من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
از جنگ میترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو
ماییم مست ایزدی زان بادههای سرمدی
تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو
رفتیم سوی شاه دین با جامههای کاغذین
تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو
در عشق جانان جان بده بیعشق نگشاید گره
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او
خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو
در دوغ او افتادهای خود تو ز عشقش زادهای
زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو
گر کافری میجویدت ورمؤمنی میشویدت
این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو
چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او
از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو
هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او
گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو
ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای میبایدش
خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو
گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلا
با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو
بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر
گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو
میباش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو
گه بر لبت لب مینهد گه بر کنارت مینهد
چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو
هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش
مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو
سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز
شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو
آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی
باغ پرانگور وی گه باده شو گه بنگ شو
خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی
کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو
#مولانا
از جنگ میترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو
ماییم مست ایزدی زان بادههای سرمدی
تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو
رفتیم سوی شاه دین با جامههای کاغذین
تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو
در عشق جانان جان بده بیعشق نگشاید گره
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او
خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو
در دوغ او افتادهای خود تو ز عشقش زادهای
زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو
گر کافری میجویدت ورمؤمنی میشویدت
این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو
چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او
از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو
هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او
گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو
ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای میبایدش
خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو
گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلا
با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو
بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر
گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو
میباش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو
گه بر لبت لب مینهد گه بر کنارت مینهد
چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو
هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش
مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو
سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز
شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو
آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی
باغ پرانگور وی گه باده شو گه بنگ شو
خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی
کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو
#مولانا
👏1
خسته ام ای کاش کل ماجرا کابوس بود
خوب میدانی دلم از اولش مایوس بود
عشق مدتهاست اینجا از رواج افتاده است
سکه ای از سکه های عهد دقیانوس بود
زُهره ای که ما به نورش راه را کج کرده ایم
پیرمردی خسته و آواره با فانوس بود
گفته بودم کوچ ما تنها، فرار از ساحل است
قایقم کی در توانش فتح اقیانوس بود
عشق هرگز رخنه در لبخندهای ما نکرد
گرچه دل از اولش در بین ما جاسوس بود!
#حسین_غلامی_خواه
خوب میدانی دلم از اولش مایوس بود
عشق مدتهاست اینجا از رواج افتاده است
سکه ای از سکه های عهد دقیانوس بود
زُهره ای که ما به نورش راه را کج کرده ایم
پیرمردی خسته و آواره با فانوس بود
گفته بودم کوچ ما تنها، فرار از ساحل است
قایقم کی در توانش فتح اقیانوس بود
عشق هرگز رخنه در لبخندهای ما نکرد
گرچه دل از اولش در بین ما جاسوس بود!
#حسین_غلامی_خواه
.
چون چراغ صبحگاهی، از فروغ آفتاب
پرتوخورشید تابان محو شد در نور عشق ...
ناامیدی و امید اینجا همآغوش همند
صبح را در آستین دارد شبِ دیجور عشق ...
#صائب_تبریزی
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون نیک🌹
آغاز هفتتون سرشار از سرزندگی و شادابی ❤️
🌞
.
چون چراغ صبحگاهی، از فروغ آفتاب
پرتوخورشید تابان محو شد در نور عشق ...
ناامیدی و امید اینجا همآغوش همند
صبح را در آستین دارد شبِ دیجور عشق ...
#صائب_تبریزی
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون نیک🌹
آغاز هفتتون سرشار از سرزندگی و شادابی ❤️
🌞
.
آنکه دائم نفسش، حسِ تـو را داشت منم
اینچنین عشقِ تو در سینه نگهداشت ، منم
آنکه در نـاز فـرو رفتـه و شـاداب، تـوئـی
آنکه دل کاشت ولی دلهـره بـرداشت منم
آنکه هـرگـز نگشود دفتـرِ احساس تـوئی
آنکه رؤیـای تـو را خاطـره پنـداشت منـم
آنکه کافـر بـه دلِ مؤمنِ من بـود ، تـوئی
آنکه هـر شعـرِ تـو را معجزه انگاشت منم
آنکه بر سینه ی من خنجرِ غم کوفت توئی
او کـه قامت بـه قـدِ تیـر بـرافراشت، منم
او که در بـاغِ غـزل گشت و خرامید توئی
اوکه یک بوته دراین باغچه نگذاشت منم
او که عاقل شد و راهِ خِرَدش جُست، توئی
آنکه در مزرعه اش بَـذرِ جنون کاشت، منم
#سمیه_حسامی✍✍
اینچنین عشقِ تو در سینه نگهداشت ، منم
آنکه در نـاز فـرو رفتـه و شـاداب، تـوئـی
آنکه دل کاشت ولی دلهـره بـرداشت منم
آنکه هـرگـز نگشود دفتـرِ احساس تـوئی
آنکه رؤیـای تـو را خاطـره پنـداشت منـم
آنکه کافـر بـه دلِ مؤمنِ من بـود ، تـوئی
آنکه هـر شعـرِ تـو را معجزه انگاشت منم
آنکه بر سینه ی من خنجرِ غم کوفت توئی
او کـه قامت بـه قـدِ تیـر بـرافراشت، منم
او که در بـاغِ غـزل گشت و خرامید توئی
اوکه یک بوته دراین باغچه نگذاشت منم
او که عاقل شد و راهِ خِرَدش جُست، توئی
آنکه در مزرعه اش بَـذرِ جنون کاشت، منم
#سمیه_حسامی✍✍
❤1
سحرگه ماه عقرب زلف من مست
در آمد همچو شمعی شمع دردست
دو پیکر عقربش را زهره در بُرج
کمانکش جادوش را تیر در شست
شبش مه منزل و ماهش قصب پوش
سهی سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاوید
هلالش حاجب خورشید پیوست
نقاب عنبری از چهره بگشود
طناب چنبری بر مشتری بست
بفندق ضیمرانرا تاب در داد
به عشوه گوشه ی بادام بشکست
سرشک از آرزوی خاکبوسش
روان از منظر چشمم برون جست
به لابه گفتمش بنشین که خواجو
زمانی از تو خالی نیست تا هست
فغان از جمع چون بنشست برخاست
چراغ صبح چون برخاست بنشست
#خواجوی_کرمانی
در آمد همچو شمعی شمع دردست
دو پیکر عقربش را زهره در بُرج
کمانکش جادوش را تیر در شست
شبش مه منزل و ماهش قصب پوش
سهی سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاوید
هلالش حاجب خورشید پیوست
نقاب عنبری از چهره بگشود
طناب چنبری بر مشتری بست
بفندق ضیمرانرا تاب در داد
به عشوه گوشه ی بادام بشکست
سرشک از آرزوی خاکبوسش
روان از منظر چشمم برون جست
به لابه گفتمش بنشین که خواجو
زمانی از تو خالی نیست تا هست
فغان از جمع چون بنشست برخاست
چراغ صبح چون برخاست بنشست
#خواجوی_کرمانی
بی تو زندگی کنم
یا بگردم ؟
همین که باشی
همین که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآویزم به شانهی تو
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟
از نداشتنت میترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نیستی تباه شوم
من
بی تو
یعنی چی ؟
غمگین که باشی
فرو میریزم
مثل اشک
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است
تو بیشتر منی
یا من تو ؟
در آغوشت
ورد میخوانم زیر لب
و خدا را صدا میزنم
آنقدر صدا میزنم که بگویی
جان دلم
#عباس_معروفی
یا بگردم ؟
همین که باشی
همین که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآویزم به شانهی تو
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟
از نداشتنت میترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نیستی تباه شوم
من
بی تو
یعنی چی ؟
غمگین که باشی
فرو میریزم
مثل اشک
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است
تو بیشتر منی
یا من تو ؟
در آغوشت
ورد میخوانم زیر لب
و خدا را صدا میزنم
آنقدر صدا میزنم که بگویی
جان دلم
#عباس_معروفی
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر به خرابات خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد
پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد
آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است
به دهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
زنگ چل سالهی آئینهی ما گرچه بسی است
آتشی همدم ما کن که به یکدم ببرد
رنج عمری همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خرم ببرد
من ندانم چه نیازی است تو را با همه قدر
که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب بر تست
کاش جاوید بدان کوی مرا هم ببرد
من ننالم ز تو ، لیکن نه سزا هست کسی
درد با خود ز در عیسی مریم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد
نیست غم دوست اگر نام مرا کم ببرد
#عمادخراسانی
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر به خرابات خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد
پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد
آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است
به دهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
زنگ چل سالهی آئینهی ما گرچه بسی است
آتشی همدم ما کن که به یکدم ببرد
رنج عمری همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خرم ببرد
من ندانم چه نیازی است تو را با همه قدر
که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب بر تست
کاش جاوید بدان کوی مرا هم ببرد
من ننالم ز تو ، لیکن نه سزا هست کسی
درد با خود ز در عیسی مریم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد
نیست غم دوست اگر نام مرا کم ببرد
#عمادخراسانی
❤🔥1
در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است ؟
پاسخی نیست ، بیابان خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است
آه ای
سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که زبانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است
#نادرنادرپور
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است ؟
پاسخی نیست ، بیابان خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است
آه ای
سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که زبانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است
#نادرنادرپور
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقه عشق تو در جان من افتاد
از واقعه من همه آفاق خبر شد
تا باد دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
هان ای دل #خاقانی خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقه عشق تو در جان من افتاد
از واقعه من همه آفاق خبر شد
تا باد دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
هان ای دل #خاقانی خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
❤1
آسمان همچون صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب ست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ، گویی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پُر نور
می درخشد میان هاله ی راز
ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می آید
آه ، باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق
#فروغ_فرخزاد
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب ست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ، گویی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پُر نور
می درخشد میان هاله ی راز
ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می آید
آه ، باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق
#فروغ_فرخزاد
حلقه زلف تو ، سرمایه هر سودایی است
غمزه مست تو ، سر فتنه هر غوغایی است
راز سر بسته زلفت ، مگشا ، پیش صبا
که صبا هم نفسش هرکس و هر دم جایی است
صورت خط تو در خاطر من میگذرد
باز سر برزده از خاطر من سودایی است
درد بالای تو چینم ، که از آن بالاتر
نتوان گفت ، که در بزم فلک، بالایی است
هر کسی را نظری باشد و رایی و مرا
دیدن روی تو رای است و مبارک رایی است
دل سودا زده در عهد تو بستیم و برین
عهدها رفت و نگویی که مرا شیدایی است
با غم توست اگر جان مرا آرامی است
در دل ماست اگر درد تو را ماوایی است
یک شب از دیده ما نیست خیالت ، خالی
شبروی شب همه شب ، در پی شب پیمایی است
میرود دل به ره دیده و تا چون باشد
سفر دیده ، مبارک سفر دریایی است
#سلمان_ساوجی
غمزه مست تو ، سر فتنه هر غوغایی است
راز سر بسته زلفت ، مگشا ، پیش صبا
که صبا هم نفسش هرکس و هر دم جایی است
صورت خط تو در خاطر من میگذرد
باز سر برزده از خاطر من سودایی است
درد بالای تو چینم ، که از آن بالاتر
نتوان گفت ، که در بزم فلک، بالایی است
هر کسی را نظری باشد و رایی و مرا
دیدن روی تو رای است و مبارک رایی است
دل سودا زده در عهد تو بستیم و برین
عهدها رفت و نگویی که مرا شیدایی است
با غم توست اگر جان مرا آرامی است
در دل ماست اگر درد تو را ماوایی است
یک شب از دیده ما نیست خیالت ، خالی
شبروی شب همه شب ، در پی شب پیمایی است
میرود دل به ره دیده و تا چون باشد
سفر دیده ، مبارک سفر دریایی است
#سلمان_ساوجی
.
صبح است
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن...
#سهراب_سپهری
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر تازگی و شادابی🌹❤️
🌞
صبح است
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن...
#سهراب_سپهری
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر تازگی و شادابی🌹❤️
🌞
زن نیست، یک بنفشِ یواش است
و یک سکوتِ گوشخراش است
معجون ناامیدی و کاش است
در گیجیِ ضمیرِ خودآگاه
زن نیست، مرد نیست، عجیب است
یک آرزوی روی صلیب است
یک مشت سنگ داخل جیب است
افتاده یک شب از وسط ماه
زن-مرد نیست، جنسیتش باد
و پوستش از آهن و فولاد
ذهنش شبیه ماهیِ آزاد
که حبس مانده داخل یک چاه
رد کرده مرزهای بدن را
جر داده پیشفرضِ «شدن» را
کوتاه کرده سایهی زن را
از پشت پای یک «منِ» خودخواه
قلبش شبیه مین، وسط خاک
بدجور عاشق است و خطرناک
غمهاش را گذاشته در ساک
بی مقصد و مکان زده به راه
یک پرتگاه در ته دنیاست
آتشفشانِ داخل دریاست
یک گور دستهجمعی تنهاست
یک شعر منتهی شده به «آه»
#فاطمه_اختصاری
و یک سکوتِ گوشخراش است
معجون ناامیدی و کاش است
در گیجیِ ضمیرِ خودآگاه
زن نیست، مرد نیست، عجیب است
یک آرزوی روی صلیب است
یک مشت سنگ داخل جیب است
افتاده یک شب از وسط ماه
زن-مرد نیست، جنسیتش باد
و پوستش از آهن و فولاد
ذهنش شبیه ماهیِ آزاد
که حبس مانده داخل یک چاه
رد کرده مرزهای بدن را
جر داده پیشفرضِ «شدن» را
کوتاه کرده سایهی زن را
از پشت پای یک «منِ» خودخواه
قلبش شبیه مین، وسط خاک
بدجور عاشق است و خطرناک
غمهاش را گذاشته در ساک
بی مقصد و مکان زده به راه
یک پرتگاه در ته دنیاست
آتشفشانِ داخل دریاست
یک گور دستهجمعی تنهاست
یک شعر منتهی شده به «آه»
#فاطمه_اختصاری
به دست سر شاخه هاش / سيباي نازنين بود
شكوفه ي انارش / هلوي آبدارش
نسيم مهربونش / برگاي بي قرارش
صدا، صدا، صدا بود / تو خواب باغا پيچيد
شكوفه ي انارو / از سر شاخه ها چيد
صدا، صدا، صدا بود / كه سقف چوبي لرزيد
قلب بزرگِ با با / با همه خوبي لرزيد
دود كه به آسمون رفت / پدر تو ايوون اومد
از تن شهرم اون شب / بگي نگي ، خون اومد
همون شب سيا بود / كه بمبو من شناختم
كنار كار دستيام / ماشين جنگي ساختم
لوله ي تانك چوبي / مداد رنگي ام بود
كت بزرگ بابا / لباس جنگي ام بود
گلدونِ ياسِ ايوون / باغ خيالي ام شد
خونه ي مردم شهر / جعبه ي خالي ام شد
وقتي صدا مي اومد / مدادو بر مي داشتم
مثل ضد هوايي / رو جعبه ها مي ذاشتم
آژير قرمز مي زد / پدر هراسون مي شد
آخه يه گوشه ي شهر / دوباره داغون مي شد
مي ديدم از تو جعبه / جنازه بيرون مياد
عروسكاي زخمي / از تنشون خون مياد
مي ديدم از كوچه مون / جنازه هي رد مي شه
داد مي زدم : ادسر / بازي داره بد مي شه
بازي ولي جدي بود / يه روزي باورم شد
عروسكاي زخمي / يكيش، برادرم شد
يه روز كه من بي هوا / رفته بودم سراغش
يه پاي چوبي ديدم / تو گوشه ي اتاقش
برادرم به من گفت : / بازيه جنگ و خنديد
پاشُد منو بغل كرد / پاهاش ولي مي لنگيد.
#عبدالجبارکاکایی
شكوفه ي انارش / هلوي آبدارش
نسيم مهربونش / برگاي بي قرارش
صدا، صدا، صدا بود / تو خواب باغا پيچيد
شكوفه ي انارو / از سر شاخه ها چيد
صدا، صدا، صدا بود / كه سقف چوبي لرزيد
قلب بزرگِ با با / با همه خوبي لرزيد
دود كه به آسمون رفت / پدر تو ايوون اومد
از تن شهرم اون شب / بگي نگي ، خون اومد
همون شب سيا بود / كه بمبو من شناختم
كنار كار دستيام / ماشين جنگي ساختم
لوله ي تانك چوبي / مداد رنگي ام بود
كت بزرگ بابا / لباس جنگي ام بود
گلدونِ ياسِ ايوون / باغ خيالي ام شد
خونه ي مردم شهر / جعبه ي خالي ام شد
وقتي صدا مي اومد / مدادو بر مي داشتم
مثل ضد هوايي / رو جعبه ها مي ذاشتم
آژير قرمز مي زد / پدر هراسون مي شد
آخه يه گوشه ي شهر / دوباره داغون مي شد
مي ديدم از تو جعبه / جنازه بيرون مياد
عروسكاي زخمي / از تنشون خون مياد
مي ديدم از كوچه مون / جنازه هي رد مي شه
داد مي زدم : ادسر / بازي داره بد مي شه
بازي ولي جدي بود / يه روزي باورم شد
عروسكاي زخمي / يكيش، برادرم شد
يه روز كه من بي هوا / رفته بودم سراغش
يه پاي چوبي ديدم / تو گوشه ي اتاقش
برادرم به من گفت : / بازيه جنگ و خنديد
پاشُد منو بغل كرد / پاهاش ولي مي لنگيد.
#عبدالجبارکاکایی
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم
فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریه پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
ملول از ناله بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
#شهریار
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم
فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریه پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
ملول از ناله بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
#شهریار
کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت
که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت
باد بوی گل رویش به گلستان آورد
آب گلزار بشد رونق عطار برفت
صورت یوسف نادیده صفت میکردیم
چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت
بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را
که مرا در حق این طایفه انکار برفت
در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
آخر این مور میان بسته افتان خیزان
چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت
به خرابات چه حاجت که یکی مست شود
که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت
به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و به زنار برفت
پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند
نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت
تو نه مرد گل بستان امیدی #سعدی
که به پهلو نتوانی به سر خار برفت
که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت
باد بوی گل رویش به گلستان آورد
آب گلزار بشد رونق عطار برفت
صورت یوسف نادیده صفت میکردیم
چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت
بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را
که مرا در حق این طایفه انکار برفت
در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
آخر این مور میان بسته افتان خیزان
چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت
به خرابات چه حاجت که یکی مست شود
که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت
به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و به زنار برفت
پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند
نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت
تو نه مرد گل بستان امیدی #سعدی
که به پهلو نتوانی به سر خار برفت
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید ، کجایی ؟
چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی ؟
نگفتیم که بیایم ، چو جان تو به لب آید ؟
ز هجر جان من اینک به لب رسید کجایی ؟
منم کنون و یکی جان ، بیا که بر تو فشانم
جدا مشو ز من این دم ، که نیست وقت جدایی
گذشت عمر و ندیدم جمال روی تو روزی
مرا چهای ؟ و ندانم که با کس دگر آیی ؟
کجا نشان تو جویم ؟ که در جهانت نیابم
چگونه روی تو بینم ؟ که در زمانه نپایی
چه خوش بود که زمانی نظر کنی به دل من ؟
دل ز غم برهانی ، مرا ز غم برهایی
مرا ز لطف خود ای دوست ، ناامید مگردان
کامیدوار به کوی تو آمدم به گدایی
فتادهام چو عراقی ، همیشه بر در وصلت
بود که این در بسته به لطف خود بگشایی ؟
#فخرالدین_عراقی
چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی ؟
نگفتیم که بیایم ، چو جان تو به لب آید ؟
ز هجر جان من اینک به لب رسید کجایی ؟
منم کنون و یکی جان ، بیا که بر تو فشانم
جدا مشو ز من این دم ، که نیست وقت جدایی
گذشت عمر و ندیدم جمال روی تو روزی
مرا چهای ؟ و ندانم که با کس دگر آیی ؟
کجا نشان تو جویم ؟ که در جهانت نیابم
چگونه روی تو بینم ؟ که در زمانه نپایی
چه خوش بود که زمانی نظر کنی به دل من ؟
دل ز غم برهانی ، مرا ز غم برهایی
مرا ز لطف خود ای دوست ، ناامید مگردان
کامیدوار به کوی تو آمدم به گدایی
فتادهام چو عراقی ، همیشه بر در وصلت
بود که این در بسته به لطف خود بگشایی ؟
#فخرالدین_عراقی
بکش ار کشی به تیغم ، بزن ار زنی به تیرم
بکن آنچه میتوانی که من از تو ناگزیرم
همه شرط عاشق آنست که کام دوست جوید
بکن ار کنی قبولم ، ببر ار بری اسیرم
سر من فرو نیاید به کمند پهلوانان
تو کنی به تار مویی همه روزه دستگیرم
نظر ار ز دوست پوشم که برون رود ز چشمم
به چه اقتدار گویم که برون شو از ضمیرم
ز جهان کناره کردم که تو در کنارم آیی
مگر ای جوان رهانی ز غم جهان پیرم
تو به راه باد گویا سر زلف خود گشودی
که ز مغز جای عطسه همه میجهد عبیرم
طلب از خدای کردم که بمیرم ار نیایی
تو نیامدی و ترسم که درین طلب بمیرم
مگرم نظر بدوزی به خدنگ جور ورنه
همه تا حیات دارم نظر از تو برنگیرم
به هوای مهر محمود چو ذره در نشاطم
که چو آفتاب روزی به فلک برد امیرم
#قاآنی
بکن آنچه میتوانی که من از تو ناگزیرم
همه شرط عاشق آنست که کام دوست جوید
بکن ار کنی قبولم ، ببر ار بری اسیرم
سر من فرو نیاید به کمند پهلوانان
تو کنی به تار مویی همه روزه دستگیرم
نظر ار ز دوست پوشم که برون رود ز چشمم
به چه اقتدار گویم که برون شو از ضمیرم
ز جهان کناره کردم که تو در کنارم آیی
مگر ای جوان رهانی ز غم جهان پیرم
تو به راه باد گویا سر زلف خود گشودی
که ز مغز جای عطسه همه میجهد عبیرم
طلب از خدای کردم که بمیرم ار نیایی
تو نیامدی و ترسم که درین طلب بمیرم
مگرم نظر بدوزی به خدنگ جور ورنه
همه تا حیات دارم نظر از تو برنگیرم
به هوای مهر محمود چو ذره در نشاطم
که چو آفتاب روزی به فلک برد امیرم
#قاآنی
گر چه ممکن نیست با تکرار آسانش کنند
حیف باشد غم که مشقِ تازهکارانش کنند
تازه راضی کردهام دل را به دین داری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند
ساختن با خانۀ فرسودۀ دل بهتر است
گر بنا باشد که با تعمیر ویرانش کنند
گر چه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است
میزند بر میله سر وقتی هراسانش کنند
عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟
برملاتر میشود رازی که کتمانش کنند
بستن میخانه از هر خانهای میخانه ساخت
میتراود نور چون در شیشه پنهانش کنند
بادها هرگز نمیفهمند، گیسوی رها
دلرباتر میشود وقتی پریشانش کنند
میکشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم
در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند
#فاضل_نظری
حیف باشد غم که مشقِ تازهکارانش کنند
تازه راضی کردهام دل را به دین داری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند
ساختن با خانۀ فرسودۀ دل بهتر است
گر بنا باشد که با تعمیر ویرانش کنند
گر چه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است
میزند بر میله سر وقتی هراسانش کنند
عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟
برملاتر میشود رازی که کتمانش کنند
بستن میخانه از هر خانهای میخانه ساخت
میتراود نور چون در شیشه پنهانش کنند
بادها هرگز نمیفهمند، گیسوی رها
دلرباتر میشود وقتی پریشانش کنند
میکشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم
در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند
#فاضل_نظری
اگر از دریاهای دور
به جزیرهی تنهایی من
بازآیی
ساعت و قطبنما را
در پایت
خواهم شکست
و زورق نمناک تو را
با هیزم پاروها
به آتش خواهم کشید
و فارغ از نگاه حسود ماهیها
تنات را
با شیر گرم
شستوشو خواهم داد
ای نیمی از زن
و نیمی از ماهی
ای که فلسهای تنات
لطیفتر از آواز زنبقهاست
وقتی که آبشار نقرهای گیسوان تو
بر عریانی پیکرت
فرو میریزد
و چشمان مرطوب تو
یاد علفهای بارانخوردهی ماه اردیبهشت را
در خاطرم زنده میکند
با تو خواهم گفت
عشق چیزیست به عظمت ستاره
در سالهای پیش از نجوم
#کیومرث_منشیزاده
به جزیرهی تنهایی من
بازآیی
ساعت و قطبنما را
در پایت
خواهم شکست
و زورق نمناک تو را
با هیزم پاروها
به آتش خواهم کشید
و فارغ از نگاه حسود ماهیها
تنات را
با شیر گرم
شستوشو خواهم داد
ای نیمی از زن
و نیمی از ماهی
ای که فلسهای تنات
لطیفتر از آواز زنبقهاست
وقتی که آبشار نقرهای گیسوان تو
بر عریانی پیکرت
فرو میریزد
و چشمان مرطوب تو
یاد علفهای بارانخوردهی ماه اردیبهشت را
در خاطرم زنده میکند
با تو خواهم گفت
عشق چیزیست به عظمت ستاره
در سالهای پیش از نجوم
#کیومرث_منشیزاده