کلید 🔑
79 subscribers
6.38K photos
1.86K videos
7 files
2.3K links
🔐
«ــ این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی!»

شاملو
Download Telegram
مانند برگ نامه های کهنه تایم کن
در آتش شومینه ای، یک شب رهایم کن

بگذار تا خط های این نامه به رقص آیند
خاکسترم کن! بیشتر سربه هوایم کن

هرشب حواسم پرت چشمان سیاه توست
فکری به حال کفش های تابه تایم کن

عمری زمین خوردم شبیه دانۀ باران
آری برایت سیب خواهم شد، دعایم کن

دارد فروغی در خیالم شعر می دوزد:
امشب صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن

پروین شدم تا دیگ شعری بار بگذارم
لبخندهایت را نمکدان غذایم کن

با تو خدا را بیشتر حس می کنم هر روز
دست مرا محکم بگیر از "من" جدایم کن

در زیر این سرما گل سرخ تو میمیرد
این جاده ها برفی است، لطفا کفش پایم کن!



#عالیه_مهرابی
در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش و مــــاه پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت #شهریــار
این کار توست من همه جور تـــو می کشم
خواب و خیالی پوچ و خالی، این زندگانی بود و بگذشت
دوران به ترتیب و توالی، سالی به سال افزود و بگذشت

هر اتفاقی چشمه‌ای بود، از هر کناری چشم بگشود
راهی شد و صد جوی‌وجر شد، صد جوی‌وجر شد رود و بگذشت

در انتظار عشق بودم، اوهام رنگینم شتابان
گردونه شد بر گِل گذر کرد، دامان من آلود و بگذشت

عمری سرودم یا نوشتم، این ظلم و این ظلمت نفرسود
بر هر ورق راندم قلم را، گامی عبث فرسود و بگذشت

اندیشه‌ام افروخت شمعی، در معبر بادی غضبناک
وان‌ شعلهٔ رقصانِ چالاک، زد حلقه‌ای در دود و بگذشت

کردم به راهی گل‌فشانی، وان شهسوار آرمانی
چین بر جبین، خشمی، عتابی، بر بندگان فرمود و بگذشت

با عمر خود گفتم که دیری، جان کنده‌ای، اکنون چه داری
پیش نگاهم مشت خالی، چون لعنتی بگشود و بگذشت



#سیمین_بهبهانی
🌱
برخیز که صبح،
روشن از امید است
شب رفته و خط نور،
بی‌تردید است
از پستچی پنجره
تحویل بگیر
در پاکتِ اَبر،
نامه خورشید است...

سلاااام و عشق ☀️🌻
صبح تون بخیر🍃🌼
روزگارتون سرشار از خوشی و مهربانی🌹❤️




🌞
زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش



خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم



گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم



گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم



چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است



قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش



قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم



مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش



مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن



مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز



من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش



آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم



توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی



چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر



تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

… بازی منتهی العافیه را می بازم



سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم



ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور



مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم



ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم



خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم



مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود



قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند



هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد



من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم



چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت



سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید



دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت



به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود



پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام



ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست



آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند



چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم



و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد



تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم



تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم



تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم



هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو… دهنه روی دهانم زد و رفت



همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را



این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را



دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را



پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را



تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را



دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده راه خراب است نرو



بی تو من با بدن لُـ-ـخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم



بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند



بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست



بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست



پسری خیر ندیدَم که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم



می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش…




#علیرضاآذر
1
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان #حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
دست‌هایت کو؟ که دلتنگم برایِ دست‌هایت
دست‌هایم را بگیر ای دوست! دلتنگم برایت

قسمتِ من باد، هر دردی که سهمی داری از آن
من به جایِ تو، الا، آه ای به جانِ من بلایت

هم‌دهان و هم‌نفس با من اگر باشی، نِیِ من!
خوش‌ترین آوازها را می‌کشم بیرون زِ نایت

خونِ سُرخِ ارغوانم، شیر شُد سروِ روانم!
تا تو را در بر نشانم، هم‌چنان سبز است، جایت

تا تو نگذاری قدم بر خاکِ ره، می‌گُسترانم
صفحه صفحه، شعرهای تازه‌ام را زیرِ پایت

ای کتابِ وسوسه! کو فرصتِ دل‌خواه و درخور
تا بخوانم خط به خط، از ابتدا، تا انتهایت

عشقِ من! با من همان روزِ بهاری باش، امّا
آفتابی باد و بی‌رگبارِ بیتابی، هوایت

پای در راهِ توام با توشۀ بیم و امیدم
تا کُجایم می‌کشاند این بیابان، در نهایت

جامۀ پیوند؟ یا پیراهنِ هجران؟ خود ای جان!
من چه خواهم بافت با ابریشمِ خامِ صدایت؟

ای گیاهِ جادویی، آخر چه خواهم چید از تو
یک گُلِ سُرخ از دهانت؟ یا دو برگ از چشم‌هایت؟



#حسین_منزوی
🥰1
بپر بالاتر از اوهام و افکار و خیالاتم
محال است این که قصدم را بفهمی از سؤالاتم

همیشه حاصل جمع میانِ "من" و "تو"، "ما" نیست!
که "من"، "تو" می شوم گاهی میانِ احتمالاتم

چه جایِ منطق و درس و حساب است؟! عشق تا اینجاست -
به فعلِ "دوستت دارم" می انجامد مقالاتم

پر از احساسم و شعر من از چشم تو می بارد
تمام شاعران درمانده اند از وصف حالاتم

که من فرمانروای شعرم و این موهبت از توست
به نامت کرده ام هر خانه ای را در ایالاتم!

چنان در عشق استادم، که مولانا اگر می دید-
رها می کرد شمسش را و می گفت از کمالاتم!

مرا در هیأت روی تو می بینند این مردم
به نام تو مزیّن می شود حتی رسالاتم...



#فاطمه_سلیمان‌پور
1
تو را می‌خواهم

برای پنجاه سالگی

شصت سالگی

هفتاد سالگی

تو را می‌خواهم

برای خانه‌ای که تنهاییم

تو را می‌خواهم برای چای عصرانه

تلفن‌هایی که می‌زنند

و جواب نمی‌دهیم



تو را می‌خواهم برای تنهایی

تو را می‌خواهم وقتی باران است

برای راهپیمایی آهستۀ دوتایی

نیمکت‌های سراسر پارک‌های شهر

برای پنجرۀ بسته

و وقتی سرما بیداد می‌کند



تو را می‌خواهم

برای پرسه زدن‌های شب عید

نشان کردن یک جفت ماهی قرمز

تو را می‌خواهم

برای صبح

برای ظهر

برای شب

برای همۀ عمر



#نادرابراهیمی
فکر می‌کردم بیاید، چای دم کردم نیامد
پیش این قوری دمم را بازدم کردم، نیامد

از دهان افتاد چایم، بس که روی شعله جوشید
زیر کتری‌ را شتابان باز کم کردم، نیامد

چشم بد دور است، می‌آید، به شوقش خانه‌ام را
باز با اسپند غرق دود و دم کردم، نیامد

تا قدم‌هایش ترنج قالی‌ام را جان ببخشد
آرزوی همنشینی خوش‌قدم کردم، نیامد

پنجره‌ها را نشان دادم به هر دیوار حاشا
خشت خشت خانه را هم متهم کردم، نیامد

مهلت دیدار اندک بود و من با شوق بسیار
عمر خود را وقف در این یک دو دم کردم نیامد



#نیلوفربختیاری
زان شب که با تو دست در آغوش کرده‌ام
یکباره ترک صبر و دل و هوش کرده‌ام

هرچ آن نه عشق توست، به بازی شمرده‌ام
هرچ آن نه یاد توست، فراموش کرده‌ام

در چشم من شده‌ست یکی دانه گهر
هر نکته‌ای که از دهنت گوش کرده‌ام

خالی بشد دماغ من از مستی و خمار
زان باده‌ها که از لب تو نوش کرده‌ام

بر چرخ می‌رسید خروش دل از فراق
او را به وعده‌های تو خاموش کرده‌ام

از چشم نیم‌خواب تو امروز روشن است
آن ناله‌ها که من ز غمت دوش کرده‌ام

دستم که زیر سنگ فراق است هر شبی
تا روز با غم تو در آغوش کرده‌ام

پرسیدم از دلم که چرا دوری از برم
گفتا که خود فرا رخ نیکوش کرده‌ام



#عبدالرزاق‌اصفهانی
قبله گاهم چشم مست وخالک هندوی توست
دیـن و ایـمـانم اسـیر طره ی گیسوی توست

پـرســه هــا دارد خـیالـم در خـیـال کـوی تـو
روح حـیرانـم شهـید نـرگس جـادوی تـوست

از دلـم بـردی قـرار و بی شکیبـم زین فـراق
بی قـراری های دل آرامشش در کـوی توست

در بـرم گیـر ! ای امان لحـظه هـای بی کسی
مـایه ی آرامـش من حـلقـه ی بـازوی تـوست

مست و شـیدای نـگاهت تا کجا حیران شـود
شـوق دیدارم نـگاهی زآن رخ مهـروی توست

دل به دامت میکشانی پاکشیدن ساده نیست
طاق ابـروی کمـانت ، برجـک و باروی تـوست

این سـر شـوریده دارد دل به ســودایت همی
آرزویش لحـظه ای در دامـن و زانـوی توست

شـاعـر از شـوق نـگاهت واژه ها دارد به سـر
رقـص زیـبـای قـلم از خلـقت نیکـوی تـوست

طبع شعـر و شـور"ناصح" زین هـمه دلدادگی
گوئیا ازشوق وصل چهرهء خـوشروی توست

#علی_فعله_گری
🌻🌱
1
گل ِخورشید دمیده ست
و خیالت جاریست
دیدنت ناب ترین حادثه
در بیداریست
چشم بگشا
و جهان را چو خودت زیبا کن
خیر هر صبحِ منی ،
خواستنت اجباریست ...

#م_شیرانی_طلوع


سلاااام‌ و‌ عشق☀️🌻
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون به شادمانی🌹❤️




🌞
1
.
بوی گل و نسیم صبا می‌توان شدن
گر بگذری ز خویش، چه‌ها می‌توان شدن

شبنم به آفتاب رسید از فتادگی
بنگر که از کجا به کجا می‌توان شدن

#صائب_تبریزی


سلاااام و نور☀️🌻
صبحتوون‌ بخیر🍃🌼
روزگارتون‌ سراسر مهر و لبخند🌹
آدینه مباااارک ❤️


🌞


.
خدایا خدای حقیقت پرست
به کورش بگو خاک من خونی ست
بگو قلب ایران شده چاک چاک
ز داغ هزاران سلحشور پاک
به کاوه بگو مغز ما خورده شد
خرد رفت و اندیشه افسرده شد
بگو با تمنا و اصرار خود
عزا و سیاهی به ما چیره شد
به رستم بگو تازیان آمدند
شکستند و کشتند و آتش زدند
کجایی دلاور که با گرز سام
بگیری از این قوم دد انتقام
به حافظ بگو واعظ حیله گر
همان منکر شر و مشتاق شر
همان که به ما آخرت می فروخت
خودش دل به دنیای آلوده دوخت
به سهراب آن ابر احساس ناب
بگو شد گِل آلوده سیمای آب
انار شعاری که خوشرنگ بود
همه دانه های دلش سنگ بود
بگو زندگی مردگی کردن است
بلور ظریف شرافت شکست
دگر صحبت از مهر و امید نیست
به جز کوری و شام تقلید نیست
شفیقی که دارد به دستش چراغ
نبیند به جز ریسمان و چماق
در این خانه هرکس که ابله تر است
رئیس و مدیر و مراد و سر است!
خدایا خداوند درد آشنا
به مردم بگو حرف های مرا
بگو در تحمل فرج نیست نیست
بگو رسم آزاده آزادگی ست
نشاید وطن را به دشمن سپرد
نباید در آغوش غم خفت و مرد
نمی باید این خانه ویران شود
سرای جنون حقیران شود
بگو بی امان همدل پاکزاد :
چو ایران نباشد تن من مباد !

#عباس_خورشیدی

‌‌‌‌‌‌‌‌
چه زیبا میشد این دنیا
اگر شاه و گدا کم بود
اگر بر زخم هر قلبی
همان اندازه مرهم بود

چه زیبا میشد این دنیا
اگر دستی بگیرد دست
اگر قدری محبت را
به ناف زندگانی بست

چه زیبا میشد این دنیا
تهی گردد ز نامردی
نباشد سفره ای بی نان
نباشد خانه ی سردی

چه زیبا میشد این دنیا
بخشکد غصه از ریشه
نه سنگی بر سر راهی
نه دنیایی پر از تیشه

چه زیبا میشد این دنیا
کمی هم با وفا باشیم
نباشد روزگاری که
نمک بر زخم هم پاشیم

چه زیبا میشد این دنیا
نیاید اشک محرومی
زمین و آسمان لرزد
ز آه و درد مظلومی

چه زیبا میشد این دنیا
شود کینه ز دلها گم
اگر بشکستن پیمان
نگردد عادت مردم

#کمال_جعفری_امامزاده
1
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!

ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ می‌شود...!
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ می‌شود...!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ می‌شود...!.
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ
ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ می‌شود...!

ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ
می‌شود ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪﺗﺮ...

ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ...
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ
ﮐﺒﺎﺏ، ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ میشود...

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می‌برﺩ...!

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ...
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽﻫﺎﯼ نداشته ام می‌گوید: ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ...

ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻣﻦ می‌مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ
ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ میماند...

من می‌مانم و خدا...
با احساس خجالتی که ای مهربان چرا
همیشه مرا از تو و دینت ترسانده‌اند...

چرا؟؟

#حسین_پناهی
از گریه‌ کردن در دل باران نمی‌دانی
یا گریه‌ کردن زیر دوش آب، پنهانی

وقتی که در آغوش تختت تخت می‌خوابی
از گریه در زیر پتو کردن نمی‌دانی

یک روز می‌فهمی که من هم عاشقت بودم
با دخترت وقتی کتاب شعر می‌خوانی

مردی که در دل‌گرمیِ مردادها را داشت
بعد از تو تقویمش فقط دارد زمستانی

مردی که در آیینه‌اش در انفرادی هست
این روزها می‌فهمد از احوال زندانی

در قندهار چشم‌هایت انتحاری مُرد
مثل مسلمانانِ افراطیِّ افغانی

آری ریاضی‌بودن عاشق‌شدن سخت است. .
وقتی بلد هستی فقط از درس انسانی

سرگیجه دارم از مرور خاطرات تو
این روزها مانند دریاهای طوفانی

با خاطراتت می‌شود رگ‌های من را زد
اصلاً نیازی نیست یک چاقوی زنجانی

یک روز می‌آید تو هم سرگیجه‌ای داری
یک روز می‌آید که قدری هم پشیمانی

یک روز می‌آید که جای خالی‌ام خالی‌ست
مثل تخلّص در میان بیتِ پایانی

#امیر_رضا_وکیلی
1
به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنم
بهارِ توبه‌شکن می‌رسد چه چاره کُنم؟

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
که مِی خورند حریفان و من نِظاره کنم

چو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاه
پیاله گیرم و از شوق، جامه پاره کنم

به دورِ لاله دماغِ مرا عِلاج کنید
گر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنم

ز رویِ دوست مرا چون گلِ مراد شِکُفت
حوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنم

گدایِ میکده‌ام، لیک وقتِ مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

مرا که نیست رَه و رسمِ لقمه‌پرهیزی
چرا ملامتِ رندِ شراب‌خواره کنم

به تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانی
ز سنبل و سَمَنش، سازِ طوق و یاره کنم

ز باده خوردن پنهان مَلول شد #حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم
من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

#سعدی
نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
از جنگ می‌ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو

ماییم مست ایزدی زان باده‌های سرمدی
تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو

رفتیم سوی شاه دین با جامه‌های کاغذین
تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو

در عشق جانان جان بده بی‌عشق نگشاید گره
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو

شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او
خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو

در دوغ او افتاده‌ای خود تو ز عشقش زاده‌ای
زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو

گر کافری می‌جویدت ورمؤمنی می‌شویدت
این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو

چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او
از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو

هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او
گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو

ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای می‌بایدش
خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو

گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلا
با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو

بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر
گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو

می‌باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو

گه بر لبت لب می‌نهد گه بر کنارت می‌نهد
چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو

هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش
مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو

سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز
شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو

آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی
باغ پرانگور وی گه باده شو گه بنگ شو

خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی
کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو

#مولانا
👏1