کلید 🔑
79 subscribers
6.34K photos
1.84K videos
7 files
2.24K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
روی پیشانی ام سیاه شده
دستمال سپید مرطوبم
دارم از دست می روم اما
نگرانم نباش، من خوبم!

هیچ حسی ندارم از بودن
تیغ حس می کند جنونم را
دارم از دست می دهم کم کم
آخرین قطره های خونم را

در صف جبر خاک منتظرم
اختیار زمان تمام شود
زندگی مثل فحش ارزان بود
مرگ باید گران تمام شود!

از سرم مثل آب می گذرد
خاطراتی که تلخ و شیرین است
زندگی را به خواب می بینم
مرگ، تعبیر ابن سیرین است!

در سرت کل خانه چرخیدن
توی تقدیر در به در گشتن
هیچ راهی برای رفتن نیست
هیچ راهی برای برگشتن

خودکشی بر چهار پایه عشق
مثل اثبات دال و مدلولی است
نگرانم نباش، من خوبم
«مرگ یک اتفاق معمولی است!»

#محمدسعیدمیرزایی
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را نزن

آرزو کردی که دیگر بـر نگردم پیش تو
راه من با این که طولانی است حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته‌ی ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن




#فرامرز_عرب_عامری
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهر ورزی تو با ما شهره آفاق بود



یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود



پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود



از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود



سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود



حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود



بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود



رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود



در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود



شعر #حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
در لحظه های آخرِ دیدار، بنشین
ای تا همیشه زنده در پندار، بنشین

بنشین که از چشمت سلامت یابم امشب
ای جان من از رفتنت بیمار، بنشین

خوش می روی اما درنگی کن به رفتن
ما را به دست گریه ها مسپار، بنشین

ای چهره ات، خرّم ز گلزار جوانی
ما را به پیری در خزان مگذار، بنشین

از پا نشستم تا تو برخیزی به صد کام
خواهی که برخیزم ز جان، یک بار بنشین

من بی تو هرگز خواب را باور ندارم
ای جاودان در دیده ی بیدار! بنشین

لطف خدا را دیده ام در شاخ و برگت
روزی درختی می شوی پربار، بنشین

تا گل بر آید، خار در چشمم نشیند
من باغبانم، ای گل بی خار! بنشین

از سینه من لحظه یی ای درد برخیز
در پیش رویم ساعتی ای یار! بنشین

من تاب بار درد دوری را ندارم
از شانه ام این بار را بردار، بنشین

تا داد دل از دیده گریان ستانم
در لحظه های آخر دیدار بنشین


#مهدی_سهیلی
.

صبح از پرده به
در مي آيد
اثر آه سحر مي آيد
يا کسي مشک ختن
مي بيزد
يا نسيم گل تر
مي آيد
خيز اي ساقي و مي ده
به صبوح
که حريف چو شکر
مي آيد

عطار


سلااااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر شور و شیدایی 🌹❤️



🌞

.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شبم از بی‌ ستارگی شب گور
در دلم پرتو ستاره ی دور

آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت

بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پرِ زاغ

مرغِ شب‌خوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند.

آهوان گم شدند در شبِ دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت



نوزدهم مرداد ۱۴۰۱، سالروز درگذشت استاد#هوشنگ_ابتهاج (سایه)
.
می‌گریزم از تو
در بیراهه‌های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویَم تن
به آب چشمه‌های نور
در مَه رنگین صُبح گرم تابستان...


#فروغ_فرخزاد


سلاااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سراسر سور و سرور 🌹❤️


🌞

.
بِبودن یا نبودن، بحث از این است

آیا عقل را شایسته تر آنکه :

مدام از منجنیق و تیر دورانِ جفاپیشه ستم بردن؟

و یا بر رویِ یک دریا مصائب، تیغ آهیختن

و از راه خلاف ایام آنها را سرآوردن؟

بِمردن، خواب رفتن، بس

و بتوانیم اگر گفتن

که با یک خفتنِ تنها

همه آلامِ قلبی و هزاران لطمه و زجرِ طبیعی را که جسم ما دچارش هست

پایان می‌توان دادن

چنین انجام را باید به اخلاص آرزوکردن

بِمردن، خواب رفتن

خواب‌رفتن، یَحتَمِل هم خواب‌دیدن

ها، همین اشکالِ کار ماست

زیرا اینکه در آن خوابِ مرگ و

بعد از آن کز چَنبرِ این گیر و دارِ بی‌بقا فارغ شویم

آنگَه چه رؤیاها پدید آید؟

همین باید تأمّل را برانگیزد

همین پروا، بلایا را طویل العمر می‌سازد

و گرنه کیست کو تن در دهد

در طَعن و طنزِ دهر و آزارِ ستمگر

وَهنِ اهلِ کِبر و رنجِ خِفّت از معشوق و

سرگرداندنِ قانون

تَجَرّیهای دیوانی و

خواریها که دائم مستعدّانِ صبور از هر فرو مایه همی‌ بینند

اینها جمله در حالی که هر آنی

به نوکِ دشنه‌ای عریان، حسابِ خویش را صافی توان کردن

کدامین کس بخواهد اینهمه بارِ گران بردن؟

عرق‌ریزان و نالان، زیرِ ثقلِ عمر سرکردن

جز آنکه خوف از چیزی پس از مرگ

آن زمینِ کشف‌ناکرده که هرگز هیچ سالک از کرانش برنمی‌گردد

همانا عزم را حیران و خاطر را مردّد کرده

ما را برمی انگیزد که در هر آفت و شرّی که می‌بینیم تاب آورده

بیهوده به دامان بَلیّاتی، جز از اینها، که واقف نیستیم از حال آنها

خویشتن را در نیندازیم

بدین آیین شعور و معرفت ما جمله را نامرد می‌سازد

بدین سان پوششِ اندیشه و سودا

صفایِ صبغهِ اصلیِ همت را به رو زردی مبدّل سازد و

نیّات والا و گرانسنگ از همین پروا ز مجرا منحرف گردیده

از نام عمل محروم می مانند.



هملت، پرده سوم ، صحنه اول
ویلیام شکسپیر

برگردان: استاد مجتبی مینوی


https://t.me/kellidd
باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاینجا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آنجا بیا ما را ببین کآنجا سبکبار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاینجا به دیدار آمدم

یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

#مولانا
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال هـــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم


#غلامرضاطریقی
حسّ و حال همه‌ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه‌ی فرضیه ها ریخت به هم

روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو قدم می زدم و دور و برم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه‌ی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم

پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافیــه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق
پس چرا زندگیِ ساده‌ی ما ریخت به هم؟



#امید_صباغ_نو
داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌ کند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر کجا بیندم‌ از دور کند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌ پُر آژنگ

با نگاهِ غضب‌ آلود زند
بر دلِ نازکِ من‌ تیرِ خدنگ

مادرِ سنگ‌ دلت‌ تا زنده‌ست‌
شهد در کامِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را
تا نسازی‌ دل او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ ، بی‌خوف و درنگ

روووی‌ و سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عاشق بی‌خرد ناهنجار
نه،‌ بل‌ آن‌ فاسق بی‌عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ‌ معشوق‌ نمود
دلِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد دمِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ:

«آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ»



#ایرج_میرزا
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان #سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاری را دنبال بکَندند
پرّش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند
با او ننشینند و نگویند و نخندند

وین پرّ نگارینش بدو باز نبندند
تا آذر مه بگذرد و آید آزار

نارنج چو دو کفه سیمین ترازو
هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

آگنده به کافور و گلاب خوش و لولو
وانگاه یکی زر گرگ زیرک جادو

با زرّ بهم باز نهاده لب هر دو
رویش به سر سوزن برآژده هموار…



#منوچهری_دامغانی
حالا من باید برای چشمهات “وان یکاد“ بخوانم

و یقولون انه لمجنون

مجنون منم این روزها در میانِ میان وعده های جنون

و ما هو الا ذکر للعالمین

مجنونم!

مرا وعده ی دیداری بده

در یک صبح،

به بوسیدن دستهات

حالا من در خانه راه می روم و

هوایی که تو جا گذاشتی را نفس می کشم

آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم

پایتخت نشینی موهات تا ابد مرا مستاجر طرح لبخند هات تمدید می کند

چشمهات هوای خانه را هوایی می کند

یادته؛ چه ذوقی می کردم وقتی موهاتو می بافتم؟

دل گره زده بودم به انتهای بافته ی موهات

به سر برگرداندنت،

به بوسه ای کوتاه،

به عمق بی پایان شادی چشمهات،

الان دیگه حتی دلش رو ندارم بهش فکر کنم

غریبه که نیستی

علی عشقی تا قاتل شدن فاصله ای نداره

وقتی حرف تو میون باشه

برات نوشته بودم

کسانی که به تو فکر

حتی فکر

ببین

حتی فکر کرده بودند

را سلاخی می کنم

چقدر دلم می خواست زندگی کنیم؛

نشد

#سجادافشاریان
.
که بَرَد از من بی‌دل بر جانان خبری؟
یا که آرد زِ نسیمِ، سر کویش اثری؟

ای صبا، صبح دَمی بر سرِ، کویش بگذر
تا معطر شود آفاق زِ تو، هر سحری...

#عراقی

سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون به کام و سرشار از عشق❤️🌹


🌞

.
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!

با توام
ای نور!
ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!

با توام ای شور،ای دلشوره شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!

با توام
ای غم!
غم مبهم!

ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش ...

نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

«قیصر امین پور»
دست‌های تو انگار
پرچم‌های صلح‌اند
بر خرابه‌ی روزهای من
که جز نشانه‌ای از گنج‌ها در او باقی نیست
زورق‌ها و نگهبانانی
که باروت کشف‌شده را به جزیره‌ی دور می برند.

دست‌های تو انگار
سیم‌های تارند
که ترانه‌های حرام را پنهانی
در آتش رودخانه‌های‌شان حفظ می‌کنند،
رودهایی روشن
که صورت سربازهای شکست‌خورده را
در آتش زخم‌ها می‌شویند.

دست‌های تو
صبحی روشن‌اند
صبح جمعه‌ی پاییز
که زیر ملافه‌ی سردی به موسیقی دوری گوش می‌کنم.

ای سرمای صبح
که شمدهای سفید را بر اندامم رواج می‌دهی
به پاس همین دست‌هاست
که تو را
دوست دارم

#شمس_لنگرودی
دلم قربانِ شادیِ تو، قربانِ غمت حتی
زیاد است از سرِ ناچیزِ من ای جان! کمت حتی

اگرچه «دوستت دارم» شنیدن از تو شیرین است
تو را من دوست دارم با نگاهِ مبهمت حتی

تو زیبایی ولو با اشک، اما گریه را بس کن
تو گلبرگی و می‌گیرد دلم از شبنمت حتی

تو زیبایی ولو با اشک اما گریه را بس کن
که سیلی می‌شود در جانم اشکِ نم‌نمت حتی

خیابان بود و سرما بود و تنها بودم و شب بود
کنارِ خود تو را احساس کردم؛ دیدمت حتی...

#علی_چاوشی
چشم جادوی تو در دلجوئیِ اهلِ نیاز
هیچ کوتاهی ندارد، عمرِ مژگانش دراز!

رشته‌ی جان و رَگِ دل در خَمِ مژگانِ اوست
هیچ‌کس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز؟

هرکسی سازی به ذوقِ خویشتن سر می‌کند
دل، میانِ مطربان، خوش کرده یارِ دلنواز

جامه‌ی دیوانگی بر قدّ هرکس راست نیست
از دو صد دیوانه یک تن نیست عریانی‌تَراز

در قمارِ عشقبازی با تو نقشم خوش نشست
چون نباشد این‌چنین؟ تو پاک‌بَر، من پاکباز

از نشانِ خونِ ناحق کشتگانِ او چه باک؟
بالِ گنجشک است فرشِ آشیانِ شاهباز

تا نبود این تاجِ زرّین بر سرش آسوده بود
شمع افتاد از هوای سرفرازی در گُداز

شعر اگر وحی است، محتاجِ سخن‌فَهمان بُوَد
چون مُمَیّز در میان نبوَد، چه سود از امتیاز

بیشتر ما را  #کلیم، آفت رسد ز ابنایِ جنس
شیشه از سنگ است و از وی بیش دارد اِحتراز

#کلیم_کاشانی
من هزاران مثنوی دارم، نمیخواند مرا
پاره ای از جان او هستم، نمیخواهد مرا

در هوای چشم او پر پر زدم اما چه سود
چشم های دیگرم بیگانه می داند مرا

مانده ام در پـیله تنهایی ام هرگز کسـی
لحظه ای از عمق غم بیرون نمی آرد مرا

معنی وارستگی ها در قفس هم بردگیست
سایه ها یک دم نشد آسوده بگذارد مرا

تکیه کرده پیچکی بر روی دیوار دلم
در خیالش شانه ی مردانه پندارد مرا

من اسیر پنجه ی معمار تقدیرم ولی
خانه ای از پایه ویرانم نمی سازد مرا

چشم من رو به سپیدی رفت تا شاید شبی
در کنار سفره ای از عشق بنشاند مرا

برگ زردم زیر پایت بی قرارافتاده ام
کو نسیمی از سر راه تو بردارد مرا ؟

با همه عشق و صبوری عمر هم سرمی رسد
نیست در اینجا کسی بر خاک بسپارد مرا؟

#فرح_علی_بابایی