مانم
دیگر درونم یخ نمی بندی ...
بهمن ترین ماهِ زمستانم
رفتی که من یخچالِ قطبی را ...
در آتش دوزخ برقصانم
رفتی که جای شال در سرما ...
چشم از گناهانت بپوشانم
اِی چشم های قهوه قاجاری ...
بیرون بزن از قعرِ فنجانم
از آستینم نفت می ریزد ...
کبریت روشن کن،بسوزانم
از کوچه های چرک می آیم ...
در باز کن،سردرگریبانم
در باز کن،شاید که بشناسی ...
نت های دولّا،چنگِ هذیانم
یک بی کجا درمانده از هر جا ...
سیلی خورِ ژن های خودکامه
صندوقِ پُستِ پَستِ بی نامه ...
یک واقعا در جهل علامه
یک واقعاتر شکلِ بی شکلی ...
دندانه های سینِ احسانم
دندانه ام در قفل جا مانده ...
هر جوری می خواهی بچرخانم
سنگم که در پای تو افتادم ...
هر جا که می خواهی بغلتانم
پشتِ سرت تابوتِ قایق هاست ...
سر برنگردان روحِ عریانم
خودکارِ جوهر مُرده ام یا نه ...
چون صندلی از چارپایانم
می خواهی آدم باش یا حوّا ...
کاری ندارم، من که حیوانم
یک مُژه در پلکم فرود آمد ...
یک میله از زندانِ من کم شد
تا کِش بیاید ساعتِ رفتن ...
پل زیر پای رفتنم خم شد
بعد از تو هر آینه ای دیدم ...
دیوار در ذهنم مجسم شد
از دودمانِ سِدر و کافوری ...
با خنده از من دست می شوری
من سهمی از دنیا نمی خواهم ...
می خواستم،حالا نمی خواهم
این لاله ی بدبخت را بردار ...
بر سنگِ قبرِ دیگری بگذار
تنهایی ام را شیر خواهم داد ...
اوضاع را تغییر خواهم داد
اندامی از اندوه می سازم ...
با قوزِ پشتم کوه می سازم
باید که جلّادِ خودم باشم ...
تفریقِ اعدادِ خودم باشم
آن روزها پیراهنم بودی ...
یک روزِ کامل بر تنم بودی
از کوچه ام هرگاه می رفتی ...
با سایه ی من راه می رفتی
اِی کاش در پایت نمی افتاد ...
این بغض های لختِ مادرزاد
اِی کاش باران سیر می بارید ...
از دامنت انجیر می بارید
در امتداد این شبِ نفتی ...
سقطِ جنونم کردی و رفتی
در واژه های زرد می میرم ...
در بعد از ظهری سرد می میرم
باید کماکان مُرد اما زیست ...
جز زندگی در مرگ راهی نیست
باید کماکان زیست اما مُرد ...
با نیشخندی بغضِ خود را خورد
انسان فقط فوّاره ای تنهاست ...
فوّاره ها تُف های سربالاست
من روزنی در جلدِ دیوارم ...
دیوارِ حتما رو به آوارم
آوار یعنی دوستت دارم
آوار کن بر من نبودت را ...
باروت نه،با فوت ویرانم
از لای آجرها نگاهم کن ...
پروانه ای در مشتِ طوفانم
طوفان درختان را نخواهد برد ...
از ابرِ باران زا نترسانم
بو می کِشم تنهاییِ خود را ...
در باجه ی زردِ خیابانم
هر عابری را کوزه می بینم ...
زیر لبم خیام می خوانم
این شهر بعد از تو چه خواهد کرد ...
با پرسه های دورِ میدانم
یک لحظه بنشین برفِ لاکردار...
دارم برایت شعر می خوانم
#احسان_افشاری
https://t.me/kellidd
در سرنوشتی خیس می مانم
دیگر درونم یخ نمی بندی ...
بهمن ترین ماهِ زمستانم
رفتی که من یخچالِ قطبی را ...
در آتش دوزخ برقصانم
رفتی که جای شال در سرما ...
چشم از گناهانت بپوشانم
اِی چشم های قهوه قاجاری ...
بیرون بزن از قعرِ فنجانم
از آستینم نفت می ریزد ...
کبریت روشن کن،بسوزانم
از کوچه های چرک می آیم ...
در باز کن،سردرگریبانم
در باز کن،شاید که بشناسی ...
نت های دولّا،چنگِ هذیانم
یک بی کجا درمانده از هر جا ...
سیلی خورِ ژن های خودکامه
صندوقِ پُستِ پَستِ بی نامه ...
یک واقعا در جهل علامه
یک واقعاتر شکلِ بی شکلی ...
دندانه های سینِ احسانم
دندانه ام در قفل جا مانده ...
هر جوری می خواهی بچرخانم
سنگم که در پای تو افتادم ...
هر جا که می خواهی بغلتانم
پشتِ سرت تابوتِ قایق هاست ...
سر برنگردان روحِ عریانم
خودکارِ جوهر مُرده ام یا نه ...
چون صندلی از چارپایانم
می خواهی آدم باش یا حوّا ...
کاری ندارم، من که حیوانم
یک مُژه در پلکم فرود آمد ...
یک میله از زندانِ من کم شد
تا کِش بیاید ساعتِ رفتن ...
پل زیر پای رفتنم خم شد
بعد از تو هر آینه ای دیدم ...
دیوار در ذهنم مجسم شد
از دودمانِ سِدر و کافوری ...
با خنده از من دست می شوری
من سهمی از دنیا نمی خواهم ...
می خواستم،حالا نمی خواهم
این لاله ی بدبخت را بردار ...
بر سنگِ قبرِ دیگری بگذار
تنهایی ام را شیر خواهم داد ...
اوضاع را تغییر خواهم داد
اندامی از اندوه می سازم ...
با قوزِ پشتم کوه می سازم
باید که جلّادِ خودم باشم ...
تفریقِ اعدادِ خودم باشم
آن روزها پیراهنم بودی ...
یک روزِ کامل بر تنم بودی
از کوچه ام هرگاه می رفتی ...
با سایه ی من راه می رفتی
اِی کاش در پایت نمی افتاد ...
این بغض های لختِ مادرزاد
اِی کاش باران سیر می بارید ...
از دامنت انجیر می بارید
در امتداد این شبِ نفتی ...
سقطِ جنونم کردی و رفتی
در واژه های زرد می میرم ...
در بعد از ظهری سرد می میرم
باید کماکان مُرد اما زیست ...
جز زندگی در مرگ راهی نیست
باید کماکان زیست اما مُرد ...
با نیشخندی بغضِ خود را خورد
انسان فقط فوّاره ای تنهاست ...
فوّاره ها تُف های سربالاست
من روزنی در جلدِ دیوارم ...
دیوارِ حتما رو به آوارم
آوار یعنی دوستت دارم
آوار کن بر من نبودت را ...
باروت نه،با فوت ویرانم
از لای آجرها نگاهم کن ...
پروانه ای در مشتِ طوفانم
طوفان درختان را نخواهد برد ...
از ابرِ باران زا نترسانم
بو می کِشم تنهاییِ خود را ...
در باجه ی زردِ خیابانم
هر عابری را کوزه می بینم ...
زیر لبم خیام می خوانم
این شهر بعد از تو چه خواهد کرد ...
با پرسه های دورِ میدانم
یک لحظه بنشین برفِ لاکردار...
دارم برایت شعر می خوانم
#احسان_افشاری
https://t.me/kellidd
ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور ازو بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو در استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می رود
با آنهمه بیداد او وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابِل چون خر فرو ماند بگل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار من هم کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
#سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
طاقت نمیارم جفا، کار از فغانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور ازو بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو در استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می رود
با آنهمه بیداد او وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابِل چون خر فرو ماند بگل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار من هم کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
#سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
طاقت نمیارم جفا، کار از فغانم می رود
خیال انگیز و جان پرور، چو بوی گل سراپایی
نداری غیر ازین عیبی، که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه، دانستم
که بر دیدارِ طاقت سوزِ خود، عاشق تر از مایی
به شمع و ماه، حاجت نیست بزمِ عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی، تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن، که می خندی چو می گریم
تویی مِهر و منم اختر، که می میرم چو می آیی
مراد ما نجویی، ور نه رندان هوس جو را
بهارِ شادی انگیزی، حریفِ باده پیمایی
مه روشن، میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل، مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی، تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها، به ترک جان توانایی
#رهی_معیری
نداری غیر ازین عیبی، که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه، دانستم
که بر دیدارِ طاقت سوزِ خود، عاشق تر از مایی
به شمع و ماه، حاجت نیست بزمِ عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی، تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن، که می خندی چو می گریم
تویی مِهر و منم اختر، که می میرم چو می آیی
مراد ما نجویی، ور نه رندان هوس جو را
بهارِ شادی انگیزی، حریفِ باده پیمایی
مه روشن، میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل، مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی، تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها، به ترک جان توانایی
#رهی_معیری
ای پسر هر کس که دارد چار چیز
چارِ دیگر هم شود موجود نیز
عاقبت رسوایی آید از لجاج
خشم را نکند پشیمانی علاج
بیگمان از کبر خیزد دشمنی
حاصل آید خواری از کاهلتنی
چون لجوجی در میان پیدا شود
بنده از شومی او رسوا شود
خشم خود را چونکه راند جاهلی
جز پشیمانیش نبود حاصلی
هرکه کرد از کبر بالا گردنش
دوستان گردند آخر دشمنش
کاهلی را هرکه سازد پیشهای
آید از خواری به پایش تیشهای
خشم خود را گر فرو نخورد کسی
عاقبت بیند پشیمانی بسی
هرکه او از تنبلی باشد بلید
بر قفایش شاید ار سیلی رسید
هرکه او افتادهای تنپرورست
نیست انسان کمتر از گاو و خرست
#عطار
چارِ دیگر هم شود موجود نیز
عاقبت رسوایی آید از لجاج
خشم را نکند پشیمانی علاج
بیگمان از کبر خیزد دشمنی
حاصل آید خواری از کاهلتنی
چون لجوجی در میان پیدا شود
بنده از شومی او رسوا شود
خشم خود را چونکه راند جاهلی
جز پشیمانیش نبود حاصلی
هرکه کرد از کبر بالا گردنش
دوستان گردند آخر دشمنش
کاهلی را هرکه سازد پیشهای
آید از خواری به پایش تیشهای
خشم خود را گر فرو نخورد کسی
عاقبت بیند پشیمانی بسی
هرکه او از تنبلی باشد بلید
بر قفایش شاید ار سیلی رسید
هرکه او افتادهای تنپرورست
نیست انسان کمتر از گاو و خرست
#عطار
ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست
خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست
فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست
ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست
برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست
بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست
#عماد_خراسانی
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست
خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست
فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست
ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست
برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست
بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست
#عماد_خراسانی
باز در میکده سر حلقهٔ رندان شدهام
باز در کوی مغان بی سر و سامان شدهام
نه به مسجد بودم راه و نه در میکده جای
من سرگشته در این واقعه حیران شدهام
بر من خستهٔ بیچاره ببخشید که من
مبتلای دل شوریدهٔ نالان شدهام
رغبتم سوی بتانست ولیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند مسلمان شدهام
بارها از سر جهلی که مرا بود به سهو
کردهام توبه و در حال پشیمان شدهام
زاهدان از می و معشوق مرا منع کنند
بهتر آنست که من منکر ایشان شدهام
گفت رهبان که عبید از پی سالوس مرو
زین سخن معتقد مذهب رهبان شدهام
#عبیدزاکانی
باز در کوی مغان بی سر و سامان شدهام
نه به مسجد بودم راه و نه در میکده جای
من سرگشته در این واقعه حیران شدهام
بر من خستهٔ بیچاره ببخشید که من
مبتلای دل شوریدهٔ نالان شدهام
رغبتم سوی بتانست ولیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند مسلمان شدهام
بارها از سر جهلی که مرا بود به سهو
کردهام توبه و در حال پشیمان شدهام
زاهدان از می و معشوق مرا منع کنند
بهتر آنست که من منکر ایشان شدهام
گفت رهبان که عبید از پی سالوس مرو
زین سخن معتقد مذهب رهبان شدهام
#عبیدزاکانی
خداوندا در این سینه دلم معمار میخواهد
هزاران قطره از ابرت؛ یجا رگبار میخواهد
شمیم آرزوهایم ؛ شبستانی پر از غم شد
ایا یارب ز تو منع و ؛ دلم اِصرار میخواهد
به سویت آمدم اما ولی مقصد نمی جویم
دلِ گمگشته در عالم ؛ ره هموار میخواهد
شدم صحرای بی باران؛نمی بینم درختی را
درون باورم هر شب ؛ دلم گلزار میخواهد
سپاه رزم و عصیانم ؛برای فتح رویایت
بسان سردار و سالارِسپه مختار میخواهد
به هجر سوز فرهادم خدایا بی خبر تا کی
بپشت پنجره امشب نگه دیدار میخواهد
بصبر و صابری جانا صبوری کرده جانانم
قسم میدم بجانانت شبم اقرار میخواهد
نمیخوابم پریشان خاطرم را پر کند یادش
دلم از روز میعادش کمی اخبار میخواهد
خدایا خواهشم بشنو مرا با او اجابت کن
خمیده قامتم در خود تنم تیمارمیخواهد
#ثریا_شجاعی_اصل
هزاران قطره از ابرت؛ یجا رگبار میخواهد
شمیم آرزوهایم ؛ شبستانی پر از غم شد
ایا یارب ز تو منع و ؛ دلم اِصرار میخواهد
به سویت آمدم اما ولی مقصد نمی جویم
دلِ گمگشته در عالم ؛ ره هموار میخواهد
شدم صحرای بی باران؛نمی بینم درختی را
درون باورم هر شب ؛ دلم گلزار میخواهد
سپاه رزم و عصیانم ؛برای فتح رویایت
بسان سردار و سالارِسپه مختار میخواهد
به هجر سوز فرهادم خدایا بی خبر تا کی
بپشت پنجره امشب نگه دیدار میخواهد
بصبر و صابری جانا صبوری کرده جانانم
قسم میدم بجانانت شبم اقرار میخواهد
نمیخوابم پریشان خاطرم را پر کند یادش
دلم از روز میعادش کمی اخبار میخواهد
خدایا خواهشم بشنو مرا با او اجابت کن
خمیده قامتم در خود تنم تیمارمیخواهد
#ثریا_شجاعی_اصل