در لحظه های آخرِ دیدار، بنشین
ای تا همیشه زنده در پندار، بنشین
بنشین که از چشمت سلامت یابم امشب
ای جان من از رفتنت بیمار، بنشین
خوش می روی اما درنگی کن به رفتن
ما را به دست گریه ها مسپار، بنشین
ای چهره ات، خرّم ز گلزار جوانی
ما را به پیری در خزان مگذار، بنشین
از پا نشستم تا تو برخیزی به صد کام
خواهی که برخیزم ز جان، یک بار بنشین
من بی تو هرگز خواب را باور ندارم
ای جاودان در دیده ی بیدار! بنشین
لطف خدا را دیده ام در شاخ و برگت
روزی درختی می شوی پربار، بنشین
تا گل بر آید، خار در چشمم نشیند
من باغبانم، ای گل بی خار! بنشین
از سینه من لحظه یی ای درد برخیز
در پیش رویم ساعتی ای یار! بنشین
من تاب بار درد دوری را ندارم
از شانه ام این بار را بردار، بنشین
تا داد دل از دیده گریان ستانم
در لحظه های آخر دیدار بنشین
#مهدی_سهیلی
ای تا همیشه زنده در پندار، بنشین
بنشین که از چشمت سلامت یابم امشب
ای جان من از رفتنت بیمار، بنشین
خوش می روی اما درنگی کن به رفتن
ما را به دست گریه ها مسپار، بنشین
ای چهره ات، خرّم ز گلزار جوانی
ما را به پیری در خزان مگذار، بنشین
از پا نشستم تا تو برخیزی به صد کام
خواهی که برخیزم ز جان، یک بار بنشین
من بی تو هرگز خواب را باور ندارم
ای جاودان در دیده ی بیدار! بنشین
لطف خدا را دیده ام در شاخ و برگت
روزی درختی می شوی پربار، بنشین
تا گل بر آید، خار در چشمم نشیند
من باغبانم، ای گل بی خار! بنشین
از سینه من لحظه یی ای درد برخیز
در پیش رویم ساعتی ای یار! بنشین
من تاب بار درد دوری را ندارم
از شانه ام این بار را بردار، بنشین
تا داد دل از دیده گریان ستانم
در لحظه های آخر دیدار بنشین
#مهدی_سهیلی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شبم از بی ستارگی شب گور
در دلم پرتو ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پرِ زاغ
مرغِ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند.
آهوان گم شدند در شبِ دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
نوزدهم مرداد ۱۴۰۱، سالروز درگذشت استاد#هوشنگ_ابتهاج (سایه)
در دلم پرتو ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پرِ زاغ
مرغِ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند.
آهوان گم شدند در شبِ دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
نوزدهم مرداد ۱۴۰۱، سالروز درگذشت استاد#هوشنگ_ابتهاج (سایه)
.
میگریزم از تو
در بیراهههای راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویَم تن
به آب چشمههای نور
در مَه رنگین صُبح گرم تابستان...
#فروغ_فرخزاد
سلاااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سراسر سور و سرور 🌹❤️
🌞
.
میگریزم از تو
در بیراهههای راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویَم تن
به آب چشمههای نور
در مَه رنگین صُبح گرم تابستان...
#فروغ_فرخزاد
سلاااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سراسر سور و سرور 🌹❤️
🌞
.
بِبودن یا نبودن، بحث از این است
آیا عقل را شایسته تر آنکه :
مدام از منجنیق و تیر دورانِ جفاپیشه ستم بردن؟
و یا بر رویِ یک دریا مصائب، تیغ آهیختن
و از راه خلاف ایام آنها را سرآوردن؟
بِمردن، خواب رفتن، بس
و بتوانیم اگر گفتن
که با یک خفتنِ تنها
همه آلامِ قلبی و هزاران لطمه و زجرِ طبیعی را که جسم ما دچارش هست
پایان میتوان دادن
چنین انجام را باید به اخلاص آرزوکردن
بِمردن، خواب رفتن
خوابرفتن، یَحتَمِل هم خوابدیدن
ها، همین اشکالِ کار ماست
زیرا اینکه در آن خوابِ مرگ و
بعد از آن کز چَنبرِ این گیر و دارِ بیبقا فارغ شویم
آنگَه چه رؤیاها پدید آید؟
همین باید تأمّل را برانگیزد
همین پروا، بلایا را طویل العمر میسازد
و گرنه کیست کو تن در دهد
در طَعن و طنزِ دهر و آزارِ ستمگر
وَهنِ اهلِ کِبر و رنجِ خِفّت از معشوق و
سرگرداندنِ قانون
تَجَرّیهای دیوانی و
خواریها که دائم مستعدّانِ صبور از هر فرو مایه همی بینند
اینها جمله در حالی که هر آنی
به نوکِ دشنهای عریان، حسابِ خویش را صافی توان کردن
کدامین کس بخواهد اینهمه بارِ گران بردن؟
عرقریزان و نالان، زیرِ ثقلِ عمر سرکردن
جز آنکه خوف از چیزی پس از مرگ
آن زمینِ کشفناکرده که هرگز هیچ سالک از کرانش برنمیگردد
همانا عزم را حیران و خاطر را مردّد کرده
ما را برمی انگیزد که در هر آفت و شرّی که میبینیم تاب آورده
بیهوده به دامان بَلیّاتی، جز از اینها، که واقف نیستیم از حال آنها
خویشتن را در نیندازیم
بدین آیین شعور و معرفت ما جمله را نامرد میسازد
بدین سان پوششِ اندیشه و سودا
صفایِ صبغهِ اصلیِ همت را به رو زردی مبدّل سازد و
نیّات والا و گرانسنگ از همین پروا ز مجرا منحرف گردیده
از نام عمل محروم می مانند.
هملت، پرده سوم ، صحنه اول
ویلیام شکسپیر
برگردان: استاد مجتبی مینوی
https://t.me/kellidd
آیا عقل را شایسته تر آنکه :
مدام از منجنیق و تیر دورانِ جفاپیشه ستم بردن؟
و یا بر رویِ یک دریا مصائب، تیغ آهیختن
و از راه خلاف ایام آنها را سرآوردن؟
بِمردن، خواب رفتن، بس
و بتوانیم اگر گفتن
که با یک خفتنِ تنها
همه آلامِ قلبی و هزاران لطمه و زجرِ طبیعی را که جسم ما دچارش هست
پایان میتوان دادن
چنین انجام را باید به اخلاص آرزوکردن
بِمردن، خواب رفتن
خوابرفتن، یَحتَمِل هم خوابدیدن
ها، همین اشکالِ کار ماست
زیرا اینکه در آن خوابِ مرگ و
بعد از آن کز چَنبرِ این گیر و دارِ بیبقا فارغ شویم
آنگَه چه رؤیاها پدید آید؟
همین باید تأمّل را برانگیزد
همین پروا، بلایا را طویل العمر میسازد
و گرنه کیست کو تن در دهد
در طَعن و طنزِ دهر و آزارِ ستمگر
وَهنِ اهلِ کِبر و رنجِ خِفّت از معشوق و
سرگرداندنِ قانون
تَجَرّیهای دیوانی و
خواریها که دائم مستعدّانِ صبور از هر فرو مایه همی بینند
اینها جمله در حالی که هر آنی
به نوکِ دشنهای عریان، حسابِ خویش را صافی توان کردن
کدامین کس بخواهد اینهمه بارِ گران بردن؟
عرقریزان و نالان، زیرِ ثقلِ عمر سرکردن
جز آنکه خوف از چیزی پس از مرگ
آن زمینِ کشفناکرده که هرگز هیچ سالک از کرانش برنمیگردد
همانا عزم را حیران و خاطر را مردّد کرده
ما را برمی انگیزد که در هر آفت و شرّی که میبینیم تاب آورده
بیهوده به دامان بَلیّاتی، جز از اینها، که واقف نیستیم از حال آنها
خویشتن را در نیندازیم
بدین آیین شعور و معرفت ما جمله را نامرد میسازد
بدین سان پوششِ اندیشه و سودا
صفایِ صبغهِ اصلیِ همت را به رو زردی مبدّل سازد و
نیّات والا و گرانسنگ از همین پروا ز مجرا منحرف گردیده
از نام عمل محروم می مانند.
هملت، پرده سوم ، صحنه اول
ویلیام شکسپیر
برگردان: استاد مجتبی مینوی
https://t.me/kellidd
باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاینجا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آنجا بیا ما را ببین کآنجا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاینجا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم
#مولانا
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاینجا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آنجا بیا ما را ببین کآنجا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاینجا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم
#مولانا
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم
تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟
شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم
شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم
دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال هـــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم
#غلامرضاطریقی
تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم
تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟
شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم
شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم
دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال هـــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم
#غلامرضاطریقی
حسّ و حال همهی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـهی فرضیه ها ریخت به هم
روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم
در کنار تو قدم می زدم و دور و برم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم
روضه خوان خواست که از غصهی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم
پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم
بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافیــه ها ریخت به هم
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق
پس چرا زندگیِ سادهی ما ریخت به هم؟
#امید_صباغ_نو
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـهی فرضیه ها ریخت به هم
روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم
در کنار تو قدم می زدم و دور و برم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم
روضه خوان خواست که از غصهی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم
پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم
بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافیــه ها ریخت به هم
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق
پس چرا زندگیِ سادهی ما ریخت به هم؟
#امید_صباغ_نو
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادرِ تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پر چین و جبین پُر آژنگ
با نگاهِ غضب آلود زند
بر دلِ نازکِ من تیرِ خدنگ
مادرِ سنگ دلت تا زندهست
شهد در کامِ من و توست شَرنگ
نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت ، بیخوف و درنگ
روووی و سینۀ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
گرم و خونین به منش باز آری
تا برد ز آینۀ قلبم زنگ
عاشق بیخرد ناهنجار
نه، بل آن فاسق بیعصمت و ننگ
حُرمتِ مادری از یاد ببُرد
خیره از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصدِ سرمنزلِ معشوق نمود
دلِ مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دمِ در به زمین
و اندکی سوده شد او را آرنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بیفرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
«آه دست پسرم یافت خراش
آه پای پسرم خورد به سنگ»
#ایرج_میرزا
که کند مادرِ تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پر چین و جبین پُر آژنگ
با نگاهِ غضب آلود زند
بر دلِ نازکِ من تیرِ خدنگ
مادرِ سنگ دلت تا زندهست
شهد در کامِ من و توست شَرنگ
نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت ، بیخوف و درنگ
روووی و سینۀ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
گرم و خونین به منش باز آری
تا برد ز آینۀ قلبم زنگ
عاشق بیخرد ناهنجار
نه، بل آن فاسق بیعصمت و ننگ
حُرمتِ مادری از یاد ببُرد
خیره از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصدِ سرمنزلِ معشوق نمود
دلِ مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دمِ در به زمین
و اندکی سوده شد او را آرنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بیفرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
«آه دست پسرم یافت خراش
آه پای پسرم خورد به سنگ»
#ایرج_میرزا
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی
لب و دندان #سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی
لب و دندان #سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار
طاووس بهاری را دنبال بکَندند
پرّش ببریدند و به کنجی بفکندند
خسته به میان باغ به زاریش پسندند
با او ننشینند و نگویند و نخندند
وین پرّ نگارینش بدو باز نبندند
تا آذر مه بگذرد و آید آزار
نارنج چو دو کفه سیمین ترازو
هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو
آگنده به کافور و گلاب خوش و لولو
وانگاه یکی زر گرگ زیرک جادو
با زرّ بهم باز نهاده لب هر دو
رویش به سر سوزن برآژده هموار…
#منوچهری_دامغانی
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار
طاووس بهاری را دنبال بکَندند
پرّش ببریدند و به کنجی بفکندند
خسته به میان باغ به زاریش پسندند
با او ننشینند و نگویند و نخندند
وین پرّ نگارینش بدو باز نبندند
تا آذر مه بگذرد و آید آزار
نارنج چو دو کفه سیمین ترازو
هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو
آگنده به کافور و گلاب خوش و لولو
وانگاه یکی زر گرگ زیرک جادو
با زرّ بهم باز نهاده لب هر دو
رویش به سر سوزن برآژده هموار…
#منوچهری_دامغانی
حالا من باید برای چشمهات “وان یکاد“ بخوانم
و یقولون انه لمجنون
مجنون منم این روزها در میانِ میان وعده های جنون
و ما هو الا ذکر للعالمین
مجنونم!
مرا وعده ی دیداری بده
در یک صبح،
به بوسیدن دستهات
حالا من در خانه راه می روم و
هوایی که تو جا گذاشتی را نفس می کشم
آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم
پایتخت نشینی موهات تا ابد مرا مستاجر طرح لبخند هات تمدید می کند
چشمهات هوای خانه را هوایی می کند
یادته؛ چه ذوقی می کردم وقتی موهاتو می بافتم؟
دل گره زده بودم به انتهای بافته ی موهات
به سر برگرداندنت،
به بوسه ای کوتاه،
به عمق بی پایان شادی چشمهات،
الان دیگه حتی دلش رو ندارم بهش فکر کنم
غریبه که نیستی
علی عشقی تا قاتل شدن فاصله ای نداره
وقتی حرف تو میون باشه
برات نوشته بودم
کسانی که به تو فکر
حتی فکر
ببین
حتی فکر کرده بودند
را سلاخی می کنم
چقدر دلم می خواست زندگی کنیم؛
نشد
#سجادافشاریان
و یقولون انه لمجنون
مجنون منم این روزها در میانِ میان وعده های جنون
و ما هو الا ذکر للعالمین
مجنونم!
مرا وعده ی دیداری بده
در یک صبح،
به بوسیدن دستهات
حالا من در خانه راه می روم و
هوایی که تو جا گذاشتی را نفس می کشم
آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم
پایتخت نشینی موهات تا ابد مرا مستاجر طرح لبخند هات تمدید می کند
چشمهات هوای خانه را هوایی می کند
یادته؛ چه ذوقی می کردم وقتی موهاتو می بافتم؟
دل گره زده بودم به انتهای بافته ی موهات
به سر برگرداندنت،
به بوسه ای کوتاه،
به عمق بی پایان شادی چشمهات،
الان دیگه حتی دلش رو ندارم بهش فکر کنم
غریبه که نیستی
علی عشقی تا قاتل شدن فاصله ای نداره
وقتی حرف تو میون باشه
برات نوشته بودم
کسانی که به تو فکر
حتی فکر
ببین
حتی فکر کرده بودند
را سلاخی می کنم
چقدر دلم می خواست زندگی کنیم؛
نشد
#سجادافشاریان
دستهای تو انگار
پرچمهای صلحاند
بر خرابهی روزهای من
که جز نشانهای از گنجها در او باقی نیست
زورقها و نگهبانانی
که باروت کشفشده را به جزیرهی دور می برند.
دستهای تو انگار
سیمهای تارند
که ترانههای حرام را پنهانی
در آتش رودخانههایشان حفظ میکنند،
رودهایی روشن
که صورت سربازهای شکستخورده را
در آتش زخمها میشویند.
دستهای تو
صبحی روشناند
صبح جمعهی پاییز
که زیر ملافهی سردی به موسیقی دوری گوش میکنم.
ای سرمای صبح
که شمدهای سفید را بر اندامم رواج میدهی
به پاس همین دستهاست
که تو را
دوست دارم
#شمس_لنگرودی
پرچمهای صلحاند
بر خرابهی روزهای من
که جز نشانهای از گنجها در او باقی نیست
زورقها و نگهبانانی
که باروت کشفشده را به جزیرهی دور می برند.
دستهای تو انگار
سیمهای تارند
که ترانههای حرام را پنهانی
در آتش رودخانههایشان حفظ میکنند،
رودهایی روشن
که صورت سربازهای شکستخورده را
در آتش زخمها میشویند.
دستهای تو
صبحی روشناند
صبح جمعهی پاییز
که زیر ملافهی سردی به موسیقی دوری گوش میکنم.
ای سرمای صبح
که شمدهای سفید را بر اندامم رواج میدهی
به پاس همین دستهاست
که تو را
دوست دارم
#شمس_لنگرودی
دلم قربانِ شادیِ تو، قربانِ غمت حتی
زیاد است از سرِ ناچیزِ من ای جان! کمت حتی
اگرچه «دوستت دارم» شنیدن از تو شیرین است
تو را من دوست دارم با نگاهِ مبهمت حتی
تو زیبایی ولو با اشک، اما گریه را بس کن
تو گلبرگی و میگیرد دلم از شبنمت حتی
تو زیبایی ولو با اشک اما گریه را بس کن
که سیلی میشود در جانم اشکِ نمنمت حتی
خیابان بود و سرما بود و تنها بودم و شب بود
کنارِ خود تو را احساس کردم؛ دیدمت حتی...
#علی_چاوشی
زیاد است از سرِ ناچیزِ من ای جان! کمت حتی
اگرچه «دوستت دارم» شنیدن از تو شیرین است
تو را من دوست دارم با نگاهِ مبهمت حتی
تو زیبایی ولو با اشک، اما گریه را بس کن
تو گلبرگی و میگیرد دلم از شبنمت حتی
تو زیبایی ولو با اشک اما گریه را بس کن
که سیلی میشود در جانم اشکِ نمنمت حتی
خیابان بود و سرما بود و تنها بودم و شب بود
کنارِ خود تو را احساس کردم؛ دیدمت حتی...
#علی_چاوشی
چشم جادوی تو در دلجوئیِ اهلِ نیاز
هیچ کوتاهی ندارد، عمرِ مژگانش دراز!
رشتهی جان و رَگِ دل در خَمِ مژگانِ اوست
هیچکس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز؟
هرکسی سازی به ذوقِ خویشتن سر میکند
دل، میانِ مطربان، خوش کرده یارِ دلنواز
جامهی دیوانگی بر قدّ هرکس راست نیست
از دو صد دیوانه یک تن نیست عریانیتَراز
در قمارِ عشقبازی با تو نقشم خوش نشست
چون نباشد اینچنین؟ تو پاکبَر، من پاکباز
از نشانِ خونِ ناحق کشتگانِ او چه باک؟
بالِ گنجشک است فرشِ آشیانِ شاهباز
تا نبود این تاجِ زرّین بر سرش آسوده بود
شمع افتاد از هوای سرفرازی در گُداز
شعر اگر وحی است، محتاجِ سخنفَهمان بُوَد
چون مُمَیّز در میان نبوَد، چه سود از امتیاز
بیشتر ما را #کلیم، آفت رسد ز ابنایِ جنس
شیشه از سنگ است و از وی بیش دارد اِحتراز
#کلیم_کاشانی
هیچ کوتاهی ندارد، عمرِ مژگانش دراز!
رشتهی جان و رَگِ دل در خَمِ مژگانِ اوست
هیچکس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز؟
هرکسی سازی به ذوقِ خویشتن سر میکند
دل، میانِ مطربان، خوش کرده یارِ دلنواز
جامهی دیوانگی بر قدّ هرکس راست نیست
از دو صد دیوانه یک تن نیست عریانیتَراز
در قمارِ عشقبازی با تو نقشم خوش نشست
چون نباشد اینچنین؟ تو پاکبَر، من پاکباز
از نشانِ خونِ ناحق کشتگانِ او چه باک؟
بالِ گنجشک است فرشِ آشیانِ شاهباز
تا نبود این تاجِ زرّین بر سرش آسوده بود
شمع افتاد از هوای سرفرازی در گُداز
شعر اگر وحی است، محتاجِ سخنفَهمان بُوَد
چون مُمَیّز در میان نبوَد، چه سود از امتیاز
بیشتر ما را #کلیم، آفت رسد ز ابنایِ جنس
شیشه از سنگ است و از وی بیش دارد اِحتراز
#کلیم_کاشانی
من هزاران مثنوی دارم، نمیخواند مرا
پاره ای از جان او هستم، نمیخواهد مرا
در هوای چشم او پر پر زدم اما چه سود
چشم های دیگرم بیگانه می داند مرا
مانده ام در پـیله تنهایی ام هرگز کسـی
لحظه ای از عمق غم بیرون نمی آرد مرا
معنی وارستگی ها در قفس هم بردگیست
سایه ها یک دم نشد آسوده بگذارد مرا
تکیه کرده پیچکی بر روی دیوار دلم
در خیالش شانه ی مردانه پندارد مرا
من اسیر پنجه ی معمار تقدیرم ولی
خانه ای از پایه ویرانم نمی سازد مرا
چشم من رو به سپیدی رفت تا شاید شبی
در کنار سفره ای از عشق بنشاند مرا
برگ زردم زیر پایت بی قرارافتاده ام
کو نسیمی از سر راه تو بردارد مرا ؟
با همه عشق و صبوری عمر هم سرمی رسد
نیست در اینجا کسی بر خاک بسپارد مرا؟
#فرح_علی_بابایی
پاره ای از جان او هستم، نمیخواهد مرا
در هوای چشم او پر پر زدم اما چه سود
چشم های دیگرم بیگانه می داند مرا
مانده ام در پـیله تنهایی ام هرگز کسـی
لحظه ای از عمق غم بیرون نمی آرد مرا
معنی وارستگی ها در قفس هم بردگیست
سایه ها یک دم نشد آسوده بگذارد مرا
تکیه کرده پیچکی بر روی دیوار دلم
در خیالش شانه ی مردانه پندارد مرا
من اسیر پنجه ی معمار تقدیرم ولی
خانه ای از پایه ویرانم نمی سازد مرا
چشم من رو به سپیدی رفت تا شاید شبی
در کنار سفره ای از عشق بنشاند مرا
برگ زردم زیر پایت بی قرارافتاده ام
کو نسیمی از سر راه تو بردارد مرا ؟
با همه عشق و صبوری عمر هم سرمی رسد
نیست در اینجا کسی بر خاک بسپارد مرا؟
#فرح_علی_بابایی
بی تو به سامان نرسم ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو
من همه تو، تو همه من، او همه تو، ما همه تو
هر که و هر کس همه تو، ای همه تو، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز نیستان همه تو، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی، بلخ تو، شیراز تویی
جاذبهی شعر تو و جوهر عرفان همه تو
همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو، باران همه تو
تا به کجایم بری ای جذبه خون! ذوق جنون!
سلسله بر جان همه من، سلسله جنبان همه تو
#حسین_منزوی
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو
من همه تو، تو همه من، او همه تو، ما همه تو
هر که و هر کس همه تو، ای همه تو، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز نیستان همه تو، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی، بلخ تو، شیراز تویی
جاذبهی شعر تو و جوهر عرفان همه تو
همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو، باران همه تو
تا به کجایم بری ای جذبه خون! ذوق جنون!
سلسله بر جان همه من، سلسله جنبان همه تو
#حسین_منزوی
از برون آمد صدای باغبان
گفت کو ارباب؟ کارش داشتم
از درون گفتم که اینجایم، بگو
گفت هر جا هر چه باید کاشتم
گفتم آخر بود در گلهای تو
ناز دلخواهی که گفتم داشتی؟
گفت در وا کن بیا بیرون ببین
هرگز این گلها که کِشتم کاشتی؟
رفتم و دیدم که سِـحر باغبان
معنی ناسازگاری سوخته
آتشی از شمعدانیهای سرخ
در حریر سبزه ها افروخته
جعد شبنم دار سنبل خورده تاب
در هوا پاشیده مشک و زعفران
چشم مست نرگس بیدادگر
بازگشته تازه از خواب گران
و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود
غرق گل چسبیده در آغوش هم
تا جَهَد از محبس شمشاد ها
رفته بالا از سر و از دوش هم
زیر تار گیسوی افشان بید
سوسن و مینا و ناز افتاده است
هر زمان در سینهی گلهای سرخ
برگ لرزان چناران برده دست
لحظهای در هر گلی کردم نگاه
زیر لب گفتم که پس آن ناز کو؟
باغبان بر شاخهای انگشت زد
یعنی این ناز است، چشم باز کو؟
گفتم این را دیده بودم پیش از این
این کجا ناز است؟ این ناز شماست
خشمگین شد گفت جز یک ناز نیست
یا اگر باشد به شیراز شماست
باغبان گر این سخن بی طعنه گفت
راستی را چشم جانش باز بود
کان گل نازی که دلخواه من است
یک گل ناز است و در شیراز بود
#حمیدی_شیرازی
گفت کو ارباب؟ کارش داشتم
از درون گفتم که اینجایم، بگو
گفت هر جا هر چه باید کاشتم
گفتم آخر بود در گلهای تو
ناز دلخواهی که گفتم داشتی؟
گفت در وا کن بیا بیرون ببین
هرگز این گلها که کِشتم کاشتی؟
رفتم و دیدم که سِـحر باغبان
معنی ناسازگاری سوخته
آتشی از شمعدانیهای سرخ
در حریر سبزه ها افروخته
جعد شبنم دار سنبل خورده تاب
در هوا پاشیده مشک و زعفران
چشم مست نرگس بیدادگر
بازگشته تازه از خواب گران
و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود
غرق گل چسبیده در آغوش هم
تا جَهَد از محبس شمشاد ها
رفته بالا از سر و از دوش هم
زیر تار گیسوی افشان بید
سوسن و مینا و ناز افتاده است
هر زمان در سینهی گلهای سرخ
برگ لرزان چناران برده دست
لحظهای در هر گلی کردم نگاه
زیر لب گفتم که پس آن ناز کو؟
باغبان بر شاخهای انگشت زد
یعنی این ناز است، چشم باز کو؟
گفتم این را دیده بودم پیش از این
این کجا ناز است؟ این ناز شماست
خشمگین شد گفت جز یک ناز نیست
یا اگر باشد به شیراز شماست
باغبان گر این سخن بی طعنه گفت
راستی را چشم جانش باز بود
کان گل نازی که دلخواه من است
یک گل ناز است و در شیراز بود
#حمیدی_شیرازی
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران،
باران،
پرِ مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابیم
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دلِ من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبحِ صادق
می گشاید پر و بال
تو گلِ سرخِ منی
تو گلِ یاسمنی
تو چنان شبنم پاکِ سحری
نه،
از آن پاک تری
تو بهاری
نه،
بهاران از توست
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه سوخت برگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟
مرغ آبی اینجاست
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را
#حمیدمصدق
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران،
باران،
پرِ مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابیم
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دلِ من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبحِ صادق
می گشاید پر و بال
تو گلِ سرخِ منی
تو گلِ یاسمنی
تو چنان شبنم پاکِ سحری
نه،
از آن پاک تری
تو بهاری
نه،
بهاران از توست
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه سوخت برگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟
مرغ آبی اینجاست
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را
#حمیدمصدق