کلید 🔑
78 subscribers
6.35K photos
1.85K videos
7 files
2.26K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست
گفت خاموش که آن فتنه دور قمرست

گفتم آن زلف و جبینم بچنین روز نشاند
گفت کان زلف و جبین نیست که شام و سحرست

گفتم ای جان جهان از من مسکین بگذر
گفت بگذر ز جهان زانکه جهان بر گذرست

گفتمش قد بلندت بصنوبر ماند
گفت کاین دلشده را بین که چه کوته نظرست

گفتمش خون جگر چند خورم در غم عشق
گفت داروی دلت صبر و غذایت جگرست

گفتمش درد من از صبر بتر می‌گردد
گفت درد دل این سوخته دلمان تبرست

گفتمش ناله شبهای مرا نشیندی
گفت از افغان توام شب همه شب دردسرست

گفتمش کار من از دست تو در پا افتاد
گفت این سر سبک امروز ز دستی دگرست

گفتمش کام دل خسته خواجو لب تست
گفت شک نیست که کام دل طوطی شکرست

#خواجوی_کرمانی
کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند
آینه ی دل مرا همدم آه می کند

شاهد سرمدی تویی وین دل سالخورد من
عشق هزار ساله را بر تو گواه می کند

ای مه و مهر روز و شب آینه دار حسن تو
حسن جمال خویش را در تو نگاه می کند

دل به امید مرهمی کز تو به خسته ای رسد
ناله به کوه می برد شکوه به ماه می کند

باد خوشی که می وزد از سر موج باده ات
کوه گران غصه را چون پر کاه می کند

آن که به رسم کجروان سر ز خط تو می کشد
هر رقمی که می زند نامه سیاه می کند

مایه ی عیش و خوش دلی در غم اوست سایه جان
آن که غمش نمی خورد عمر تباه می کند

#هوشنگ_ابتهاج
من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام
سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام

سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین
باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام

چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست
بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام

شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام

این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن
من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام

#فریدون_مشیری
#هوشنگ_ابتهاج


باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
از زمین آهسته می روید
با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران
با خود او را زیر لب نجواست
سرگذشتی تلخ می گوید
کوچه تاریک است
بانگ پایی می شود نزدیک
شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید
اشک باران می چکد بر شیشه تاریک
من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه می سوزد
دخترم یلدا
خفته در گهواره می جنباندش مادر
شب گران بار است و باران همچنان یکریز می بارد
سایه باریک اندام زنی افتاده بر دیوار
بچه اش را می فشارد در بغل نومید
در دلش انگار چیزی را
می کنند از ریشه خون آلود
لحظه ای می ایستد خم می شود آهسته با تردید
رعد می غرد
سیل می بارد
آخرین اندیشه مادر
چه خواهی شد؟
آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا
من نشسته تنگ دل پیش اجاق سرد
دخترم یلدا
خفته در گهواره اش آرام
1
صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعمِ تصنیف در متنِ ادراک یک کوچه تنهاترم



بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخونِ حجمِ تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست،



بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالتِ سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند،



بیا آب شو مثل یک واژه در سطرِ خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جِرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

-( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد و

باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاقِ شقایق مرا گرم کرد)-

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصلِ ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانیِ قرن می ترسم



بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاهِ جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی

در این عصر معراجِ پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو

بیدار خواهم شد

و آن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش

از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخِ زردِ آوازِ خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقیِ مثبتِ بویِ باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق ِ رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابِش استوا گرم،

تو را در سرآغازِ یک باغ خواهم نشانید.




#سهراب_سپهری
یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق تو بوده ام. گفت مشتاقی به که ملولی…

دیر آمدی ای نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست

معشوقه که دیر دیر بینند
آخر کم از آنکه سیر بینند


#سعدی
👏1
کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم
دردم ز حد گذشت و به درمان نمی‌رسم

ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من
در کار او به کفر و به ایمان نمی‌رسم

راهیست بی‌کرانه غم عشقش و مرا
چون پای صبر نیست به پایان نمی‌رسم

یاریست بس عزیز به ما زان نمی‌رسد
صیدیست بس شگرف بدو زان نمی‌رسم

گوید به ما ز حرمت ماکم همی رسی
حرمت بهانه‌ایست ز حرمان نمی‌رسم

سلطان عشق او چو دلم را اسیر کرد
معذورم ار به خدمت سلطان نمی‌رسم

#انوری
.


صبح یعنی
وسط قصه تردید شما
کسی از در برسد نور تعارف بکند!


#سهراب_سپهری


سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر 🍃🌼
روزگارتون سراسر طراوت و تازگی 🌹❤️



🌞
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید

سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید

چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

درین کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

#هوشنگ_ابتهاج
#شب_یاد_سایه
#سومین_سالگرد
جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
ساعت ۱۷
#فرهنگسرای_نیاوران

همان یگانۀ حسنی اگر چه پنهانی
و گر دوباره بر آیی هزار چندانی

در سومین سالگرد سایه جمعه ۱۷ مردادماه ۱۴۰۴، ساعت ۶ بعدازظهر در #فرهنگسرای_نیاوران و یکشنبه ۱۹ مردادماه ۱۴۰۴ ، ساعت ۵ بعدازظهر در #باغ_محتشم_رشت در آرامگاه سایه گرد هم می‌آییم.
کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم
دردم ز حد گذشت و به درمان نمی‌رسم

ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من
در کار او به کفر و به ایمان نمی‌رسم

راهیست بی‌کرانه غم عشقش و مرا
چون پای صبر نیست به پایان نمی‌رسم

یاریست بس عزیز به ما زان نمی‌رسد
صیدیست بس شگرف بدو زان نمی‌رسم

گوید به ما ز حرمت ماکم همی رسی
حرمت بهانه‌ایست ز حرمان نمی‌رسم

سلطان عشق او چو دلم را اسیر کرد
معذورم ار به خدمت سلطان نمی‌رسم

#انوری
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است
گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"
سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق‌ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق، پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز.


#حمیدمصدق
با آنکه بی‌دلیل رها می‌کنی مرا
آنقدر عاشقم که نمی‌پرسمت چرا؟

در پیچ‌وتاب عشق، به معنای هجر نیست
رودی ز رود دیگر اگر می‌شود جدا

خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم
ما عاشق توایم همین است ماجرا

خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت
گاهی به قدر صبر بلا می‌دهد خدا

حق با تو بود هرچه بکوشد نمی‌رسد
شیر نفس بریده به آهوی تیزپا

ای عشق! ای حقیقت باورنکردنی!
افسانه‌ای بساز خود از داستان ما

#فاضل_نظری
وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم
من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند
وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم

بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم

وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم

وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد
من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم

وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود
من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم

بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین
من جان فدا در راهِ آن یکتا پیمبر می کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود
من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم

وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی
من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر میکنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم

ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود
من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم

ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یاس و غم
من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم

#مصطفی_بادکوبه_ای
.
صبحدمی که برکنم،
دیده به روشناییت

بر در آسمـان زنم،
حلقـهٔ آشناییت

گوشـهٔ چشم مرحمت
بر صف عاشقـان فکن

تا شب رهـروان شود،
روز به روشنـاییت

#حضرت_سعدی


سلااااام ☀️🌻
صبح بخیر 🍃🌼
روزگارتون زیباترین 🌹


🌞


.
شگفتا حالت دیوانه یا عاشق که من دارم
که با آیینه و دیوار و در از تو سخن دارم

نسازد تا جدایم هیچ دستی هیچ‌وقت از تو
چو بوی گل به گل با تو سرِ آمیختن دارم

منم خورشیدِ پنهان در شبِ یک فترتِ دیگر
که باز از طالعِ مِهرت هوای سر زدن دارم

خوشا اقبالِ صیّادی که من باشم در این صحرا
که چون تو آهوی آزاده‌ای را در کمند آرم

اگر لب تر کنی با باده پیش از بوسه شیرینم
چه مستی‌های شهدآلود از آن لب زان دهن دارم

نسیمِ ری ز بادِ مصر خوش‌تر می‌وزد آری
که تحفه جای بوی پیرهن زو بوی تن دارم

برای دوست مُردن غایتِ عشق است و ننگم باد
اگر در این کفن یک‌دم گمانِ پیرهن دارم

گر از خوبان تو را برمی‌گزینم عینِ خوش‌ذوقی‌ست
که چشمِ دل میانِ یاسمن‌ها با سمن دارم

سخن میگفت زلفت با نسیم و می‌شنیدم من
که من هم با دلم چندی‌ست کآن‌سو ها وطن دارم

و من خود را میانِ عطرِ گیسویت رها کردم
که پیشِ جذبه‌ی عشقت نه کفِّ خویشتن دارم

#حسین_منزوی
.

هوای عشق ،فقط بودن و نبودن نیست
اگرچه قصهء ما شرح دل بریدن نیست

چه کرده چشم های سیاه تو با دل من
که دیده های مرا جز تو میل دیدن نیست

به یک نگاه ، کشاندی مرا به مسلخ عشق
برای وحشی چشمت، هراس کشتن نیست

همیشه عطر تنت در هوای من جاریست
تنیده ای به خیالم ،و حرف رفتن نیست

تو گرم ترین آرزوی منی ،خوبترین روءیا
که بی تو قلب مرا ،شورش تپیدن نیست

برای بودن تو استخاره کرده ام ،خوب است
اگر چه حس تو با من ، شبیه ماندن نیست...!!!



#مجید_یغمایی💜💫
رکب پشتِ رکب خوردم، ولی دم بَر نیاوردم
خودم از صبر بی‌حدِ خودم، سر در نیاوردم

شنیدم گرگ وحشی زاهد و عارف شده اما ...
به توبه کردن و ایمان او باور نیاوردم

خیالم پرت خود بود و حواسم جمع افکارم
خیال هر کسی را بی‌هوا در سر نیاوردم

گذشتم از گذشته، زخم‌هایم را رفو کردم
برای دل بریدن با خودم خنجر نیاوردم

اگرچه خسته‌ام از درد بی درمان بیداری
برای چشمِ بازم قرص خواب‌آور نیاوردم

به بند عشق پیچیدم تن عریان نفسم را
برای دیو در بند دلم، دلبر نیاوردم

ندارم قصد ماندن در دل طوفان‌ این دریا
برای کشتی درمانده‌ام لنگر نیاوردم

اگرچه دست‌هایم خالی اند اما پُرم از عشق
برای زندگی سرمایه‌ای دیگر نیاوردم

#معصومه_شفیعی
کجایی ای که می پیچم به خود از درد بعدازتو
خبرداری که این دوری چه بامن کرد بعدازتو؟

من و تنهایی وشبهای پر حسرت نمیدانی
غم دوری چه آخر بر سرم آورد بعدازتو؟

تعجب میکنم از تو که حتی عکس پُر مهرت
نگاهم میکند با یک نگاه سرد بعدازتو

گناهش از تو، حسرت از من و دیوانه گی از دل
که الحق دل صبوری میکند چون مرد بعدازتو

توبودی و من و آغوش گرم مهربانی ها
ولی حالا شدم تنهاترین شب گرد بعدازتو

به من گفتی صبوری آخرین راه است بعدازمن
صبوری باچه امید و چه دست آورد
بعدازتو

#جواد_شادفر
روی پیشانی ام سیاه شده
دستمال سپید مرطوبم
دارم از دست می روم اما
نگرانم نباش، من خوبم!

هیچ حسی ندارم از بودن
تیغ حس می کند جنونم را
دارم از دست می دهم کم کم
آخرین قطره های خونم را

در صف جبر خاک منتظرم
اختیار زمان تمام شود
زندگی مثل فحش ارزان بود
مرگ باید گران تمام شود!

از سرم مثل آب می گذرد
خاطراتی که تلخ و شیرین است
زندگی را به خواب می بینم
مرگ، تعبیر ابن سیرین است!

در سرت کل خانه چرخیدن
توی تقدیر در به در گشتن
هیچ راهی برای رفتن نیست
هیچ راهی برای برگشتن

خودکشی بر چهار پایه عشق
مثل اثبات دال و مدلولی است
نگرانم نباش، من خوبم
«مرگ یک اتفاق معمولی است!»

#محمدسعیدمیرزایی
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را نزن

آرزو کردی که دیگر بـر نگردم پیش تو
راه من با این که طولانی است حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته‌ی ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن




#فرامرز_عرب_عامری