کلید 🔑
78 subscribers
6.35K photos
1.84K videos
7 files
2.25K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است
گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"
سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق‌ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق، پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز.


#حمیدمصدق
با آنکه بی‌دلیل رها می‌کنی مرا
آنقدر عاشقم که نمی‌پرسمت چرا؟

در پیچ‌وتاب عشق، به معنای هجر نیست
رودی ز رود دیگر اگر می‌شود جدا

خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم
ما عاشق توایم همین است ماجرا

خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت
گاهی به قدر صبر بلا می‌دهد خدا

حق با تو بود هرچه بکوشد نمی‌رسد
شیر نفس بریده به آهوی تیزپا

ای عشق! ای حقیقت باورنکردنی!
افسانه‌ای بساز خود از داستان ما

#فاضل_نظری
وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم
من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند
وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم

بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم

وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم

وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد
من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم

وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود
من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم

بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین
من جان فدا در راهِ آن یکتا پیمبر می کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود
من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم

وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی
من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر میکنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم

ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود
من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم

ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یاس و غم
من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم

#مصطفی_بادکوبه_ای
.
صبحدمی که برکنم،
دیده به روشناییت

بر در آسمـان زنم،
حلقـهٔ آشناییت

گوشـهٔ چشم مرحمت
بر صف عاشقـان فکن

تا شب رهـروان شود،
روز به روشنـاییت

#حضرت_سعدی


سلااااام ☀️🌻
صبح بخیر 🍃🌼
روزگارتون زیباترین 🌹


🌞


.
شگفتا حالت دیوانه یا عاشق که من دارم
که با آیینه و دیوار و در از تو سخن دارم

نسازد تا جدایم هیچ دستی هیچ‌وقت از تو
چو بوی گل به گل با تو سرِ آمیختن دارم

منم خورشیدِ پنهان در شبِ یک فترتِ دیگر
که باز از طالعِ مِهرت هوای سر زدن دارم

خوشا اقبالِ صیّادی که من باشم در این صحرا
که چون تو آهوی آزاده‌ای را در کمند آرم

اگر لب تر کنی با باده پیش از بوسه شیرینم
چه مستی‌های شهدآلود از آن لب زان دهن دارم

نسیمِ ری ز بادِ مصر خوش‌تر می‌وزد آری
که تحفه جای بوی پیرهن زو بوی تن دارم

برای دوست مُردن غایتِ عشق است و ننگم باد
اگر در این کفن یک‌دم گمانِ پیرهن دارم

گر از خوبان تو را برمی‌گزینم عینِ خوش‌ذوقی‌ست
که چشمِ دل میانِ یاسمن‌ها با سمن دارم

سخن میگفت زلفت با نسیم و می‌شنیدم من
که من هم با دلم چندی‌ست کآن‌سو ها وطن دارم

و من خود را میانِ عطرِ گیسویت رها کردم
که پیشِ جذبه‌ی عشقت نه کفِّ خویشتن دارم

#حسین_منزوی
.

هوای عشق ،فقط بودن و نبودن نیست
اگرچه قصهء ما شرح دل بریدن نیست

چه کرده چشم های سیاه تو با دل من
که دیده های مرا جز تو میل دیدن نیست

به یک نگاه ، کشاندی مرا به مسلخ عشق
برای وحشی چشمت، هراس کشتن نیست

همیشه عطر تنت در هوای من جاریست
تنیده ای به خیالم ،و حرف رفتن نیست

تو گرم ترین آرزوی منی ،خوبترین روءیا
که بی تو قلب مرا ،شورش تپیدن نیست

برای بودن تو استخاره کرده ام ،خوب است
اگر چه حس تو با من ، شبیه ماندن نیست...!!!



#مجید_یغمایی💜💫
رکب پشتِ رکب خوردم، ولی دم بَر نیاوردم
خودم از صبر بی‌حدِ خودم، سر در نیاوردم

شنیدم گرگ وحشی زاهد و عارف شده اما ...
به توبه کردن و ایمان او باور نیاوردم

خیالم پرت خود بود و حواسم جمع افکارم
خیال هر کسی را بی‌هوا در سر نیاوردم

گذشتم از گذشته، زخم‌هایم را رفو کردم
برای دل بریدن با خودم خنجر نیاوردم

اگرچه خسته‌ام از درد بی درمان بیداری
برای چشمِ بازم قرص خواب‌آور نیاوردم

به بند عشق پیچیدم تن عریان نفسم را
برای دیو در بند دلم، دلبر نیاوردم

ندارم قصد ماندن در دل طوفان‌ این دریا
برای کشتی درمانده‌ام لنگر نیاوردم

اگرچه دست‌هایم خالی اند اما پُرم از عشق
برای زندگی سرمایه‌ای دیگر نیاوردم

#معصومه_شفیعی
کجایی ای که می پیچم به خود از درد بعدازتو
خبرداری که این دوری چه بامن کرد بعدازتو؟

من و تنهایی وشبهای پر حسرت نمیدانی
غم دوری چه آخر بر سرم آورد بعدازتو؟

تعجب میکنم از تو که حتی عکس پُر مهرت
نگاهم میکند با یک نگاه سرد بعدازتو

گناهش از تو، حسرت از من و دیوانه گی از دل
که الحق دل صبوری میکند چون مرد بعدازتو

توبودی و من و آغوش گرم مهربانی ها
ولی حالا شدم تنهاترین شب گرد بعدازتو

به من گفتی صبوری آخرین راه است بعدازمن
صبوری باچه امید و چه دست آورد
بعدازتو

#جواد_شادفر
روی پیشانی ام سیاه شده
دستمال سپید مرطوبم
دارم از دست می روم اما
نگرانم نباش، من خوبم!

هیچ حسی ندارم از بودن
تیغ حس می کند جنونم را
دارم از دست می دهم کم کم
آخرین قطره های خونم را

در صف جبر خاک منتظرم
اختیار زمان تمام شود
زندگی مثل فحش ارزان بود
مرگ باید گران تمام شود!

از سرم مثل آب می گذرد
خاطراتی که تلخ و شیرین است
زندگی را به خواب می بینم
مرگ، تعبیر ابن سیرین است!

در سرت کل خانه چرخیدن
توی تقدیر در به در گشتن
هیچ راهی برای رفتن نیست
هیچ راهی برای برگشتن

خودکشی بر چهار پایه عشق
مثل اثبات دال و مدلولی است
نگرانم نباش، من خوبم
«مرگ یک اتفاق معمولی است!»

#محمدسعیدمیرزایی
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را نزن

آرزو کردی که دیگر بـر نگردم پیش تو
راه من با این که طولانی است حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته‌ی ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن




#فرامرز_عرب_عامری
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهر ورزی تو با ما شهره آفاق بود



یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود



پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود



از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود



سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود



حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود



بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود



رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود



در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود



شعر #حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
در لحظه های آخرِ دیدار، بنشین
ای تا همیشه زنده در پندار، بنشین

بنشین که از چشمت سلامت یابم امشب
ای جان من از رفتنت بیمار، بنشین

خوش می روی اما درنگی کن به رفتن
ما را به دست گریه ها مسپار، بنشین

ای چهره ات، خرّم ز گلزار جوانی
ما را به پیری در خزان مگذار، بنشین

از پا نشستم تا تو برخیزی به صد کام
خواهی که برخیزم ز جان، یک بار بنشین

من بی تو هرگز خواب را باور ندارم
ای جاودان در دیده ی بیدار! بنشین

لطف خدا را دیده ام در شاخ و برگت
روزی درختی می شوی پربار، بنشین

تا گل بر آید، خار در چشمم نشیند
من باغبانم، ای گل بی خار! بنشین

از سینه من لحظه یی ای درد برخیز
در پیش رویم ساعتی ای یار! بنشین

من تاب بار درد دوری را ندارم
از شانه ام این بار را بردار، بنشین

تا داد دل از دیده گریان ستانم
در لحظه های آخر دیدار بنشین


#مهدی_سهیلی
.

صبح از پرده به
در مي آيد
اثر آه سحر مي آيد
يا کسي مشک ختن
مي بيزد
يا نسيم گل تر
مي آيد
خيز اي ساقي و مي ده
به صبوح
که حريف چو شکر
مي آيد

عطار


سلااااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر شور و شیدایی 🌹❤️



🌞

.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شبم از بی‌ ستارگی شب گور
در دلم پرتو ستاره ی دور

آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت

بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پرِ زاغ

مرغِ شب‌خوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند.

آهوان گم شدند در شبِ دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت



نوزدهم مرداد ۱۴۰۱، سالروز درگذشت استاد#هوشنگ_ابتهاج (سایه)
.
می‌گریزم از تو
در بیراهه‌های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویَم تن
به آب چشمه‌های نور
در مَه رنگین صُبح گرم تابستان...


#فروغ_فرخزاد


سلاااام و عشق ☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سراسر سور و سرور 🌹❤️


🌞

.
بِبودن یا نبودن، بحث از این است

آیا عقل را شایسته تر آنکه :

مدام از منجنیق و تیر دورانِ جفاپیشه ستم بردن؟

و یا بر رویِ یک دریا مصائب، تیغ آهیختن

و از راه خلاف ایام آنها را سرآوردن؟

بِمردن، خواب رفتن، بس

و بتوانیم اگر گفتن

که با یک خفتنِ تنها

همه آلامِ قلبی و هزاران لطمه و زجرِ طبیعی را که جسم ما دچارش هست

پایان می‌توان دادن

چنین انجام را باید به اخلاص آرزوکردن

بِمردن، خواب رفتن

خواب‌رفتن، یَحتَمِل هم خواب‌دیدن

ها، همین اشکالِ کار ماست

زیرا اینکه در آن خوابِ مرگ و

بعد از آن کز چَنبرِ این گیر و دارِ بی‌بقا فارغ شویم

آنگَه چه رؤیاها پدید آید؟

همین باید تأمّل را برانگیزد

همین پروا، بلایا را طویل العمر می‌سازد

و گرنه کیست کو تن در دهد

در طَعن و طنزِ دهر و آزارِ ستمگر

وَهنِ اهلِ کِبر و رنجِ خِفّت از معشوق و

سرگرداندنِ قانون

تَجَرّیهای دیوانی و

خواریها که دائم مستعدّانِ صبور از هر فرو مایه همی‌ بینند

اینها جمله در حالی که هر آنی

به نوکِ دشنه‌ای عریان، حسابِ خویش را صافی توان کردن

کدامین کس بخواهد اینهمه بارِ گران بردن؟

عرق‌ریزان و نالان، زیرِ ثقلِ عمر سرکردن

جز آنکه خوف از چیزی پس از مرگ

آن زمینِ کشف‌ناکرده که هرگز هیچ سالک از کرانش برنمی‌گردد

همانا عزم را حیران و خاطر را مردّد کرده

ما را برمی انگیزد که در هر آفت و شرّی که می‌بینیم تاب آورده

بیهوده به دامان بَلیّاتی، جز از اینها، که واقف نیستیم از حال آنها

خویشتن را در نیندازیم

بدین آیین شعور و معرفت ما جمله را نامرد می‌سازد

بدین سان پوششِ اندیشه و سودا

صفایِ صبغهِ اصلیِ همت را به رو زردی مبدّل سازد و

نیّات والا و گرانسنگ از همین پروا ز مجرا منحرف گردیده

از نام عمل محروم می مانند.



هملت، پرده سوم ، صحنه اول
ویلیام شکسپیر

برگردان: استاد مجتبی مینوی


https://t.me/kellidd
باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاینجا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آنجا بیا ما را ببین کآنجا سبکبار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاینجا به دیدار آمدم

یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

#مولانا
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال هـــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم


#غلامرضاطریقی
حسّ و حال همه‌ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه‌ی فرضیه ها ریخت به هم

روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو قدم می زدم و دور و برم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه‌ی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم

پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافیــه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق
پس چرا زندگیِ ساده‌ی ما ریخت به هم؟



#امید_صباغ_نو
داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌ کند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر کجا بیندم‌ از دور کند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌ پُر آژنگ

با نگاهِ غضب‌ آلود زند
بر دلِ نازکِ من‌ تیرِ خدنگ

مادرِ سنگ‌ دلت‌ تا زنده‌ست‌
شهد در کامِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را
تا نسازی‌ دل او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ ، بی‌خوف و درنگ

روووی‌ و سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عاشق بی‌خرد ناهنجار
نه،‌ بل‌ آن‌ فاسق بی‌عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ‌ معشوق‌ نمود
دلِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد دمِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ:

«آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ»



#ایرج_میرزا
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان #سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی