قبله گاهم چشم مست وخالک هندوی توست
دیـن و ایـمـانم اسـیر طره ی گیسوی توست
پـرســه هــا دارد خـیالـم در خـیـال کـوی تـو
روح حـیرانـم شهـید نـرگس جـادوی تـوست
از دلـم بـردی قـرار و بی شکیبـم زین فـراق
بی قـراری های دل آرامشش در کـوی توست
در بـرم گیـر ! ای امان لحـظه هـای بی کسی
مـایه ی آرامـش من حـلقـه ی بـازوی تـوست
مست و شـیدای نـگاهت تا کجا حیران شـود
شـوق دیدارم نـگاهی زآن رخ مهـروی توست
دل به دامت میکشانی پاکشیدن ساده نیست
طاق ابـروی کمـانت ، برجـک و باروی تـوست
این سـر شـوریده دارد دل به ســودایت همی
آرزویش لحـظه ای در دامـن و زانـوی توست
شـاعـر از شـوق نـگاهت واژه ها دارد به سـر
رقـص زیـبـای قـلم از خلـقت نیکـوی تـوست
طبع شعـر و شـور"ناصح" زین هـمه دلدادگی
گوئیا ازشوق وصل چهرهء خـوشروی توست
✍ #علی_فعله_گری
🌻🌱
دیـن و ایـمـانم اسـیر طره ی گیسوی توست
پـرســه هــا دارد خـیالـم در خـیـال کـوی تـو
روح حـیرانـم شهـید نـرگس جـادوی تـوست
از دلـم بـردی قـرار و بی شکیبـم زین فـراق
بی قـراری های دل آرامشش در کـوی توست
در بـرم گیـر ! ای امان لحـظه هـای بی کسی
مـایه ی آرامـش من حـلقـه ی بـازوی تـوست
مست و شـیدای نـگاهت تا کجا حیران شـود
شـوق دیدارم نـگاهی زآن رخ مهـروی توست
دل به دامت میکشانی پاکشیدن ساده نیست
طاق ابـروی کمـانت ، برجـک و باروی تـوست
این سـر شـوریده دارد دل به ســودایت همی
آرزویش لحـظه ای در دامـن و زانـوی توست
شـاعـر از شـوق نـگاهت واژه ها دارد به سـر
رقـص زیـبـای قـلم از خلـقت نیکـوی تـوست
طبع شعـر و شـور"ناصح" زین هـمه دلدادگی
گوئیا ازشوق وصل چهرهء خـوشروی توست
✍ #علی_فعله_گری
🌻🌱
❤1
گل ِخورشید دمیده ست
و خیالت جاریست
دیدنت ناب ترین حادثه
در بیداریست
چشم بگشا
و جهان را چو خودت زیبا کن
خیر هر صبحِ منی ،
خواستنت اجباریست ...
#م_شیرانی_طلوع
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون به شادمانی🌹❤️
🌞
و خیالت جاریست
دیدنت ناب ترین حادثه
در بیداریست
چشم بگشا
و جهان را چو خودت زیبا کن
خیر هر صبحِ منی ،
خواستنت اجباریست ...
#م_شیرانی_طلوع
سلاااام و عشق☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون به شادمانی🌹❤️
🌞
❤1
.
بوی گل و نسیم صبا میتوان شدن
گر بگذری ز خویش، چهها میتوان شدن
شبنم به آفتاب رسید از فتادگی
بنگر که از کجا به کجا میتوان شدن
#صائب_تبریزی
سلاااام و نور☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر مهر و لبخند🌹
آدینه مباااارک ❤️
🌞
.
بوی گل و نسیم صبا میتوان شدن
گر بگذری ز خویش، چهها میتوان شدن
شبنم به آفتاب رسید از فتادگی
بنگر که از کجا به کجا میتوان شدن
#صائب_تبریزی
سلاااام و نور☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر مهر و لبخند🌹
آدینه مباااارک ❤️
🌞
.
خدایا خدای حقیقت پرست
به کورش بگو خاک من خونی ست
بگو قلب ایران شده چاک چاک
ز داغ هزاران سلحشور پاک
به کاوه بگو مغز ما خورده شد
خرد رفت و اندیشه افسرده شد
بگو با تمنا و اصرار خود
عزا و سیاهی به ما چیره شد
به رستم بگو تازیان آمدند
شکستند و کشتند و آتش زدند
کجایی دلاور که با گرز سام
بگیری از این قوم دد انتقام
به حافظ بگو واعظ حیله گر
همان منکر شر و مشتاق شر
همان که به ما آخرت می فروخت
خودش دل به دنیای آلوده دوخت
به سهراب آن ابر احساس ناب
بگو شد گِل آلوده سیمای آب
انار شعاری که خوشرنگ بود
همه دانه های دلش سنگ بود
بگو زندگی مردگی کردن است
بلور ظریف شرافت شکست
دگر صحبت از مهر و امید نیست
به جز کوری و شام تقلید نیست
شفیقی که دارد به دستش چراغ
نبیند به جز ریسمان و چماق
در این خانه هرکس که ابله تر است
رئیس و مدیر و مراد و سر است!
خدایا خداوند درد آشنا
به مردم بگو حرف های مرا
بگو در تحمل فرج نیست نیست
بگو رسم آزاده آزادگی ست
نشاید وطن را به دشمن سپرد
نباید در آغوش غم خفت و مرد
نمی باید این خانه ویران شود
سرای جنون حقیران شود
بگو بی امان همدل پاکزاد :
چو ایران نباشد تن من مباد !
#عباس_خورشیدی
به کورش بگو خاک من خونی ست
بگو قلب ایران شده چاک چاک
ز داغ هزاران سلحشور پاک
به کاوه بگو مغز ما خورده شد
خرد رفت و اندیشه افسرده شد
بگو با تمنا و اصرار خود
عزا و سیاهی به ما چیره شد
به رستم بگو تازیان آمدند
شکستند و کشتند و آتش زدند
کجایی دلاور که با گرز سام
بگیری از این قوم دد انتقام
به حافظ بگو واعظ حیله گر
همان منکر شر و مشتاق شر
همان که به ما آخرت می فروخت
خودش دل به دنیای آلوده دوخت
به سهراب آن ابر احساس ناب
بگو شد گِل آلوده سیمای آب
انار شعاری که خوشرنگ بود
همه دانه های دلش سنگ بود
بگو زندگی مردگی کردن است
بلور ظریف شرافت شکست
دگر صحبت از مهر و امید نیست
به جز کوری و شام تقلید نیست
شفیقی که دارد به دستش چراغ
نبیند به جز ریسمان و چماق
در این خانه هرکس که ابله تر است
رئیس و مدیر و مراد و سر است!
خدایا خداوند درد آشنا
به مردم بگو حرف های مرا
بگو در تحمل فرج نیست نیست
بگو رسم آزاده آزادگی ست
نشاید وطن را به دشمن سپرد
نباید در آغوش غم خفت و مرد
نمی باید این خانه ویران شود
سرای جنون حقیران شود
بگو بی امان همدل پاکزاد :
چو ایران نباشد تن من مباد !
#عباس_خورشیدی
چه زیبا میشد این دنیا
اگر شاه و گدا کم بود
اگر بر زخم هر قلبی
همان اندازه مرهم بود
چه زیبا میشد این دنیا
اگر دستی بگیرد دست
اگر قدری محبت را
به ناف زندگانی بست
چه زیبا میشد این دنیا
تهی گردد ز نامردی
نباشد سفره ای بی نان
نباشد خانه ی سردی
چه زیبا میشد این دنیا
بخشکد غصه از ریشه
نه سنگی بر سر راهی
نه دنیایی پر از تیشه
چه زیبا میشد این دنیا
کمی هم با وفا باشیم
نباشد روزگاری که
نمک بر زخم هم پاشیم
چه زیبا میشد این دنیا
نیاید اشک محرومی
زمین و آسمان لرزد
ز آه و درد مظلومی
چه زیبا میشد این دنیا
شود کینه ز دلها گم
اگر بشکستن پیمان
نگردد عادت مردم
#کمال_جعفری_امامزاده
اگر شاه و گدا کم بود
اگر بر زخم هر قلبی
همان اندازه مرهم بود
چه زیبا میشد این دنیا
اگر دستی بگیرد دست
اگر قدری محبت را
به ناف زندگانی بست
چه زیبا میشد این دنیا
تهی گردد ز نامردی
نباشد سفره ای بی نان
نباشد خانه ی سردی
چه زیبا میشد این دنیا
بخشکد غصه از ریشه
نه سنگی بر سر راهی
نه دنیایی پر از تیشه
چه زیبا میشد این دنیا
کمی هم با وفا باشیم
نباشد روزگاری که
نمک بر زخم هم پاشیم
چه زیبا میشد این دنیا
نیاید اشک محرومی
زمین و آسمان لرزد
ز آه و درد مظلومی
چه زیبا میشد این دنیا
شود کینه ز دلها گم
اگر بشکستن پیمان
نگردد عادت مردم
#کمال_جعفری_امامزاده
❤1
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!
ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ میشود...!
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ میشود...!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ میشود...!.
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ
ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ میشود...!
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ
میشود ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪﺗﺮ...
ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ...
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ
ﮐﺒﺎﺏ، ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ میشود...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ میبرﺩ...!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ...
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽﻫﺎﯼ نداشته ام میگوید: ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ...
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻣﻦ میمانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ
ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ میماند...
من میمانم و خدا...
با احساس خجالتی که ای مهربان چرا
همیشه مرا از تو و دینت ترساندهاند...
چرا؟؟
#حسین_پناهی
ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!
ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ میشود...!
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ میشود...!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ میشود...!.
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ
ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ میشود...!
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ
میشود ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪﺗﺮ...
ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ...
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ
ﮐﺒﺎﺏ، ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ میشود...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ میبرﺩ...!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ...
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽﻫﺎﯼ نداشته ام میگوید: ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ...
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻣﻦ میمانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ
ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ میماند...
من میمانم و خدا...
با احساس خجالتی که ای مهربان چرا
همیشه مرا از تو و دینت ترساندهاند...
چرا؟؟
#حسین_پناهی
از گریه کردن در دل باران نمیدانی
یا گریه کردن زیر دوش آب، پنهانی
وقتی که در آغوش تختت تخت میخوابی
از گریه در زیر پتو کردن نمیدانی
یک روز میفهمی که من هم عاشقت بودم
با دخترت وقتی کتاب شعر میخوانی
مردی که در دلگرمیِ مردادها را داشت
بعد از تو تقویمش فقط دارد زمستانی
مردی که در آیینهاش در انفرادی هست
این روزها میفهمد از احوال زندانی
در قندهار چشمهایت انتحاری مُرد
مثل مسلمانانِ افراطیِّ افغانی
آری ریاضیبودن عاشقشدن سخت است. .
وقتی بلد هستی فقط از درس انسانی
سرگیجه دارم از مرور خاطرات تو
این روزها مانند دریاهای طوفانی
با خاطراتت میشود رگهای من را زد
اصلاً نیازی نیست یک چاقوی زنجانی
یک روز میآید تو هم سرگیجهای داری
یک روز میآید که قدری هم پشیمانی
یک روز میآید که جای خالیام خالیست
مثل تخلّص در میان بیتِ پایانی
#امیر_رضا_وکیلی
یا گریه کردن زیر دوش آب، پنهانی
وقتی که در آغوش تختت تخت میخوابی
از گریه در زیر پتو کردن نمیدانی
یک روز میفهمی که من هم عاشقت بودم
با دخترت وقتی کتاب شعر میخوانی
مردی که در دلگرمیِ مردادها را داشت
بعد از تو تقویمش فقط دارد زمستانی
مردی که در آیینهاش در انفرادی هست
این روزها میفهمد از احوال زندانی
در قندهار چشمهایت انتحاری مُرد
مثل مسلمانانِ افراطیِّ افغانی
آری ریاضیبودن عاشقشدن سخت است. .
وقتی بلد هستی فقط از درس انسانی
سرگیجه دارم از مرور خاطرات تو
این روزها مانند دریاهای طوفانی
با خاطراتت میشود رگهای من را زد
اصلاً نیازی نیست یک چاقوی زنجانی
یک روز میآید تو هم سرگیجهای داری
یک روز میآید که قدری هم پشیمانی
یک روز میآید که جای خالیام خالیست
مثل تخلّص در میان بیتِ پایانی
#امیر_رضا_وکیلی
❤1
به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنم
بهارِ توبهشکن میرسد چه چاره کُنم؟
سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که مِی خورند حریفان و من نِظاره کنم
چو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاه
پیاله گیرم و از شوق، جامه پاره کنم
به دورِ لاله دماغِ مرا عِلاج کنید
گر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنم
ز رویِ دوست مرا چون گلِ مراد شِکُفت
حوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنم
گدایِ میکدهام، لیک وقتِ مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست رَه و رسمِ لقمهپرهیزی
چرا ملامتِ رندِ شرابخواره کنم
به تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانی
ز سنبل و سَمَنش، سازِ طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان مَلول شد #حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم
بهارِ توبهشکن میرسد چه چاره کُنم؟
سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که مِی خورند حریفان و من نِظاره کنم
چو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاه
پیاله گیرم و از شوق، جامه پاره کنم
به دورِ لاله دماغِ مرا عِلاج کنید
گر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنم
ز رویِ دوست مرا چون گلِ مراد شِکُفت
حوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنم
گدایِ میکدهام، لیک وقتِ مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست رَه و رسمِ لقمهپرهیزی
چرا ملامتِ رندِ شرابخواره کنم
به تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانی
ز سنبل و سَمَنش، سازِ طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان مَلول شد #حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
#سعدی
نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
از جنگ میترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو
ماییم مست ایزدی زان بادههای سرمدی
تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو
رفتیم سوی شاه دین با جامههای کاغذین
تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو
در عشق جانان جان بده بیعشق نگشاید گره
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او
خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو
در دوغ او افتادهای خود تو ز عشقش زادهای
زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو
گر کافری میجویدت ورمؤمنی میشویدت
این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو
چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او
از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو
هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او
گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو
ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای میبایدش
خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو
گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلا
با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو
بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر
گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو
میباش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو
گه بر لبت لب مینهد گه بر کنارت مینهد
چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو
هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش
مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو
سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز
شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو
آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی
باغ پرانگور وی گه باده شو گه بنگ شو
خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی
کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو
#مولانا
از جنگ میترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو
ماییم مست ایزدی زان بادههای سرمدی
تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو
رفتیم سوی شاه دین با جامههای کاغذین
تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو
در عشق جانان جان بده بیعشق نگشاید گره
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او
خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو
در دوغ او افتادهای خود تو ز عشقش زادهای
زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو
گر کافری میجویدت ورمؤمنی میشویدت
این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو
چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او
از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو
هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او
گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو
ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای میبایدش
خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو
گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلا
با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو
بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر
گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو
میباش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو
گه بر لبت لب مینهد گه بر کنارت مینهد
چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو
هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش
مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو
سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز
شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو
آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی
باغ پرانگور وی گه باده شو گه بنگ شو
خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی
کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو
#مولانا
👏1
خسته ام ای کاش کل ماجرا کابوس بود
خوب میدانی دلم از اولش مایوس بود
عشق مدتهاست اینجا از رواج افتاده است
سکه ای از سکه های عهد دقیانوس بود
زُهره ای که ما به نورش راه را کج کرده ایم
پیرمردی خسته و آواره با فانوس بود
گفته بودم کوچ ما تنها، فرار از ساحل است
قایقم کی در توانش فتح اقیانوس بود
عشق هرگز رخنه در لبخندهای ما نکرد
گرچه دل از اولش در بین ما جاسوس بود!
#حسین_غلامی_خواه
خوب میدانی دلم از اولش مایوس بود
عشق مدتهاست اینجا از رواج افتاده است
سکه ای از سکه های عهد دقیانوس بود
زُهره ای که ما به نورش راه را کج کرده ایم
پیرمردی خسته و آواره با فانوس بود
گفته بودم کوچ ما تنها، فرار از ساحل است
قایقم کی در توانش فتح اقیانوس بود
عشق هرگز رخنه در لبخندهای ما نکرد
گرچه دل از اولش در بین ما جاسوس بود!
#حسین_غلامی_خواه
.
چون چراغ صبحگاهی، از فروغ آفتاب
پرتوخورشید تابان محو شد در نور عشق ...
ناامیدی و امید اینجا همآغوش همند
صبح را در آستین دارد شبِ دیجور عشق ...
#صائب_تبریزی
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون نیک🌹
آغاز هفتتون سرشار از سرزندگی و شادابی ❤️
🌞
.
چون چراغ صبحگاهی، از فروغ آفتاب
پرتوخورشید تابان محو شد در نور عشق ...
ناامیدی و امید اینجا همآغوش همند
صبح را در آستین دارد شبِ دیجور عشق ...
#صائب_تبریزی
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتوون بخیر🍃🌼
روزگارتون نیک🌹
آغاز هفتتون سرشار از سرزندگی و شادابی ❤️
🌞
.
آنکه دائم نفسش، حسِ تـو را داشت منم
اینچنین عشقِ تو در سینه نگهداشت ، منم
آنکه در نـاز فـرو رفتـه و شـاداب، تـوئـی
آنکه دل کاشت ولی دلهـره بـرداشت منم
آنکه هـرگـز نگشود دفتـرِ احساس تـوئی
آنکه رؤیـای تـو را خاطـره پنـداشت منـم
آنکه کافـر بـه دلِ مؤمنِ من بـود ، تـوئی
آنکه هـر شعـرِ تـو را معجزه انگاشت منم
آنکه بر سینه ی من خنجرِ غم کوفت توئی
او کـه قامت بـه قـدِ تیـر بـرافراشت، منم
او که در بـاغِ غـزل گشت و خرامید توئی
اوکه یک بوته دراین باغچه نگذاشت منم
او که عاقل شد و راهِ خِرَدش جُست، توئی
آنکه در مزرعه اش بَـذرِ جنون کاشت، منم
#سمیه_حسامی✍✍
اینچنین عشقِ تو در سینه نگهداشت ، منم
آنکه در نـاز فـرو رفتـه و شـاداب، تـوئـی
آنکه دل کاشت ولی دلهـره بـرداشت منم
آنکه هـرگـز نگشود دفتـرِ احساس تـوئی
آنکه رؤیـای تـو را خاطـره پنـداشت منـم
آنکه کافـر بـه دلِ مؤمنِ من بـود ، تـوئی
آنکه هـر شعـرِ تـو را معجزه انگاشت منم
آنکه بر سینه ی من خنجرِ غم کوفت توئی
او کـه قامت بـه قـدِ تیـر بـرافراشت، منم
او که در بـاغِ غـزل گشت و خرامید توئی
اوکه یک بوته دراین باغچه نگذاشت منم
او که عاقل شد و راهِ خِرَدش جُست، توئی
آنکه در مزرعه اش بَـذرِ جنون کاشت، منم
#سمیه_حسامی✍✍
❤1
سحرگه ماه عقرب زلف من مست
در آمد همچو شمعی شمع دردست
دو پیکر عقربش را زهره در بُرج
کمانکش جادوش را تیر در شست
شبش مه منزل و ماهش قصب پوش
سهی سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاوید
هلالش حاجب خورشید پیوست
نقاب عنبری از چهره بگشود
طناب چنبری بر مشتری بست
بفندق ضیمرانرا تاب در داد
به عشوه گوشه ی بادام بشکست
سرشک از آرزوی خاکبوسش
روان از منظر چشمم برون جست
به لابه گفتمش بنشین که خواجو
زمانی از تو خالی نیست تا هست
فغان از جمع چون بنشست برخاست
چراغ صبح چون برخاست بنشست
#خواجوی_کرمانی
در آمد همچو شمعی شمع دردست
دو پیکر عقربش را زهره در بُرج
کمانکش جادوش را تیر در شست
شبش مه منزل و ماهش قصب پوش
سهی سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاوید
هلالش حاجب خورشید پیوست
نقاب عنبری از چهره بگشود
طناب چنبری بر مشتری بست
بفندق ضیمرانرا تاب در داد
به عشوه گوشه ی بادام بشکست
سرشک از آرزوی خاکبوسش
روان از منظر چشمم برون جست
به لابه گفتمش بنشین که خواجو
زمانی از تو خالی نیست تا هست
فغان از جمع چون بنشست برخاست
چراغ صبح چون برخاست بنشست
#خواجوی_کرمانی
بی تو زندگی کنم
یا بگردم ؟
همین که باشی
همین که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآویزم به شانهی تو
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟
از نداشتنت میترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نیستی تباه شوم
من
بی تو
یعنی چی ؟
غمگین که باشی
فرو میریزم
مثل اشک
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است
تو بیشتر منی
یا من تو ؟
در آغوشت
ورد میخوانم زیر لب
و خدا را صدا میزنم
آنقدر صدا میزنم که بگویی
جان دلم
#عباس_معروفی
یا بگردم ؟
همین که باشی
همین که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآویزم به شانهی تو
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟
از نداشتنت میترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نیستی تباه شوم
من
بی تو
یعنی چی ؟
غمگین که باشی
فرو میریزم
مثل اشک
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است
تو بیشتر منی
یا من تو ؟
در آغوشت
ورد میخوانم زیر لب
و خدا را صدا میزنم
آنقدر صدا میزنم که بگویی
جان دلم
#عباس_معروفی
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر به خرابات خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد
پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد
آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است
به دهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
زنگ چل سالهی آئینهی ما گرچه بسی است
آتشی همدم ما کن که به یکدم ببرد
رنج عمری همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خرم ببرد
من ندانم چه نیازی است تو را با همه قدر
که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب بر تست
کاش جاوید بدان کوی مرا هم ببرد
من ننالم ز تو ، لیکن نه سزا هست کسی
درد با خود ز در عیسی مریم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد
نیست غم دوست اگر نام مرا کم ببرد
#عمادخراسانی
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر به خرابات خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد
پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد
آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است
به دهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
زنگ چل سالهی آئینهی ما گرچه بسی است
آتشی همدم ما کن که به یکدم ببرد
رنج عمری همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خرم ببرد
من ندانم چه نیازی است تو را با همه قدر
که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب بر تست
کاش جاوید بدان کوی مرا هم ببرد
من ننالم ز تو ، لیکن نه سزا هست کسی
درد با خود ز در عیسی مریم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد
نیست غم دوست اگر نام مرا کم ببرد
#عمادخراسانی
❤🔥1
در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است ؟
پاسخی نیست ، بیابان خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است
آه ای
سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که زبانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است
#نادرنادرپور
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است ؟
پاسخی نیست ، بیابان خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است
آه ای
سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که زبانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است
#نادرنادرپور
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقه عشق تو در جان من افتاد
از واقعه من همه آفاق خبر شد
تا باد دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
هان ای دل #خاقانی خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقه عشق تو در جان من افتاد
از واقعه من همه آفاق خبر شد
تا باد دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
هان ای دل #خاقانی خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
❤1
آسمان همچون صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب ست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ، گویی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پُر نور
می درخشد میان هاله ی راز
ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می آید
آه ، باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق
#فروغ_فرخزاد
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب ست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ، گویی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پُر نور
می درخشد میان هاله ی راز
ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می آید
آه ، باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق
#فروغ_فرخزاد
حلقه زلف تو ، سرمایه هر سودایی است
غمزه مست تو ، سر فتنه هر غوغایی است
راز سر بسته زلفت ، مگشا ، پیش صبا
که صبا هم نفسش هرکس و هر دم جایی است
صورت خط تو در خاطر من میگذرد
باز سر برزده از خاطر من سودایی است
درد بالای تو چینم ، که از آن بالاتر
نتوان گفت ، که در بزم فلک، بالایی است
هر کسی را نظری باشد و رایی و مرا
دیدن روی تو رای است و مبارک رایی است
دل سودا زده در عهد تو بستیم و برین
عهدها رفت و نگویی که مرا شیدایی است
با غم توست اگر جان مرا آرامی است
در دل ماست اگر درد تو را ماوایی است
یک شب از دیده ما نیست خیالت ، خالی
شبروی شب همه شب ، در پی شب پیمایی است
میرود دل به ره دیده و تا چون باشد
سفر دیده ، مبارک سفر دریایی است
#سلمان_ساوجی
غمزه مست تو ، سر فتنه هر غوغایی است
راز سر بسته زلفت ، مگشا ، پیش صبا
که صبا هم نفسش هرکس و هر دم جایی است
صورت خط تو در خاطر من میگذرد
باز سر برزده از خاطر من سودایی است
درد بالای تو چینم ، که از آن بالاتر
نتوان گفت ، که در بزم فلک، بالایی است
هر کسی را نظری باشد و رایی و مرا
دیدن روی تو رای است و مبارک رایی است
دل سودا زده در عهد تو بستیم و برین
عهدها رفت و نگویی که مرا شیدایی است
با غم توست اگر جان مرا آرامی است
در دل ماست اگر درد تو را ماوایی است
یک شب از دیده ما نیست خیالت ، خالی
شبروی شب همه شب ، در پی شب پیمایی است
میرود دل به ره دیده و تا چون باشد
سفر دیده ، مبارک سفر دریایی است
#سلمان_ساوجی
.
صبح است
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن...
#سهراب_سپهری
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر تازگی و شادابی🌹❤️
🌞
صبح است
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن...
#سهراب_سپهری
سلاااام و مهر☀️🌻
صبحتون بخیر🍃🌼
روزگارتون سراسر تازگی و شادابی🌹❤️
🌞