کلید 🔑
79 subscribers
6.37K photos
1.85K videos
7 files
2.29K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است ؟
پاسخی نیست ، بیابان خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است
آه ای
سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که زبانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است

#نادرنادرپور
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد

عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

تا صاعقه عشق تو در جان من افتاد
از واقعه من همه آفاق خبر شد

تا باد دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
روزم همه تاریک بر امید مگر شد

بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

هان ای دل #خاقانی خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
1
آسمان همچون صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب ست

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم

آه ، گویی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پُر نور
می درخشد میان هاله ی راز

ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می آید

آه ، باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق

#فروغ_فرخزاد
حلقه زلف تو ، سرمایه هر سودایی است
غمزه مست تو ، سر فتنه هر غوغایی است

راز سر بسته زلفت ، مگشا ، پیش صبا
که صبا هم نفسش هرکس و هر دم جایی است

صورت خط تو در خاطر من می‌گذرد
باز سر برزده از خاطر من سودایی است

درد بالای تو چینم ، که از آن بالاتر
نتوان گفت ، که در بزم فلک، بالایی است

هر کسی را نظری باشد و رایی و مرا
دیدن روی تو رای است و مبارک رایی است

دل سودا زده در عهد تو بستیم و برین
عهدها رفت و نگویی که مرا شیدایی است

با غم توست اگر جان مرا آرامی است
در دل ماست اگر درد تو را ماوایی است

یک شب از دیده ما نیست خیالت ، خالی
شبروی شب همه شب ، در پی شب پیمایی است

می‌رود دل به ره دیده و تا چون باشد
سفر دیده ، مبارک سفر دریایی است

#سلمان_ساوجی
.

صبح است
باید بلند شد 
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد 
ابهام را شنید 
باید دوید تا ته بودن...

#سهراب_سپهری


سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر تازگی و شادابی🌹❤️



🌞
زن نیست، یک بنفشِ یواش است

و یک سکوتِ گوش‌خراش است

معجون ناامیدی و کاش است

در گیجیِ ضمیرِ خودآگاه



زن نیست، مرد نیست، عجیب است

یک آرزوی روی صلیب است

یک مشت سنگ داخل جیب است

افتاده یک شب از وسط ماه



زن-مرد نیست، جنسیتش باد

و پوستش از آهن و فولاد

ذهنش شبیه ماهیِ آزاد

که حبس مانده داخل یک چاه



رد کرده مرزهای بدن را

جر داده پیش‌فرضِ «شدن» را

کوتاه کرده سایه‌ی زن را

از پشت پای یک «منِ» خودخواه



قلبش شبیه مین، وسط خاک

بدجور عاشق است و خطرناک

غم‌هاش را گذاشته در ساک

بی مقصد و مکان زده به راه



یک پرتگاه در ته دنیاست

آتشفشانِ داخل دریاست

یک گور دسته‌جمعی تنهاست

یک شعر منتهی شده به «آه»




#فاطمه_اختصاری
به دست سر شاخه هاش / سيباي نازنين بود

شكوفه ي انارش / هلوي آبدارش

نسيم مهربونش / برگاي بي قرارش

صدا، صدا، صدا بود / تو خواب باغا پيچيد

شكوفه ي انارو / از سر شاخه ها چيد

صدا، صدا، صدا بود / كه سقف چوبي لرزيد

قلب بزرگِ با با / با همه خوبي لرزيد

دود كه به آسمون رفت / پدر تو ايوون اومد

از تن شهرم اون شب / بگي نگي ، خون اومد

همون شب سيا بود / كه بمبو من شناختم

كنار كار دستيام / ماشين جنگي ساختم

لوله ي تانك چوبي / مداد رنگي ام بود

كت بزرگ بابا / لباس جنگي ام بود

گلدونِ ياسِ ايوون / باغ خيالي ام شد

خونه ي مردم شهر / جعبه ي خالي ام شد

وقتي صدا مي اومد / مدادو بر مي داشتم

مثل ضد هوايي / رو جعبه ها مي ذاشتم

آ‍‍ژير قرمز مي زد / پدر هراسون مي شد

آخه يه گوشه ي شهر / دوباره داغون مي شد

مي ديدم از تو جعبه / جنازه بيرون مياد

عروسكاي زخمي / از تنشون خون مياد

مي ديدم از كوچه مون / جنازه هي رد مي شه

داد مي زدم : ادسر / بازي داره بد مي شه

بازي ولي جدي بود / يه روزي باورم شد

عروسكاي زخمي / يكيش، برادرم شد

يه روز كه من بي هوا / رفته بودم سراغش

يه پاي چوبي ديدم / تو گوشه ي اتاقش

برادرم به من گفت : / بازيه جنگ و خنديد

پاشُد منو بغل كرد / پاهاش ولي مي لنگيد.



#عبدالجبارکاکایی
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریه پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

ملول از ناله بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

#شهریار
کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت
که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت

باد بوی گل رویش به گلستان آورد
آب گلزار بشد رونق عطار برفت

صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیم
چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت

بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را
که مرا در حق این طایفه انکار برفت

در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت

آخر این مور میان بسته افتان خیزان
چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت

به خرابات چه حاجت که یکی مست شود
که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت

به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و به زنار برفت

پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند
نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت

تو نه مرد گل بستان امیدی #سعدی
که به پهلو نتوانی به سر خار برفت
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید ، کجایی ؟
چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی ؟

نگفتیم که بیایم ، چو جان تو به لب آید ؟
ز هجر جان من اینک به لب رسید کجایی ؟

منم کنون و یکی جان ، بیا که بر تو فشانم
جدا مشو ز من این دم ، که نیست وقت جدایی

گذشت عمر و ندیدم جمال روی تو روزی
مرا چه‌ای ؟ و ندانم که با کس دگر آیی ؟

کجا نشان تو جویم ؟ که در جهانت نیابم
چگونه روی تو بینم ؟ که در زمانه نپایی

چه خوش بود که زمانی نظر کنی به دل من ؟
دل ز غم برهانی ، مرا ز غم برهایی

مرا ز لطف خود ای دوست ، ناامید مگردان
کامیدوار به کوی تو آمدم به گدایی

فتاده‌ام چو عراقی ، همیشه بر در وصلت
بود که این در بسته به لطف خود بگشایی ؟

#فخرالدین_عراقی
بکش ار کشی به تیغم ، بزن ار زنی به تیرم
بکن آنچه می‌توانی که من از تو ناگزیرم

همه شرط عاشق آنست که کام دوست جوید
بکن ار کنی قبولم ، ببر ار بری اسیرم

سر من فرو نیاید به کمند پهلوانان
تو کنی به تار مویی همه روزه دستگیرم

نظر ار ز دوست پوشم که برون رود ز چشمم
به چه اقتدار گویم که برون شو از ضمیرم

ز جهان کناره کردم که تو در کنارم آیی
مگر ای جوان رهانی ز غم جهان پیرم

تو به راه باد گویا سر زلف خود گشودی
که ز مغز جای عطسه همه می‌جهد عبیرم

طلب از خدای کردم که بمیرم ار نیایی
تو نیامدی و ترسم که درین طلب بمیرم

مگرم نظر بدوزی به خدنگ جور ورنه
همه تا حیات دارم نظر از تو برنگیرم

به هوای مهر محمود چو ذره در نشاطم
که چو آفتاب روزی به فلک برد امیرم

#قاآنی
گر چه ممکن نیست با تکرار آسانش کنند
حیف باشد غم که مشقِ تازه‌کارانش کنند

تازه راضی کرده‌ام دل را به دین داری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند

ساختن با خانۀ فرسودۀ دل بهتر است
گر بنا باشد که با تعمیر ویرانش کنند

گر چه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است
می‌زند بر میله سر وقتی هراسانش کنند

عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟
برملاتر می‌شود رازی که کتمانش کنند

بستن میخانه از هر خانه‌‌ای میخانه ساخت
می‌تراود نور چون در شیشه پنهانش کنند

بادها هرگز نمی‌فهمند، گیسوی رها
دلرباتر می‌شود وقتی پریشانش کنند

می‌کشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم
در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند

#فاضل_نظری
اگر از دریاهای دور
به جزیره‌ی تنهایی من
بازآیی
ساعت و قطب‌نما را
در پایت
خواهم شکست
و زورق نمناک تو را
با هیزم پاروها
به آتش خواهم کشید
و فارغ از نگاه حسود ماهی‌ها
تن‌ات را
با شیر گرم
شست‌وشو خواهم داد

ای نیمی از زن
و نیمی از ماهی
ای که فلس‌های تن‌ات
لطیف‌تر از آواز زنبق‌هاست
وقتی که آبشار نقره‌ای گیسوان تو
بر عریانی پیکرت
فرو می‌ریزد
و چشمان مرطوب تو
یاد علف‌های باران‌خورده‌ی ماه اردی‌بهشت را
در خاطرم زنده می‌کند
با تو خواهم گفت
عشق چیزی‌ست به عظمت ستاره
در سال‌های پیش از نجوم

#کیومرث_منشی‌زاده
کلاغ تنها پرنده‌ایه که به عقاب حمله میکنه ولی جالبه بدونید که عقاب هیچ حمله متقابلی انجام نمیده!

وقتی کلاغ به عقاب حمله میکند با پریدن روی پشتش و نوک زدن به گردنش عقاب نه عصبی می شود نه واکنشی نشان میدهد.
برخلاف بیشتر حیوانات که مقابله میکنند عقاب مسیر دیگری را انتخاب میکند او فقط بالاتر و بالاتر پرواز میکند.
در نهایت کلاغ از شدت ارتفاع سقوط می کند چون توان ماندن در آن سطح را ندارد. این رفتار یک درس مهم زندگی به ما میدهد. "هر حمله‌ای شایسته واکنش نیست"
به جای تلف کردن انرژی برای حواس پرتی ها و منفی بافی باید یاد بگیریم بالاتر برویم آرام بمانیم و مسیر خودمان را با قدرت و تمرکز ادامه دهیم.
🗓 ۱۴۰۴/۵/۱۳

‌برای تویی که خیلی داری تلاش میکنی:
به کاشتن بذرها ادامه بده؛
یک روزی توی باغی که آرزوشو داشتی
بیدار می‌شی



سلااااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از شور و شیداااایی 🌹❤️



🌞
جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز را
زنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را

توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من
زلف جان آویز را یا چشم رنگ آمیز را

گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدی
جان مانی سجده کردی صورت پرویز را

با چنان زلف و چنان چشم دلاویز ای عجب
جای کی ماند درین دل توبه و پرهیز را

جان ما می را و قالب خاک را و دل ترا
وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را

شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را
ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را

گر شب وصلت نماید مر شب معراج را
نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را

اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم
رطل می‌باید دمادم مست بیگه خیز را

آتش عشق سنایی تیز کن ای ساقیا
در دهیدش آب انگور نشاط ‌انگیز را

#سنایی_غزنوی
دوستان ، عاشقم و عاشق زارم ، چه کنم ؟
چاره صبرست ، ولی صبر ندارم ، چه کنم ؟

ریخت خون جگر از گوشه چشمم بکنار
و آن جگر گوشه نیامد بکنارم ، چه کنم ؟

ای طبیب ، این همه زحمت مکش و رنج مبر
زار می میرم ، اگر جان نسپارم چه کنم ؟

چند گویی که برو ، دامنم از کف بگذار
وای اگر دامنت از کف بگذارم چه کنم ؟

دردمندان همه از صبر قراری گیرند
چون من از درد تو بی صبر و قرارم چه کنم ؟

گر چو مرغان خزان دیده ملولم چه عجب ؟
گل نمی بینم و آزرده خارم ، چه کنم ؟

خلق گویند هلالی ، چه کنی گریه زار ؟
گریه رو میدهد و عاشق زارم چه کنم ؟

#هلالی_جغتایی
هر چه کردم به ره عشق وفا بود ، وفا
وانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا

شربت من ز کف یار الم بود ، الم
قسمت من ز در دوست بلا بود ، بلا

سکه عشق زدن محض غلط بود ، غلط
عاشق ترک شدن عین خطا بود ، خطا

یار خوبان ستم پیشه گران بود ، گران
کار عشاق جگر خسته دعا بود ، دعا

همه شب حاصل احباب فغان بود ، فغان
همه جا شاهد احوال خدا بود ، خدا

اشک ما نسخه صد رشته گهر بود ، گهر
درد ما مایه صد گونه دوا بود ، دوا

نفس ما از مدد عشق قوی بود ، قوی
سر ما در ره معشوق فدا بود ، فدا

دعوی پیر خرابات به حق بود ، به حق
عمل شیخ مناجات ریا بود ، ریا

هر که جز مهر تو اندوخت هوس بود ، هوس
آن که جز عشق تو ورزید هوا بود ، هوا

هر ستم کز تو کشیدیم کرم بود ، کرم
هر خطا کز تو به ما رفت عطا بود ، عطا

زخم کاری زفراق تو به جان بود ، به جان
جان سپاری به وصال تو به جا بود ، بجا

در همه عمر فروغی به طلب بود ، طلب
در همه حال وجودش به رجا بود ، رجا

#فروغی_بسطامی
دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمی‌داند
چراغی را که این آتش بود مردن نمی‌داند


دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازارد
نه دل سنگست پنداری که آزردن نمی‌داند

خسک در زیر پا دارد مقیم کوی مشتاقی
عجب نبود که پای صبر افشردن نمی‌داند

عنان کمتر کش اینجا چون رسی کز ما وفاکیشان
کسی دست تظلم بر عنان بردن نمی‌داند

مِیی در کاسه دارم مایهٔ سد گونه بد مستی
هنوز او مستی خون جگر خوردن نمی‌داند

بخند ای گل، کز آب چشم وحشی پرورش داری
که هر گل کو به بار آورد پژمردن نمی‌داند



#وحشی_بافقی
با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان

#هوشنگ_ابتهاج
جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت
مویی نفروشم به همه ملک جهانت

شیرینتر از این لب نشنیدم که سخن گفت
تو خود شکری یا عسلست آب دهانت

یک روز عنایت کن و تیری به من انداز
باشد که تفرج بکنم دست و کمانت

گر راه بگردانی و گر روی بپوشی
من می‌نگرم گوشه چشم نگرانت

بر سرو نباشد رخ چون ماه منیرت
بر ماه نباشد قد چون سرو روانت

آخر چه بلایی تو که در وصف نیایی
بسیار بگفتیم و نکردیم بیانت

هر کس که ملامت کند از عشق تو ما را
معذور بدارند چو بینند عیانت

حیفست چنین روی نگارین که بپوشی
سودی به مساکین رسد آخر چه زیانت

بازآی که در دیده بماندست خیالت
بنشین که به خاطر بگرفتست نشانت

بسیار نباشد دلی از دست بدادن
از جان رمقی دارم و هم برخی جانت

دشنام کرم کردی و گفتی و شنیدم
خرم تن #سعدی که برآمد به زبانت